[]


دانشجو و جنبش دانشجویی (بنیاد فرهنگی شریعتی ـ ۱۶ آذر ۱۳۹۳)

دانشجو و جنبش دانشجویی

بنیاد فرهنگی شریعتی به مناسبت روز دانشجو مراسمی تحت عنوان «دانشجو و جنبش دانشجویی» با حضور آقایان عباس عبدی، جواد کاشی، محمدامین قانعی راد، مقصود فراستخواه و احسان شریعتی برگزار کرد.

همایشی با عنوان نسبت میان دانشجو و جنبش دانشجویی با حضور اساتید در آذرماه سال ۱۳۹۳ در بنیاد فرهنگی شریعتی برگزار شد. اساتید حاضر و عناوین سخنرانی آنها از این قرار است:

عباس عبدی «سیاسی بودن دانشجو با جنبش دانشجویی متفاوت است»

جواد کاشی «جنبش دانشجویی به مثابه تخیل رهایی بخش جامعه»

محمد امین قانعی‌راد «رادیکالیسم جنبش دانشجویی یک عارضه است»

مقصود فراستخواه « حیات متکثر و پویای جنبش دانشجویی »

احسان شریعتی « ضرورت بازاندیشی در نسبت دانشگاه سیاست»

این جلسه با پرسش و پاسخ میان جمع و سخنرانان پایان یافت.

کبوتری ارشدی، مدیر مراسم، این جلسه را چنین آغاز کرد:

اینکه ما چطور می‌توانیم گسست بین جنبش دانشجویی را از بین ببریم و این امکان با رویکردی که آقای عباس عبدی به آن اشاره کردن حادث بشود برای ما ، پرسشهای زیادی مطرح است سرفصل های از این دست که چگونه می‌شود نگاه امنیتی را از دانشگاه حذف کردو جنبش دانشجویی پس از انتخابات ۸۸ و پیش از آن چه تفاوتهای عمده و چه خصلتهای عمده‌ای دارد. اینکه انجمن‌های اسلامی و بسیج تنها گروه‌های قانونی در دانشگاه بودند و نیز نسبت کنش دانشجویی با امر سیاسی را چگونه این دو نهاد تعریف کردند. و شکاف بین اصلاح‌طلبان و معتقدان به بن بست اصلاحات چه تاثیری در جنبش دانشجویی داشته است . و اینکه دانشجو به عنوان سرمایه نمادین و فرهنگی از دیدگاه بردیویی اگر دقت کنیم همانطور که دکتر فراستخواه در یکی از گفتگو هایشان تاکید کردند . و عدم غرق شدن در قدرتهای سیاسی و اقتصادی را چگونه می‌توانیم تعریف کنیم امروزه در دانشگاه ها ، احزاب وابسته به قدرت و تعدیل جریانات دانشجویی به عنوان بازوهای احزاب سیاسی اینها هر کدام سرخطهای هست که ما می ‌توانیم مورد بحث قرار بدهیم . اما ترجیح میدهم که صحبت اصلی را به استادان گرامی بسپارم ، دعوت می‌کنم از جناب آقای عباس عبدی ،آقای فراستخواه ، آقای قانعی‌راد، آقای کاشی .

آقای عباس عبدی پژوهشگر و روزنامه نگار و فعال سیاسی هستند ، متولد ۱۳۳۵ دانشجوی پیرو خط امام در سالهای دور عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و منتقداصلاحات ، در سال ۱۳۷۷ در پاریس با یکی از دیپلماتهای سفارت آمریکا ملاقات کردند و لموند در این مورد نوشت: آشتی دیپلمات با گروگانگیر باید اصلاحات سیاسی ایران را باور کرد.

