[]


خاطرات ایرج صغیری؛ ابوذر در مشهد (تیر ۱۳۸۲)

index

ابوذر در مشهد

خاطرات ایرج صغیری از تئاتر ابوذر در مشهد

نام نمایشنامه: یک بار دیگر ابوذر / تک گویی بلند در بازسازی یاد ، نوشته رضا دانشور، کارگردانی داریوش ارجمند  توسط گروه هنری دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد

منبع:  روزنامه سایه بان

تاریخ: دوشنبه 2تیر 1382 شماره35

در سال 1349 جمعی از دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد با الهام از کتاب “ابوذر غفاری” نگارش دکتر علی شریعتی ، بر آن شدند که نمایشنامه ای را تدوین و اجرا کنند. این کار توسط دو دانشجوی این دانشگاه به نام های “رضا دانشور” و “ایرج صغیری” و به کارگردانی “داریوش ارجمند” (هنرمند سرشناس فعلی) صورت گرفت .

آنچه در زیر می آید خاطرات “ایرج صغیری” بازیگر نقش اباذر می باشد که از نظر خوانندگان گرامی می گذرد.

انگیزه ی شما از اجرای تئاتر ابوذر در مشهد چه بود و اساسا این تئاتر و فکر اولیه ی آن چگونه به ذهن شما راه یافت ؟

دکتر شریعتی در کلاس ها و حرف هایش روی “ابوذر” خیلی تکیه و تاکید می کرد. از این روی بسیاری کنجکاو شده بودند که ابوذر را بشناسند. “ابوذر شناسی ” موجی بود که دکتر شریعتی در دانشگاه های ایران به راه انداخت و موجب آن شد.

من در کودکی “روضه ابوذر غفاری” را از برخی روضه خوان ها شنیده بودم. از شنیدن ماجراهایی که بر ابوذر رفته بود هم بسیار ناراحت و اندوهگین شده بودم. در ذهنم پیرمرد مفلوک و بیچاره ای را مجسم می کردم که حرف نمی زند و فقط گریه و التماس می کند. به معاویه می گوید: “آقا بگذارید من پهلوی زن و بچه ام بمانم، من یک آدم بدبختی هستم. دست از سرم بردارید.” اما معاویه به ضجه و ناله های ابوذر اعتنایی نمی کند و او را به ” ربذه  ” تبعید می کند و ابوذر ، این پیرمرد مفلوک، در غریبی و تنهایی فوت می کند. برداشت ذهنی من تا پیش از آشنایی با اندیشه ها و افکار شریعتی از ابوذر غفاری چنین برداشتی بود.

هنگامی که کتاب ابوذر غفاری، نگارش دکتر شریعتی را خواندم، دیدم عجب! اصلا ابوذر چیز دیگری است. روح انسانیت ، عدالت و انقلاب در این پیرمرد نهفته است. این مقایسه و دگرگونی ذهنی برایم جالب بود و تکان دهنده. در واقع ما بار دیگر با کتاب دکتر شریعتی ، ابوذر را کشف کردیم. به طور درست و مطابق واقع شناختیم. از این روی تصمیم گرفتیم برپایه ی کتاب ابوذر نمایش نامه ای بنویسیم.

چه کسی متن نمایش نامه را نوشت؟

متن نمایش نامه را آقای رضا دانشور که او هم مثل من دانشجوی دکتر شریعتی در دانشگاه فردوسی مشهد بود، نوشت. من نیز در تدوین و پرداخت متن به او کمک کردم. در واقع ما به طور اشتراکی این نمایش نامه را نوشتیم اما سهم بیش تر از آن دانشور بود و به همین دلیل نیز روی جلد نام او آمده است.

متن نمایش را عمدتا از چه کتابی اقتباس کردید؟

کتاب ابوذر غفاری، خداپرست سوسیالیست نوشته “جوده السحار” ترجمه و تالیف دکتر علی شریعتی . دکتر این کتاب را هنگامی که هنوز دوران دبیرستان را در مشهد تمام نکرده بود با کمک پدرش ترجمه کرد. این کتاب برای بار اول در سال 1334 به فارسی درآمد.

