[]


سعی (۱۳۴۸)

709-small-thuسعی

متنی که در پی‌خواهد آمد متنیست که شریعتی دربارهٔ جلال آل‌احمد پس از مرگِ جلال نوشته است.این متن در مجموعه آثار (۳۵) با نام «آثار گونه گون» منتشر شده است.

باید با او سعی می‌‏کردم. آخر با هم عهد کرده بودیم که یک بار دیگر حج کنیم، این بار با هم. ملک‌‏الموت همان سال، او را از ما گرفت و من تنها رفتم، اما همه جا، او را در کنار خود می‌‏یافتم، همه مناسک را- گام به گام- با هم می‏‌رفتیم، اما، نمی‏‌دانم چرا، در سعی بیشتر «بود». ظهوری تابنده داشت و حضوری زنده و گرم، صدای پایش را می‏‌شنیدم که پیاده می‏‌دود و آشفته، و هرم نفس‌نفس‌زدن‏‌هایش که چه تبدار بود و تشنه و عاشق. تنها خود را به این سیل خروشان حیرت و عطش خلقی که سراسیمه از این سو به آن سو می‏‌دوید سپردم اما، او را، به هر سو که می‏‌نگریستم می‏‌دیدم؛ گاه پا به پایم می‏‌دوید، پا به پایش می‏‌دویدم، گه می‏‌دیدم که همچون صخره‏‌ای از بلندای صفا کنده شده است و با سیل فرو می‏‌غلتد و پیش می‏‌آید و گاه، در قفایم احساسش می‏‌کردم، هروله می‏‌کرد و مسعی می‏‌لرزید، می‏‌یافتم، می‏‌شنیدم و می‏‌دیدمش که سرش را بر آن ستون سیمانی می‏‌کوبد و می‏‌کوبد و می‏‌کوبد تا… بترکد، که همچون حلاج از کشیدن این بار گران به ستوه آمده بود و آن همه انفجار را در آن نمی‏‌توانست به بند کشد و نگاه دارد. او که سر را به دو دست می‏‌گرفت و به میان خلق می‏‌آمد و به التماس ضجه می‏‌کرد که بزنید، بزنید که سخت بر من عاصی شده است! چرا در سعی این همه «بود» و بیش از همه جا؟ شاید از آن رو که در حج خویش نیز، چنین بود، در این «سفرنامه» که همه «گزارش» است و همه جا چشم تیزبینش کار می‌کند، تنها در مسعی است که شعله‏‌ور می‏‌شود و دلش را خبر می‏‌کند و روح حج در فطرتش حلول می‏‌کند و شعشعۀ غیب بی‌تابش می‏‌کند و بی«خود»! شاید از آن رو که «مسعی» شبیه «عمر» او بود و «سعی» زندگی‌‏اش، تشنه و آواره و بیقرار در تلاش یافتن «آب»، برای «اسماعیل‌‏های تشنه در این کویر»! و شاید، اساساً، به این دلیل که او، راه رفتنش مثل سعی بود، چقدر خود را به او رساندن سخت بود، باید همیشه می‌‏دویدی، اگر لحظه‌‏ای غفلت می‏‌کردی، لمحه‌‏ای به قفا یا چپ و راست و یا به خودت چشم می‌‏گرداندی، عقب می‌‏ماندی و او، به شتاب عمر خویش، می‏‌گذشت. اصلاً او راه نمی‏‌رفت، قدم نمی‏‌زد، هروله می‏‌کرد! گویی تشنه خروشان جستجوگری است که همواره، احرام بر تن، آواره میان دو قله «صفا» و «مروت» می‌کوشد و می‏‌دود و در این کویر، آب می‏‌طلبد، و این، زندگی کردن وی بود. و این بود که در حج، تنها به مسعی که پا می‏‌نهد بر می‌افروزد و «خسی در میقات»ش به سعی که می‏‌رسد، «کسی در میعاد» می‏‌شود و «چشم دل» باز می‏‌کند و آنچه نادیدنی است می‏‌بیند و حکایت می‏‌کند.(1)

م.آ.35 آثار گونه‌گون، جلد اول.

پی‌نوشت:

1. تا همین جا نوشته شده است. (بنیاد)



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : آوریل 12, 2015 310 بازدید       [facebook]