[]


سی‌امین سالگرد شهادت: شریعتی؛ اندیشمند آزادی؛ احسان شریعتی( حسینیه ارشاد) 1386

images

شریعتی؛ اندیشمند آزادی/احسان شریعتی

متن کامل سخنرانی احسان شریعتی در مراسم سی امین سالیاد شهادت دکتر علی شریعتی در حسینیه ارشاد – خرداد 86

شریعتی، اندیشمند آزادیای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم و ز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم!

موضوع سخن من امروز، بررسی آخرین پیام شریعتی در واپسین سالهای پر عمر پر بار اوست، در مقطعی که من خود در تکوین آن افتخار حضور و مشارکت داشته ام، یعنی تولد همین تثلیث «آزادی، برابری، عرفان» در سال 55 ، یعنی یکسال پیش از هجرت او از ایران.

به نظر من برای پیگیری این پروژه که با آن آشنائید، یک پوینده راه شریعتی که مثل من، شریعتی را فقط کتابی نمی شناسد، اگر باید در حوزه شخصی با عرفان شروع کند، در حوزه اجتماعی با مبارزه برای آزادی می آغازد. می دانیم که شریعتی از همین بعد آزادیخواهی و در برابر او، که معلم “نهضت” ها بود، گاه از سوی نظریه پردازان “نظام” ها، مورد انتقاد قرار گرفته است ومن امروز می کوشم نشان دهم چرا شریعتی اندیشه ورز آزادی است و این آزادی خود چیست؟ و در چهار ستون اصلی و فلسفی جهان بینی شریعتی، یعنی در یزدان شناسی، انسان شناسی، فلسفه تاریخ و اجتماع ، چرا و چگونه آزادی چشم انداز راه اوست؟

1- خدای شریعتی (یزدان شناسی یا الهیات رهائیبخش):

خدای هر کس خلق وخوی اوست. هراکلیت می گفت خلق و خوی هر کس خدای اوست (اتوس-آنتروپوس-دیمون). خدای شریعتی، خدای قرآن، خدای عرفان ایران، آزادی مطلق یا تعالی است «زهر چه رنگ تعلق پذیرد». آزادی متعال یا تعالی مطلق نخستین شاخصه خدای اوست. از سوی دیگر، او خدایی در همین «نزدیکی» هاست ، از رگ گردن به من نزدیکتر، که بدو انس می بندیم، دوست مخاطب آشنا و رفیق اعلی ست. هراکلیت پیش تنوری نشسته بود و کنجکاوانی که برای دیدن این فیلسوف بزرگ آمده بودند از این وضع عادی او به تعجب افتادند و حکیم آنان را دعوت کرد تا همانجا بنشینند و گفت: «خدا همینجاست، عرصه گشایش امر قدسی، در همین نحوه زیست و سکنی گزیدن ما».

هگل می گفت برای شناختن جان یک قوم بايد خدای او را شناخت. جنگ اسکندر و دارا نبرد زئوس و اهورا بود. تاریخ اگر جنگ مذهب علیه مذهب است، این عرصه جنگ خدایان است. هگل می گفت « قومی که خدای بدی دارد، قوانین بدی و .. حکومت بدی دارد». تصویر خدای اسلام با گفتن «نه» به خدایان (آزادی از)، و برای نیل آزادی ( آزادی برای، فلاح) آغاز می شود (الا). تعبد خدا، «محکومیت انسان به آزادی» است (سارتر) و شورش در زمین.

پس از آفرینش هستی، این خدا دست اندرکار آفرینش انسان می شود تا از تنهایی به در آید و مخاطبی یابد. موجودی می آفرینيد تا در زمین فساد و خونریری کند؟ (فرشتگان) چیری را می دانم که شما نمی دانید! و عاشق ترین فرشتگان به خدا، شیطان، شیطنت عشق را اجازه خواست. و خدا انسان را آفرید و درخت یا میوه ممنوعه را و شیطنت عشق را تا انسان در برابر او بايستد و آزاد شود. و از اینجاست حق گزینش، مسئولیت، گناه، خیر و شر و امکان همه ارزشها.

