اسلام به عنوان ایدئولوژی و اندیشههای شریعتی | حامد الگار (انقلاب اسلامی در ایران ـ ۱۳۶۰)
اسلام به عنوان ایدئولوژی و اندیشههای شریعتی
حامد الگار
منبع: کتاب «انقلاب اسلامی در ایران»
تاریخ: ۱۳۵۹ (۱۹۸۰)
- متن کنفرانس حامد الگار، استاد مطالعات خاورمیانه در دانشگاه برکلی کالفرنیا در «موسسه اسلامی لندن»در سال 1980 که برای اولین بار در کتاب «the Islamic Revolution in Iran” به چاپ می رسد.
- ترجمه کتاب «انقلاب اسلامی در ایران » توسط آقایان مرتضی اسعدی و حسن چیذری در سال 1360 از سوی انتشارات قلم نشر می یابد.
***
در این نشست پیرامون حیات، اندیشه و آثار وجودی دکتر على شریعتى سخن خواهم گفت. کسی که در یک کلام میتوان او را ایدئولوگ اصلی انقلاب اسلامی توصیف کرد.
هر چند بنا بر یک سنت دیرینه، انقلاب به طور کلی توسط «علمای شیعه» و در رأس آنها آیت الله خمینی رهبری گردیده است، معهذا نباید این حقیقت را از نظر دور داشت که اندیشه و آثار دکتر شریعتی بود که بخش وسیعی از اقشار جوان و تحصیل کرده ایران را آماده ساخت تا رهبری آیت الله خمینی را پذیرا شده و با خلوص و شهامت از آن پیروی کنند. گرچه دکتر شریعتی در نوشتههای متعدد خود به ندرت اشاره مستقیمی به مسائل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران معاصر دارد و با وجودیکه شهادت وی به هنگام تبعید در انگلستان به تاریخ ژوئیه ۱۹۷۷ (خرداد ۱۳۵۶) یعنی پیش از او گیری انقلاب بوقوع پیوست، اما باید او را در زمرۀ یکی از چهره های اصلی انقلاب پس از شخص آیت الله خمینی بیشمار آوریم.
پیش از پرداختن به شخصیت شریعتی، محتوای اندیشۀ او و ماهیت تأثیر کارش، شاید بد نباشد همانطور که در مورد آیت الله خمینی گذشت، مختصری دربارۀ سابقۀ تاریخی اندیشه نوین اسلامی در ایران صحبت کنیم.
سابقۀ تاریخی اندیشۀ نوین اسلامی در ایران نسبتاً متأخر است و به هیچ وجه به پای سنت چندین قربه رهبری سیاسی علمای شیعه به عنوان یک نهاد نمیرسد. در حقیقت میتوان گفت یکی از دلایل عمدۀ قلت تسبی اندیشمندان نوین اسلامی در ایران همین اعمال رهبری از جانب علمای شیعی میباشد. در حالی که در سایر کشورهای اسلامی «علما» به تدریج موضع اجتماعی و فکری خود را از دست دادهاند و افراد دیگری در خارج از حوزۀ این نهاد سنتی به منظور تدوین مجدد اسلام در عصر حاضر قدم به پیش نهادهاند، اما در ایران قضیه چنین نبوده است.
چنانکه ضمن بحثهای پیشین نیز در صدد توضیح آن برآمدم، در ایران علمای شیعه بطریقی که در هیچ کجای جهان اسلام نظیر آن را نمیتوان یافت نقش خود را همچنان حفظ کردند. این امتیاز تقریبا انحصاری «علما» در بیان و جهت بخشیدن به احساسات مذهبی به طور طبیعی با ظهور چهرههایی که خود را خالصانه وقف اسلام کرده باشند اما زمینۀ فکری و اجتماعی پیدایش و رشد آنها غیر از حوزۀ علما باشد، مغایرت داشت. به همین خاطر است که به عنوان مثال چهرههایی نظیر اقبال که در شبه قاره هند و پاکستان ظهور کرد یا هر یک از اندیشمندان امروزین جهان عرب و اندونزی را در ایران نمیبینیم.
تنها در دوران پس از جنگ است که با سرآغاز یک تحول در بیان عقاید و تفکر اسلامی جدای از بنیادها و نهادهای سنتی علمای شیعی مواجه میشویم . این تحول به دنبال خلع رضاخان از قدرت و رفع نسبی ممیزی و اختناق توسط شاه مخلوع در سالهای نخستین حکومتش، آغاز گردید.
در دانشگاه تهران یک انجمن اسلامی دانشجویان پا گرفت. این انجمن به هیچ وجه یک انجمن ساده دانشجویی نبود. بلکه وظیفۀ تبلیغ اسلام را با بیان و شیوه ای نوین بر عهده گرفته بود. هدف از تشکیل این انجمن جذب طبقۀ جوان و به ویژه کسانی بود که در دوره حکومت رضاخان از تعلیم و تربیت جدید برخوردار شده بودند. بسیاری از چهرههایی که با شرکت در انقلاب و دولت موقت اکنون در سطح جهانی شناخته شده هستند نخستین فعالیتهای اسلامی خود را از همین انجمن اسلامی داشنجویان دانشگاه تهران که در دوران جنگ دوم جهانی و روزهای پس از آن تأسیس گردید آغاز کردند. مثلا یکی از رهبران این انجمن کسی جز مهندس مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت نبود*. حتی در ورای این تشکیلات نیز باید بازرگان را نخستین و مهمترین چهرهای به شمار آورد که پیش از دکتر شریعتی اندیشههای اسلامی را به زبانی تو ارائه نمود. چنانکه از عنوان بازرگان برمیآید وی یک مهندس است و از تحصیلات علمی خارج از کشور بهره جسته و در عین حال در زمینۀ مباحث اسلامی نیز از اطلاعات خوبی برخوردار است. بازرگان با آمیختن این دو زمینه صلاحیت و علاقه خود کتابهای بسیاری در موضوعات مختلف به رشتۀ تحریر درآورده است . نخستین موضوعی که بازرگان بدان پرداخت مسئله سازگاری کامل اسلام با دستاوردهای علوم طبیعی جدید ، توان اسلام در پاسخگویی به مسائل اجتماعی و سیاسی عصر حاضر و نیز این حقیقت بود که اسلام راه و روشی جامع برای زیستن است که تمامی لایهها و اقشار جامعه را دربرمیگیرد. بازرگان این نظریات را در تعداد زیادی از کتابهای خود مطرح کرده است. برای ارائه نمونهای از شیوۀ تفکر وی میتوان کتاب «مطهرات در اسلام» را نام برد که در باب احکام طہارت شخصی در اسلام نگاشته شده و طی آن نویسنده نه تنها فوائد معنوی بلکه سودمندی بهداشتی و زیستی کلیه مقررات اسلام را در این خصوص به تفصیل بیان داشته است.
نویسندگان بسیاری که آنها نیز کما بیش خط فکری مشابهی را دنبال میکردند با قلم زدن پیرامون موضوعات اسلامی به زبانی امروزی و به منظور جلب افکار تحصیل کردههای غیر مذهبی راه بازرگان را ادامه دادند. اما تأثیر کار بازرگان و یا هر یک از چهره هایی که به تأسی سی از وی در این راه قدم نهادند به هیچ وجه با تأثیر کار مرحوم دکتر شریعتی قابل قیاس نیست. بیشک مورخان آینده ایران در کنار نام آیت الله خمینی، از دکتر شریعتی به عنوان یکی از چهرههای اصلی تاریخ انقلاب اسلامی یاد خواهند کرد. به جرات میتوان گفت زمانی که ابعاد کار شریعتی در کلیت آن شناخته شود شخصیت وی که از نظر ژرفا غنا و برد اندیشه گونه برتر دست کم در ردیف دیگر نامهای آشنای جهان اسلام است در زمره برجستهترین اندیشمندان مسلمان قرن حاضر مطرح خواهد شد.
***
دکتر علی شریعتی به سال ۱۹۳۳ (۱۳۱۲) در روستایی بنام مزینان واقع در کویر شرقی ایران به دنیا آمد. وی در خانوادهای چشم به جهان کشود که طی سالهای متمادی معارف دینی را در دامان خود پرورده بودند شریعتی خود در یکی از كتابهایش (كوير) که به لحاظ ادبی پختهترین اثر اوست ، ضمن شرح مفصلی از ایام کودکی خود در روستا، به ویژه به تأثیر عظیم و سازندۀ پدرش محمد تقی شریعتی که اکنون حیات دارند است در تکوین شخصیت خود اشاره دارد. دکتر شریعتی در نخستین سالهای زندگی به همراه پدرش عازم مشهد شد و در آنجا پدرش به تدریس علوم دینی پرداخت علی نیز تحصیلاتش را نخست در سایه راهنماییهای پدر و سپس سایر رهبران مذهبی مشهد، که پس از قم دومین حوزه مهم تعلیم علوم دینی است، ادامه داد شریعتی از همان اوان جوانی اشتیاق خاصی به فراتر رفتن از مرزهای سنت نشان میداد. وی بر پایه استوار تعالیم و تقوایی که در محضر پدر و سایر استادانش کسب کرده بود همچنان در جهت دست یافتن به مایههای جدید تلاش میکرد نخستین ثمرۀ این تلاش ترجمۀ کتاب «ابوذر غفاری» اثر نویسنده عرب جوده السحار در سالهای نوجوانی بود. در این کتاب سیمای ابوذر به عنوان مردی که در دوران بنی امیه علیه تحریف و مسخ آرمانهای اسلام مبارزه میکرد و نیز به تعبیر شیعی بعنوان پیشتاز نبرد جاودان حق علیه باطل ترسیم گردیده است.