عباس عبدی

سياسی بودن دانشجو با جنبش دانشجويي متفاوت است

درباره كلمه جنبش دانشجويي تاكنون بحث هاي گسترده يي صورت گرفته است و كثرت كاربرد آن براي توصيف دوره هاي مختلف تاريخ معاصر باعث شده اين تصور به وجود آيد كه گويي در همه اين ادوار تاريخي از يك واقعيت بيروني صحبت مي كنيم. در حالي كه در اين دوره ها هيچگاه با يك پديده سياسي دانشجويي يكسان نه به لحاظ اهداف و نه از نظر تشكيلات و نه از منظر قدرت و اثرگذاري مواجه نيستيم. بنابراين نخستين نكته يي كه بايد ملاحظه شود اين است كه بايد در كاربرد اين اصطلاح دقت بيشتري به كار برد. اگر جنبش را تعريف كنيم، مي توانيم بگوييم كه در شرايط حاضر جنبش دانشجويي نداريم. اين البته اصلابه معناي منفي نيست و آن را به عنوان يك ويژگي منفي دانشجو و دانشگاه ها نبايد تلقي كرد، بلكه بر عكس حتي ممكن است كه بتوان آن را مثبت نيز تلقي كرد. منظور من از جنبش، تلاش آگاهانه و نسبتا مداوم گروهي اجتماعي است كه در چارچوب يك گفتمان شناخته شده از نوعي انسجام نسبي براي تحقق اهداف اجتماعي شان دفاع مي كنند. به اين تعريف بايد اين تبصره را افزود كه آن جنبش در ميان گروه خود كه در اينجا دانشجويان است نيز مخالف جدي ندارد. قبل از انقلاب جنبش دانشجويي شايد بيش از ٢٠ تا ٣٠ درصد دانشجويان را در بر نمي گرفت كه گاهي كمتر و گاهي بيشتر مي شد. اما در برابر خواست ها و ايده هاي آن زمان مخالف جدي علنا و حتي در خفا وجود نداشت، به همين دليل مي توانيم بگوييم كه جريان غالب دانشجويي آن دوره با كلمه جنبش تعريف مي شد. ضمنا براي يك جنبش بايد اهداف آن مشخص شود. مثلاجنبش زنان معطوف به حقوق زنان است و به مسائل يا اهداف ديگر هم در نسبت با اين هدف اصلي، ربط و معنا پيدا مي كند، همچنين است جنبش كارگري كه براي احقاق حقوق و بهبود شرايط كارگران فعاليت مي كند. اما جنبش دانشجويي چه چيز را دنبال مي كند؟ اين پرسش مهمي است كه بايد به آن پرداخت. ممكن است جنبش دانشجويي را صرفا در ارتباط با مسائل صنفي در نظر بگيريم. اما واقعيت آن است كه در جامعه ما جنبش دانشجويي به گونه يي تعريف مي شود كه محور اصلي خواست آن دموكراسي و آزادي خواهي و… در جامعه است. در حالي كه در واقعيت امر چنين نيست و گروه ها و فعالان ديگري هم هستند كه اين هدف را با توان بيشتري نمايندگي مي كنند. اين هدف وقتي بر دوش دانشجو سنگيني مي كند كه در بيرون از دانشگاه نهادهاي مدني و عرصه عمومي آنقدر قدرتمند نباشند كه اين گونه مطالبات سياسي را نمايندگي كنند و در نتيجه كوشش براي رسيدن به اين مطالبات در دانشگاه و گروه دانشجو متمركز مي شود. اكنون ببينيم شرايط كلي دانشگاه و دانشجو چگونه است. دانشگاه چند ويژگي دارد: نخست اينكه دانشجويان در محيط معيني متمركز هستند و با هم ارتباط و اتحاد دارند، دوم اينكه به دليل سن و سال دانشجويان مفهوم هزينه براي ايشان با ديگران متفاوت است و ريسك پذير هستند. ضمن اينكه به طور كلي نوگرا محسوب مي شوند. مجموعه اين عوامل باعث مي شود كه تقاضا براي مطالبات پرهزينه بر دانشجويان بار شود و در نتيجه از جنبش دانشجويي صحبت كنيم. در حالي كه اصلالزومي ندارد چنين مسووليت انحصاري وجود داشته باشد. يعني اگر اين مطالبات ضروري و عمومي هستند، همه شهروندان بايد آنها را پيگيري كنند. وقتي از اين منظر مي نگريم، مي بينيم كه جنبش دانشجويي با اين تعريفي كه گفته شد، بر خلاف ساير جنبش ها مثل جنبش كارگري و جنبش زنان، ناشي از يك نقص و كمبود در ساختار اجتماعي است، زيرا در جنبش هاي ديگر اين كارگران و زنان هستند كه بايد حقوق خود را مطالبه كنند، اما جنبش دانشجويي با توجه به انتظارات ايجاد شده از آن، مي خواهد خواست ها و مطالبات عمومي و كل جامعه را به نمايندگي از همه مطالبه كند. انتظاراتي كه به دلايل مشخصي از جمله هزينه داشتن كسي آنها را نمايندگي نمي كند. جامعه ايده آل جامعه يي است كه در آن فعاليت سياسي از طريق نهادهاي مربوط به آن پيگيري شده و بر قشر و گروه اندكي بار نشود. بنابراين هر گاه وضعيتي پيش بيايد كه نهادها و افرادي بتوانند در جامعه خواست هاي مدني را آزادانه و بدون مشكل پيگيري كنند، نياز به جنبش دانشجويي نيز از ميان مي رود. يعني به ميزاني كه كساني در بيرون از دانشگاه مي توانند اين مطالبات را پيگيري كنند، هم از نظر فكري و هم از نظر توانايي تشكيلاتي براي پيگيري كردن اين خواست ها، از دانشجويان قدرتمندتر باشند، نياز به جنبش دانشجويي نيز رفع خواهد شد. از اين منظر در دهه هاي گذشته شرايط كاملامتفاوتي در جنبش دانشجويي داشتيم. اوايل انقلاب كه گروه هاي سياسي فعال بودند، جنبش دانشجويي غيرمذهبي نداشتيم، زيرا