[]


عرفان مومنانه یا عرفان عاشقانه ؟(سایت بنیاد فرهنگی شریعتی- 10 دی 1394)

amir-rezayi-495x370

عرفان مومنانه یا عرفان عاشقانه ؟

 عرفان نبی یا عرفان صوفی ؟

امیر رضایی

عرفان مومنانه یا عرفان عاشقانه ؛ شرح و تحلیلی است از دو نوع عرفان شکل گرفته در جریان تاریخ ، یکی عرفان مومنانه همچون نبی و دیگری عرفان عاشقانه یا صوفی وار …

امیررضایی

قصد ندارم در این بحبوحۀ فقر و ستم و شکاف عمیق طبقاتی و انسداد سیاسی و اجتماعی عرفان بازی کنم و جبهه ای انحرافی بگشایم و بی آن که عارف باشم میان عرفان و سیاست نسبت برقرار کنم یا درمقام « عارف نظری » از « عرفان عملی » سخن به میان آورم . در چند دهۀ پس از انقلاب در واکنش به انسداد اجتماعی و سرخوردگی های سیاسی گریز به عرفان در صورت ها و محتواهای گوناگون آن قدر زیاد شده که اساسا ماهیت و نقش عرفان اصیل گم شده و هر کس از ظن خویش یار عرفان شده است . از این رو لازم دیدم نکاتی را مطرح کنم تا شاید اندکی از این آشفتگی ها و خلط گرایش ها کاسته شود . من در این جا به جریان های مختلف عرفانی نمی پردازم ، فقط تلاش می کنم ویژگی ها و خصوصیات دو جریان اصلی عرفان در تاریخ را برشمارم ، یعنی عرفان مومنانه و عرفان عاشقانه.

عارفان عاشق که از نظر کمّی بیشتر از عارفان مومن اند و در تاریخ جهان وجه غالب را داشته اند و در تاریخ ما دارای نمایندگان برجسته ای همچون بایزید ، عطار ، حلاج ، سنایی ، مولوی و … بوده اند ، خود را به عنوان « عارفان مسلمان » و گرایش خود را به نام « عرفان اسلامی » تثبیت کرده اند ، به طوری که هیچ کس در درستی این نام گذاری تردید نمی کند . در واقع عرفان مومنانه که بانیان ادیان ابراهیمی و عده ای از عارفان مومن ) همچون اقبال لاهوری و علی شریعتی در عصر کنونی ( از چهره های برجسته و شاخص آنند ، تحت الشعاع عرفان عاشقانه قرار گرفته اند و در نتیجه تفاوت این دو گرایش ناشناخته مانده است . حتی گاه عارف مومن به عنوان عارف عاشق معرفی و شناسانده شده است . نمونۀ بارز این « قلب واقعیت » امام علی است که به گرایش عارفان مومن تعلق دارد ، اما سرسلسلۀ عرفای اسلامی یاعارفان عاشق معرفی می شود ، در حالی که شیوۀ زندگی و رفتار عملی او هیچ شباهتی با شیوۀ زندگی عارفان مذکور نداشته است .

عرفان چیست ؟

عرفان ، به قول اتو ، گوهر دین است ؛ کششی است به سوی امر قدسی ) خدا (و سرانجام اتصال با او . حالات و تجارب عرفانی که با بینش و مفاهیم دینی بیان و صورت بندی می شود ، عرفان دینی یا مومنانه است که نمایندۀ راستین آن نبی است . حالات و تجارب عرفانی که با بینش و مفاهیم غیردینی بیان و صورت بندی می شود ، عرفان غیر دینی یا عاشقانه است که نمایندۀ راستین آن صوفی است . البته نمی خواهم بگویم صوفی به دین باور ندارد ، باور دارد ولی تجارب عرفانی اش را با گفتمان عاشقانه – و نه گفنمان مومنانه – مطرح می کند . نیز نمی گویم عارف مومن عاشق نیست ؛ هست اما ایمان در او بر عشق ارجحیت دارد .

     عرفان ، ارتباط عینی و ملموس با امر متعال )خدا ( است . وقتی این ارتباط یا اتصال برقرارشد آدمی عارف عملی ) حالی ( می شود . پیش از برقراری این ارتباط ، اگر فرد از عرفان سخن بگوید، عارف نظری ) قالی ( است ، بعنی معارف و مطالعات و تجاربی را که از عرفان در ذهن دارد ، به زبان جاری می سازد بی آن که آن ها را در ژرفای جان خویش تجربه کرده باشد .

عرفان مومنانه و عرفان عاشقانه وجوه مشترک و نامشترکی دارند که در زیر به پاره ای از آن ها اشاره می شود تا با شناخت صفات و ویژگی های این دو جریان عمده در تاریخ ، بتوان آن ها را از یکدیگر بازشناخت .

