[]


عبدالله حسنی تیرماه ۱۳۸۸، مشهد( بنیاد فرهنگی شریعتی)

photo_2017-02-28_11-34-14 

عبدالله حسنی

بنای کتابخانه در روز تاسوعا

عبداله حسنی

شغل آزاد

از بستگان مادری دکترشریعتی(پسردایی مادر دکتر)

 

 

 

مادر دکتر، دخترعمه ما بود. مهربان بود. اولین بار در ده سالگی دکتر را در روستای خودمان کاهک دیدم. پدرمان را به تازگی از دست داده بودیم و دکتر ما را که دید با محبت بغل کرد و اظهار محبت کرد و ابراز ناراحتی از مرگ پدرمان. بخشنده بود و بسیار نزدیک با روستایی ها.

دکتر می خواست میان کاهکی های تهران و روستا ارتباط برقرار کند. به کمک کاهکی های متمول تر مقیم تهران که روابط خیلی خوبی هم با هم نداشتند صندوقی به اسم صندوق فاطمه زهرا تشکیل داد و خانمی به نام حاج رقیه را هم مسئول صندوق کرد. راه حل خوبی بود برای آشتی دادن اعضا با یکدیگر به بهانه ضرورت جلساتی که هر ماه یک بار برگزار می شد. در جلسه اول که منزل یکی از متمولین کاهک بود سفره بلندی چید ه بودند و موقع شام دکتر معترض شدکه ما دور هم جمع شده ایم به قصد انجام کار خیر برای محرومین و نه به قصد اینکه سفره‌هایمان را به رخ هم بکشیم. میزبان شرمنده شد و از سری بعد قرار شد همین نان و سیب زمینی و تخم‌مرغ برقرار باشد. دکتر البته بعد از سه چهار جلسه که صندوق جا افتاد دیگر شرکت نکرد و کمی بعد هم که هجرت کرد و رفت.

سال  55-54 بود. صندوق قرض الحسنه فاطمه زهرا که دایر شد پیشنهاد دکتر این بود که به خانه کاهکی های مقیم تهران برویم و مقدار اندکی هم که باشد جمع آوری کنیم. من بعد از سر زدن به درِِ مثلا بیست- سی خانه فقط توانستم دو تومان جمع کنم. به دکتر گفتم من اگر مسافرکشی کنم بهتراست تا این که بروم پنج قران و دو تومان و یک تومان جمع کنم. توضیح دکتر جالب بود. می گفت: نه آقاجان غرض پول نیست، غرض ایجاد همبستگی‌است. ما هم طبق همین توصیه راه افتادیم به خانه هم ولایتی ها و مشغول به چانه زنی علی رغم اینکه خجالت هم می کشیدیم.

تا اینکه گفت بروید کهک و از ما خواست که برویم قبرستان متروکه ای را که وسط ولایت بود تخریب کنیم، آن هم درست در ایام تاسوعا-عاشورا که روستایی های مقیم تهران هم به روستا بر می گشتند.  اعتراض کردیم که در روز عاشورا نمی شود کار کرد و پیشنهاد داد که روز تاسوعا شروع کنیم به تخریب.

قبرستان وسط ده کهک بود. باور عمومی این بود که در این قبرستان ارواح تردد دارند و از همین رو مردم شب‌ها می‌ترسیدند از این مسیر رفت و آمد کنند. دکتر می خواست قبرستان خراب شود و با کشیدن دیوار به جای آن پارک درست کند و کتابخانه ای بنا کند. همان اول که رفتیم از ما هم خواست که لباس ها را درآوریم و مشغول شویم. اعتراضات ما به جایی نرسید و توضیحش این بود که تخریب قبرستان در چنین روزی و با حضور افرادی مثل ما دو حسن دارد: روستایی ها با حضور آدم هایی مثل شما نمی توانند اعتراض کنند و ضمناً کسانی که برای عزاداری آمده اند به کمک شما هم می آیند و نمود بیشتری پیدا می کند. رفتیم و مشغول تخریب شدیم. یادش به خیر، مهدی –خواهر زاده دکتر- هم بود. کلنگ را که زد از بالای مقبره ای افتاد ترسیدیم که مبادا معنایی در این سقوط است. بلند شد و آسیبی ندیده بود خوشبختانه. [این مقبره متعلق به اجداد خانواده آقای اصغر منصوری،پسر عمه دکتر بود و تخریب آن با اجازه ایشان انجام شده بود. توضیح دکتر این بوده است که وجود این مقبره در میانه روستا امکان امامزاده شدن را دارد و از همین رو بهتر است تخریب شود.]

 

قبرستان را در روز تاسوعا خرابش کردیم. عده ای از مردم هم آمدند به کمک و شروع کردیم به پایه‌ریزی کتابخانه و پارک و مردم و همه آنهایی که به صندوق پول داده بودند دیدند که ما با پول صندوق وسایل می‌گیریم و خرج پارک می‌کنیم.

بودند کسانی- مثل مادر حسین ملا- که اعتراض کردند که اینجا اجداد ما خاک هستند اما با توضیح ما که ما نبش قبرمردگان را نمی کنیم و قصدمان عمران و آبادانی است ابراز رضایت کردند.