گروه هاي غيرمذهبي در جامعه فعال بودند و گروه هاي دانشجويي در واقع شاخه اين گروه ها بودند. بنابراين با توجه به مجموعه آنچه گفتم، فكر مي كنم جنبش دانشجويي با اين تعريف تا اطلاع ثانوي در ايران نخواهيم داشت و فكر نمي كنم كه شكل بگيرد زيرا اين گونه مطالبات از سوي گروه هاي غير دانشجويي و در فضاي عمومي پيگيري مي شوند و تا وقتي اينها فعال هستند به همين نسبت نيز از شكل گيري جنبش دانشجويي دور هستيم. البته اين سخن را به معناي منفي نمي گويم. ضمن آنكه دانشجو مي تواند سياسي باشد، اما نه در قالب مجموعه دانشجويي بلكه در قالب يك فرد و يك شهروند و مرتبط با نهادهاي مدني سياست. به عبارت دقيق تر سياسي بودن دانشجو با جنبش دانشجويي متفاوت است. از زمان اصلاحات نيز اين نكته را به دانشجويان تاكيد داشتم كه كوشش نكنيد كه همه چيز را ذيل يك مجموعه دانشجويي ببريد، در حالي كه در بيرون از دانشگاه افراد و تشكيلات قوي تري وجود داشته باشند. زيرا در غير اين صورت دانشجويان چه بخواهند و چه نخواهند ابزار دست بيرون خواهيد شد. انتقادم به دانشجويان در انتخابات مجلس ششم هم همين بود و معتقد بودم كه نيازي نيست شما وارد عرصه سياسي به مفهوم كنشگري انتخاباتي به عنوان يك جمعيت دانشجويي شويد. البته آن دوره ها گذشته است، اما برداشت كلي ام اين است كه در آينده ميان مدت چنين چيزي به وجود نخواهد آمد. با توجه به تحولاتي كه در جامعه رخ داده، فكر مي كنم در بلندمدت جنبش دانشجويي جز در مقاطع خاص و كوتاه مدتي، شكل نخواهد گرفت. در پايان لازم است بار ديگر تاكيد كنم كه تعريفي كه از جنبش دانشجويي به مثابه حركتي كه مطالبات عمومي را پيگيري مي كند، مبتني بر انتظاري است كه جامعه از جنبش دانشجويي دارد و اين تعريف ربطي به تعاريف آكادميك از اين جنبش ندارد جنبشي كه مي تواند خواست هاي صنفي و بهبود فضاي علمي و نيز سبك زندگي در دانشگاه را محور فعاليت خود قرار دهد. ضمن آنكه در شرايط فعلي تحولاتي در جامعه رخ داده است كه اجازه نمي دهد جنبش دانشجويي با اين تعريف خاص به وجود آيد. نخستين تحول آن است كه تعداد دانشجويان خيلي زياد شده است، الان حدود ١٠ درصد جمعيت فعال كشور ما دانشجويان هستند، وقتي طيفي چنين وسيع پيدا مي شود، در نتيجه امكان يك حركت منسجم سياسي وجود ندارد. تحول ديگر آن است كه نيروهاي بيرون دانشگاه وزن فكري و سياسي بيشتري از دانشجويان پيدا كرده اند. تحول ديگر باز شدن رسانه هاي جديد مثل اينترنت، ماهواره و… است. گسترش اين رسانه ها اگرچه مي تواند به شكل گيري حركت هاي دانشجويي كمك كند، اما نقطه ضعف آنها نيز مي شود. جنبش دانشجويي قبل از انقلاب از بسته بودن فضاي رسانه يي بسيار بهره مند مي شدند، زيرا وقتي فضاي رسانه يي بسته باشد، شجاعت و كم اطلاعي محور حركت مي شود، نه عقلانيت و آگاهي. اين به معناي تحقير يا توهين به دانشجويان نيست، بلكه بيان واقعيت است و شامل خودم هم مي شود. الان هر ادعاي تازه يي در فضاهاي رسانه يي با انواع و اقسام انتقادات و تهاجمات مواجه مي شود و اين امر اجازه نمي دهد كه جنبش دانشجويي به معنايي كه تعريف، شكل بگيرد. ضمن اينكه در شرايط فعلي امكان به حاشيه بردن تمام فعالان و نهادهاي مدني جامعه وجود ندارد. حضور ولو ضعيف اين نهادهاي مدني باعث مي شود كه ديگر اين دانشگاه شاهد جنبش دانشجويي به آن معنا نباشد كه نماينده و مجراي انحصاري يا غالب بيان خواست هاي عمومي است. در نتيجه اين تحولات است كه معتقدم جنبش دانشجويي با تعريفي كه در آغاز بدان اشاره كردم، در آينده رخ نمي دهد، اگرچه حيات دانشجويي زنده و پويا است. همچنين معتقدم كه بايد در تعبير «جنبش دانشجويي» صفت يا قيد دانشجو را نيز تعريف كنيم. آيا منظورمان جامعه دانشجويان است يا هر گروه ولو اندك دانشجو؟ گاهي پنج دانشجو اقدامي مي كنند و از آن به عنوان حركت دانشجويي ياد مي كنيم، اما مشخص است كه از اين كنش تعدادي دانشجو، جرياني سياسي-صنفي در قالب جنبش شكل نمي گيرد. البته اگر دانشجويان كار خود را بر مطالبات صنفي و علمي متمركز كنند اقدام حتي سياسي مهمي انجام داده اند زيرا الان دانشگاه خودش يك مساله سياسي است. در هشت سال گذشته دانشگاه فقط به اين دليل كه يك سري افراد در آن هستند، مورد فشار نبود، بلكه مساله نهاد علم و به طور مشخص علوم انساني بود كه مورد دشمني قرار داشت، بايد نسبت به اين نكته حساس بود.
ارشدی: در خدمت آقای جواد کاشی هستیم پژوهشگر حوزه علوم سیاسی که مقالات بسیار از ایشون در مطبوعات انتشار یافته همچون نظم و روند تحول گفتار دموکراسی در ایران ، جادوی گفتار ذهنت فرهنگی و نظام معانی در انتخابات دوم خرداد را نام می‌بریم.