علاقۀ شریعتی به ابوذر غفاری در سرتاسر حیات او ثابت و پایدار بود و ابوذر به عبارتی به «اسوه» یک مسلمان تمام بدل گردید. به طوری که همواره در آثار شریعتی از او نام برده میشود. سپس دکتر شریعتی به منظور ادامه تحصیلاتش به دانشسرای جدید التأسیس تربیت معلم مشهد قدم نهاد او در اینجا نیز خود را در مرزهای سنت محصور نکرد. بلکه برعکس دست به مطالعه بسیار وسیعی زد و تدریجاً با فرانسه و سایر زبانهای غربی آشنایی یافت. سرانجام با احراز رتبۀ اول دانشسرا را به پایان رساند. دولت وی را برای طی یک دوره تحصیلی به فرانسه فرستاد که این دوره را میبایست بعنوان دومین دوره سازنده شخصیت شریعتی برشمرد. او پنج سال تمام در پاریس بسر برد که طی این مدت نه تنها تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته جامعه شناسی دنبال کرد بلکه با محافل مختلف روشنفکری و سیاسی رابطه برقرار نمود. برای مثال روابط بسیار نزدیکی با پارهای از رهبران جبهۀ آزادیبخش الجزایر داشت و از طریق نگارش مقالاتی با ارگان فرانسوی زبان جبهه همکاری میکرد. در متن همین تماسها بود که با آثار فرانتس فانون هوادار مارتینیکی الاصل انقلاب الجزایر و کسی که خود در این انقلاب شرکت داشت، آشنا گردید شریعتی در اثر این آشنایی نظریات از خود بیگانگی فرهنگی و زیانهای روانی ناشی از تجاوزات امپریالیسم را از قانون آموخت و برای نخستین یار قطعاتی برگزیده از آثار او را به فارسی ترجمه کرد و نخستین حرفه علاقه به آثار قانون را در ایران برافروخت که همچنان شعلهور است. اکنون اغلب آثار
عمدۀ فانون به فارسی ترجمه شده است. دکتر شریعتی علاوه بر ارتباط با انقلاب الجزایر با سایر مبارزین و تئوریسینهای ضد استعمار عرب و افریقایی مقیم فرانسه نیز تماسهای گستردهای برقرار کرد. او نه تنها از نظر تئوریک بلکه به لحاظ عملی نیز مسئله وحدت یعنی وحدت عملی و معنوی بین ایران و بقیه جهان اسلام و فراتر از آن افریقا و به طور کلی جهان سوم را تدوین کرد.
در مورد تماسهای صرفاً فکری و علمی شریعتی باید به این نکته اشاره کرد که او به هنگام اقامتش در فرانسه تحت نظر لویی ماسینیون مستشرق فرانسوی به مطالعه و تحقیق پرداخت و با وی و سایر نظریه پردازان عمده جامعه شناسی معاصر اروپا آشنایی خصوصی پیدا کرد. وی همچنین به مطالعه عمیق و منظم مارکسیسم همت گماشت. مطالعهای که به دو دلیل حائز اهمیت فراوان است. نخست آنکه چنین مطالعه ای وی را قادر ساخت تا بر پایۀ دانش و آگاهی و نه خصومت یا هراس محض یکی از اصولیترین و نافذترین نقدهای مارکسیسم را از قلم یک مسلمان به رشتۀ تحریر درآورد. ثانیا چنانکه در مورد هر مباحثهای با یک مدعی صادق است، این مباحثه را مارکسیسم نیز اثر مشخصی براندیشه و آثار دکتر شریعتی به جای نهاد. این اثرگذاری نه به معنای جذب هرگونه ایدهای از مارکسیسم، که وی آن را مردود
میشمرد بود بلکه صرفا به معنای برخورد با پارهای از مسائل حاد دیالکتیک مارکسیستی و به منظور کسب توانایی برای رد کامل آنها بود.
علاوه بر این تماسها و روابط متعدد با رهبران عرب و آفریقایی مقیم فرانسه و محافل روشنفکری آن دیار وی شدیداً درگیر فعالیتهای سیاسی ایرانیان مقیم خارج از کشور نیز بود. او قبل از ترک ایران فعالیت مختصری در یک حرکت سیاسی موسوم به «جنبش خدا پرستان سوسیالیست» داشت. این حرکت بعد از کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد یکی از تشکیلات عمدۀ مخالف با رژیم شاه بود. گنجاندن واژۀ «سوسیالیست» در نام این تشکیلات خود حکایت از جاذبه افکار و اندیشههای «سوسیالیسم اسلامی» رایج در جهان عرب در ایران آن زمان دارد.
شریعتی بعد از خاتمۀ تحصیلاتش در فرانسه به ایران مهاجرت کرد و بلافاصله در مرز بازرگان دستگیر شد. وی را از خانوادهاش جدا کردند بیآنکه حتی فرصت دیدار پدرش را باو بدهند. این واقعه در سال ۱۹۶۴ (۱۳۵۳) اتفاق افتاد. همین نخستین دستگیری شریعتی بروشنی نشان داد که رژیم ایران یک عنصر ستیزهجویی را در وی سراغ کرده بود. این تشخیص صرفاً نه به خاطر فعالیتهای سیاسی شریعتی در خارج از کشور بود که به هرحال در میان دانشجویان ایرانی مقیم اروپا یا امریکا امری عادی به شمار میرفت. بلکه به خاطر جوهر هدایتگر وجود او و نیز به خاطر بعد اندیشمندانه فکر و عمل او بود که از جوش و خروشهای متعارف، تظاهرات و دادن شعار که در میان مخالفین سیاسی خارج از کشور معمول بود، به مراتب فراتر میرفت.
پس از رهایی از زندان وی را از احراز هرگونه سمت تدریس در دانشگاه که درخور صلاحیت و معلومات او بود بازداشتند. تنها اجازه دادند در چند دبیرستان به شغل معلمی بپردازد و بعدها نیز در دانشکده کشاورزی بعضی دروس علوم انسانی را تدریس کند. پس از مدتی که به اینگونه کارها مشغول بود در اثر یک اشتباه اداری یا هرچیز دیگر، توانست به یک سمت تدریس در دانشکده جامعهشناسی دانشگاه مشهد دست یابد. در اینجا بود که بسرعت خیل عظیمی از پیروان به سراغش آمدند به طوری که نه تنها دانشجویان دانشکده مزبور بلکه دانشجویان سایر دانشکدهها نیز در کلاسهایش شرکت میکردند. این استقبال عظیم به خاطر روشی بود که شریعتی در درسهایش دنبال میکرد و به موجب آن هرگز خود را به مشغولیات متعارف محیط علمی محدود نمیکرد و همواره در پی آن بود که نظریۀ بیپایۀ جامعهشناسی غیرمتعهد و فارغ از نظام ارزشی را برای همیشه و به طور قطع به کناری نهد. او از همان ابتدا این موضوع را روشن ساخت که جامعهشناسی خواه ناخواه حاصل یک جهانبینی خاص و تعهد نسبت به ارزشهای خاصی است – شریعتی به روشنی نشان داد که جامعهشناسی او جامعه شناسی متعهدی است که آبشخور ارزشهای خود را در اسلام میباید و هدفش دست یافتن به درک صحیحی از واقعیت جامعه اسلامی ایران معاصر و نیز تحول و اصلاح چنین جامعهای است.
بنابراین چندان مایه شگفتی نیست که بزودی با اعمال فشار او را وادار به ترک دانشگاه کردند. اما این اقدام نه تنها به نفوذ و تأثیر کار او خاتمه نبخشید بلکه خود مقدمۀ موثرترین و پربارترین دوران حیاتش گردید. او که از احراز هر گونه سمت علمی محروم گردیده بود دست به ایراد یک سلسله سخنرانی در موسسات مختلف کشور زد دانشجویان دانشکدهها و دانشگاههای مختلف سراسر ایران پی درپی از او دعوت به عمل میآوردند. مهمتر از همه اینکه شریعتی فعالیتهای خود را در یک موسسۀ تعلیمات مذهبی به نام حسینیه ارشاد در تهران متمرکز نمود. قسمت اول نام این موسسه (حسینیه) به مکانی اطلاق میشود که در آن به ذکر مصائب و شهادت امام حسین و اجرای مراسم سنتی سوگواری میپردازند. بدین ترتیب چنین مکانی صرفاً از یک جنبه عاطفی برخوردار است. ولی افزودن واژۀ «ارشاد» مشخص میسازد که هدف این موسسه تنها ارضای عاطفی اشخاص و سوگواری سالانه در ماه محرم نبود بلکه برعکس هدف آن هدایتی فعال و هدفدار به سمت تغییر شئون جامعه بود.
