[]


بودن به از نبود شدن؟ بستگی دارد | سوسن شریعتی (هفته‌نامه شهروند امروز ـ ۱۳۸۶)

6

بودن به از نبود شدن؟ بستگی دارد

سوسن شریعتی

منبع: هفته نامه شهروند امروز

تاریخ: ۱۳۸۶

« به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیرویی که ترا از دنیا و از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش ترا متوجه مرگ و بعد از مرگ می کند و من به عنوان جوان امروز، روشنفکر امروز، تحصیلکرده امروز به « پیش از مرگ »کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ به من نگفته . به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی. تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که جواب نکیر و منکر را بدهم . وقتی سرم را در گور بر خشت و خاک لحد گذاشتم در آنجا فوایدش روشن می شود ، اثرش آشکار می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا به دستم می رسد . می گویم راست است ، اما برای پیش از مرگ – که ما در ذلت و در فقر و نیازمندی جان می دهیم- دین تو چه دارد ؟ هیچ چیز »( پدر- مادر – ما متهممیم-ص 77)

شریعتی ، به عنوان یک متفکر مذهبی بیشتر و زودتر از هر کس، بر «مذهب مرگ» ، «مذهب عزا»، «مذهب پس از مرگ» حمله کرده و حتی می توان گفت یورش برده است و در مقابل از مذهب زندگی، مذهبی که به کار دنیا می آید ، به کار هم اینجا و هم اکنون سخن گفته . با این وجود همگان او را آموزگار شهادت می دانند، کسی که بیشتر از همه کس و زودتر ازدیگران، فرهنگ ما را – لااقل در سی سال اخیر- شهید پرور ساخته است . از این رو می توان از او پرسید این چه نوع درک از «بودن» است که اینچنین با «نابود شدن » پیوند خورده ؟ زندگی چیست و به کدام معنی، انکار مرگ است؟

برای شریعتی زندگی یعنی یک حد فاصل ، میان «هنوز نبودن» و «دیگر نبودن» هنوز نبوده ای که انسان به یمن آگاهی و انتخاب تا قبل از اینکه دیگر نباشد ، تحققش را تدارک می بیند . انسان ، همان موجودی که محصول زمان است و مکان و در عین حال منکر آنها و در آرزوی جاودانگی. نفس این تنش یعنی زندگی . کشف نسبتی جدید با وجود داشتن. هر معنایی جز این برای شریعتی دیگر نامش زندگی نیست ، روزمرگی است و هفته مرگی است و ماه مرگی و در یک کلام «عمر مرگی». میوه ممنوع را که خوردی بهشت می شود زمین، می شود کویر، می شود تبعید: آگاهی نسبت به موقعیت خود در اینجا . در نتیجه زندگی از همان اول برای شریعتی خصلتی تراژیک دارد، اضطراب آور است و پر مخاطره و این همه به این دلیل که انسان خود انتخابش کرده است . تبعیدی است خود-خواسته بی هیچ نوستالژی ای برای آن بهشت از دست داده حتی از تبعید خویش سرشار از غرور و مباهات است : « وقتی به قفای خویش می نگرم و آن بهشت را می بینم و آدم های خوشبختی را که در آن می چرند از این همه توفیق لبریز سپاس می شوم و از شوق در پوست نمی گنجم » (هبوط در کویر ص671 ) تکلیف روشن است . انسان سر زده است ودیگر قادر به کلاه گذاشتن بر سر خود نیست . خصلت تراژیک زندگی از همین رو است . بازگشت به عقب ناممکن است ، ماندن در اکنون غمبار است و پر حیرت. اگرچه در مقایسه با دیروز یک گام به جلوست اما در مقایسه با فردا حرمان است و عقب ماندگی : «وقتی به پیش رو چشم می دوزم از این همه شکست و حرمان و عقب ماندگی از منزل، مالامال درد می شوم و از یاس و هراس در خویش می گریم ». زندگی در نتیجه یعنی شوق آزادی وهراس از آن. تنها جایی که می ماند فردا است : امید. امید به بدست آوردن یک آبادی دیگر. کسی که بهشت از دست داده را بر نمی تابد و زندگی را نیز کویر می داند و تبعید ، طبیعتاً به گذر از آن فکر می کند ، به آبادی ، به بهشتی دیگر. اما چگونه می توان به این بهشت راه یافت تا دیگر زندگی ، تبعید نباشد و کویر نباشد ؟ از طریق خلق آن : « خلق بهشت موعود . آخرین بهشتی که انسان های بزرگ را وعده داده اند.» در کجاست ؟« بهشتی که انسان های بزرگ در کویر و تبعید می سازند» ( هبوط در کویر.ص 671) غیب و شهادت، دو ساحت زندگی اند و نسبت ما است که با آن دو تغییر می کند .در نگاه شریعتی ، همچنان که هبوط قرار گرفتن ناگهانی در برابر تنهایی و غربت خود است، امکان بازگشت نیز امید به جاودانگی ای است که در انتظارش هستی و باید در تدارکش باشی . امید واری به بازآفرینی جهانی نه به تنهایی بلکه« با همدستی خدا و عشق بر خرابه ی هرچه هست، هر چه بود». امید وار به بازآفرینی جهان نه به تنهایی بلکه« با همدستی خدا و عشق بر خرابه ی هرچه هست، هر چه بود». پرسش این است .آیا این بازگشت ، جاودانگی و آن تحقق وعده رستگاری از دالان مرگ می گذرد ؟ مسئله اصلی شریعتی اثبات اینکه «بودن به از نبود شدن» است ، نیست . شوق زنده بودن و هراس از مرگ نیست . خود می گوید :