پس انسان نه فرشته است و نه حیوان. او میان احسن التقویم و اسفل السافلین یک نسبت است. نسبت با خود: «رها شدم ، رهای رها شدم و دیدم که منم بی دخالت هیچ کس، منم یک اوپا، جزیره ای از چهار سو محدود به خویشتن . جهان و هر چه در آن است زیر پایم و هیچ کس در کنارم و هیچ کس بر بالای سرم ، چه سلطنت پر شکوه خدایی ! …وجودی شدم شسته و لوحی شدم سپید و گلی بی شکل و در یر دست های آزاد خودم و در زیر قلم زرین او ! او ؟ اوکیست ؟ خودم ، خود آزادی بخشم ، پروردگارم ….مگر نه هر کسی به اندازه ای که خود آفریننده خویش است به آفریدگار عالم همانند است ؟ »

بنابراین خدا ،من ِ منها، جان ِ جهان، خودی ِ عالم وجود(اقبال)، خدای «انسانی است که به این خدا بازگشته، از کمال بی خودی به خود، و دیگر شایستگی آن را دارد که بگویندش از کعبه بگذر! زیرا او دارای اراده و قدرت عصیان و بنابراین مسئول و سازنده تصویر خویش است. یعنی آنچه اومانیست ها و اگزیستانسیالیست ها می کوشند تا با انکار خدا، بشر را به آن برسانند.» و در اینجا شریعتی هشدار می دهد که «اگر بخواهیم این جهان بینی (عرفانی) را در چهارچوب یکی از این قالب های ذهنی (اومانیزم، سوبژکتیویزم، اگزیستانسیالیزم) بگنجانیم به حفیفت خیانت کرده ایم ، چه ناچار باید مثله و مسخش کنیم زیرا اساسی ترین ویژگی این جهان بینی انسانی قالبی نبودن است» . (م.آ. 13،119) و خدا، در اینجا مجموعه ای است از ارزشهای متعالی مطلق : ارزشها یعنی معنی وجودی انسان و کمالاتی که معیارهای تکامل اویند و خدا مجموعه همین ارزشهای مشترک میان انسان و خدا، مظهر خودآگاهی، آفرینندگی، ابداع، علم است». در این جهان بینی انسان را نمی توان جدا از خدا دانست و اگر جهان فاقد معنی باشد، سخن گفتن از معنی انسان موهوم است».

2- آزادی، تعریف انسان (انسان شناسی ):

آزادی یکی از صفات مشخصه انسان همچون آگاهی، اراده و آفرینندگی نیست، بلکه اصلی ترین صفت ممیزه و اساسا تعریف اوست ، زیرا انسان تنها موجودی در هستی است که آزاد است .

الف. انسان وجودی آزاد، یا مجبور و محکوم به آزادی است. يک موجود افکنده يا هبوط کرده که چیستی (ماهیت) خود را، خود طرح می افکند. و این تقدم یک تمایز متافیزیکی نیست، زیرا ماهیت انسان درست همان وجود اوست و وجود او آزادی. وجود او، به تعبير هايدگر، “در” جهان بودن (طبیعت و تاریخ )، “با” دیگران بودن (جامعه) ، و “خود” بودن است.

ب. خویشتن خویش، خود اصیل، «من کدامم؟» (اساسی ترین پرسش کویریات)، عبارت است از فاصله گيری و نگاه به خود از بیرون. خود را چونان “دیگری” دیدن ( پل ریکور) و آنگاه “بازگشت” به خویش و اینهمان شدن (هویت یابی) . پس هویتی پیشینی، موروثی، سنتی، قومی، دینی وجود ندارد. بلکه با یک روندِ همو شدن یا هو-هویه سازی و هویت یابی میان دو «خود» روبروئيم. انسان نسبتی است با خود. انسان موجودی است که از خود فرا می رود و به تعبیر نیچه “باید” از او فرا رفت ( انسانی، زیادی انسانی). برای نمونه نسبت خود ِ انسانی با هویت ملی، در شکل درست آن، نه مدحِ هویت بمعنای یک خویشتن پیش ساخته نژادی-قومی، بلکه برقراری نسبتی است نقادانه یعنی از بیرون با او و درک او همچون یک ایده است (ایران به مثابه یک ایده ، به تعبیر یکی از مستشرقین ایتالیایی، گنولی) و در اینجاست که شعر خانم بهبهانی معنی دیگری می یابد که «دوباره می سازمت وطن، ولو به خشت جان خویش، ستون به سقف تو می زنم، ولو به استخوان خویش». و اینست معنی باز گشت به خویش که نظریه ویژه شریعتی نبوده و پیش از او توسط دیگران همچون جلال و..، مطرح شده است. شریعتی خود در مقدمه بازگشت می نویسد که هویت ملی و تمدنی ما اساساً هیچگاه نفی نشده است تا (همچون کشورهای آفریقایی و…)، “هویت گرایی” را ضرورت افتد. نظریه ویژه شریعتی نه بازگشت به خویش، که نوع بدلی و قلابی آن در نظام گذشته هم تبلیغ می شد، بلکه “بازگشت به کدام خویش” است. و تفاوت در ک او از خویشتن دینی، اسلامی-شیعی با درک رایج مذهبی سنتی فرقی است با فاصله ای – به تعبیر او- از «آفتاب تا آفتابه».