قسمت عمدۀ سخنرانیهای شریعتی در این موسسه ایراد گردیده است. در اینجا نیز وی با طرح نکات مشخص فلسفه و دیدگاه خود، که به رئوس مطالب آنها اشاره خواهم نمود، انبوهی از مستمعین را به سوی خود جلب کرد. در ضمن پیوسته به اطراف و اکناف کشور مسافرت نموده و سخنرانیهایی ایراد میکرد. متن بسیاری از این سخنرانیها پس از ضبط به روی کاغذ پیاده میشد و به صورت کتاب و جزوه انتشار مییافت. چنین استقبالی از درسها و سخنرانیهای شریعتی موجب گردید که حسینیه ارشاد سر بزنگاه تعطیل گردید و خود او بار دیگر به زندان افتاد و همان طور که در رژیم پهلوی معمول بود مورد بد رفتاری و شکنجه قرار گرفت. آزادی شریعتی از زندان با علم به این مسئله بود که وی جلای وطن خواهد کرد. قبل از اینکه شریعتی به خارج برود رژیم ایران کوشید با یکی از حیلههای ظریفی که غالباً به کار میبرد، او را بیاعتبار کند اندکی پس از آزادی شریعتی رژیم نقدی را که شریعتی بر مارکسیسم نوشته بود و اکنون تحت عنوان «مارکسیسم و دیگر سرابهای مغرب – زمین، نقدی بر مارکسیسم از دیدگاه اسلام» به زبان انگلیسی ترجمه شده، بدون اطلاع و اجازۀ او به صورت سلسله مقالاتی در یکی از روزنامههای عمده تهران به چاپ رساند. گرچه متن این سخنرانیها کما بیش صحیح بود اما شرایط انتشار آنها به وضوح حکایت از این مطلب میکرد که حکومت در صدد الغای این شبه بود که شریعتی در ازای آزادی حاضر به همکاری با رژیم شده است. در حقیقت بعضی از عناصر مخالف رژیم از روی اخبار و اکراه به این گونه تعهدات تن میدادند. به طوری که پس از آزادی با دم فرو میبستند و یا با رژیم همکاری میکردند رژیم با انتشار مقالات مربور امید داشت این توهم را ایجاد کند که دکتر شریعتی سیرید چنین راهی کشیده شده است.
دکتر شریعتی به انتشار آن مقالات اعتراض کرد و خواستار تعقیب قانونی قصیه شد که البته بیحاصل بود. او مجبور به ترک میهن گردید و خانوادهاش را به این امید که به زودی به او ملحق خواهند شد، برجای نهاد به انگلستان آمد و در ژوئیۀ ۱۹۷۷ خرداد ۵۶ به ترتیبی که کاملاً روشن نشده است درگذشت. اما شرایط مرگ او این ظن را بشدت تقویت میکند که وی به دست سازمان امنیت ایران به قتل رسیده است. به گمان من در گزارش پزشک قانونی که در آن زمان صادر گردید هیچگونه ذکری از علل غیر طبیعی نرفته است. اما ناگهانی بودن مرگ او به طور اجتناب ناپذیری سوءظنها و تردیدهایی را بر میانگیزد. از این گذشته میدانیم که یکی از فرزندان آیت الله خمینی به نام مصطفی نیز به طور ناگهانی و اسرارآمیز درگذشت. در مورد او نیز هیچ نتیجه معقولی نمی توان گرفت مگر اینکه بگوییم کار سازمان امنیت ایران بوده است. به هر حال حتی اگر شریعتی را به وسیلۀ سم یا طریقۀ دیگری به قتل ترسانده باشند، از آنجا که وی همواره مورد آزار و شکنجه سازمان امنیت قرار داشت و سرانجام نیز در اثر فشارهای رژیم به تبعید رفته و در آنجا درگذشت، به حق در خور عنوان شهید است؛ عنوانی که مردم ایران به وی ارزانی داشتهاند.
***
پس از این شرح حال مختصر به سراغ پارهای از مباحث اصلی آثار شریعتی میرویم، اگر بخواهیم دستاورد فکری دکتر شریعتی را در یک جمله خلاصه کنیم باید بگوییم که او اسلام را نه بعنوان یک مذهب نه به معنایی که معمولاً در غرب رایج است. یعنی امری معنوی و اخلاقی که تنها و تنها به رابطه انسان و خالقش خلاصه میگردد، بلکه به عنوان یک ایدئولوژی یعنی دیدگاهی جامع نسبت به جهان و واقعیت و طرحی برای تحقق کامل استعدادهای بالقوه بشری به طور فردی و جمعی به نحوی که پاسخگوی فلسفه وجودی انسان باشد عرضه کرد وقتی میکوشیم اسلام را با تفاسیری دیگر و در غالب مقولات تفکر و زبان غرب بیان کنیم، نتیجۀ چنین تلاشی ناگزیر تعبیری ناقص از اسلام خواهد بود. به همان سران که واژۀ «Religion» برای بیان واقعیت اسلام نارسا است. اصطلاح «ایدئولوژی» نیز چنین است. زیرا ایدئولوژی به مجموعۀ منظمی از «ایدهها» اطلاق میگردد. و «ایده» بنا به تعریف ممکن است درست یا نادرست باشد. در حالی که لااقل از نظر ما مسلمانها اسلام چیزی است که در صحت آن نمیتوان بردیدی روا داشت. به این ترتیب وقتی که واژه «ایدئولوژی» را در مورد اسلامی که توسط دکتر شریعتی ارائه گردیده است عنوان میکنیم، منظور این نیست که اسلام یک ایدئولوژی به معنای متعارف آن است. بلکه منظور کلیت و جامعیت چنین اسلامی است که صرفاً به تزکیۀ اخلاقی فرد و برقراری پیوند معنوی بین او و پروردگارش محدود نمیگردد فکر میکنم دکتر شریعتی نیز واژۀ ایدئولوژی را به همین مضمون به کار برده است.
آنچه پایه و اساس نظریات شریعتی را تشکیل میدهد همان چیزی است که خود او آن را جهانبینی توحیدی مینامد. شریعتی برداشت و بیان خاصی از اصل اعتقادی «توحید» دارد. چنانکه خود او عنوان میکند حقیقت واحد است اما نه به مفهوم «وحدت وجود» صوفیان، بلکه به این معنا که جهان مادی و جهان معنوی و دنیا و آخرت یک کل به هم پیوسته و واحدی است که یک مسلمان در برخورد با آن مرزی میان اجزای آن قائل نمیشود. او به انسان نه به عنوان بیگانهای در طبیعت و مجزای از آن بلکه به انسان و طبیعت به عنوان دو پدیده توأمان با مبدأ و معادی واحد مینگرد. این وحدت ذیروح كل حقیقت که همان وحدت انسان و جهان است با هدفی مشخص در جهت نیل به کمال فزاینده سیر میکند.
بنابراین اساس کار «توحید» است. سپس بر پایه این اصل اساسی سه شاخۀ اصلی نظریات شریعتی بنا نهاده میشود. نخست جامعه شناسی است. در اینجا هیچ یک از مکاتب جامعه شناسی اعم از سرمایهداری اروپای غربی با مارکسیسم مد نظر نیست بلکه مفهومی است که خود شریعتی از جامعه شناسی در مییابد. منظور او از جامعه شناسی دیدگاه خاصی نسبت به ماهیت جامعه است و حتی در بررسی و تحلیل جامعه اصطلاحاتی را بکار میبرد که از قرآن و سایر متون و منابع اسلامی مایه میگیرد. او معتقد است که شکل جامعه بشری در گذشته و حال از دو حال خارج نیست. جامعه مبتنی بر «شرک» و عقیدهای که برای خدا شریک قائل است. و جامعۀ مبتنی بر «توحید» که ویژگیهای خاص خود را دارد.
از نظر شریعتی آنچه اصالت دارد همین تقسیم جوامع به جامعۀ شرک و جامعۀ توحید است و تقسیم بندیهایی نظیر سرمایهداری و کمونیستی با دموکراتیک و دیکتاتوری را غیر اصیل میداند.
سپس انسان شناسی قرار دارد. در اینجا نیز انسان شناسی به معنای مطالعۀ جوامع، بالاخص جوامع بدوی، یا ثبت و تحلیل آداب و رسوم و هنجارهای گوناگون آنها نیست. بلکه نگرشی متمایز به انسان و واقعیت اوست. دکتر شریعتی در نوشته های بسیاری به این مطلب پرداخته است که انسان کیست و جوهر اصلی وجود او چیست؟ در پاسخ به این سوال او میگوید انسان موجودی است مرکب از دو قطب اصلی: خاک پست ، که به گفتۀ قرآن انسان از آن آفریده شده وروح خدا که به عنوان عنصر حیات بخش بدرون او دمیده شده است. بر طبق این نظر انسان یک موجود ایستا نیست. بلکه برعکس یک «شدن» دائمی به سمت عنصر متعالی روح خدا است.
سپس به فلسفۀ تاریخ میرسیم که آن نیز براساس قرآن ست. این فلسفه، به تمامی تاریخ در هیئت تضاد نیروها مینگرد. همچنان که درون انسان جولانگاه پیکار دو قطع متضاد یعنی خاک پست و روح خدا است، تاریخ نیز صحنه درگیری و ستیز همیشگی «توحید» و شرک و حق و باطل است. در اینجا شریعتی به قضیۀ برادرکشی در داستان هابیل و قابیل ، که قرآن اشاره گذرایی به آن دارد، تأکید خاصی میکند. شریعتی به این داستان به عنوان سمبل نبرد همیشه تاریخ بین دو انسان متفاوت، دو جامعه متفاوت و دو جهان بینی متفاوت مینگرد.