جواد کاشی

جنبش دانشجويي به مثابه تخيل رهايي بخش جامعه

بحث من اين است كه جايگاه جنبش دانشجويي كجاست؟ به نظر من قطع نظر از منافع اين جنبش بايد اين جايگاه مشخص شود. بحث را از جنبش دانشجويي دهه ١٩٦٠ آلمان و هابرماس شروع مي كنم. همزمان با اتفاقاتي كه در دهه ٦٠ در فرانسه شكل گرفت، در آلمان نيز تحت تاثير فرانسه جنبش دانشجويي شكل گرفت. هابرماس جزو نظريه پردازان و طرفداران اين جنبش بود. بعد از سفر شاه ايران به آلمان و تظاهرات و كشته شدن يك نفر، هابرماس ضمن پشتيباني از اين جنبش در آلمان، با ايشان وارد گفت وگوي انتقادي نيز شد. هابرماس تحت تاثير وقايعي كه رخ داده بود، حس مي كرد يك ناعقلانيتي در سرشت جنبش دانشجويي هست و از اين ناعقلانيت نگران بود. فرض او اين بود كه اهميت جنبش دانشجويي در اين است كه عرصه عمومي را گرم مي كند، اما بعد از آن ديگر نقشي ايفا نمي كند. به عبارت ديگر عرصه عمومي بايد ساختار عقلاني خود را حفظ كند. اگر ناعقلانيت جنبش دانشجويي چنان غليان كند كه مانع فرآيندهاي عقلاني جامعه شود، خودش به يك خطر تبديل مي شود. به تدريج بين رهبران جنبش دانشجويي آلمان و هابرماس گفت وگوهاي انتقادي شكل گرفت. موضوع اين گفت وگوي انتقادي عقلانيت مد نظر هابرماس در عرصه عمومي و ناعقلانيت جنبش دانشجويي است. رهبران جنبش دانشجويي فرض شان اين بود كه تحولات اجتماعي را تنها نمي توان بر عقلانيت منطقي كه هابرماس در عرصه عمومي دنبال مي كند، سوار كند. اتفاقات اجتماعي و سياسي تا حدي به ناعقلانيت جنبش دانشجويي هم بستگي دارد و اينها توامان امري را پيش مي برند. اين گفت وگو ادامه پيدا كرد، تا اينكه درباره خود عرصه عمومي هابرماس بحثي در گرفت مبني بر اينكه آيا جامعه يك عرصه عمومي دارد يا با كثرتي از عرصه هاي عمومي مواجه است؟ فرض هابرماس اين بود كه هر جامعه متكي بر يك عرصه عمومي است محل تنازع منافع است. به عبارت ديگر تنازعات منافع در نهايت در جامعه مدني و عرصه عمومي به چند گزاره منطقي توافق شده تبديل مي شوند و اين گزاره هاي منطقي و عقلاني كه حاصل فرآيندهاي گفت وگويي در عرصه عمومي است، داير مدار مسائل اجتماعي مي شود. هم آن توافقات است كه جامعه مدني و تنازعاتش را مديريت و هم آن گزاره هاي منطقي است كه عرصه قدرت و استيلارا كنترل مي كند. به هر حال همان طور كه هر جامعه يك حكومت دارد، هر جامعه نيز يك جامعه مدني دارد. اما منتقدان هابرماس ضمن پذيرفتن چارچوب كلي بحث او، با او وارد گفت وگوي انتقادي شدند كه آيا هر جامعه يي يك عرصه عمومي دارد يا چند عرصه عمومي؟ ادعاي ايشان آن است كه عرصه عمومي او انتزاعي است. در هر صورت ادعاي ايشان آن بود كه عرصه عمومي صرفا بر بستر گفت وگوي منطقي و عقلاني پيش نمي رود. ما مي توانيم در جامعه عرصه هاي عمومي ديگري نيز در نظر بگيريم كه بنيادش منطق و عقلي كه هابرماس فكر مي كرد، نيست بلكه خود تخيلات و احساسات وجهي از حيات اجتماعي است كه مي تواند در قلمروهاي ديگر يك خرد و تصور و حيات عمومي ايجاد كند. بنابراين ايشان اين قلمرو تخيل كه هابرماس آن را مخاطره آميز مي دانست، نوعي فضا براي عرصه عمومي است. بنابراين ايشان قايل به كثرتي از عرصه هاي تجلي دهنده عرصه عمومي بودند. آنچه مهم است اين است كه اين سرمايه هاي گوناگون كه حاصل عرصه هاي گوناگون عمومي است، چگونه در يك قلمرو اجتماعي با هم به توازن مي