3- فلسفه تاریخ ، “علم شدن” انسان: پس از هبوط انسان از بهشت (در حالت فردی) به کویر (تاریخی که به صورت جغرافیا نمایان شده و به خصوص در شرق نوعی نیهیلیزم شرقی را بوجود آورده) ، فلسفه تاریخ شریعتی را می توان در محورهای زیر چنین خلاصه کرد:

الف- سیر آزادی روح از جبرهای ضروری یا به تعبیر او از «چهار زندان» ، طبیعت، تاریخ، جامعه و روان. در مرحله اول، تبدیل شدن رانه ها یا نیروهای روانشناختیِ “ترس ، طمع و توهم” به نظام های “زور، زر و تزویر” و این نه فقط توصیفی ادبی، که بلحاظ علمی همان «ایدئولوژی سه بخشی جوامع هند-و-اروپایی » است که ژرژ دومزیل پژوهشگر بزرگ فرانسوی نشان داده است.

ب- سربالایی و سرازیری تاریخ : در دوران نخست، خداوند هنوز در سرنوشت بشر دخالت مستقیم دارد و با ارسال پرومته ها یا پیامبران با تازیانه وحی بر ارابه تکامل می زند تا مرحله خاتمیت محمد و ختم وحی یا استقلال عقل (به تعبیر اقبال) و تا غیبت که (به تعبیر شریعتی)، دوران ختم امامت، رهبری فرهمند کاریزماتیک، و استقلال رای مردم یا دموکراسی متعهد و هدایت شده توسط روشنفکران یا “علما” است.

ج- غیبت، انتظار فرج و فلسفه مهدویت است به سمت بین الملل آزادی و عدالت ملت ها. در جهانی دیگر و بهتر (آلتر- موندیالیزم) در برابر جهانی سازی شبکه ای تکنیک سراسر ارضی سرمایه داری جهانخوار.

4- آزادی در جامعه یا فلسفه سیاسی شریعتی .

الف- شریعتی معتقد به تقدم انقلاب فرهنگی بر انقلاب سیاسی و رهائیبخش است. زیرا نا آگاهی از حقوق، مانع تحقق دموکراسی بویژه در جوامع در حال توسعه جنوب و شرق است. در یک جامعه دینی، نقد دین پیش شرط هر نقدی است. پس نوزایی پیرایش گرایانه (رنسانس فرهنگی و رفرماسیون دینی) برنامه اصلی روشنفکر است.

ب‌- تعادل جویی ميان دموکراسی سیاسی (لیبرالیزم ) و دموکراسی اجتماعی(سوسیالیزم)، شاخصه فلسفه سیاسی شریعتی برای اجتماع است. نقد او از لیبرالیزم ناظر بر فاز دوم این مکتب است که از حالت انقلابی نخست (آزادی از انقیاد و قیمومت سلطنت، کلیسا و فئودالیته) به محافظه کاری می گرود و آزادی خواهی تنها به «رفع مانع» تقلیل می باید ( بگذار یگذرند! بگذار بورزند! استثمار) پس نقد شریعتی از لیبرالیزم ناظر بر دو بعد استعمار (امپریالیزم) و استثمار(کاپیتالیزم) است. در عین حال، شریعتی از پی اقبال، حقوق و آزادیهای انسانی- شهروندی را می پذیرد. نه تنها می پذیرد بلکه این حداقل ها را ناکافی و اصولاً با نفی نهاد های سه گانه “قدرت و ثروت” و دولت گرائی (همچون خشونت نهادينه بع تعبير ماکس وبر)، در مرز “نفی سلطه” ( آن-آرشه گرایی به معنای مثبت کلمه) پرواز می کند.