برنامه دکتر این بود که با ساختن بنایی در داخل پارک هم برای کتابخانه محلی باشد و هم جایی که هر از چندی پزشکی بیاید و مردمی را که نمی‌توانند به شهر بروند را ویزیت کند. این کار انجام شد . پیشنهاد بعدی اش هم خرید زمین هایی در پشت روستا بود که به نام صندوق فاطمه زهرا خریداری شد. خودش یکی یکی  پول داد و خرید. یک نفر با دکتر مخالفت کرد و شایعه به راه انداخت که دکتر آمده زمین های ما را می‌خواهد بگیرد و در آنجا برای خود چاه بزند.گزارش خرید زمین ها و نیز اعتراض آن فرد را به دکتر دادیم. دکتر هم گفت باید حتما خدمت‌شان برسیم. سه چهار ماه بعد در راه مزینان از من خواست که سر راه سری به کاهک بزنیم و برویم پهلوی فرد معترض. پرسیدم ماجرا چیست. گفت که معترض، نسبتی دارد با مادربزرگ ما و برویم ببینیم ماجرای دلخوری چیست. رفتیم تو ده پیداش نکردیم و دم گاراژ دیدیمش و دکتر روبوسی کرد و احوال‌پرسی و یک رُبعی نشستند و صحبت کردند. دکتر توضیح داد که زمین های کهک را  برای آبادانی روستا می خواهد و این امکان تا مردم بتوانند در آنجا گوسفندهایشان را برای چرا ببرند. طرف بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و ماجرا با روبوسی و آشتی ختم شد. پارک که درست شده بود، مقداری کفش و لباس و وسایلی از این دست را بردیم به کهک. پوران خانم هم وسط این بار، نخودی-لوبیایی، عدسی که در خانه اضافه داشت گذاشته بود. ما رفتیم به روستا.کفش‌ها را که چهل پنجاه جفت بود بردیم مدرسه و به همه بچه‌ها جفتی کفش دادیم و رفتیم. یک هفته بعد که در خانه دکتر در مشهد نشسته بودیم دیدیم خانمی از اقوام خودمان آمده است به خانه دکتر و سر و صدا به راه انداخته. ما بالا بودیم با دکتر، پوران خانم جلو رفت که چی شده؟ گفت شما کفش‌ها را دادید به فلانی‌ها، به فامیل‌ها دادید، نخود دادید، عدس دادید و برنج دادید. دکتر از پله‌ها رفت پایین و با بی‌بی زهرا احوال‌پرسی گرمی کرد و پرسید چه خبر از کاهک؟  او هم شروع کرد به اعتراض و گفتن اینکه کفش و عدس و برنج و…آورده شده و به همه کس داده نشده و این وسط ها خودشان هم خورده اند. پوران خانم البته توضیح داد که عدس و برنج و لوبیایی نبوده و فقط کفش بوده است  و او هم البته حرف خودش را می زد. ما هم در آن بالا نشسته بودیم و می شنیدیم و جوش می آوردیم. نیم ساعتی ماند و دکتر  هم پولی بهش پول داد و خدافظی کرد و رفت. ما اعتراض کردیم به دکتر ببین چه بساطی برای ما درست کردی. گفت اتفاقا صفاش در همین است. آدم وقتی برای خدا کار می‌کند لطفش در این است که مردم فحشش بدهند و بد و بیراه بگویند. شما ناراحت نشوید. کار کردن برای مردم و برای جامعه همین‌جور مجانی نمی شود. بالاخره این حرفها و تهمت‌ها را هم با خود دارد.

همین آخری ها بعد از رفتن احسان به خارج، شبی در کاهک نشسته بودیم روی تشکی که مال مادربزرگش بوده و (الآن تو موزه‌ست) و گپ می زدیم. من همین جوری گفتم آقای دکتر شما اگر به جای شاه باشی چه کار می‌کنید؟ دکتر عصبانی شد و گفت یک بلانسبت نباید بگی؟ گفت حالا شد. بلا نسبت اگر من جای شاه باشم می‌روم در کهک، در مزینان، در داور زن… می‌گفت چند سال نفت را می‌فروشیم با قیمت خیلی خوب. هر کس بیشتر بخره به او می‌دهیم. حالا می‌خواهد امریکا باشد یا دیگری. به جایش وسایل کشاورزی می‌گیریم، تراکتور می‌گیریم، بذر اصلاح شده می‌گیریم؛ بعد درِ چاه نفت را می‌بندیم و اعلام می‌کنیم نفت ما تمام شد. وقتی نفت نداشته باشیم که با ما کاری ندارند.بعد خانه های کهک و داورزن و مزینان را بازسازی می‌کنیم، در هر سه چهار تا دِه، یک سینما می‌زنیم، ورزشگاه می‌زنیم، چیزهایی که در شهر هست می‌زنیم.کارخانه ریسندگی و بافندگی می‌زنیم و بچه‌هایی که بیکارند می‌روند در کارخانه‌ها کار می‌کنند. خلاصه دکتر سؤال ما را تا ساعت یک و نیم شب جواب داد و الآن ما می‌فهمیم که واقعا اگر از این تزها استفاده می‌کردند دیگر لازم نبود مردم از روستاها بروند شهر و سیگار فروشی بکنند…

یکی از اقوام دکتر با شوخی و طنز در پاسخ سوال دکتر که از خدا چه می‌خواهید؟ گفت یک موتور پژوی باک‌عقب. دکتر گفت این که از خدا خواستن نمی‌خواهد من فردا می گوم یه موتور پژو برایت بخرند. دیگر لازم نیست از خدا بخواهید. صد و بیست سی تومن داد وگفت برو! آرزوی تو برآورده شد، از خدا چیزای بزرگ تقاضا کن.

.

 



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : اکتبر 30, 2016 122 بازدید       [facebook]