درابتدای کار، رضا دانشور از آغاز و شکل کار وحشت داشت. تا آن زمان مذهبی ها هرگز گرد تئاتر نگشته بودند. اساسا تئاتر مذهبی ، مفهوم و معنایی نداشت. تئاتر یا دست غیرمذهبی ها بود یا مارکسیست ها. اکثر مذهبی ها تئاتر را حرام می دانستند. مثل سینما ، تئاتر جای عرصه ی آثار چخوف ، ژان آنوی ، برتولت برشت، ماکسیم گورکی، هنری ایبسن و … بود نه جای ابوذر و سلمان و بلال . مذهبی ها اصلا در این فکرها نبودند. به همین دلیل هم دانشور از شکل کار وحشت داشت. چون کاری نو و تازه بود. می ترسید و می گفت که موفق نمی شویم. بدنامی به راه می افتد. روشنفکران مسخره مان می کنند. اما من به موفقیت کار ایمان داشتم.

نقش دکتر شریعتی در این جریان چه بود؟

دکتر در اوایل کار اصلا اطلاعی نداشت و حتی در جریان نبود. تمرین را که شروع کردیم تازه دکتر خبردار شد. وقتی که فهمید شدیدا تشویقمان کرد و بسیار خوشحال شد.

کار را با چه کسانی شروع کردید؟

نویسنده رضا دانشور بود. داریوش ارجمند، کارگردان بود و من نیز بازیگر اصلی بودم. بچه های دیگر هم نقش های فرعی را برعهده داشتند.

شنیده ام که دکتر شریعتی در اول کار با بازی شما مخالف بود؟

بله. در نظر دکتر ، ابوذر یک آدم قد بلند و لاغر اندام بود، اما من چهارشانه و اندکی فربه بودم. بلند قد نیز نبودم.

دکتر مرا خواست رفتم . گفت : “شما می خواهی نقش ابوذر را بازی کنی؟”

این را با ناراحتی و نگرانی گفت. بعد اضافه کرد فلانی به درد بازی در نقش ابوذر نمی خورد، ابوذر مردی لاغر و بلند قد است. بچه ها اصرار کردند ، دکتر گفت : “نه ، می ترسم ابوذر را عوض کند. ابوذر را عوض کنید.”

منظورش از ابوذر من بودم ! اما بعد از اصرار فراوان کارگردان و دیگر بچه ها دکتر قبول کرد، اما هنوز راضی نبود.

کار را چگونه شروع کردید؟

اول کار همه بچه ها وحشت داشتند. تا آن موقع کسی جرات نکرده بود در دانشگاه ، در محیطی که قرق مارکسیست ها و ضد مذهبی ها بود، تئاتر مذهبی کار کند. عمل بدعت آمیز و پرجسارتی بود . همین بدعت و تازگی و فرم نو کار ، خودش دنیایی ارزش و اهمیت دارد. راه نرفته را رفتن خودش یک نوع پیروزی است.

پس از جر و بحث های فراوان، بالاخره بچه ها راضی شدند و کار را شروع کردیم. این نمایش نامه در واقع یک بازیگر بیشتر نداشت. البته بازیگرهای دیگری هم بودند اما پراکنده و در حاشیه. مثلا ده نفر که به اصطلاح سمبل کفارند و یک لحظه می آیند و ابوذر را شکنجه می دهند و می روند، هیچ حرفی نمی زنند و در مجموع بازی چند دقیقه بیش تر حضور ندارند. یا زن ابوذر که “ام ذر” نام دارد یا “انیس” برادر ابوذر. اما بار اصلی بر دوش من بود. من در نقش ابوذر بازی می کردم، کار را با عشق شروع کردیم. از نظر فرم و محتوا و تازگی موضوع ، مجذوب کار شده بودیم و همه زندگی خود را حاضر بودیم در این راه فدا کنیم. تمام کارهایش را ما سه نفر انجام دادیم. حتی موزیک نمایش را من انتخاب کردم. روزهای آخر تمرین بود که دکتر به سراغمان آمد. از پیشرفت کار خوشحال شد. من برای آن که خود را لاغر کنم، چند ماه هر روز صبح چندین کیلومتر می دویدم. رژیم غذایی گرفتم تا بالاخره دکتر راضی شد. کار ساده ای نبود. یک نمایش کلاسیک یک ساعت و نیمه که باید مدام در آن فریاد بکشی. من حسابی به خودم فشار آوردم، کم کم کار آماده شد.

خوب یادم است روزهای آخر سال 1349 بود . اسفند ماه در مشهد هوا به شدت سرد است. شب نمایش هم خیلی سرد بود . برنامه شروع شد، شب قبل از اجرا در سالن تئاتر دانشکده ادبیات ، برای دکتر شریعتی سخنرانی گذاشتیم. البته می خواستیم قبل از نمایش بگذاریم اما بعد فکر کر کردیم که دکتر دو سه ساعت حرف می زند و این می کشد به آخر شب و نامتناسب است. در آن شب دکتر شریعتی درباره ی هنر و رابطه ی آن با مذهب و معنویت صحبت کرد، جمعیت زیادی آمده بود که همه دانشجو بودند.