رسند. جايگاه تحقق اين عرصه تخيل و احساسات و عواطف عموما جوانان و دانشجويان است. بنابراين اگرچه دانشجويان منافع مشخص هيچ طبقه اجتماعي نيستند اما دست كم از نظر فرانكفورتي ها، به وجه ديگري نقطه قوت آنهاست زيرا آنها چيزي را پيش مي برند كه گروه هاي ديگر پيش نمي برند. هر گفت وگوي عقلاني پيشاپيش نيازمند سرمايه هايي است كه در عرصه اجتماعي آرزوهايي را بپروراند و انرژي هايي را توليد كند و خواستي را براي فردا ايجاد كند، حتي دركي از نابهنجار بودن وضعيت موجود را بر انگيزاند. اينكه وضعيت موجود نابهنجار است، يك مفهوم صرفا منطقي نيست و پيچيده تر از آن است. اتفاقا وجهي از انرژي اين احساس امري است كه در قلمروهاي دانشجويي اتفاق مي افتد، نه در گفت وگوهاي بروكراتيك و آكادميك. بنابراين معتقدم از نقشي كه دانشجويان در عرصه سياست بازي مي كنند، امري فوق العاده مهم و كانوني است. ما الان در وضعيتي خاص به سر مي بريم كه عملاانتظاراتي را كه از فضاهاي دانشجويي مي رود نمي توانيم داشته باشيم. بخشي از اين امر به فضاي بعد از انقلاب باز مي گردد. انقلاب ها عرصه عالي ترين، پيچيده ترين و خيال پردازانه ترين و يوتوپيك ترين صورت هاي خيال در عرصه سياست هستند. وقتي اين عرصه هاي خيال به سنگ واقعيت مي خورند، خلاهاي عظيم اجتماعي پيش مي آيد. دهه هاي بعد از انقلاب تا حدودي ناشي از اين وضعيت است. غير از آن نوعي نگرش و زبان در برابر فضاهاي يوتوپيك انقلابي بعد از انقلاب رواج پيدا كرده كه اين زبان توضيح دهنده آن است كه چرا تخيلات اجتماعي در جامعه ايراني قليل شده اند. در مقابل آن صورت بندي هايي كه فضاهاي انقلابي مي ساختند، زباني رواج پيدا كرده كه تحت عنوان نوعي واقع گرايي و رئاليسم شكل گرفته است. شك نيست كه اين واقع گرايي در نتيجه ضربه هايي كه تخيل گرايي انقلابي ايجاد كرده اند، نياز اجتماعي است اما جايي كه اين واقع گرايي كه عموما در زبان علم تحقق پيدا مي كند، گاهي زيبايي شناسانه هم مي شود و خودش به نحو طنزگونه يي صورت بندي هاي خيالين را بازتوليد مي كند. يعني وقتي از صورت بندي هاي خيالين فاصله مي گيريم و به واقعيت چنان كه هست و عرضه تصويري ساختاري از واقعيت و توليد تلقي اي از واقعيت كه گويي صورت بندي كاملابرون ذهني دارد، نزديك مي شويم در نتيجه به نوعي احساس رهايي مي رسيم. اين سوبژكتيتويته زدايي كه زيبايي شناختي مي شود، نوعي فرصت هاي تخيل اجتماعي از دست مي رود و جامعه خودش را از دست مي دهد. چنين جامعه يي ضمن آنكه تصورش را از آينده از دست مي دهد، تصورش را از حال خودش نيز از دست مي دهد و نيازي به گذشته اش نيز احساس نمي كند. بنابراين احساس مي كنم اين نوع زيبا شدن زبان علم در عرصه عمومي در افول جنبش دانشجويي به مثابه عرصه خيال نقش دارند. البته دستگاه هاي فكري نوليبرال هم كه بخشي روايتي جهاني است. بنابراين توليد آن صورت بندي هاي خيالين كاركرد اساسي فضاهاي دانشجويي است. اينكه اين كاركردها در ايران كم شده اند، بخشي به اين دليل است كه توليد آن صورت بندي هاي خيالين به ذخاير و سرمايه هاي اجتماعي و تاريخي وابسته اند. بخش مهمي از اين ذخاير اجتماعي و تاريخي در ايران به دليل نظام مستقر جنبه تخيلي خود را از دست داده اند و به بازتوليد نظم مستقر كمك مي كنند و به همين دليل است كه در عرصه هاي دانشجويي ديگر آن صورت بندي هاي خيالين امكان پذير نيست.

