Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
Search in posts
Search in pages


خاطرات غلامرضا امامی

نخستین دیدار جلال آل‌احمد و علی شریعتی

غلامرضا امامی

نویسنده و مترجم

منبع: مجله آنگاه
تاریخ: ۱۳۹۱

 

index

هر دو به آذرماه زاده شدند. هر دو نسب به روستا می‌بردند؛ مزینان و اورازان. هر دو روحانی‌زاده بودند و پدران هر دو از روستا به شهر کوچیده بودند.

هر دو به فرهنگ فرانسه چیره بودند و به رهبر ملی ایران دکتر محمد مصدق دلبسته و شیفته. هر دو می‌خواستند پلی بنا کنند؛ خانه‌ای نو بر پایه‌های خشت‌های کهن. نخستین کوشید سخن مذهبی‌ها را میان روشنفکران ببرد و دیگری می‌خواست اندیشه روشنفکران را میان مذهبی‌ها بگستراند. هر دو با قدرت قاهر زمانه بیگانه بودند و با مردم روزگار خویش یگانه. هر دو ستم‌ستیز بودند و دادجو. هر دو در پی گوهر گمشده آزادی بودند و در این راه به سهم خویش و بهزعم خویش به جد و جان کوشیدند.

آخرهای آذر 46 بود. استاد ما؛ استاد محمدتقی شریعتی به تهران آمده بود و در خانه‌ای نزدیک مجلس شورا مسکن گزیده بود. به دیدارش رفتم. حال خوشی نداشت. کمی سرما خورده بود. اما خرسند و خوشحال بود. به آرامی اما به شادی گفت فردا علی می‌آید، با قطار می‌آید. گفتم استاد شما استراحت کنید تا حالتان بهتر شود. من به ایستگاه راه‌آهن می‌روم. با شرم گفت باعث زحمت شما نمی‌شوم. گفتم اختیار دارید، افتخاری است.

فردا صبح به ایستگاه راه‌آهن تهران رفتیم با دوستی. دکتر شریعتی آمد. با بارانی کرم‌رنگی بر تن، شاپویی بر سر و طبق معمول سیگاری بر لب. ماشینی گرفتیم و دکتر را به خانه پدر رساندیم، کمی نشستیم. گفتم خسته‌اید، فردا به دیدارتان می‌آیم. موقع رفتن دفتر قرمز رنگم را به دکتر سپردم و گفتم این را ببینید و اگر خواستید چیزی در آن بنویسید و رفتم.

صبح روز بعد به دیدارش رفتم. گفت:دفترت را دیدم و چند خطی نوشتم. زیر کلمه تنهایی با خط ریزی نوشته بود: کوه‌ها باهمند و تنهایند… همچو ما باهمان تنهایان

و زیر کلمه زندگی این شعر را آورده بود: نه بر اشتری سوارم، نه چو خر به زیر بارم، نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم.

پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: دیدم که جلال هم در دفترت چیزهایی نوشته، با او آشنایی؟ گفتم بله، برای کتاب روشنفکرانش طرحی به من سپرده، گفت دوست دارم ببینمش. از همان جا به خانه جلال تلفن زدم. گفتم یکی از استادان دانشگاه مشهد به نام د کتر علی شریعتی، دوست دارد شما را ببیند. گفت باشد فردا ساعت 11صبح. روزبعد پیاده راه افتادیم، در راه کتابفروشی را نشانم داد و گفت یکی ازکتاب‌هایم را برای پخش نزد او بردم، قیمت کتاب را دید، کتاب مرا در یک کفه ترازو گذاشت و وزنه‌هایی را در کفه دیگر، کتاب را وزن کرد و گفت ببخشید، گران است! این حکایت را می‌گفت و می‌خندید.

به میدان مخبرالدوله که رسیدیم، سر سعدی ایستگاه اتوبوس‌های دوطبقه قرمزرنگ تجریش بود، با هم به طبقه بالا رفتیم. در طول راه از اقامتش در پاریس حکایت‌ها گفت و من از خرمشهر و زندگی صبی‌ها روایت‌ها.