وجوه مشترک

1.رشد عقلی و شخصیت عاطفی

تجربه نشان داده همۀ کسانی که به قلمرو عرفان وارد و عارف یا سالک عملی می شوند ، از سطحی از رشد عقلی و شخصیت عاطفی برخودارند . این دو شرط لازم – و نه کافی – تحول درونی یا انقلا روحی اند که یک عارف – چه عارف مومن و چه عارف عاشق – باید با آن مواجه شود . مطالعۀ متحول شدن عارفان نشان می دهد که بدون این دو مولفه یا بدون یکی از این دو این تحول دگرگونی ساز امکان پذیر نیست .

2.تحریک عصبی

به نظر می رسد روی این دو زمینۀ مناسب ، یعنی رشد عقلی و شخصیت عاطفی ، باید یک تحریک عصبی ( ویلیام جیمز ) وارد شود که خود زاییدۀ یک حادثه ( زیمل ) ، یک تصادف ( شریعتی ) ، یک لرز ( کی یر کگارد ) است . این سه با هم باید همساز شوند تا امکان یک تحول سرنوشت ساز فراهم آید.

حاصل همساز شدن این سه مولفه جهش بارقه ای است که دنیای درون عارف را روشن می سازد. این جا عارف « خودآگاه » می شود یعنی به آن « خود » ی که خویشاوند خداست یا پاره ای از ذات الهی است ، آگاه می شود . در این مرحله آدمی پا به دنیای عرفان می گذارد که دنیایی کاملا متفاوت از دنیای پیش از آن است . همین بارقه مسیر زندگی او را به سوی رهایی از زندان خویشتن – که همان رستگاری است – تغییر کیفی می دهد .

به نظر می رسد وجوه مشابه میان عرفان مومنانه و عرفان عاشقانه عمدتآ در سازوکار تحول درونی و

باطنی آدمی باشد چرا که پس از حادث شدن این حادثه راه و رفتار این دو از هم متفاوت می شود و درواقع دو نوع الگوی زیست ساخته می شود ، یکی زیست نبی و دیگری زیست صوفی ؛ یکی زیست عارف مومن و دیگری زیست عارف عاشق .

وجوه افتراق

1.خدای معبود / خدای عاشق

متعلقً عرفان مومنانه خدای معبودی است که انسان وار است ، تشخص دارد ، سیمایی دارد برساخته از خصائص معین . ابن معبود صفات خود را به طور پیشینی در بندۀ خود نهاده است ، وی را بالقوه بر صورت خویش آفریده تا وی پس از هبوط ( تحول درونی ) و اتصال با او خود را بر انگارۀ خصوصیات او بسازد . عابد مومن با پرستش معبود – که کنشی درون ذات است – می تواند به او که متعالی ترین عنصر هستی است ، تقرب یابد . این معبود خویشاوند آدمی است ، درآمیخته با اوست، هر چند با او و با کل هستی یکی نیست ، با او رابطۀ دوری – نزدیکی دارد ، هر قدر در عمل به او نزدیک تر شود ، در نظر از او دور و دورتر می شود. اما متعلقً عرفان عاشقانه معشوق غیرانسان واری است که تشخص ندارد ، عنصر سیالی است بدون صفات و خصوصیات ، که با تمام ذرات هستی وحدت دارد ( وحدت وجود ) . عارف عاشق به معشوق بیشتر عشق محبت می ورزد تا عبادت، نسبت به او احساس نزدیکی – دوری ندارد ، فقط نزدیکی با او را احساس می کند ، گاه او را حلول یافته در خویش می بیند و در وحدتی متعالی با او اناالحق می گوید .

2.ایمان/ عشق

ایمان یک اطمینان زنده است، توجهی است به نقطه ای کانونی در ژرفای وجود خویش، اما عشق یک احساس است ، یک شور ، نیرویی که عارف عاشق را به سر ذوق می آورد . ایمان زایندۀ عمل است ، عمل اصلاحی ( به مفهوم قرآنی آن )، از فرد درمی گذرد و به دیگری می رسد ، اما عشق فاقد عمل است ، در فرد محصور و محبوس می ماند . ایمان جهت دارد ، عارف مومن را به سویی می کشاند، که عالی ترین هدف آدمی است . اما عشق بی جهت است ، بی سویی است ، هدفش رؤیت جمال زیبای معشوق است . ایمان عقل را به رسمیت می شناسد ، به یاری اش می شتابد تا همچون مرغی « راه بی نشان » را در این « ظلمات » بیابد . عقل و ایمان با هم تضاد ندارند ، هر دو از یک ریشه جوانه می زنند و هر یک مکمل دیگری است ، اما عشق عقل را به رسمیت نمی شناسد و پای استدلالیان راچوبین می داند .

