[]


پوران یعنی ایران | مسلم زمانی (اسفند ۱۳۹۷)

پوران یعنی ایران

مسلم زمانی*

تاریخ: اسفند 1397

 

برسد به دست پوران عزیزم

سلام! حسرت بودنت در عسرت این زمانۀ بدعهدِ جانفرسایِ بدچشمِ بی معنا به دلم نماند و آرزوی دیدارت در پسِ آسمانِ سربیِ کویرِ جانهای سرسخت اتفاق اوفتاد و چه مبارک اتفاقی. پورانِ صبورِ بی باکِ همدلِ همراهِ روزهای نبودنم! حال که خوشبختی دست تو را گرفته و به سوی من می کشاندت و دیگر آسمان خاکستری و دلهای قندیل بسته و چشمهای بسته شان نمی آزاردت، چگونه به تو خوش آمد بگویم؟ دهلیزهای سرسبز واژه های ناب و باشکوه را روانه کرده ام تا تو را از قبرستان زندگان بی درد و عبوس جدا کنند و به سوی من آورندت.

شگفت است که چهل سال، یعقوب چشمم به راه تو در اشک بود و تو یوسف وار نمی آمدی. مانده بودی به مرمت راه و تا صدایت میکردم که پوران! شانه بالا می انداختی به رسم قدیم که فعلا وقتش نشده است. باید بچه ها از آب و گل در می آمدند، باید کتابها دست نخورده به دست مخاطبشان میرسیدند،باید می ایستادی و من ، بیتاب، شکیبایی ات را که در پوشش لجبازی بود تماشا میکردم و حالا داری می آیی. و چه لذت بخش است آب و جاروکردن راه و چه نعمت بزرگی است بودنت و حضور روح سرکشت در آسمانِ سبزِ خیالِ بازیگوشِ من.در معبد تنهای ام و در کالبد جانِ شیفتۀ عشقم محرابی است از آن تو.

بگذار دیگران بگویند و بگویند، اما راستش را بخواهی این 29/خرداد/1356 نبود که من را از جهان گذشتم یا درست تر، از جهانم گذاشتند که با از جهان رخت بربستن توست که من دیگر در جهان نیستم. و مگر جهان شان چه بود و چه هست، جز حرصهای سطحی برای آدمهای سطحی و رنجهای بزرگ برای آدمهای بزرگ. تو ،مهراوۀ با ابهت معبد منی، پوران و خود بهتر میدانی که روح دو خویشاوند یک روح بیشتر نیست و من تو بودم و تو من بوده ای…

سخن کوتاه میکنم و بر شانه های شکیبایت بوسه میزنم که بار هستی بر دوش داشتی و خم به ابرو نیاوردی که رسم زنانگی ایستادگی و غرور است و تو بهتر از هر کسی این رسم را میدانی و چون دماوند ایستادی تا به انسان بودن مفهومی دوباره بخشی. راستی به بچه ها بگو که دوری ات را بهانه نگیرند. بگو من گفته ام اینجا نیز بدون تو تحمل ناپذیر است. درک میکنند.

قربانت

علی تو

 

*  دانشجوی رشته‌ی اقتصاد



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : می 20, 2019 41 بازدید       [facebook]