و خلاصه، شریعتی همچون اقبال که پس از فروپاشی خلافت عثمانی نظام “جمهوری” را به عنوان مناسب ترین نظام متعارف برای فلسفه سیاسی اسلام معاصر می پذیرد، به دموکراسی حتی در شکل حداقل لیبرال آن، یعنی پذیرش اصولی چون “تنوع” (پلورالیزم فکری-سیاسی)، تساهل (آلترنانس، در برابر دگراندیشان عقیدتی- دینی) ، و تناوب (آلترنانس، حق اقلیت برای تبدیل شدن به اکثریت)، و در یک کلام، پذیرش دموکراسی به عنوان یک جای-گاه یا کرسی «خالی»( کلود لوفور) در برابر نظام هایی که قدرت را حق انداموار (ارگانیک) خود می دانند، بنام خون و خاک، دین و عقیده، طبقه و صنف، حزب و گروه.

این جهت گیری به سمت آزادیها و حقوق در فلسفه سیاسی شریعتی از مناسبات بین الاذهانی میان انسانها به عنوان موجوداتی آزاد که در “وضع طبیعی” به “انسان گرگ انسان” (هومو هومینی لوپوس) بدل توانند شد و یا با پذیرش نظم “حق” به وضع “مدنی” می رسند.

« قیام به قسط » و اقامه عدل میان مردم یکی از ارکان رسالت انبیا و ایجاد جامعه مبتنی بر کتاب، ترازو و آهن است. زیرا « هنگامی که دیکتاتوری غالب است، احتمال اینکه عدالتی در جریان باشد، باوری فریبنده و خطرناک است و هنگامیکه سرمایه داری حاکم است، ایمان به دموکراسی و آزادی انسان یک ساده لوحی است» (م.آ. 2، 149) و این جهت گیری طبقاتی مکمل اجتماعی آن دموکراسی سیاسی است.

پذیرش نظام جمهوریت به معنی اذعان به همگانی بودن اين “شیء”، یعنی قدرت است ( رس- پوبلیکا یعنی امر همگانی). نظام جمهوری، نظام شهروندان آزاد و برابر است، در برابر نظام استبدادی یا دسپوت که همان “دهبد، یعنی از ریشه پارسی کلمه، کدخدا-منشی است که نظام سلطه يک يا چند تن آزاد بر خيل بردگان و رعاياست.

و برغم همه اشکال متنوع نظام های سیاسی و ترکيبات احتمالی شان، مانند مونارشی ، تئوکراسی، الیگارشی و اریستوکراسی و ..، باز به قول ارسطو، دو نظام بیشتر نداریم: یا نظام جمهوری و یا نظام استبدادی.

***

و اما شریعتی اندیشمند آزادی برای “زندگی” است. او دانش آموز و آموزگار «چگونه زیستن” است و نه چگونه مردن، «بمیر و بمیران»، یا مرگ و جنگ و خشونت. زیرا فلسفه شهادت او نه نبرد، که جنبه فرعی دارد، بلکه پیام ِ خون ِ حسین است از نای زینب برمی خيزد. همانگونه که که تشیع اگر پیروی از الگوی امام آزادی و انسان مافوق (و نه مافوق انسان) است، نام دیگرش بنی فاطمه و از سلاله این شیر زن آزاده جان است. همانطور که اسلام به پشتوانه خدیجه پرورد و اصولاً توحید در یکی از فرازهای آثار شریعتی –فلسفه حج- در کعبه ی بی جهتی که نماد هندسی آزادی مطلق است و در آن مکان، به هر سو می توان نماز خواند، در دامن هاجر، یک زن برده سیاه پوست، جهت میگیرد، در کعبه ای که حجرالاسود آن روشنی الهه قدیم است و اساساً مظهر اسلام، “هلال” یا ماه که در زبان های دیگر مونث است (در برابر خورشید مذکر) و در این دین که رابطه خدا با رحمانیت، یعنی مهر مادرانه از ریشه رحم، تعریف می شود و امیین، فرزندان محروم آن مادر و جملگی از ریشه زادن و زندگی. و این همان دینی است که به تعبیر نیچه به زندگی «آری» می گوید .

خلاصه کنیم : آزادی چیست؟« آگاهی از آنچه که ندارم»، یعنی احساس اسارت و «رهایی از» یک موقعیت اسارت بار (تعریف منفی آزادی) یا رهایی «از»، بمعنای (لیبرته ) و … تا آزادگی، رستگاری یا فلاح که «آزادی برای » ( تعریف مثبت آزادی) است.

و آگاهی، خود چیست؟ همان که در فلسفه حج از شناخت علمی می آغازد (عرفات) و به سرزمین “مشعر”، فهم و شعور ارزشها، می رسد («شعوری زاده شناخت و زاینده عشق و تنها سپاهی در جهان که در آن هر سربازی فرمانده است») و تا منا (یا مونا، منيه)، عشق، که در اوجش “دوست داشتن” است و اینهمه، نوعی خودآگاهی آمیخته با عمل (ما و اقبال).