سر کوچه فردوسی پیاده شدیم. تا «بن‌بست ارض» وخانه نقلی آجری جلال راهی نبود. هواسوز سردی داشت. وقتی رسیدیم شومینه روشن بود وگاه هیزم‌ها را جلال به هم می‌زد، کشور خانم چای آورد. کنار شومینه چای گرم چسبید. جلال احوال دوستش دکتر مفخم پایان را پرسید که در دانشگاه مشهد استاد جغرافیا بود و از کارعظیم فرهنگ جغرافیاییش ستایش کرد. دکتر از تحقیقش درباره مارکوپولو سخن گفت و از روزگارش در پاریس و کوشش‌هایش در کنفدراسیون. وقتی به جلال گفتم دکتر دوست فانون بوده، انگار سال‌هاست که هم را می‌شناسند، بلند شد و رفت و از کتابخانه‌اش کتاب «چهره استعمارگر و چهره استعمارزده» ممی را به دکتر داد و گفت حضرت ترجمه‌اش کن، کار توست.

سخن به مصدق رسید، گل از گل جلال شکفت، گرم شد، از همرهان سست عناصر و رفیقان نیمه‌راه سخن‌ها رفت، جلال بیشتر گوینده بود و دکتر شنونده، چه شوق و معصومیتی در سیمای نجیب دکتر بود و چه شور و جذبه و جلالی در سخن جلال. دو ساعتی بود که نشسته بودیم. وقت خداحافظی رو کرد به دکتر و گفت، اینجا خانه توست، هر بار که به تهران آمدی بیا اینجا، من هم اگر به مشهد آمدم حتما به سراغت می‌آیم.

راه افتادیم. در راه دکترگفت: این مرد چقدر صادق و صمیمی است، دوستش داشتم، حالا که از نزدیک دیدمش بیشتر دوستش دارم، جلال زمان ماست. و من یاد دیدار ابوسعیدابوالخیر و ابوعلی سینا افتادم که اولی گفت آنچه من می‌بینم، او می‌داند و دومی گفت آنچه من می‌دانم، او می‌بیند.

منبع: مجله‌ی نگاه پنج‌شنبه، شماره 34، آذرماه 1391.

——————————————————————–

۲ـ روایت یک بازگشت

یادمان جلال آل‌احمد

غلامرضا امامی

منبع: مجله یادآور؛ کتاب ماه فرهنگی تاریخی

تاریخ: شهریور. مهر و آبان ماه ۱۳۸۷

 

ـ در فاصله‌ی دیدار اول شما و سفر جلال به خرمشهر باز هم او را دیدید؟

در این فاصله یک‌روز من سفری آمدم به تهران و به منزل آقای محمد تقی شریعتی که منزل‌شان پشت مجلس شورای ملی در خیابان ژاله بود، رفتم. صحبت می‌کردیم و پیرمرد بسیار خوشحال بود که فردا دکتر علی می‌آید. پرسیدم چطوری می‌آید؟ گفت با قطار. آقای فخرالدین حجازی هم بود. من گفتم من می‌روم پیشواز، شما زحمت نکشید. مرحوم حجازی گفت من هم می‌آیم. رفتیم پیشواز دکتر. مجله نگین دکتر عنایت دستش بود، خیلی خوش برخورد بود. برعکس نوشته‌ها و سخنرانی‌هایش که خیلی جسورانه می‌نوشت و حرف می‌زد، در برخوردهای معمولی اهل بگو و بخند و لطیفه و بسیار راحت بود. سال اولی بود که به فرانسه رفته بود و هنوز معروف نبود. من گاهی بعدازظهرها به دیدن استاد شریعتی می‌رفتم. بسیار مرد جدی و محترمی بود و هیبتی داشت. دفتر یادداشتم را بردم که دکتر هم چیزی در آن بنویسد. ورق زد و گفت خیلی خوشحالم که با جلال آشنا هستی. من دوتا دفتر داشتم، یکی همین، یکی هم بعضی از لغت‌ها مثل عشق، تنهائی و امثال اینها که دکتر زیر تنهائی نوشته بود: «کوه‌ها با همند و تنهایند/  همچو ما با همانه تنهایان علی شریعتی» جای دیگری که لغتش یادم نیست نوشته بود:

نه بر اشتری سوارم، نه چو خر به زیر بارم

نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم

غم موجود و پریشانی معذور ندارم

غم خود می‌خورم و آخر عمری به سرآرم

علی شریعتی

پرسید: «می‌توانی مرا با جلال آشنا کنی؟» به جلال تلفن زدم و گفتم: «آقائی از مشهد آمده‌اند و در دانشگاه درس می‌دهند و می‌خواهند شما را ببینند.» نمی‌خواستم اسم ببرم، چون احتمال می‌دادم تلفن جلال کنترل باشد. او هم بلافاصله گفت: «اگر ساواکی نیست، بردار بیارش.» پرسیدم: «آقای دکتر! شما ساواکی نیستید؟» با خنده گفت: «نه نیستم.» جلال گفت: «فردا ساعت ۱۱ بیائید خانه ما.» دکتر شریعتی خیلی خوشحال شد. گفت باید بروم اصلاح کنم.  آن روز از جلوی یک کتاب‌فروشی در شاه‌آباد رد شدیم و دکتر گفت: «کتاب اسلام‌شناسی را برایش آوردیم، گذاشت توی ترازو و کشید!» آمدیم و سوار اتوبوس شدیم که برویم. دکتر پرسید: «این وقت روز، این همه آدم توی خیابان‌ها چه می‌کنند؟»

خلاصه رفتیم خانه جلال و در زدیم و در را باز کرد. دکتر را معرفی کردم و گفتم که ایشان در فرانسه بوده‌اند. انصافا دکتر شریعتی در کمال تواضع و شرم با او صحبت کرد و گفت: «من ذکر خیر شما را از بسیاری از دوستان سیاسی در پاریس شنیده‌ام. من شاگرد ماسینیون بودم و کتاب سلمان پاک او را ترجمه کردم و خیلی با او مأنوس بودم. جامعه‌شناسی مذهبی هم خوانده‌ام و با بعضی از دوستان شما هم رابطه داشته‌ام» پرسید: «مثلا چه کسی؟» گفت: «منوچهر هزارخانی.» هزارخانی از دوستان جلال بود و با او رابطه داشت و در کنفدراسیون دانشجویان فعالیت می‌کرد. جلال گفت: «خب حالا چه کار می‌کنی؟» دکتر شریعتی با شرم گفت: «الان ابوذر را نوشته‌ام و سلمان پاک را هم ترجمه کرده‌ام.» بعد هم گفت که درباره سفر مارکوپولو به چین تحقیقی کرده‌ام که جلال شروع کرد درباره چین صحبت کردن و گفت: «آینده با چین است. با راهی که چین می‌رود، آینده دنیا را خواهد گرفت! خوب کاری کردی که در این باره تحقیق کردی. با نوشته‌های معاصر چطوری؟ فانون را می‌شناسی؟» گفت: «بله، بخش‌هائی را هم ترجمه کرده‌ام.» جلال گفت: «آدم بزرگی هست به نام آلبر ممی که کمتر از فانون نیست. بنشین تا بروم و کتابش را برایت بیاورم.» بعد رفت و کتاب را آورد. اسم کتاب بود: «چهره استعمارگر، چهره استعمارزده». گفت: این را بگیر و ترجمه کن.» دکتر شریعتی گفت: «شرایط مملکت به شکلی نیست که چنین کتابی چاپ شود.» گفت: «تو ترجمه کن، چاپ می‌شود.» خلاصه باز با لحن دستوری گفت که این کار را بکن. حرف ادامه پیدا کرد و به مشهدی بودن رسید و دکتر شریعتی شعری از ملک‌الشعرا خواند که «مو مشهدی‌ام و …» که جلال گفت: «اسم این مردک را جلوی من نبر.» بنده خدا دکتر شریعتی یک‌دفعه جا خورد. جلال گفت: «نه آقا! شما جوانید! من دیده‌ام که بهار مداح قرارداد وثوق‌الدوله بود. خودم در شرکت نفت سابق ایران و انگلیس دیدم که این شعرش را بالای ساختمان زده‌اند. رها کن این چیزها را. تو جوانی. از آینده خودت بگو. از برنامه‌های خودت بگو.» شریعتی کمی توی لب رفت.