3.اصلاح جامعه / اصلاح فرد

عارف مومن عبادت را با خدمت به مردم در یک راستا می داند و معتقد است راه به سوی خدا از میان مردم می گذرد . وی در نسبتی که با جامعه ( دیگری ) برقرار می کند ، به « خود » پی می برد و به مدد این « خود » برای آزاد کردن و عادل ساختن خود تلاش می کند ، آن گاه می تواند « دعوت » کند،دعوت به آن جا که خودش از درون به آن رسیده است ، یعنی به آزادی ، به عدالت، به اخلاق انسانی .

این چنین عارف مومن در رابطه ای دیالکتیکی هم خود را اصلاح می کند و هم جامعه را.عارف عاشق دغدغۀ اصلاح جامعه را در سر نمی پروراند، وی در کنج انزوا و گوشۀ عزلت و به دور از آن چه در محیطش در جریان است ، به تزکیۀ نفس مشغول می شود تا صوفی با صفا ، عارف کامل و عابد زاهد بشود ، اصلاح فرد خودش اولویت دارد ، به دنیا نمی اندیشد ، به مسئولیت اجتماعی نمی پردازد ، به آرمان های اجتماعی وفادار نیست ، فقر ، ستم ، تجاوز ، تبعیض او را برنمی انگیزند به حرکت در نمی آورند . او تنهایی را بر جمعیت ترجیح می دهد ، فرد را بر جمع ، تزکیه را بر تعهد ، تسلیم را بر عصیان ، سماع را بر جهاد ، خلوت را بر جلوت و…

4.روشنفکر معترض / مرید تابع

عرفان مومنانه روشنفکر می پرورد ، او را مستقل ، مجتهد و معترض می سازد . او را پرورش می دهد تا با « روشن بینی » و « درک وجودی » که حاصل هبوط است ، سنت های متوقف و راکد را نوسازی و بازآفرینی کند . فقط او قادر است به این کار سترگ دست یازد ، زیرا هم « ریشۀ وجودی » در اعماق سنت خود دارد و هم شاخ و برگی در سنت های معرفتی و گفتمانی زمانۀ خود.

از آن رو سنت را تجدید می کند که عناصر و مؤلفه های رستگاری انسان را در آن می بیند . رسالت روشنفکر عارف مومن همین است و بس . خرده مسئولیت ها و خرده رسالت ها در ذیل این رسالت بزرگ تعریف می شود.

     اما عرفان عاشفانه مرید می پروراند ، او را پیرو ، طالب و تسلیم مراد می کند . رابطۀ مراد و مریدی که بر پایۀ ارادت و اطاعت است ، قدرت خلاقیت و آفرینندگی و آزادگی مرید را سلب می کند، استقلال رأی ، قدرت نقد ، توان چالش با آرای مراد و… در مرید رفته رفته از بین می رود . مراد از مرید پیروی محض و بی چون و چرا را می طلبد و مرید هم تابع می شود زیرا نقش دیگری جز پیروی از آموزه ها و پند های مراد برای خود قائل نیست.

5.بقا / فنا

برخلاف عارف عاشق که در پی فنای ابدی در اقیانوس بیکران وجود معشوق است ، عارف مومن دغدغۀ بقای پس از مرگ را دارد ( خلود ) و می داند این مهم در گذر از مراحل سرنوشت سازی همچون ایمان ، عمل ، هدایت و فلاح امکان پذیر است . عارف عاشق همین که چشم به دیدار معشوق می گشاید و در نور جان می نگرد ، خود را در آغوش « کل فراگیر » ، « معشوق مطلق » احساس می کند، در دریای بی انتهای او خود را غوطه ور می سازد و سعی می کند در دامن نرم و مهربان او به فنا برسد ، محو شود ، هیچ شود تا برای همیشه آرام جان گیرد . فنا فی الله هدف غایی عارف عاشق است .

اما عارف مومن با این « کل فراگیر » ، « معبود مطلق » ، احساس خویشاوندی دارد ، به او هم نزدیک است و هم دور . دیالکتیک دوری – نزدیکی ، موجب حرکت به « سوی او » می شود، برخلاف عارف عاشق که « در او » غرق می شود ، وی به « سوی او » شناور می شود . همین « سمت گیری » فی نفسه فلاح و نجات تدریجی است . بقا بالله هدف غایی عارف مومن است . این بقا، بر اثر نزدیکی به درخت جاودانگی ( شجرة الخلد ) حاصل می شود ، با دو بال عقل و دل امکان پذیراست و این چنین عارف مومن به حقیقت جهان می پیوندد و جاودانه می شود .

خلاصه این که مسیر عارف مومن در تداوم راه بانیان ادیان ابراهیمی( موسی ، عیسی ،محمد) است و همچون آنان دل در گرو حقیقت ( خدا ) و سر در گرو واقعیت ( مردم ) دارد ، اما مسیرعارف عاشق در تداوم راه بانیان ادیان غیرابراهیمی ( بودا ، زرتشت ، لائوتسو و…) است و همچون آنان فقط دل در گرو حقیقت دارد و بس.

منبع : وب سایت نویسنده



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : ژانویه 5, 2016 609 بازدید       [facebook]