[]


تحلیل مارکس ـ وبری از جامعه ایران | گفت‌وگو با حمیدرضا جلایی‌پور (روزنامه شرق ـ ۲۱ تیر ۱۳۹۰)

تحلیل مارکس ـ وبری از جامعه ایران

جامعه‌ای که شریعتی می شناخت در گفت وگو با حمیدرضا جلایی پور

منبع: روزنامه شرق
تاریخ: ۲۱ تیر ۱۳۹۰

 

روزنامه شرق در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۹۰ مطالب صفحه اندیشه خود را به شریعتی اختصاص داده است. گفت‌وگوی مسعود رفیعی طالقانی با حمیدرضا جلایی‌پور از جمله مطالب منتشر شده در این شماره است که متن کامل آن را می‌توانید در ادامه بخوانید.

پرسش نخست درباره رابطه متقابل جامعه و شخصیت شریعتی است. به نظر شما شخصیت علی شریعتی تا چه حد ملهم از بسترهای اجتماعی دوران اوست؟ و پس از بالندگی شریعتی در حسینیه ارشاد، او چقدر توانست نسبت به ایجاد تغییر در جامعه موثر واقع شود. منظورم از طرح این پرسش این است که نقش بسترهای اجتماعی در بروز فرآیندهای شخصیت سازی چیست و نیز اینکه شخصیت های موثر چگونه می توانند به شکل گیری بسترهای جدید اجتماعی کمک کنند؟

تاثیر متقابل «وضع جامعه» با «شخصیت» را شما به خوبی در تجربه شریعتی می توانید ببینید. او از جامعه پس از کودتایی (۲۸ مرداد) که نخبگانش در شرایط خفقان به دنبال راه خروج و رهایی می گشتند، به شدت اثر گرفت و در دهه ۵۰ پس از بازگشت به ایران در شرایطی که جامعه تحت تاثیر پیامدهای سرکوب جنبش مردمی ۱۵ خرداد بود، به طور عمیق در جامعه (از طریق جهت دهی به مبارزات دانشجویان و تحصیلکردگان مذهبی) اثر گذاشت. به بیان دیگر جامعه ای که از اقتدارگرایی سیاسی و نوسازی وابسته رنج می برد، شریعتی جوان را به دنبال کشف راه رهایی تشویق می کرد و او در جست وجوهایش راه رهایی جامعه را در «اصلاح دینی» در «پروتستانتیسم اسلامی» می دید. او پس از اتمام تحصیلش با حضورش در دانشگاه مشهد و بعد در حسینیه ارشاد و ارایه درس های اسلام شناسی و ارایه دیدگاه های احیاگرانه و انقلابی این توفیق را داشت که در اواسط دهه ۵۰ شاهد یک جنبش دینی اعتراضی در میان اقشار تحصیلکرده باشد که فعالیت فکری شریعتی از عوامل بروز آن بود.

این حرف درست است اما آیا شریعتی موفق شده بود به تحلیل درستی از وضعیت طبقات در جامعه ایران دست یابد؟ به هر حال او در بستری به بالندگی رسید که بیشترین حجم مبارزات و نقدها از سوی نیروهای چپ و غیرمذهبی انجام می شد و تحلیل نیروهای دیگر اعم از نیروهای ملی و مذهبی مبتنی بر این بود که جامعه ایران را جامعه ای اساسا دینی می دید…

در دوره ای که شریعتی در ایران دست به روشنگری دینی، اجتماعی و فرهنگی زد، جامعه شناسی آکادمیک در غرب تحت تاثیر نظریه های «نوسازی» و جامعه شناسی کارکردگرا و نظام گرا بود. اتفاقا شریعتی با دیدگاه نوسازی، جامعه ایران را تحلیل نمی کرد. شریعتی بیشتر تحت تاثیر تفکر انتقادی و روشنفکری در دهه ۶۰ میلادی بود. در این تفکر راه رهایی جامعه در یک تحول و انقلاب فرهنگی جست وجو می شد. او در نگاه انقلابی از مارکس و در محتوای فرهنگی از وبر (و مولفه جنبش اصلاح دینی) تاثیر گرفته بود. بنابراین در تحلیل جامعه ایران «مارکس – وبری» ارزیابی می کرد به چالش های طبقاتی جامعه معنای فرهنگی- دینی می داد. او معتقد بود اگر بخش بزرگ مذهبی جامعه ایران از کلیشه های خرافی و عادتی یا با آگاهی از تشیع راستین و علوی (و سرخ) از تشیع صفوی رهایی یابد، مقدمه نجات جامعه ایران فراهم شده است. تز او این بود، با روشنگری درباه تشیع علوی، تریاک تخدیرکننده تشیع صفوی به خون رهایی بخش تشیع علوی تبدیل می شود. فرآیندی که ما آن را در انقلاب اسلامی دیدیم.