« اگر درد «بودن» یا «نبودن» بود که آسان بود و چه آسان دوا می شد، اما «کدامین بودن» شک دردناک و هول انگیزی است » (هبوط – ص 52)…« همه چیز در جهان، برای بودن آدمی است و درد این است که بودن خود برای چیست ».

کدامین بودن ، یعنی خروج از زیست غریزی ، خلاص شدن از شر «مجموعه در هم آنچه زیستن اقتضا می کند». چگونه زیستن یعنی ابداع حقیقت خویش، با عمل خویش خالق خود شدن و رهایی از چهار زندان طبیعت، تاریخ، جامعه و البته خویشتن. رهائی از سلطنت اجتماع و سیطره محیط. به یمن همین بسنده نکردن به آنچه نامش زنده بودن است و به امید تحقق آن امانتی که خداوند بر دوش او نهاده است یعنی «مسئولیت ساختن خویش» می کوشد درد دورافتادگی و جدایی را قابل تحمل کند : « هر کسی به اندازه ای که خود آفریننده خویش است به آفریدگار عالم همانند است»( ص 78 ). در این خودآفرینی جدید که خداوند بر عهده او گذاشته است ، انسان نه تنها جانشین خدا می شود بر زمین که همدست او می شود در خلق آن بهشت موعودی که وعده جاودانگی نیز هست و همان سوسوی امیدی که در کویر و تبعید باعث می شود تا امید به قرب را از دست ندهی. دغدغه جاودانگی و امید به رستگاری-کلید واژه دیندار-هست اما نه امیدی منفعلانه ، جاودانگی هست اما نه بی حضور من، در ساحت غیب اتفاق افتد یا شهادت . با همین زاویه دید است که شریعتی به سراغ لحظه ای می رود که دیگر نیست . آنچه او را در مرگ و فناپذیری مضطرب می سازد و دل نگران، چگونه مردن است و نه نفس مردن . « مردن نیز خود هنری است مستلزم دانستن و آموختن. بیشک آنهائی که میدانند چگونه باید مرد میدانسته اند که چگونه باید زیست . چه برای کسانی که زندگی تنها دم بر آوردن نیست جان دادن نیز تنها دم برنیاوردن نیست. خود یک کار است کاری بزرگ همچون زندگی.» (اسلامشناسی ص 419 ) همین دغدغه استتیک ، قائل بودن به نفس زیبایی در هنگام مردن، در هنگامی که می دانی دیگر نخواهی بود و معلوم نیست چگونه خواهی بود شریعتی را به سراغ لحظه مرگ می فرستد و البته فقط تا همانجا :

« انسان همواره در زندگی خود را می پوشاند. تنها دو جا است که غالباً نقابی را که در سراسر عمر بر چهره دارد پس می زند: سلول زندان و بستر مرگ در این دو جا است که فرصت عزیزی بدست می آید تا چهره حقیقی هر کسی را خوب ببینیم ، بویژه مرگ . آدمی بوی مرگ را که می شنود صمیمی می شود. بر بستراحتضار هر کسی خودش است . وحشت مرگ او را چنان سراسیمه میسازد که مجال تظاهر نمی ماند. حادثه چنان بزرگ است که بزرگان همه کوچک میشوند. روح وحشتزده از نهانگاهی که یک عمر به مصلحتی در آن از انظار پنهان شده بود برهنه بیرون می آید. مرگ در این نهانخانه را زده است.»