روز نمایش دکتر خیلی مضطرب بود، به بچه ها گفته بود “این نمایش یا بیست است یا صفر، حد وسطی وجود ندارد.” به دلیل همین حرف نیز ترس وجود ما را فرا گرفت و هیجان زده شده بودیم. آرام و قرار نداشتیم، فکر می کردیم موقع نمایش، همه تماشاگران ما را مسخره خواهند کرد. نمایش در میان شور، هیجان، ترس و اضطراب شروع شد. صدای قلب همه ما به گوش می رسید. همه هیجان زده بودیم.

دکتر در صندلی جلو رو به روی سن نشسته بود. رنگ به صورت نداشت، دستانش می لرزید و تند تند سیگار می کشید. قلب من داشت از دهانم بیرون می آمد. هیجان و اضطراب دکتر را که دیدیم بدتر شدم. برای چند لحظه خواستم همه چیز را به هم بزنم و بازی نکنم. دیوانه شده بودم اما به هر زحمتی بود بر خود مسلط شدم. دل به دریا زدم و روی سن رفتم . با اطمینان و اعتماد به نفس کار را شروع کردم و هرچه رمق داشتم به کار بردم. اصلا نفهمیدم که نمایش کی تمام شد.

نمایش که به پایان رسید رمقی برایم نمانده بود. در نمایش روی تنهایی ابوذر تکیه خاصی شده بود. آقای دکتر احمد شیرازی که رئیس امور دانشکده بود، آمد و مرا بغل کرد و آورد در اتاق گریم روی تختی خواباند.

گفتم که به دلیل اضافه وزن شام نمی خورم. حسابی از پا درآمده بودم ، سرم درد می کرد و با وجود سردی و سوزش هوا ، سر تا پایم غرق عرق بود. روی تخت بی حال و بی رمق دراز کشیده بودم. در حالت نیمه بی هوشی، ناگهان در اتاق گریم باز شد و محکم به هم خورد. با سستی نگاهی به در انداختم، دکتر در چارچوبه در ایستاده بود. از چشمانش خون می بارید. معلوم بود حسابی گریه کرده است. وحشت زده شدم، خیال کردم بازی را خراب کرده ام. از شما چه پنهان فکر کردم دکتر قصد کتک زدنم را دارد . دکتر شریعتی با صدای بلند گفت : “کوش ؟ کجاست؟”

بچه های دیگر جلو رفتند و گفتند” بفرمایید، آقای دکتر با ما کار دارید؟” دکتر باز حرف اول را تکرار کرد. با من بود، دنبالم می گشت. اتاق پر شده بود از آدم. فضا تنگ و اختناق آمیز شده بود و نفس کشیدن را مشکل می ساخت.

دکتر گفت : “کو صغیری؟”

من با بی رمقی نیم خیز شدم. دکتر تا مرا دید بلند گفت :” بیا که من هم مثل تو تنها هستم.”

دکتر این را گفت و مرا بغل گرفت و فشرد، هیجان و صدای دکتر را می شنیدم. دکتر بلند بلند شروع کرده بود به گریه ! همه بچه های داخل اتاق هم زدند زیر گریه . این صحنه همه را به هیجان آورده بود. بی اختیار گریه می کردیم.

دکتر با صدای بغض آلود و چشمانی اشک فشان گفت : ” به خدا قسم اگر همین حالا بمیرم ، هیچ آرزویی ندارم . تو تمام آرزوهای مرا برآورده کردی ” . این جمله ی دکتر مرا شکست. پاهایم سست شد و برای این که روی زمین رها نشوم روی تخت نشستم . دیگر حتی گریه هم نمی توانستم بکنم ! اگر در همان حال سکته می کردم کاملا طبیعی بود ! فکرش را بکنید، آن همه هیجان قبل از اجرا. این تلاش و صرف انرژی در طول بازی و بعد هم یک چنین اتفاقی و شنیدن آن حرف ها شکننده است. آدم را داغان می کند. چنان حالی بر ما رفت که مپرس !