میتوان گفت این مباحث یعنی جامعهشناسی، انسان شناسی و فلسفه تاریخ از همان اصل اعتقادی توحید سرچشمه گرفته و تجلی جهان بینی توحیدی هستند. از درون این سه مبحث ایدئولوژی به مثابه برنامه عمل جامعی برای بنای جامعۀ ایدهآل و به تبع آن انسان ایدهآل شکل میگیرد. اصطلاحی که دکتر شریعتی برای این جامعۀ ایدهآل به کار میبرد چیزی جز همان اصطلاح آشنای «امت» نیست. شریعتی پس از تحلیل واژه شناسی است به این نتیجه میرسد که است جامعهای است که نه بر اساس نژاد و طبقه بلکه تنها بر پایه تعقیب هدف مشترک و حرکت به سمت آن در سایه رهبری صالح شکل میگیرد. در این تعریف برداشت شریعتی از واژۀ «امام» نیز نهفته است. «امام» در اعتقاد شیعی دارای مفهوم خاصی است و شریعتی آن را رهبر جامعه بیدار و خودآگاهی که جهت مشخصی را برگزیده و به سمت آن در حرکت است، معنی میکند و سرانجام از دل امت، انسان ایدهآل سر برخواهد آورد.
البته هریک از اجزای متشکله نظام فکری شریعتی محتاج شرح و بسط بیشتری است. ولی تصور میکنم این مختصر شما را با مباحث اصلی اندیشه او آشنا میسازد. علاوه بر ارائه سیستماتیک اسلام با شیوه و بیانی که جذب اقشار وسیعی از جوانان تحصیل کرده را به اسلام امکان پذیر ساخت، میل دارم به یکی دو جنبه دیگر از نظام فکری شریعتی اشاره کنم.
نخست میپردازم به دیدگاه او نسبت به مکتب تشیع. شریعتی بسیاری از مفاهیم اساسی مکتب تشیع را به میدان نقد و بررسی کشاند پیش از این به برداشت خاص او از واژۀ «امام» اشاره کردم. در جایی از نوشتههایش میگوید در تلقی مسلمانان شیعه امام به صورت موجودی مقدس و نیمه الهی درآمده است. موجودی که به پادش اشک میریزند و با بردن نامش بر خود میلرزند اما هیچ تأثیری بر اعمال و کردار واقعی و جهت زندگی آنها ندارد.
شریعتی برداشتی کاملاً نو از نظریه انتظار ظهور امام زمان که به صورت بهانهای برای معطل ماندن و اتخاذ مواضع انفعالی تلقی میشد، ارائه نمود. او آموخت که انتظار امام اساساً به معنای جلو انداختن شرایط ظهور او و تلاش در جهت هموار کردن راه چنین ظهوری از طریق برپایی جامعهای عادلانه و خداپرست است.
آنچه در دیدگاه شریعتی از مکتب تشیع حائز اهمیت است تلاش اوست در جهت تفسیر این مکتب به گونهای که از اغراقگویی و بزرگنمایی اختلافات اجتناب ناپذیر موجود بین شیعه و سنی بپرهیزد در یکی از کتابهای بسیار جالب و مهم خود به نام «تشیع علوی و تشیع صفوی» شیوههای قهرآمیز صفویه را در تحمیل شکل خاصی از تفکر شیعی به ایران و درواقع زیر یا نهادن جامعیت میرات تشیع، مورد انتقاد قرار میدهد. منظور شریعتی از انتخاب عنوان مزبور این است که سلطنت صفوی نوعی تشیع رسمی را که در واقع تحریف و مسخ تشیع بود ترویج میکرد.این تشیع در ضدیت با سنیها تحلی مییافت و به این ترتیب روح تفکر شیعی را نقص مینمود از سوی دیگر نشان میدهد که در مقابل تشیع صفوی، تشیع علوی یا تشیع اصیل و راستین قرار دارد.
بعضیها به خاطر همین دیدگاههای مشخص شریعتی در باره تاریخ و تفکر شیعی به او اتهام سنی گری و حتی وهابی گری زدند باید خاطر نشان ساخت که گرچه اندیشههای شریعتی مورد استقبال عظیم نسل جوان قرار گرفت اما بخشی از جناحهای مذهبی جامعه در برابر او موضعی منفی اتخاذ کردند.
در همین رابطه باید به یکی دیگر از زمینههای کار شریعتی که همواره در نوشتههای او به چشم میخورد و در عنوان یکی از کتابهایش به نام «مذهب عليه مذهب» به بهترین وجه بیان شده است، اشاره کنیم. شریعتی در این کتاب و چند جای دیگر میگوید مذهب به عنوان یک پدیده تاریخی در دو مسیر کاملاً متفاوت تجلی مییابد. ممکن است مذهب به ابزار دست طبقه حاکم و وسیلهای برای کنترل و استثمار جامعه بدل شود و یا بر عکس به عنوان یک حربه مبارزاتی در راه تحقق آرمانهای حقیقت جویانه و استقرار نظام اجتماعی عادلانه به کار رود.
وی ضمن یک برداشت عمیق و جالب به این نکته اشاره میکند که تمامی پیامبران ابراهیمی، که قرآن از آنها نام برده، رسالت تاریخی خود را در بطن مخالفت با نظام موجود آغاز کردهاند. این حقیقت در مورد ابراهیم، موسی، عیسی و محمد صدق میکند. این حقیقت از نظر شریعتی نشانه جوهر اصلی و آرمان نهایی مذهب است که علاوه بر ابلاغ پیام فلاح و رستگاری در آخرت به مبارزه با قدرتهای موجود برمی خیزد و با در اختیار گرفتن سرنوشت اجتماعی اقتصادی و سیاسی انسان آن را به سمت وضعی که با غایت وجودی او و رضای خداوند سازگار باشد، تحول میبخشد.
وقت من به پایان رسیده اما قبل از خاتمۀ سخن، مسئله دیگری هست که مایلم اشارۀ گذاریی به آن بکنم. اخیرا سروکله یک گروه تروریستی به فرقان پیدا شده که تاکنون سپهبد قرهنی نخستین رئیس ستاد جمهوری اسلامی و آیت الله – مطهری را که از اعضای شورای انقلاب بود ترور کرده است این گروه در اعلامیههایی که منتشر کرده مدعی پیروی از افکار مرحوم دکتر شریعتی است اینها مدعی ترویج نوعی اسلام انقلابی در مقابل «آخونديسم» هستند.
به روشنی پیداست که این گروه ساخته و پرداخته سازمان سیا و آمریکاست. از آنجا که آمریکا به اهمیت نقش شریعتی و میراث فکری او پی برده درصدد ایجاد شکافی در ارودگاه اسلامی برآمده است تا به این ترتیب بین مردم تفرقه انداخته و آنها را بدو دسته پیروان شریعتی و پیروان آیت الله خمینی و سایر علما تقسیم کند.
در این زمینه پارهای شواهد و مدارک وجود دارد که من شخصاً به آنها دسترسی داشتهام. برای مثال هنگامیکه سفیر جدید آمریکا در ایران برگزیده شده بود از تعدادی از صاحبنظران دعوت به عمل آمد تا سفیر جدید را در زمینههای مختلف توجیه کنند. از من نیز دعوت شد تا در موضوع شریعتی و اندیشه و تأثیر کار او اطلاعات دقیقی در اختیار سفیر قرار دهم. جالب توجه است که در همان روز از شخص دیگری دعوت شده بود تا در مورد مسئله اقلیتهای قومی در ایران کنفرانس بدهد. همان طور که میدانید با توجه به فعالیتهای اخیر در جهت ایجاد بیثباتی در ایران مسئله قومیتها حائز اهمیت فراوان است. همچنین گزارشهای موثقی در دست است که سازمان سیا خانمی را مأمور کرده است تا ترجمه کاملی از آثار ت استفاده داخلی وزارت خارجه و سازمانهای اطلاعاتی آمریکا تهیه شریعتی جهت کند.
به هر تقدیر جای تردیدی نیست که این کوشش محکوم به شکست است . چرا که اقشار وسیعی از جوانان ایران به ویژه آنها که پشتیبان انقلاب اسلامی هستند از امام خمینی و دکتر شریعتی بطور یکسان پیروی میکنند و به هیچ وجه مسئله تضاد و انتخاب در میان نیست. میتوان گفت امام خمینی رهبری استراتژیک و سیاسی و نیز رهبری معنوی را به نحوی آمرانه به عهده داشتند، حال آنکه دکتر شریعتی به انقلاب نمای فکری بخشیده که حتی پس از مرگ نیز همچنان چنین نقشی را ایفا خواهد کرد.
***
پرسش و پاسخ
دکتر سلمان – مسئله برچسبهای سنی و وهابی که به شریعتی میزدند توجه مرا به خود جلب کرد. اما میخواستم بگویم برداشت شریعتی از اصل اعتقادی توحید بیشتر چنین مینماید که او یک صوفی است. بنظر من بدشواری میتوان بین نظر او و نظریه صوفیان تمایزی قائل شد.