من قبلا بخشی از ترجمه «تحریرالوسیله» امام خمینی را که مربوط به احکام امر به معروف و نهی از منکر بود، برای جلال برده بودم. در آن جلسه دیدم جلال می‌خواند و زیرش خط می‌کشد و می‌گوید: «به سید (منظورش امام بود) گفتم آقا! فتوا بدهید خدمات ملی شود. مردم پول آب و برق ندهند، پول قطار ندهند، مفتی سوار قطار شوند. این‌طوری شاه سقوط می‌کند.» متوجه شدم که جلال با امام روابطی دارد. در آن جلسه جلال رو کرد به دکتر شریعتی و گفت: «آقای دکتر! همان‌طور که فکر می‌کنم آینده سیاسی جهان در دست چین است، به همان روشنی می‌بینم که این حکومت سقوط می‌کند.» دکتر پرسید: «شما چه دلیلی برای سقوط حکومت دارید؟» گفت: «مذهب شیعه اثنی عشری، مذهب رسمی این مملکت است و در متمم قانون اساسی، پنج تن از علما باید این قوانین را تصویب کنند. معنا ندارد که مملکت مذهب شیعه اثنی عشری باشد و مرجع تقلیدشان تبعید باشد. بالاخره مردم از خودشان می‌پرسند این چه کشوری است؟ مثل ترکیه، قید مذهب را بردارید و بگوئیدکه ما یک کشور لائیک هستیم؛ وگرنه به این شکل معنا ندارد.» صحبت‌های مختلفی شد، از جمله اینکه جلال گفت: «خیلی دلم می‌خواهد درباره علل سقوط دولت مصدق تحقیق کنم.» شریعتی گفت که بعد از ۲۸ مرداد زندان رفته و از نهضت آزادی گفت؛ ولی کلا در آن جلسه، این جلال بود که صحبت می‌کرد و شریعتی بیشتر مستمع بود. حدود دو ساعتی بودیم و وقتی خواستیم راه بیفتیم، جلال دوباره به دکتر تأکید کرد که آن کتاب را ترجمه کند و از من هم خیلی تشکر کرد که او را با دکتر آشنا کردم و گفت: «یکی دو نفر از اساتید مشهد با من دوست هستند، از جمله دکتر مفخم پایان که کتاب فرهنگ جغرافیایی را نوشت و عبدالمجید فیاض. آمدم مشهد، شما را می‌بینم». ما برگشتیم خرمشهر و جلال در نامه دومش نوشت: «و اما از حضرت دکتر شریعتی خبری نشد.»

منظورش همان کتاب بود؟

بله، اخیرا چند روزنامه نوشته بودند که آل‌احمد، دکتر شریعتی را اولین بار در مشهد دید که من یادداشتی فرستادم که این‌طور نیست و شرح ماجرا از این قرار است. به هر حال یک روز در خرمشهر جوانی به منزل ما در ایستگاه راه‌آهن آمد و گفت من هوشنگ پورکریم هستم. او عکاس و محقق خوبی بود. یک کتاب به نام فشندک نوشته بود و کتابی هم درباره ترکمن‌ها که جلال با خودش آورده بود و تصحیح می‌کرد. او بعدها در سوئد در دریاچه غرق شد، به هر حال آمد و پرسید: «شما آقای امامی هستید؟» گفتم: «بله.» گفت: «آقای آل‌احمد یک ساعت است که رسیده‌اند و ما در هتل آناهیتا هستیم و مرا دنبال شما فرستاده‌اند.» خیلی خوشحال شدم و به پدرم گفتم که من می‌روم و با شوق عجیبی به هتل آناهیتای خرمشهر رفتم که در کنار شط بود و گل‌های کاغذی خیلی قشنگی داشت، هتل خیلی شیکی بود. مدیر داخلی هتل، آقای کاظمی، از دوستان ما بود. گفتم: «مژده!» گفت: «می‌دانم، جلال آمده.» جلال این بخت را داشت که در زندگی‌اش هم بسیار شناخته شده بود. یک بار هم به او گفتم که این اقبال را کمتر نویسنده معاصر ما داشته است. رفتم دیدم زیر درخت نخلی، روی یک صندلی خیزران نشسته است. روبوسی کردیم و گفت: «جوان! آدم در این مملکت، حق درس دادن هم ندارد.» و قطره اشکی گوشه چشمش آمد. من خیلی منقلب شدم و او گفت: «شما هستید. نگران نباشید. معلم مثل آخوند است، همه جا می‌تواند حرفش را بزند.» گفتم: «هوای اینجا برای ریه شما خیلی خوب است.» گفت: «این جوان، عکاس و محقق خوبی است و با هم آمده‌ایم که تنها نباشم.» پرسیدم: «چند روز اینجا می‌مانید؟» گفت: «هفت هشت روز.» گفتم: «آقا جلال! در این مدت من در خدمت شما هستم و شما را همه جا می‌برم.» بلندشان کردم و راه افتادیم و من دیدم آل‌احمد کفش‌های بزرگی به پا دارد. گفت: «می‌خواهم حداقل ….



≡   برچسب‌ها
نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : آوریل 6, 2015 1431 بازدید       [facebook]