«عشق در اینجا، ریشه تجلی مکتب های عرفانی است و مذهب، جلوه ای از همان و در کنار آزادی، خصوصیت ممتازی که فقط از آن خدا و نیاز وجودی انسان است، که در سرمایه داری از میان می رود و در سوسیالیزم دولتی تک ساحتی می شود» و اگر این سه بعد در کنار یکدیگر قرار گیرند، برزگترین اعلام اقبال به بشریت می شود که: « دلی مانند عیسی داشته باشید، اندیشه ای مانند سقراط و دستی مانند قیصر، اما در یک انسان …، بر اساس یک روح و برای رسیدن به یک هدف».

«من هر دو را می خواهم، هم عشق را و هم آزادی را. قلبم را فدای عشقم می کنم و عشقم را فدای آزادی» .

و اما زندگی چیست؟ «نان، آزادی، فرهنگ، ايمان و دوست داشتن». جستجوی «قیقت، خیر و زیبایی» : «حقیقت دینم شدن و راه رفتنم. خیر، حیاتم شد و کار ماندنم. زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم.» و چگونه زیستن؟ راه رفتن دین حقیقت که علم را می سازد. کارِ ماندن، دین ِ خیر که اخلاق را می سازد. بهانه زیستن، زیبایی دوستی که هنر را می سازد. بر سر در معبد شریعتی نوشته اند: هر که بی هنر است، پا به درون ننهد! و بالاخره، شریعتی از قول کنفسیوس می گوید : « آنکه زندگی را نمی شناسد، چگونه می تواند در باب مرگ معرفت حاصل کند و آنکه به خدمت زندگان قادر نیست، به ارواح مردگان چه خدمتی می تواند کرد؟»

6- ضرورت زنده داشت یاد شریعتی امروز برای پویندگان راهش پرهیز از ابتلا به سه بیماری نیچه ای است: رویکرد به شریعتی همچون یک شیء عتیقه (تاريخيگری آنتیکر) شریعتی یک جسد، خیابان، موزه و… نیست . و هوشیار باشیم که عواطف پاکمان در تصویر و تجسم و شخصی سازی، چهره او را به تصلب و شیء وارگی نکشانیم. با فراموشی تغییر دوره ها و زمینه ها به تجدید بنای یادمانی (مونومانتال) یا بنیاد انگارانه و دگماتیستی، یعنی تقلید و تکرار در نغلتیم. 3- به انکارگرایی شبه انتقادی و شبه روشنفکرانه يا کتمان حقیقت راه به بهانه اشتباهات و شبهات نگرويم.

آری راه چهارم، راه شریعتی زنده و زنده داشت پیام شریعتی است با “تولدی دیگر”، همانطور که تولد دیگر شریعتی با ابوذر (اجتماعیات)، مکتب واسطه ( اسلامیات) و بازخوانی مثنوی (کويريات) شروع شد. یعنی همان روش نوزایی پیرایش گرایانه ی سنت به طور کلی و در اینجا “سنت شریعتی” برای ما . زیرا اگر او اندیشمند آزادی است ، آموزگاری است که به ما می آموزد که می توانیم در برابر او، و به روش فوق، بیندیشیم.

شریعتی بنده ی خدای آزادی یا رب قلم است. خدای آموزگاری که قرآن با دعوت به خواندن نام او می آغازد. و از اینرو ، آموزگار ما نه بعنوان یک اندیشه در کتاب ها، که آموزگار راه و روش آزادی، برابری و عرفانی است که همان جهان-آگاهی ، جامعه-آگاهی و خود-آگاهی است.

پس اینک بجاست تا تو که قلم، توتم ات بود، دستت را قلم کردی و قلمت را از دست ننهادی، خطاب کنیم که:

ای آموزگار آزادی،

خجسته آزادی!

بگو هر لحظه کجایی، چه می کنی، تا بدانیم آن لحظه کجا باشیم، چه کنیم؟

یا آنکه ما را به پیش خود خوانی، یا آنکه تو را به پیش خود خوانیم!

و به یاد فریاد های مردم در آغاز انقلاب:

ای معلم شهید! ای آغاز بیداری! ضد استعماری، ضد استبدادی، ضد استثماری، ضد استحماری!

برای امروز ما بخوان! دوباره بخوان!

بخوان به نام گل سرخ در سحاری شب

که باغ ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره بر گردند.

***



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : می 19, 2015 404 بازدید       [facebook]