پروفسور الگار – تا حدودی با نظر شما موافقم به عقيده من نقاط قوت و توان اصلی شریعتی در نظریات جامعه شناسی او نهفته است. اما در مقوله متافیزیک از احاطه کمتری برخوردار است چرا که هرگز به طور کامل روشن نساخته است که دریافت او از نظریه صوفیه چیست به دشواری میتوان تفاوت برداشت شریعتی را از توحید با نظریه وحدت وجود صوفیان مشخص کرد آن طور که از بسیاری از آثار شریعتی برمیآید، او حلاج را یک صوفی میداند در حالی که خلاج به هیچ وجه معرف اعتقاد تصوف نیست. بنظر من دکتر شریعتی تحت تأثیر نظریات لوئی ماسینیون خلاج را یک صوفی قلمداد میکند چرا که ماسینیون بنا به دلایل خاصی شخصاً چنین برداشتی از حلاج داشت و در صدد آن بود که حلاج را به عنوان مظهر معنویت اسلام بشناساند. حال آنکه در حقیقت چنین نیست.
اما به طور کلی در مقام ارزیابی آثار شریعتی دو نکته را نباید از نظر دور داشت نخست آنکه وی تقریبا در سنین جوانی و پیش از آنکه فرصت یابد انسجام تکاملی به مکتب فکری خود ببخشد به شهادت رسید. ثانیا آثاری که از او به جای مانده به استثنای چند تایی، تماماً متن سخنرانیهای اوست. یعنی این چنین نبوده است که شریعتی با فراغت بال پشت میز تحریرش بنشیند و در مورد هر کلمهای که به روی کاغذ میآورد به دقت بیاندیشد. این آثار عمدتاً متن پیاده شده سخنرانیهایی است. که در اغلب موارد خود او حتی فرصت اصلاح و غلطگیری آنها را نداشته است. بدین ترتیب در اغلب آثار او از جمله نوشتهای که امروز ارائه شد، نوعی عدم تجانس که مشخصه هر سخنرانی است به چشم میخورد.
رئیس جلسه – شما در مقدمۀ کتاب «پیرامون جامعه شناسی اسلام»* نوشتهاید شریعتی میدانست که عمرش کوتاه خواهد بود. به این معنا که نسبت به مرگ قریب الوقوع خود به نحوی آگاهی داشت. علت این امر چیست؟
پروفسور الگار– فکر میکنم این یک نتیجهگیری منطقی از ماهیت فعالیت شریعتی باشد. چرا که او خود میدانست در چه زمینه اجتماعی عمل میکند و به آن حقیقت نیز واقف بود که سرانجام روزی حبس مرگ ناگهانی یا شهادت به سراغ همه مخالفین رژیم میآید. بنابراین نباید در پی یافتن یک علت غیرعادی یا مبهم باشیم. این تنها یک استنتاج معقول از شرایط مبارزه در رژیم پهلوی بود.
يحيى الساعى – شما در خلال سخنان خود به وجود برخورد میان شریعتی و بخشی از «علمای» سنتی اشاره کردید. ممکن است برای روشنتر شدن موضوع، توضیح بیشتری بدهید؟ آیا منشاء این برخورد از آنجا نیست که شریعتی از دریچۀ جامعهشناسی به اسلام مینگریست، حال آنکه بالعکس باید مبتنی بر یک زمینۀ مذهبی یعنی تعالیم مذهبی حرکت میکرد؟
پروفسور الگار– این حرف میتواند قضاوت معقولی باشد. گرچه محتوای تمام نوشتههای شریعتی را مذهب تشکیل میدهد. اما سبک و روش تدوین این محتوی سنتی نیست و بیهیچ شک و شبههای میتوان گفت اتخاذ چنین روشی تا حد زیادی از تحصیلات او در غرب و برخوردش با مارکسیسم و سپس رد آن سرچشمه میگیرد. شریعتی کسی بود که بیهیچ تشویش خاطری از مارکس، نیچه، فانون و نامهای بسیار دیگری که در گوش پارهای از محافل سنتی ایران طنین نامأنوسی داشت و مخالفتهایی را از جانب آنها برمیانگیخت، سخن میگفت.
البته بعضی علل و عوامل شخصی نیز در میان بوده است. مثلاً در حسینیۀ ارشاد مسائلی بین مرحوم دکتر شریعتی و مرحوم آیت الله مطهری وجود داشته است. من شخصاً اطلاع مستقیمی از این جریان ندارم اما از اشخاصی که از نزدیک شاهد جریان بوده اند شنیدهام که پیش از به صحنه آمدن شریعتی، مرحوم آیت الله مطهری مشهورترین و محبوبترین سخنران و مدرس در میان دانشجویان دانشگاه به شمار میرفت. اما با آمدن شریعتی مستمعین مطهری به سرعت رو به کاهش نهادند. چرا که شریعتی هر روز افراد بیشتری را به سوی خود جلب میکرد بالنتیجه چنانکه به هر حال بشر بشر است، این موضوع موجبات رنجش خاطر آیت الله مطهری را فراهم ساخت.
علاوه بر آن در یکی دو مورد دیگر نیز اختلاف نظرهایی وجود داشت. دکتر شریعتی در کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی که قبلا بدان اشاره کردم، به یکی از علمای دوره صفویه به نام ملامحمد باقر مجلسی به عنوان مظهر تشیع صفوی یا همان تشیع مسخ شده حمله میکند. اما از نقطه نظر تشیع سنتی نمیتوان از این مسئله به سادگی درگذشت که مجلسی گرد آورنده «بحارالانوار» یعنی مجموعۀ عظیم احادیث شیعی است. مجلسی آثار متعدد دیگری نیز تألیف کرده است که همین امروز در ایران مورد استفاده قرار میگیرد.
به اعتقاد من انتقاد مطهری از شریعتی در این خصوص (کوبیدن مجلسی) تا حلقۀ اطرافیان آیت الله خمینی در نجف انعکاس مییافت. یک بار آیت الله خمینی با اشراف خاص خویش در جواب یکی از دوستان من که به دیدار ایشان رفته بود تا مشخصاً در مورد نفوذ اندیشه و تاثیر کار دکتر شریعتی در ایران سوال کند، پاسخ جالبی داده بودند. او ابتدا سوال میکند به نظر ایشان علل اصلی انقلاب و پیروزی آن چه بوده است. آیت الله خمینی پاسخ میدهند که این مسئله اساساً نتیجه اراده الهی بوده است که از طریق فلان عامل و فلان مجرا تجلی یافته است. سپس دوست من که خود در زمره بیشمار افرادی است که در اثر تعالیم شریعتی به اسلام روی آورده است، میپرسد: «آیا فکر نمیکنید کار مرحوم دکتر شریعتی نیز تأثیر عظیمی داشته است؟» آیت الله خمینی به سادگی و با واقع بینی پاسخ میدهند که «تعالیم شریعتی برخی بحثها و اختلافات را در میان علما برانگیخت ولی در عین حال نقش بزرگی در هدایت جوانان و روشنفکران به سوی اسلام ایفا کرد.» ایشان همچنین به دوست من میگویند که «پیروان شریعتی باید از آنچه دکتر شریعتی به ایشان عرضه داشته است فراتر روند و در اسلام سنتی نیز تحقیق کنند و به همین ترتیب پیروان «علمای» سنتی نیز باید این حقیقت را دریابند که آنچه «علما» مطرح کردهاند کلام آخرین نیست. پس نیاز به مرور و ارزیابی دقیق مباحثی که دکتر شریعتی طرح کرده است احساس میشود.»
نکتهای که در رابطه با تأثیر کار دکتر شریعتی باید بدان اشاره میکردم این است که او تأثیر عظیمی براندیشه طلاب و روحانیون جوان گذارده است. بسیار قالب بود که وقتی به نوار سخنرانیهای مذهبی در دوران انقلاب گوش میکردیم. همواره بازتاب اندیشههای شریعتی و حتی اصطلاحات خاص او را در این سخنرانیها مییافتیم. پس میتوان گفت شریعتی در آنجا نیز تأثیر به سزایی برجای نهاده است.
وحید منیر – من آنچه را دکتر شریعتی به عنوان طبقهبندی عقاید ارائه میدهد به خوبی درک میکنم. اما این طبقه بندی کمی انتزاعی مینماید . ممکن است در این مورد توضیح بیشتری بدهید؟
پروفسور الگار – اندیشه ماهیتاً امری انتزاعی است و مطمئن نیستم که بتوانم از درجه انتزاعی بودن آن بکاهم. بدیهی است شریعتی با ترسیم چنین طرحی از عقاید و اندیشههای خود مدعی صحت و اعتبار قطعی آن نبوده است. بنابراین اجباری در پذیرش آن نیست. این طرح صرفا بیان برخی زمینههای اعتقادی اسلام در یک قالب منسجم است. شاید در این طرح بیش از حد اختصار و ایجاز به کار رفته باشد، اما معدالک فوایدی نیز دربر دارد. این طرح نمایانگر آن است که در اسلام پایه و مبنای همه چیز توحید است و تجلی نهایی توحید نیز پس از گذار از آن مجاری متعدد خلق انسان ایدهآلی است که فلسفه آفرینش خود را به طور کامل متحقق میسازد.
فکر میکنم لزومی ندارد تا این حد سلفی بیاندیشیم که در هر مورد بپرسیم: «این را از کجا آوردهای؟» یا «سند آن در قرآن و حدیث کجا است؟» عناصر اولیۀ این طرح در قرآن و حدیث موجود است. در اینجا فقط این عناصر به صورت یک طرح به هم پیوستهاند. هر کس این طرح را مفید تشخیص دهد، میتواند آن را بپذیرد و هر که خلاف این نظر را دارد، آزاد است آن را نپذیرد در این مورد بحثی نیست.