* استاد علوم سياسي دانشگاه علامه طباطبايي

ارشدی: دکتر قانعی راد جامعه شناس و رئیس انجمن جامعه شناسی ایران عضو تحقیقات مرکز سیاسی علمی کشور هستند از جمله آثارشان رشد و افول علم در ایران ، مشارکت سیاسی و اجتماعی نخبگان ، جامعه شناسی کنش گران سیاسی در ایران و بسیاری مقالات و یادداشت های دیگر که در مطبوعات به طیع رسیده است .

قانعی راد

راديكاليسم جنبش دانشجويي يك عارضه است

من در مصاحبه يي با روزنامه اعتماد، دانشگاه را نماينده غيرسياسي جامعه خوانده بودم و منظور آن بود كه اولانمايندگان سياسي جامعه يعني دولت، احزاب و… را به رسميت بشناسد و ثانيا دانشگاه را در كنار عرصه هاي سياسي مثل دولت و… به عنوان رقيب ديگري كه جامعه را نمايندگي مي كند، بازشناسي مي كند. اينجا نوعي دوگانگي در نمايندگي جامعه پديد مي آيد كه يكي نمايندگي سياسي آن است كه همان دولت، احزاب و… است و ديگري نمايندگي غيرسياسي كه به تعبير آن مصاحبه دانشگاه آن را به عهده دارد. ثالثا در آن مصاحبه نقش نمايندگي جامعه براي دانشگاه به رسميت شناخته شده بود. به نظر من جنبش دانشجويي را بايد ذيل دانشگاه تحليل كرد. رابطه دانشگاه با جامعه را مي شود از دو طريق تعريف كرد: نخست كشمكش بر سر منافع (intrest)، يعني دانشگاه محلي است براي منافع متفاوت كه اين منافع بسته به اينكه وابسته به كدام قشر يا طبقه اجتماعي باشد، واكنش هاي متفاوتي را بر مي انگيزد. براي مثال طبقات پايين جنبشي راديكال و انقلابي را شكل مي دهند، طبقات متوسط خواست هاي مدني و اجتماعي را پيگيري مي كنند و طبقات بالانيز به دنبال تبديل دانشگاه به نهادي براي بهره وري اقتصادي هستند. دوم كشمكش بر سر عقايد (idea) و انديشه هاي متفاوت در دانشگاه است. از منظر ايده دانشگاه در مفهوم آكادمي افلاطوني عقل كل در نظر گرفته مي شود. اين بعدا ادامه مي يابد و كانت در قرن هجدهم همچنان به ايده دانشگاه به مثابه عقل كل باور دارد و بعدا به دانشگاه هابرماسي مي رسد كه هنوز كانون عقلانيت است اما اين بار عقلانيت ارتباطي است يا در مفهوم گادامري دانشگاه كانوني براي فهم است يا در مفهوم باومني دانشگاه محلي براي تفسير. اما دانشگاه چه چيز را كه مختص به خودش است دنبال مي كند؟ به نظر من دانشگاه كانون اصلي تنازع براي منافع و سودها نيست. محل اين نزاع خود جامعه است. اگر دانشگاه بخواهد به نحوي از منفعت به معناي عام (interest) دفاع كند، بايد از منافع جامعه دفاع بكند كه كلي و عمومي هستند، اين متفاوت از دفاع از منافع يك گروه يا طبقه خاص اجتماعي. اينجا با تمايز گرامشي ميان روشنفكر سنتي و روشنفكر اندام وار (ارگانيك) مواجه مي شويم. روشنفكر اندام وار از منافع يك طبقه يا گروه اجتماعي خاص دفاع مي كند اما روشنفكر سنتي يك جايگاه عمومي را براي خودش قايل است و به نام حقيقت سخن مي گويد. به نظر من آنچه مختص دانشگاه است، نوعي بازنمايي عقل است، با اين تاكيد كه فقط دانشگاه كانون عقل نيستند. بلكه جامعه و دولت نيز كانون هاي ديگر عقل بايد باشند. دولت كانوني براي تصميم گيري و تفكر درباره مسائل اجتماعي و سياسي است و بر اين اساس و با اين معنا دولت دستگاه تفكر اجتماعي است. در عرصه مدني هابرماسي و نهادهاي مدني نيز تفكر صورت مي گيرد و بر اين اساس جامعه نيز كانون تفكر است. در نتيجه سه نوع عقلانيت داريم: نخست عقل سياسي كه دولت و احزاب آن را نمايندگي مي كنند، دوم عقل معرفتي و شناختي كه دانشگاه آن را نمايندگي مي كند و سوم عقلانيت فرهنگي و اجتماعي كه جامعه در نهادهاي مدني و عرصه عمومي آن را نمايندگي مي كنند. در اين ميان يك سطح ناعقلانيت نيز وجود دارد كه آن صورت هاي خيال و اتوپيك است و جايش در وجدان جمعي است. بنابراين از آنجا كه دانشگاه از عقلانيت حمايت مي كند، جنبش دانشجويي نيز