همان طور که خودتان هم اشاره داشتید، بیشترین تاثیرپذیری شریعتی از آموزه های مارکسیستی است، حال پرسش این است که تاثیر تحلیل های طبقاتی طیف های چپ در اندیشه های دکتر شریعتی چه بود و بالعکس؟ آیا هدف قرار دادن طبقه متوسط در سخنرانی ها و نقد ها از سوی شریعتی برآمده از آگاهی تحلیلی بود یا اگر تریبونی غیر از حسینیه ارشاد در میان توده های مردم هم وجود داشت، شریعتی می توانست در قشرهای پایین جامعه اثر گذاری کند؟

تحلیل طبقاتی شریعتی بیشتر محتوای فرهنگی- ارزشی داشت نه اقتصادی. بنابراین اصلااو مثل مارکسیست ها (خصوصا مارکسیست های انقلابی) تحلیل نمی کرد. مارکسیست های انقلابی در دهه ۶۰ معتقد بودند روشنفکران انقلابی طبقه متوسط باید بیایند خود را سازماندهی کنند و در یک «سازماندهی متمرکز» به تدریج دست به سازماندهی اقشار شهری و طبقات محروم بزنند. از نمونه های الگوی عملی این مارکسیسم در آن زمان الگوی مبارزات آمریکای لاتین و چپ چینی- مائویی بود. شریعتی اساسا این طور فکر نمی کرد. او به یک تحول در ارزش های فرهنگی و دینی در میان مردم فکر می کرد. او اساسا در همان زمان «الگوی رفتاری» سازمان مجاهدین خلق را که متاثر از الگوی مبارزاتی چپ چریکی بود، اصلاقبول نداشت. او در نقد مبارزه مسلحانه سران سازمان مجاهدین می گفت این سازمان به جای اینکه به روی پایش راه برود، روی سرش دارد راه می رود.

آقای دکتر! انقلاب اسلامی ایران در امتداد حرکت سیاسی – اجتماعی علی شریعتی و امثال او شکل گرفت زیرا معطوف به کنشگری انقلابی با نسخه اسلامی بود. آیا کنار هم قرار دادن یک پروژه مدرن – انقلاب – و یک مفهوم قدسی – دین – از منطقی علمی در علم جامعه شناسی تبعیت می کرد؟

این سوال شما مقداری متاثر از همان دیدگاه نوسازی و اهمیت یافتن تمایز یابی اجتماعی در جامعه است؛ ولی شریعتی با این دیدگاه کار نمی کرد. شریعتی در میراث سنتی ایران یک نیروی عظیم رهایی بخش را در بخش دینی آن کشف کرده بود و آن را با موفقیت توانست به مخاطبان خود ارایه دهد. من معتقدم اگر الان شریعتی زنده بود، همین شیوه را ادامه می داد ولی به جای اینکه این نیروی آگاهی بخش و رهایی بخش را در خدمت انقلابی گری یا تقویت یک رویکرد سیاسی خاص به کار گیرد، در خدمت حیات و پویایی جامعه مدنی به کار می گرفت. او واقعا فرزند زمان بود. در آن زمان او با یک رژیم اقتدارگرای سکولار وابسته به غرب روبه رو بود؛ رژیمی که راه های اصلاح را پس از سال ۴۲ کاملابسته بود، بنابراین او راه رهایی را در یک انقلاب مردمی و دینی می دید.

پس به عقیده شما اساسا پروژه نواندیشی دینی را تا چه میزان می توان با ترم های جامعه شناختی تحلیل کرد؟ نواندیشی دینی در بستر جامعه ای مذهبی که ذیل سنت های اسلامی به حرکت تاریخی خود ادامه داده بود، چقدر می توانست متاثر از وضعیت و جو زمانه باشد و به نتیجه مطلوبی برسد…
من معتقدم راهی که شریعتی در آن گام گذاشت همچنان راهی است که در آن سعادت و بهروزی جامعه نهفته است. شریعتی به درستی اعتقاد داشت یکی از مولفه های ضروری برای جامعه ایران (و همه جوامع دیگر اسلامی که در معرض توسعه و تغییر هستند) احیاگری و اصلاح گری دینی است؛ یعنی همین کاری که نواندیشان دینی انجام می دهند. شما شک نکنید اگر در ایران جریان نواندیش دینی اش در این یک صد سال قوی و ریشه دار نبود، چه بسا جامعه ایران مانند افغانستان می شد ما همچنان به امثال بازرگان، شریعتی و شهید مطهری و فعالیت نواندیشان دینی نیاز داریم.