رئیس جلسه – آیا با این نظر موافقید که در شرایطی نظیر شرایط ایران در دوران پهلوی پیش از آنکه انقلابی صورت گیرد میبایست یک زمینه فکری ایجاد میگردید و این همان زمینهای است که شریعتی موفق به ایجادش کردید؟ آنها که اهل عملاند کار ما روشنفکران را به عنوان «کوششهای نامربوط» یا «خواب و خیالهای خوش» و عناوینی از این قبیل میکوبند. این افراد میگویند بهتر است از آسمان خیالات به زمین بیاییم و به جای گفتن و نوشتن دست به کاری بزنیم. آیا با توجه به روش کار شریعتی کار آدمهایی مثل ما میتواند موثر باشد یا هنوز تلاش ما بیهوده است؟
پروفسور الگار- جالب است که خود دکتر شریعتی در نخستین بخشهای ترجمه شده در کتاب «پیرامون جامعه شناسی اسلام» دقیقاً به این نکته اشاره میکند. در آنجا شریعتی میگوید که بعضیها معتقدند ما به اندازه کافی گفتهایم و نوشتهایم و اکنون موقع عمل است. او سپس اضافه میکند که درست برعکس، از یک زاویه دید صحیح، هنوز به اندازه کافی نگفته و نوشتهایم. این تقسیمبندی به دو مرحلۀ فکر یا عمل خود یک تقسیمبندی کاذب است. زیرا این دو رابطۀ متقابلی با یکدیگر دارند و پابه پای هم به پیش میروند.
حسین دباغ – مسئله کدورت بین آیت الله مطهری و دکتر شریعتی که شما بدان اشاره کردید شاید جنبه روانی داشته است. اما علل آن عمیقتر از اینهاست. من از نزدیک با آیتالله مطهری در تماس بودم. ایشان مسائلی را به طور خصوصی با من درمیان میگذاشتند. ایشان کلیه مفاهیم اساسی را که توسط دکتر شریعتی طرح و وارد فرهنگ ما گردیده است، نظیر دیدگاههای فلسفی و بالاخص برداشت و از توحید، مورد بحث و انتقاد قرار میدادند. نظر آیت الله مطهری این بود که شریعتی به مذهب تمسک میجست، به این معنی که مذهب را وسیلهای برای نیل به اهداف سیاسی و اجتماعی تلقی میکرد. البته در اینجا نیات باطنی شریعتی مورد نظر نیست، بلکه ملاک قضاوت سخنرانیها و کتب اوست. بدین خاطر بود که «علما» چنین تصوری از شریعتی داشتند و علت اصلی کدورت با آیت الله مطهری نیز همین مسئله بود. تنها آیت الله مطهری نبود که با شریعتی اختلاف نظر داشت. روحانیون بسیاری از جمله شخص آیت الله خمینی نیز با او اختلاف نظر داشتند. این اختلاف طیف گستردهای را دربرمیگرفت.
رئیس جلسه – آیا میتوان گفت قشر سنتی در ایران زبان شریعتی را به طور کامل درک نکرده است، چرا که او نماینده قشر تحصیل کرده جدید و فرنگ رفته بود.
پروفسور الگار – البته بسیار خوب است که بگوییم اختلاف فقط بر سر زبان و شیوۀ بیان بوده است. اما من اینطور فکر نمیکنم. به نظر من سخن برادر دباغ صحیح است. منظور من هم این نبود که حسادت شخصی در میان بوده است. البته که مسائلی به مراتب اساسیتر وجود دارد. یعنی علاوه بر شیوۀ بیان محتوای اندیشه نیز مطرح است منطور من از آنچه در سخنرانی گفتم. الزاماً این نیست که آنچه دکتر شریعتی مطرح کرده کلام آخر است. دکتر شریعتی نیز خود چنین ادعایی نداشت. او همواره میگفت اسلام یک شدن به معنای تکاملی کلمه است و در مورد افکار و اندیشههای خود نیز این معنا را به کار میبرد.
من تمام آثار شریعتی را که نسبتاً زیاد است نخواندهام. اما کلیه آثار عمدۀ او نظیر اسلام شناسی را مطالعه کردهام میتوانم بگویم حداقل با چهل درصد از محتوای این آثار مخالفم. حال تا چه حد قضاوت شخصی من اهمیت و ارزش دارد مسئله دیگری است. اما با وجود این نوشتههای شریعتی از یک خصوصیت برانگیزنده برخوردار است. در این نوشتهها انسان با یک ذهن پویا روبروست. چیزی که در جهان اسلام به ندرت میتوان یافت؛ ذهنی که مرعوب غرب نیست و در هیچیک از ابعاد به مجامله و اعتذار متشبت نمیشود. ذهنی که به تجربه کشف و تدوین مجدد یک عقیدۀ کهن دست یازیده است. «علما» با همه اهمیتشان که به کرات متذکر شدهام، قادر به چنین کاری نبودهاند. شاید هم چنین وظیفهای ندارند. به هر حال دکتر شریعتی به موفقیتی دست یافت که علما بدان نائل نشدند. برای هدایت یک نسل به سوی اسلام نمیتوان تنها به صدور فتوی بسنده کرد.
تفاوت حرکت پانزده خرداد با این انقلاب در چیست؟ در این پانزده سال چه گذشت؟ در سال ۱۳۴۲ زمانی که شاه میتوانست شورش را سرکوب کند، در فاصلۀ این چند روز چه کرد؟ چگونه در سال ۵۷ مجبور به ترک کشور شد؟ علت این تفاوت جریان مستمری است که در طول این سالها در ایران به وقوع پیوست و مکمل فعالیتهای آیت الله خمینی در خارج از کشور بود.
به نظر من کار دکتر شریعتی مهمترین عامل در روند زمینهسازی انقلاب بود. صرفنظر از اینکه چه قضاوتی درباره فلان گفته با فلان نظریه دکتر شریعتی داشته باشم، این موفقیت او را نمیتوان انکار کرد که وی به بخش عظیمی از طبقۀ متوسط از خود بیگانه هویت اسلامی بخشید. شاید شناخت این افشار از اسلام محتاج تهذیب یا دربارهای موارد تصحیح باشد. اما به هر صورت تعهد در آنها ایجاد گردیده است و در اغلب موارد پیدایش این تعهد تنها و تنها ثمرۀ کار دکتر شریعتی است. این موفقیت چیزی نیست که مخالفت با بعضی نقطه نظرهای شریعتی از اهمیت آن کاهد.
اقبال عصاريه – شما گفتید که باید سلاح دشمن را به چنگ آورد و علیه دشمن به کار برد. این دقیقا همان کاری است که شریعتی با رفتن به فرانسه و تشکیل گروه خداپرستان سوسیالیست انجام داد. این مسئله مرا به تحیر وامیدارد که شخصی همچون شریعتی چنین اصطلاحی را خلق کند. به نظر شما سر کدام دسته کلاه رفته است؟ خداپرستان یا سوسیالیستها؟ آیا شریعتی در آغاز بیشتر تحت تاثیر سوسیالیسم نبود و سپس خدا پرست شد و بعدها این گروه به نهضت آزادی بدل گردید؟
پروفسور الگار – فکر میکنم گفته مرا درست تعبیر نکردید. اولاً جنبش خدا پرستان سوسیالیست را شریعتی ایجاد نکرد. او قبل از آنکه برای تحصیلات به پاریس برود یکی از اعضای آن بود. نه جنبش و به نام آن ساخته فکر شریعتی نبود. او هم مانند سایرین فقط یکی از اعضای این جنبش بود. اما به طور کلی در مورد سوسیالیسم اسلامی که اوراق بسیاری پیرامون آن سیاه شده است باید گفت تلقی سوسیالیسم به عنوان پایه و اساس اسلام یا برچسبی ضمیمه اسلام، البته قابل ایراد است و تردیدی هم وجود ندارد. اما چند مسئله را باید متذکر شد. اولاً طی دوره معینی در جهان عرب جریانی از این اندیشهها رواج داشت که تنها به رژیم ناصر منحصر نمیشد. در سوریه مصطفى السباعی کتاب «الاشتراكية الاسلام» سوسیالیسم اسلامی را نوشت که تأثیر و بازتاب قابل ملاحظهای داشت. این یکی از ویژگیهای طبیعی انسان است که دشمن خود را در شمار دوستان قلمداد میکند. از این رو بعضی از ایرانیها با مشاهده خصومت بعضی از رژیمهای عرب نظیر مصر یا شاه، به تحولات فکری جهان عرب از جمله مصر با نظر مساعد مینگریستند. به نظر من منشاء آن دلبستگی جزئی و گذرا نسبت به اندیشۀ سوسیالیسم همین است.
اگر به آثار دکتر شریعتی از جمله نقد او بر مارکسیستم که به زودی توسط انتشارات میزان منتشر خواهد شد نظری بیافکنیم مشاهده میکنیم که او سوسیالیسم را به طور کامل و با صراحت رد میکند. درست نیست که بگوئیم او زمانی سوسیالیست بوده و سپس مسلمان شده یا در صدد دستیابی به ترکیب نامنسجمی از این دو بوده است. درست است که یک نظریه سوسیالیسم اسلامی وجود دارد که تدوین و نقد گردیده است. اما از سوی دیگر در عمل با نوعی سرمایه داری اسلامی نیز مواجه هستیم وهیچکس هم تئوری آن را تدوین نکرده است. نمیدانم آیا هیچ یک از علمای ما فتوائی علیه سرمایهداری اسلامی دادهاند یا نه؟ با این وجود واقعیت زشت آن به مراتب پیش از به اصطلاح سوسیالیسم اسلامی در جهان اسلام احساس میشود.