بايد ذيل اين عقلانيت فعاليت بكند. بر اين اساس جنبش دانشجويي نوعي عارضه نيست. در اين برداشت دانشگاه را بدون جنبش نمي توان در نظر گرفت. به همين خاطر معتقدم كه دانشگاه آزاد كه زمينه يي براي فعاليت دانشجويي و تشكل هاي دانشجويي فراهم نمي كند، از آن ايده دانشگاه كه سخن گفتم بسيار دور است. در واحدهاي متعدد و كوچك دانشگاه آزاد، در واقع دانشگاه به كلاس درس تقليل داده شده است. دانشگاه نياز به يك عرصه عمومي دارد كه دانشجو در آن فعاليت بكند و كنش ارتباطي خود را صورت بخشد. بنابراين ما هميشه به جنبش دانشجويي نياز داريم و امري نيست كه بتوان آن را كنار گذاشت. البته جنبش را تنها نبايد در خيابان يا به صورت صنفي صرف ديد و مفهومي وسيع تر دارد. ديگر اينكه در حال حاضر در ايران جنبش دانشجويي به شكل زنده يي در دانشگاه وجود دارد. البته تحت تاثير شرايط پيراموني اين جنبش در خود فرو رفته است اما در عين حال ما فعاليت هاي آن را در عرصه دانشگاه مي بينيم. مطالبه دانشجو نبايد صرفا صنفي باشد بلكه مطالبه دانشجو بايد در ارتباط با جامعه و نماينده جامعه باشد، منتها كنش او سياسي صرف كه معطوف به تصرف قدرت است، نيست بلكه نوعي كنش ارتباطي است كه گروه هاي مختلف اجتماعي را در كنار هم قرار دهد و عرصه هاي گفت وگو و تعامل و رويارويي در جامعه را فراهم كند. كاري كه هم اكنون دانشجويان صورت مي بخشند و از قضا بعد از اصلاحات اين اتفاق در حال روي دادن است. اما آنچه عارضه است، انتقال جنبش دانشجويي از عقلانيت ارتباطي به نوعي كنش صرفا سياسي است. اين عارضه زماني ايجاد مي شود كه دولت ها نمي توانند نماينده سياسي مناسب و شايسته يي براي جامعه باشند. در اين شرايط جنبش دانشجويي به طور ناخودآگاه مي خواهد نمايندگي سياسي جامعه را به عهده بگيرد. بنابراين راديكاليسم جنبش دانشجويي يك عارضه است و نه نفس آن. حركت جنبش دانشجويي از اهدافي دانشي، فرهنگي و ارتباطي به شعار دادن براي اين حزب و آن حزب و مستحيل شدن در دستگاه سياسي خواه به نفع دولت و خواه ضد آن يك عارضه است. اين يك هشدار به دستگاه سياسي نيز است و آن اين است كه هر گاه انقباض سياسي حاصل شود و دولت ها نتوانند به عنوان نماينده سياسي جامعه باشند، جنبش دانشجويي نيز سياسي مي شود و براي دولت ها به طور ناخودآگاه چالش ايجاد مي كند. گو اينكه جامعه به طور ناخودآگاه ظرفيتي دارد كه بين عقول مختلف خودش توازن ايجاد مي كند يعني وقتي عقل سياسي جامعه وظيفه خود را انجام ندهد، عقلانيت فرهنگي به تب و تاب مي افتد و از خودش حساسيت هاي سياسي نشان مي دهد و گاهي وارد كنش مستقيم سياسي مي شود تا بتواند اين عقلانيت از جا به در رفته را به جاي خودش باز گرداند. بنابراين من ميان نقش هاي فرهنگي و سياسي جنبش دانشجويي تمايز مي گذارم و از نقش فرهنگي آن دفاع مي كنم و معتقدم كه دانشجويان بايد ايده ساز و ايده پرور باشند. دانشجويان بايد به طرح مسائل موجود جامعه و پروبلماتيزه كردن آنها بپردازند. تمام مسائل سياسي اتفاقا بايد به دانشگاه بيايند اما صورت بندي معرفتي بيابند و از دعواي گروه هاي سياسي به مباحث علمي و معرفتي بدل شوند. كار معرفتي به معناي سر كلاس رفتن و سر زير انداختن نيست بلكه بحث بر سر مشكلات واقعي و انضمامي و كوشش براي حل آنهاست. حتي دانشجويان مي توانند به اساتيد دانشگاهي كه مي خواهند صرفا كارمند باشند و نمايندگي جامعه را به عهده نمي آورند، فشار بياورند و لبه مردم مدار دانش را به ايشان ياد آوري و مسائل اجتماعي را براي ايشان مطرح كنند. ضمن آنكه دانشجويان اين توانايي را دارند كه آدم هاي مختلف را كنار هم بياورند و سنتزهاي جديدي را ممكن كنند. بنابراين ابزار جنبش دانشجويي گفت وگو و تعامل است كه با رقابت سياسي متفاوت است.
** رييس انجمن جامعه شناسي ايران