نیروهای مذهبی مبارز در جریان انقلاب و به طور مشخص سازمان مجاهدین خلق معتقد بودند چون جامعه ایران، جامعه ای ملهم از قیام عاشورا و دارای بن مایه های مذهبی محکم است در تحلیل های جامعه شناختی نیز پیش فرض مذهبی بودن جامعه را لحاظ و پراکسیس خود را بر مبنای آن هماهنگ می کردند. آیا فرض قرار دادن کلیت و بسترهای مذهبی – اجتماعی یک جامعه می تواند ابزار دقیقی برای تحلیل سیاسی – اجتماعی یک جامعه شناس باشد؟

من پیشتر قدری در این باره پاسخ دادم. تحلیل سازمان مجاهدین از جامعه ایران خیلی سطحی بود. آنها فرهنگ ایران را، جامعه را، حتی مارکسیسم را به طور عمیق و واقع گرایانه نمی شناختند. در صورتی که شریعتی از معضلات جامعه از تاریخ دینی ایران یک تبیین فرهنگی- مذهبی داشت. شما ببینید اگر الان هم که به یکی از مهم ترین چالش های جامعه ایران (یعنی چالش اقتدارگرایی برابر مردمسالاری) نگاه کنید، برای درمان ریشه های این معضل باز بی نیاز از نگاه و تبیین فرهنگی نیستیم. ما همچنان به نگاه احیاگرانه، اصلاح گرایانه و انتقادی به میراث دینی نیاز داریم. اینکه کسی از دین سوءاستفاده می کند، دلیل بی توجهی به میراث دینی نمی شود. من معتقدم برای سامان یابی عادلانه جامعه ایران و رشد و توسعه پایدار آن و برای تقویت یک مردمسالاری پایدار و چندبعدی، ما همچنان به احیاگری و اصلاح گری دینی نیاز داریم.

همین پرسش بالارا می توانیم به جوامع غیرمذهبی هم تعمیم دهیم یا خیر؟ منظورم این است که آیا اصلاح گری تنها با سوار شدن بر موج بسترها و عواطف اجتماعی توده ها میسر است یا راهکار دیگری هم بر آن مترتب است؟

اصلابحث موج سواری نیست. همیشه عده ای هستند که از مولفه های مهم جامعه سوءاستفاده می کنند. همان طور که از توسعه و نوسازی و ناسیونالیسم سوءاستفاده می شود، از دین هم سوءاستفاده می شود. اگر علاقه مندان به سرنوشت جامعه نسبت به این ذخایر بی توجهی کنند و از روشنگری و نواندیشی در این عرصه غفلت شود، همچنان عرصه را برای اقتدارگرایان در سوءاستفاده از میراث دینی بازگذاشته اند.

آقای دکتر نقش اقدامات رژیم شاه و اساسا حاکمیت کودتایی محمدرضا پهلوی را در شکل گیری اندیشه هایی مشابه اندیشه علی شریعتی در چه می بینید؟ آیا توتالیتاریسم رژیم پهلوی تنها ابزاری بود که طلب می کرد جامعه شناسی مانند علی شریعتی در مسیر مبارزه دست به تحلیل هایی از تاریخ اسلام برای مقابله با رژیم بزند یا دلایل دیگری هم وجود داشت؟

شاه جامعه را از لحاظ اقتصادی در مسیر نوسازی برون زا قرار داده بود ولی از لحاظ سیاسی به جای نوسازی سیاسی و دموکراسی، اقتدارگرایی تک نفره را به نمایش گذاشته بود. در چنین وضعیتی نیروهای جامعه مدنی به دنبال راه رهایی می گردند؛ در آن دوره مهم ترین راه رهایی انقلاب بود. منتها شریعتی بیش از انقلاب سیاسی به تحول فرهنگی- دینی فکر می کرد و قبلاگفتم شریعتی جزو نادر افرادی بود که در زمان خود اسیر جاذبه های الگوی «مبارزه چریکی» برای انقلاب کردن نشد. من فکر می کنم او الان هم اگر زنده بود، به عنوان یک متفکر انتقادی به احیاگری و اصلاح گری دینی می پرداخت، یعنی همین کاری که الان نواندیشان دینی دارند انجام می دهند.

 

دانلود فایل پی‌دی‌اف صفحه‌ی اندیشه روزنامه شرق (۲۱ تیر ۱۳۹۰)



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : آوریل 10, 2020 225 بازدید       [facebook]