يحیي الساعی – بازگردیم به مسئله نقش شریعتی طی دوران زمینهسازی انقلاب. همان طور که قبلاً هم بحث شد چنین به نظر میرسد که آثار شریعتی از یک موضع ضد روحانیت، اگر نگوئیم ضد علما، برخوردار است. ظاهرا مطهری هم که شاید بتوان گفت یکی از برجستهترین فلاسفه ایران معاصر است، به خاطر چنین سابقه ذهنی با زیربنای فلسفی آثار شریعتی مخالفت میکرد. راستش حدود پنج سال پیش که به اوضاع و احوال ایران میاندیشیدم، به نظرم میرسید که کار شریعتی از یک سو زمینه جلب روشنفکران را به اسلام فراهم ساخته است اما از سوی دیگر آنها را نسبت به نهاد «علما» بیگانه نموده است. به نظر من چنین خطری عمدتاً در آثار اشخاصی نظیر بازرگان و شریعتی به چشم میخورد.
پروفسور الگار – فکر میکنم برخوردی بسیار ساده سازانه و ضمناً نوعی بیانصافی است اگر به ترتیب شریعتی را ضد روحانیت یا ضد علما توصیف کنیم. اوبرخی از جنبههای دستگاه مذهب سنتی ایران را مورد انتقاد قرار میدهد و به نظر من اکثر قریب به اتفاق این انتقادها کاملا به حق است. اما اینکه بگوییم او با نهاد علما مخالف است، امر دیگری است. من فکر نمیکنم بتوان چنین ادعایی را به نوشتههای شریعتی مستند کرد درواقع شریعتی میان «عالم» حقیقی و آنچه که خود «معمم» مینامد، یعنی کسی که فقط ملیس به عبا و عمامه است اما از دانش و تعهد دینی بیبهره است تمایز قائل میگردد و به صراحت اعلام میکند که برای عالم راستین نهایت احترام را قائل است.
در مورد اینکه مطهری از چه چیزی بیم داشته این که مثلاً مردم در اثر نقود اندیشه شریعتی از تبعیت از رهبری علما سرباز زنند، من چیزی نمیدانم. اما مطمئناً آنچه اتفاق افتاده خلاف این موضوع را نشان میدهد. همان طور که قبلاً هم گفتم، آمادگی مردم برای شرکت در انقلاب و پذیرش رهبری امام خمینی تا حد زیادی مرهون تأثیر اندیشه شریعتی بود همان طور که یکی از برادران اشاره کرد مسئله بر سر رابطه متقابل این دو است. به هیچ وجه تأثیر این دو از یکبار چگی مطلق برخوردار نیست، بلکه بطور کلی هر دو مکمل یکدیگرند.
این همان مسئلهای است که دشمنان خارجی انقلاب و عمدتاً آمریکا میکوشند آن را دامن بزنند تا یک مشکل واقعی بتراشند به طوری که مردم به دو جناح به اصطلاح «خمینیست» و “شریعتیست» تقسیم شوند. اینها اصطلاحاتی است که مطبوعات آمریکا اکنون به کار میبرند. هرکس با جوانان ایرانی داخل یا خارج کشور که عناصر اصلی انقلابند، کمترین آشنایی داشته باشد میداند که آنها در عین حال که پیرو امام خمینیاند، شاگردان شیفته شریعتی نیز هستند. البته در زمینههای فلسفی و فکری محض اختلافات و تضادهایی وجود دارد. اما در عرصۀ سیاسی و اجتماعی هیچ مسئله مهمی در بین نیست.
فرید شیال – در جهان عرب پیش از مصطفی السباعي، سید قطب نیز به مسئلۀ سوسیالیسم اسلامی پرداخته است اما به نظر من بین کار آنها و کار شریعتی تفاوت اساسی وجود دارد. السباعی و سید قطب کسانی بودند که با یک زمینه مذهبی آغاز کردند و سپس به سراغ مسائل اقتصادی و غیره رفتند. در حالی که دکتر شریعتی در ابتدا به جامعهشناسی و اقتصاد نزدیکتر بود و بعداً به سراغ موضوعات مذهبی رفت.
همان طور که در بحث خود عنوان کردید، قابل قبول نیست که سوسیالیسم را مبنا قرار دهیم و سپس بکوشیم اسلام را با آن سازگار نماییم. اما خلاف آن میتواند مورد قبول باشد. به این معنی که اسلام مبنا قرار گیرد و سپس با تکیه بر اسلام به سراغ مسائل جدید برویم. از مسائل جدید میتوان اقتباس کرد، اما به نحوی که چنین اقتباسی همواره بر موازین مورد قبول مسلمانان استوار باشد. به نظر شما چه خطی را باید دنبال کرد؟ آیا باید از قرآن و سنت آغاز کنیم و آنگاه به سراغ مسائل دیگر برویم یا از به اصطلاح علوم غیر مذهبی آغاز کنیم و در منابع اصلی خود چندان تعمق به خرج ندهیم؟
پروفسور الگار- این نوعی بیانصافی در حق شریعتی است اگر چنین بپنداریم که او از زمینههای غیر مذهبی آغاز کرد و سپس به مطالعه قرآن پرداخت. اصلاح چنین نیست. شریعتی در یک محیط خانوادگی کاملا اسلامی پرورش یافت و پدرش نیست که که از علمای مشهد است سازندۀ نخستین ابعاد وجودی او بود چنین نیست که بعدها بطور اتفاقی شناختی سطحی نسبت به اسلام کسب کرده باشد و وجه مخاطب در تفکر او از منشاء غربی باشد. میدوارم سخنان من چنین توهمی را موجب شده باشد.
پیش از مرگ، کار بسیار لازم بود تا شریعتی این دو عنصر یعنی اسلام و علوم جدید را به صورت کل یکپارچهای در هم آمیزد. او فرصت نیافت کار خود را به پایان برساند. مسلماً چنین نیست که شریعتی مفاهیم غربی را به شیوهای مکانیکی احد کرده باشد و سپس به آنها برچسب اسلامی بزند. مطالعۀ آثار شریعتی نشان میدهد که او برعکس فلسفه، جامعهشناسی و تفکر غرب را به معنای واقعی کلمه «جذب» کرده بود. یعنی نمی توان گفت شریعتی نسبت به تفکر غرب شناختی سطحی داشته است. بلکه روح باطنی آن را دریافته بود. دقیقا به همین دلیل شریعتی توانست موثرتر از هر نویسنده مسلمان دیگری به نقد مارکسیسم بپردازد. ردیههای نویسندگان مسلمان پر مارکسیسم معمولاً از قماش مطالبی نظیر «پدر مارکس یهودی»، «با مالکیت شخصی مخالف بود» یا «خدا را قبول نداشته» و از این قبیل میباشد. این گونه بحثها و استدلالها در رد مارکسیسم به حد کافی قانع کننده نیست. غالب مسلمانانی که به نقد مارکسیسم پرداختهاند، اطلاع و احاطه کافی نسبت به آن نداشتهاند. در حالی که شریعتی نخست به دریافت عمیق و کاملی از مارکسیسم دست یافت و آنگاه به رد آن همت گماشت. او هرگز مرعوب اندیشه مارکسیسم نبود. بسیاری از نویسندگان مسلمانی که همواره از خطرات مارکسیسم میگویند یا مینویسند. در حقیقت از آن وحشت دارند زیرا نمیدانند مارکسیسم چیست. اما شریعتی مارکسیسم را به خوبی میشناخت و مرعوب آن نبود. این نکته در مورد برخورد اسلام و تفکر غربی نبود. او به مراتب عمیق تر از اینها میاندیشید.
من هنگام صحبت از اقبال در جمع هندیها و پاکستانیها همیشه دچار تردید و دو دلی میشوم. اما فکر میکنم اگر روزی آثار شریعتی به حد کافی در زبان انگلیسی موجود باشد، مقایسهای بین نوشتههای او و سخنان اقبال در مورد احیای فکر دینی در اسلام نشان خواهد داد که شریعتی به مراتب عمیقتر میاندیشیده است.
در پاسخ سوال کلیتر شما یعنی اینکه از قرآن شروع کنیم یا از علوم اجتماعی جدید باید بگویم این نیر یکی از همان تقسیمبندیهای کاذب است به هیچ وجه نمیتوان از قبل برنامهای تنظیم کرد که مثلا ابتدا قرآن و سنت را مطالعه کنیم و بعد در مقطع مشخصی آنها را به کناری بنهیم و کتابهای اقتصادی را به دست گیریم. . اینطور نیست، بلکه همه چیز توام و هماهنگ پیش میرود.
عامل ثابتی نیز وجود دارد که حائز اهمیت بیشتری است و آن شرکت فعال در مبارزۀ اجتماعی است. زیرا در غیر این صورت حاصل هر تلاشی صرفاً یک کار آکادمیک خواهد بود که به درد مردم نمیخورد اگر به برادران هندی و پاکستانی بر نخورد میخواهم بگویم چرا آثار مودودی را هالهای از عناصر غیر واقع بینانه فرا گرفته است. پاسخ این است که آثار او تماماً آثار فکری محض است. این آثار در جریان یک مبارزه انقلابی نگاشته نشده است. اینها یک سری آثار تئوریک است که به خورد مردم میدهند. به مردم میگویند از این برنامه پیروی کنید تا همه همه چیز روبراه شود. اینها اندیشههایی نیست که تار و پود آن با واقعیت زنده یک مبارزۀ انقلابی درآمیخته باشد. در حالی که این درست همان ویژگی بارز کار شریعتی است. در آثار او نیروی حیات و حرکتی که ناشی از تعهدی پویاست، به چشم میخورد.