نمایش ابوذر و اجرای آن در دانشگاه مشهد ، مثل بمب صدا کرد. شب های بعد محشر کبری بود . شلوغ شلوغ . جای سوزن انداختن نبود. خیلی ها آمدند. دکتر شریعتی مشتری پر و پا قرص هر شب ما بود. نیم ساعت قبل از اجرا می آمد. رسیدگی های عجیب و غریب می کرد. دستور داده بود یک ساعت قبل از اجرا کسی با من حرف نزند. بعد از پایان بازی هم مرا سوار ماشینش می کرد و به بهترین رستوران مشهد ، چلوکبابی شمشیری واقع در خیابان دانشگاه می برد. به یک حاج آقایی سفارش ما را کرده بود. پول از ما نمی گرفت . برای آن که وزن کم کنم. مرا به حمام سونا می برد. هرشب که نمایش به پایان می رسید ، چون هوا سرد بود دکتر مرا در پتو می پیچید و به حمام آریا واقع در خیابان زندان می برد. چون گریم می کردم و مو می چسباندم، دو نفر کارگر یک ساعت موهایم را تمیز می کردند و مرا حمام می دادند. همه این ها هم به دستور دکتر شریعتی بود. شب پنجم نمایش ، دکتر مرا نزد دکتر یغمایی که در بیمارستان شاه رضا بود برد.. دکتر یغمایی متخصصی بود که کم تر مریض می دید . می گفتند دکتر مخصوص شاه است! نوبت های چهار ماهه و شش ماهه می داد . با دکتر شریعتی دوست بود . به سفارش دکتر مرا پذیرفت. معاینه ام کرد و گفت : دو شب باید استراحت بکنی و بازی نکنی وگرنه تارهای صوتی ات می ترکد.!

اگر تارهای صوتی ام پاره می شد باید عمل می کردم و چند ماهی نمی توانستم حرف بزنم ، ناچار چنین کردم . اجرای نمایش ابوذر ما را در مشهد معروف کرد. سوار تاکسی می شدم ، راننده پول نمی گرفت. می رفتم غذاخوری پول نمی گرفتند و با خنده می گفتند :” ما از ابوذر پول نمی گیریم!” شب ها موقع اجرا جای سوزن انداختن نبود. یادم می آید یک روحانی آمده بود تماشا .دیگران برای تشویق دست می زدند. اما او دست نمی زد. در لحظه های هیجانی نعره های “الله اکبر” سر می داد که سالن را می لرزاند. نعره هایش تکان دهنده بود . روحانی جوان و خوش سیمایی بود . فریادهای الله اکبرش ، محیط را عوض می کرد و آدم را به صدر اسلام می برد. از فریادهای او به هیجان می آمدم . یک شور و شعف روحانی و معنوی عجیبی حاکم بود. همه تحت تاثیر ابوذر و زندگی او قرار گرفته بودند، رسالت واقعی تئاتر هم باید همین باشد.

دکتر دیگر شوریده شده بود و مرتب مرا تحسین می کرد، محبت می کرد . یک روز کتابی را به نام “امام علی ، دژی و مشعلی” نوشته ی “سلیمان کتانی” نویسنده مسیحی عرب که به تازگی آقای جلال الدین فارسی ترجمه کرده بود به من هدیه کرد.

دکتر در صفحه اول کتاب نوشته بود: “به ایرج صغیری که هیچ کلمه ای برایش نمی یابم. کسی که به اعجاز هنرش تمام عشق و ایمان و عقیده زندگی مرا در این کویر نشانم داد و همچون فریادی در این گورستان ربذه، یادش در خاطره ها خواهد ماند. “

                                                                           “علی شریعتی”

به پاس خاطره ابوذر، استادان دانشکده احترام و حرمت به من می گذاشتند. اصلا آن ترم، امتحان درست و حسابی ندادم. خود استادان نمره ی قبولی دادند. بعضی دانشجویان از روی حسادت اعتراض کردند . دکتر گفت : “صغیری امتحانش را روی سن داده است.”

آن سال ابوذر روح جدیدی به دانشگاه دمید و همه جا حرف از ابوذر غفاری بود. اجرای این نمایش سبب شد تا ما به دکتر شریعتی نزدیک تر شویم و اجازه یابیم وارد زندگی خصوصی اش شویم. از آن وقت بود که به بزرگواری این مرد پی بردم . دکتر به من همه چیز داد . مرا از سرگردانی نجات داد و راه لذت بردن ، راه دیدن، حرف زدن، و حتی زندگی کردن را به من آموخت .

 photo_2018-01-22_12-03-17



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : ژانویه 22, 2018 230 بازدید       [facebook]