در اینجا صحبت از لحظه ای است که مرگ به سراغت می آید وطبیعتاً فرق دارد با لحظه ای که تو به سراغ مرگ می روی. آن ماجرای دیگری است . صحبت از لحظه ای است که می خواهی زنده بمانی و مرگ آمده است تا تو را با خود ببرد. به کجا؟ به زیر خاک یا به عرش اعلی؟ تا بپوسی یا که از زندان تن رها شوی. تا که برگردی با همین جسم و همین جان یا که تکثیر شوی در جسم و جانی دیگر. به هیچ کدام از این پرسش ها شریعتی پاسخ نمی گوید. خودش را درگیر آن نمی کند. درگیر آن هم که باشد ما را درگیر آن نساخته است . اما می داند که همین سفر به سوی ناشناخته و یا سفری که به پایان می رسد چنان وحشت انگیر است که بزرگان در برابرش همه کوچک می شوند و دغدغه اصلی او چگونگی این واکنش است . این که بدانی داری می روی و ندانی به کجا و ببینیم در برابر این دانستن و ندانستن چگونه واکنش نشان می دهی. کوچک وار یا بزرگ وار. با طمئنیه یا با ترس. از همین رو می گوید چگونه مردن مهم است . چگونگی ای که هم پرسش از محتوی است و هم پرسش از فرم . و از همه مهمتر آموختنی است . مردن مهم نیست زیبا مردن مهم است. در این زیبا مردن هم یک استیل قائل نیست . از مرگ وسپاسین امپراطور روم سخن می گوید وقنی در بستر احتضار احساس کرد که مرگ تا حلقومش بالا آمده است ناگهان از جا پرید و فریاد کرد : یک امپراطور باید ایستاده بمیرد.» یا از مرگ لو شاعر چینی می گوید که «همچون نیلوفر زیبا زیست و همچون شبتم زیبا مرد.» برای اینکه شبی دید که ماه در رود شنا می کند. لحظه ای در او خیره می شود می نگرد و به نگریستن ادامه می دهد بیتاب میشود…میپرد و خود را بر روی ماه می افکند او را در آغوش میفشرد و میفشرد انچنان جنون آمیز تا جان میدهد.چنین ایده آلی ارزش آن را دارد که فرد زندگی و حتی هستی خویش را فدا کند.(هبوط) در شمارش همین اشکال متعدد واکنش در برابر مرگ ، شریعتی به سراغ شهادت می رود و به ستایش شهید می پردازد. این مراجعه آزاد و مختار به مرگ خویش، نه تنها غلبه یافتن بر وحشت از مرگ است که اراده ای است معطوف به زندگی. اگر مرگ آن ناشناخته ای است که می ترساند چون از پشت خنجر می زند می شود به استقبالش رفت نه به این امید که خنجر را از دستانش بگیری بلکه با این امید که با فرود آمدنش به حیات خود ادامه دهی. ستایش شهید ، ستایش زندگی است چرا که از منظر شریعتی، تنها دوستداران زندگی اند که آن را به خطر می اندازند. برای اینکه شبیه مرده ها نباشند تن به وسوسه می دهند، وسوسه نابودی. در رویارویی یا نابودی، بود خود را ارزیابی می کنند تا ببینند زور کدام بیشتر است . زورآزمایی با مرگ با خطر نابودی، کیفیت زندگی را کیفیت زیست را تغییر می دهد و دگرگون می کند . همانی که شریعتی نامش را چگونه زیستن می گذارد با این تذکر که چگونه مردن را خود خواهد آموخت . نکته قابل پرسش همینجاست . آیا این پافشاری بر زنده بودن شهید و حمله به تشیع مرگ که برای زنده عزاداری می کند نشان از درک منفی نسبت به به مرگ ندارد. مرگ را یک بهتان دانستن، یک تهمت و ازهمه مهمتر، یک موقعیت : عدم. بر زنده بودن شهید در این حیات پای می فشرد چون زنده بودنش در آن سوی حیات به من زنده حی و حاضر مربوط نیست .

شکی نیست که شریعتی به من زنده حی و حاضر نظر دارد ، زندگی را دوست می دارد – بی آنکه مرگ را دشمن- اما این دغدغه بی پایان برای ارتقاء کیفیت آن ، این حسرت و امید برای « آن چنانی که باید» و «آن چنانی که شاید» نکند مرا از زندگی در همینجا و هم اکنون بیزار سازد و جاذبه آن ناشناخته محتوم –مرگ- را بیشتر گرداند؟ شک نیست که این نکند را از همه ادیان ابراهیمی می توان پرسید . هرچند که شریعتی امیدوارمان سازد:

«و بهشت ! بهشت! آنجا که می توان آن چنان که باید زیست »…..«آنجا که می توان آن چنان که شاید، زیست» ساکنینش ؟ سه خویشاوند ازلی: خدا، انسان و عشق.» و باز می پرسیم این سوی مرگ یا آن سوی آن؟

1. Proslogion grec ast va talaffoz-e sahihe Yunaani fe’l-e Prosagoreuo, khetaab kardan:

Click kon mishenavi:

http://www.searchgodsword.org/cgi-bin/Lexicon.pl?id=4316g.rm&l=en

2. “Proslogium”, Dar Latin S talaffoz mishavad, faqat beyn 2 voyelles kami khafif mishavad, amma hich vaqt hazf nemishavd, injaa ham beyn-e 2 voyelle nist!



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : آگوست 2, 2015 807 بازدید       [facebook]