رئیس جلسه – شما گفتید دکتر شریعتی آثار فرانتس قانون را ترجمه کرده، همینطور است؟
پروفسور الگار – بله .
رئیس جلسه – به دشواری میتوان نیاز جامعه ایران را به افکار فرانتس فانون يا به طور کلی مکتب فکری او دریافت. آیا نمیشد به جای قانون و امثال او تنها به سراغ افکار و منابع اسلامی بروند.
پروفسور الگار – منظور من این نبود که شریعتی افکاری را از قانون اخذ کرده و جذب نظام فکری خود نموده است. من فقط گفتم قانون یکی از کسانی بود که در دوره معینی از حیات شریعتی بر افکار او تأثیر گذاشت.
گذشته از این ما نباید مدعی انحصار همه چیز در جهان اسلام باشیم. اگر تمام چیزهایی که لازمۀ یک زندگی موفق در عصر حاضر است نزد ما مسلمانها و بس، جهان اسلام در وضعی که اکنون در آن به سر میبرد نبود کافی نیست که مرتباً به صورت شعارگونه تکرار کنیم: قرآن و سنت… قرآن و سنت … قرآن و سنت … و هر چه غیر اسلام است رها کنیم. البته باید قرآن و سنت را مطالعه کنیم. این اساس کار ماست. اما میتوان براساس قرآن و سنت آنچه را که در این جهان موجود است و آن چه را که دیگران میگویند مورد ارزیابی قرار داد.
آنچه شریعتی از آثار قانون اقتباس و احيانا جذب اندیشه خود نمود، نظریۀ از خود بیگانگی فرهنگی و نیز زمانهای امپریالیسم از این رهگذر میباشد. این کار چه اشکالی دارد؟ اگر هیچ نویسنده مسلمانی در این خصوص چیزی ننوشته، چرا باید قانون را به این دلیل که مسلمان نیست کنار بگذاریم؟ اگر او مطلب قابل توجهی برای گفتن دارد، چرا آنها را مطالعه نکنیم و نتیجهگیری لازم را از آنها به عمل نیاوریم؟
رئیس جلسه – در مورد نوشتهجات – «جماعه الاسلامی پاکستان» که بدان اشاره کردید، فکر نمیکنم این آثار تماما تئوریک باشد. به نظر من این آثار شدیداً متأثر از نوشتهجات غربی در دوران پیدایش به اصطلاح غرب دموکراتیک و غرب شورایی است. از این رو در آثار «جماعه الاسلامی» سعی بر این است که تمدن غرب را درواقع شاخهای از تنه اسلام اصیل معرفی نماید. این یک روند کلی در افکار مسلمانان است. سر سید احمدخان و نویسندگان دیگری نیز به بررسی عمیق در این افکار پرداختهاند. من فکر میکنم در سیر پیدایش و رشد این طرز تفکر دفاعیه پرداز، چهره مودودی قابل توجیه است. هر چند در ظاهر به نظر نمیرسد مودودی در برابر افکار غربی موضعی تدافعی داشته باشد اما به نظر من او یک «اندیشمند دفاعیه پرداز» (آپولوژیست) است. نوشتههای او صرفاً تئوریک و کهنه نیست. بلکه نو و متناسب با زمان است.
پروفسور الگار – منظور من از به کار بردن واژه تئوریک در مورد آثار مودودی این نبود که آثار او به طور کلی از هرگونه تأثیرپذیری از اوضاع و احوال موجود تهی است. بلکه منظورم فقط این بود که این آثار حاصل یک مبارزه انقلابی در راه تحقق بخشیدن به اهداف اسلام نیست. آنچه شما میگویید درست است. ارزش اما آثار مودودی هر چه باشد -که منظور من هم انکار ارزش آن به طور کلی نبود- به شکلی است که میتوان به آن لقب اسلام تدافعی داد. به عنوان مثال کایی که مودودی در مورد مسئله تنظیم خانواده، (کنترل موالید) نوشته است
به هیچ وجه قانع کننده نیست. زیرا او مسئله اصلی یعنی کنترل مواليد و کاهش جمعیت شاید مسئله کنترل جمعیت را مورد توجه قرار نمیدهد. شاید مسئله کنترل جمعیت بحث نادرستی باشد. اما با درستی آن را باید در معرض نقد و بررسی قرار داد. اما مودودی چنین نمیکند و در عوض تمام توجه خود را صرفاً به اثرات زشت و زیانبار اخلاقی ناشی از آزادی استعمال وسایل کنترل موالید معطوف مینماید در این کتاب مودودی بیشتر به انتقاد از چیزی میپردازد که به تشخیص او واقعیت اجتماعی جهان غرب است. در حالی که باید به مسائل واقعی جهان اسلام بپردازد. از این رو به حق میتوان سه این طرز فکر لقب اسلام تدافعی داد.
س – یکی از آخرین شعارهای شریعتی سوسیالیسم، عرفان و آزادی بود. او بعدا این شعار را به «عرفان و برابری» تغییر داد نظر شما در این باره چیست؟
پروفسور الگار – ابتدا باید دید شریعتی چنین مطلبی گفته است یا نه. زیرا اولین بار است که چنین مطلبی را میشنوم. آنچه شریعتی در رد سوسیالیسم نگاشته، در کتاب «عرفان، برابری، آزادی» موجود است. در این کتاب نقد نسبتاً جامعی از مارکسیسم و سوسیالیسم غربی یا سوسیال دموکراسی به عمل آمده است. فکر نمیکنم شریعتی واژههای «سوسیالیست» و «سوسیالیسم» را اصلاً به مفهوم مثبتی به کار برده باشد. حتی اگر به جای برابری، که در عنوان کتاب آمده ، واژۀ «سوسیالیسم» را به کار برده باشد این کار تا آنجا که از مطالعه کتاب دریافتهام الزاماً به معنای طرفداری از سوسیالیسم نیست. زیرا در این کتاب تکیه افراطی بر هر یک از این سه اصل در دورههای مختلف و جوامع گوناگون به نقد کشیده شده است. شریعتی میگوید هر یک از این سه اصل، چنانچه به درستی درک شود، پاسخگوی یک نیاز اصیل انسان است. اما باید میان این سه اصل تعادلی برقرار کرد و اضافه میکند که اسلام چنین تعادلی را برقرار کرده است. او مكاتب فکری مختلف را دقیقاً به خاطر عدم رعایت این مسئله، یعنی تکیه افراطی به یکی از این سه اصل مورد انتقاد قرار میدهد.
حرفهای بسیاری در مورد افکار و اندیشههای شریعتی برای گفتن دارم. بعضی از این حرفها ناشی از این حقیقت است که من سنی هستم، حال آنکه شریعتی یک شیعه بود. بعضی دیگر از این حرفها ناشی از مسائل دیگری است که ارتباطی با موضوع شیعه و سنی ندارد. اما من مطالعه آثار شریعتی را از مطالعۀ آثار سایر نویسندگان معاصر جهان اسلام سودمندتر یافتم چرا که او خود میگوید: «من آمدهام تا راحتها را ناراحت کنم!» نیمی از جهان اسلام در خواب فرو رفته است.
باید شاکر باشیم که در ایران مردم بیدار شدند. چه درست و چه غلط کسی نمیتواند این حقیقت را انکار کند که یکی از عوامل این بیداری دکتر شریعتی بود.
* دولت موقت در نوامبر ۱۹۷۹ (آبان ۱۳۵۸) کنارهگیری کرد.
* «… یکی از اختلافاتی که بین بینش اسلامی و بینش غیر اسلامی در مورد مذهب است، همین است. مذاهب دیگر به به نفس مذهب به عنوان یک اصالت مینگرند. اما اسلام به مذهب به عنوان یک وسیله، یک راه برای رسیدن به یک مقصود مینگرد. تصادفی نیست که همه اصطلاحات و کلماتی که دین را بیان میکند در فرهنگ ما همه معنی «راه» دارد: مذهب، طریقت، شریعت، صراط این کلمات همه نشاندهندۀ «راه» است. راه اصالت ندارد گرچه تنها وسیله رفتن به مقصود است، اما اصالت ندارد. راه وسیله است مقصود این است که این راه وقتی ارزش دارد، وقتی عظمت دارد و فایده دارد که وسیله باشد. یعنی مرا به جایی برساند. کجاست آنجا؟ این راه این طریقت این شریعت، این صراط این دین، مذهب مسلک، ملک اینها به کجا میرسد؟ به حکمت آن چیز دیگری است. برای چه آمده؟ تکرار میشود: برای استقرار «قسط» و «عدالت» در جامعه بشری و رسیدن روح و اندیشه و فرهنگ بشری به سطح حکمت اینها هدفهای دین است. بنابراین دین، مذهب خود وسیله رسیدن به این هدفهاست و ارزش آن هم در این خلاصه میشود که تنها وسیله رسیدن به این هدفهاست …»
«میعاد با ابراهیم»