فراستخواه:‌ متولد ۱۳۳۵، جامعه شناس، تحقیق وسیعی کرده‌اند در مورد تحولات حوادث دانشگاه .

 

مقصود فراستخواه

حيات متكثر و پوياي جنبش دانشجويي

جنبش دانشجويي گرانبار از تاريخ است و نمي توان تاريخيت را از اين مفهوم انتزاع كنيم. ضمن آنكه جنبش دانشجويي مفهومي وضعي و قراردادي نيست و اتفاقا موجوديتي بي قرار و تا حدي سركش دارد كه از چنگال مفهوم پردازي ها مي گريزد، مثل زندگي است. جنبش دانشجويي به اين معنا عارض و وصله يي بر دانشگاه نيست بلكه در فضاي اجتماعي دانشگاه و فلسفه وجودي آن موضوعيت پيدا مي كند. با بررسي خاستگاه دانشگاه در آن هم سنت عقلاني مي بينيم كه در پي توليد معنا و علم است و هم سنت اومانيستي مي بينيم كه مي خواست كنش و ارتباط ايجاد كند. دانشگاه از بدو آن ميداني براي تعارض پايگاه هاي اجتماعي بوده و همواره در آن پويش و تقلاو تمنا بوده است. درك دانشجو نيز وقتي در سپهر دانشگاه قرار مي گيرد، تغيير مي يابد. دانشجو در زندگي يونيورس (university) و در آن سهيم مي شود(contribute) . بنابراين تاريخيت جنبش دانشجويي را نبايد از آن سلب كرد. اما آن چيست كه آن را جنبش دانشجويي مي خوانيم؟ آيا جنبش دانشجويي امري ممتد بوده است؟ مفروض آخرالزماني در ذهن ما باعث مي شود كه در مورد جنبش دانشجويي نيز اين فرض را صورت بندي كنيم كه جنبش دانشجويي اساسي (bias) داشته كه در حال اضمحلال است در حالي كه چنين نيست. جنبش دانشجويي بارقه يي از زندگي دانشجويي است و نشانگاني از حيات دانشگاهي است. حيات دانشگاهي در سنت هاي تاريخي نشانگر آن بوده كه همواره با امر سياسي ارتباط داشته و مي خواسته آن را معنا و نقادي بكند. به همين دليل دانشجو به دليل ويژگي هاي سني و اجتماعي در آن نقش اساسي داشته است. البته امر سياسي نيز متحول شده است. فراموش نكنيم كه آنچه پايدار است، خود ناپايداري است! امروز امر سياسي ديگر به معناي ماشين هاي سياست نيست بلكه سبك زندگي، جنبش هاي مختلف اجتماعي و… نشانگر تحولات امر سياسي است. در نتيجه در جنبش دانشجويي نيز اين تحولات مشهود است. گو اينكه دانشگاه نيز متحول مي شود. الان از diversity سخن مي رود و از نفوذ جامعه و دانشگاه در دل يكديگر بحث مي شود. گويي با گسترش روندهاي تفرق دانشگاه ناپديد مي شود. امروز دانشگاه به يك صنعت خانگي بدل شده و فضاهاي بديل متفاوتي به وجود آمده است. در نتيجه هم امر سياسي و هم دانشگاه در تب و تاب دگرگوني هستند و در نتيجه جنبش دانشجويي نيز متطور مي شود. در كنار همه اينها تحولات جدي جامعه ايران را نيز بايد در نظر گرفت. در نتيجه نمي توان جنبش دانشجويي را با مقوله هاي پيشيني توضيح داد. درك عمومي من از جنبش دانشجويي، جنبشي در حال ساخته شدن است. اين ساخته شدن طرحي ناتمام است. جنبش دانشجويي يك كل يكپارچه و ماشين هماهنگ يا امر آرماني نبوده است بلكه يك واقعيت اينجايي و اكنوني داشته و دارد. ضمن آن با تحول جامعه دانشگاه نيز متحول مي شود. مثلاامروز شاهديم كه استادان دانشگاه در جهت كارگر علم شدن حركت مي كنند. اين امر در زندگي دانشجويي نيز تاثير مي گذارد. به هر حال آن پويش و زندگي جاري است و آن را نمي توان از دانشجو گرفت. به نظر من زندگي دانشجويي از ٨٠ سال پيش تا به امروز هشت دوره را طي كرده است. براي اين دوره اولاپرسيده ام كه كدام اقشار جامعه به دانشگاه دسترسي داشته اند؟ ثانيا پارادايم غالب بر حيات دانشجويي چه بود؟ ثالثا يوتوپياهاي دانشجويان چه بود؟ رابعا چه مفاهيمي بر زندگي دانشجويي نفوذ كرده بود؟ خامسا مساله هاي دانشجويان چه بود؟ سادسا هويت هاي مطرح دانشجويان چه بود و سابعا الگوهاي خودبيانگري دانشجويان چه بود؟ با اين پرسش ها به سراغ ٨٠ سال زندگي دانشجويان دانشگاه هاي ايران رفتم. در دوره اول كه پيش از دهه ٢٠ است، دانشجويان عمدتا از خواص و طبقات بالاهستند، زندگي شان بيشتر جنبه صنفي و آكادميك دارد، آرمان اصلي ايشان تجدد و پيشرفت است و نخبگان تجددخواه بر آنها نفوذ دارند، مساله هاي ايشان نوعا آكادميك و آموزشي است. يكي از نمونه هاي نخستين جنبش دانشجويي در سال هاي ١٣١٣ و ١٣١٤ رخ داد كه دانشجويان فني به امكانات آكادميك اعتراض داشتند. تمايز هويت هاي دانشجويي در اين دوره بيشتر رشته يي است و الگوهاي خودبيانگري شان بيشتر به صورت اعتصابات دانشجويي به ويژه در دانشكده هاي فني، پزشكي و حقوق است. همين جنبش دانشجويي نيرومند است و با همين جنبش دانشجويي دكتر حسابي كنار رفت و رهنما رياست دانشگاه را به عهده گرفت. دوره دوم دهه ١٣٢٠ است. در اين دوره طبقات متوسط (لايه هاي بالايي) به دانشگاه راه مي يابند و قشربندي اجتماعي تغيير پيدا مي كند. در اين دوره پارادايم صنفي با پارادايم سياسي در مي آميزد. يوتوپياي دانشجويان عمدتا سوسياليستي است و چپ و حزب توده است كه در زندگي دانشجويان نفوذ دارد. مساله ها از دخالت دولت در انتخابات، نفت و مسائل خوابگاهي ناشي مي شود. تمايز هويت هاي دانشجويي ايدئولوژيك است، مثل هويت چپ يا ملي يا مذهبي. در اين دوره انجمن اسلامي در رقابت با چپ ها و مليون به تدريج در زندگي دانشجويي حضور پيدا مي كند. دانشجويان در كنار اعتراضات و اعتصابات صنفي به سياست خياباني روي مي آورند و خيابان به عنوان امري نوپديد بر حسب فضاهاي اقتضايي تازه به ميان مي آيد. منطق موقعيت را در جنبش دانشجويي بايد لحاظ كرد. دوره سوم اوج نهضت و دولت ملي است كه قشربندي دانشجويي همچنان طبقات متوسط رو به بالاست، زندگي دانشجويي تحت تاثير سرمشق هاي صنفي و مديريتي مي شود. در دولت ملي مساله حكمراني و مديريت اهميت مي يابد. دانشجويان زير نفوذ عجيب مطالبات ناسيوناليست مثل استقلال خواهي و ملي شدن نفت است. جنبش دانشجويي مردانه است، به دليل فرهنگ مردانه جامعه است. مسائل عمدتا از بيرون آكادميا و از تعارضات سياسي ناشي مي شود. گرايش دانشجويان به كنش خياباني افزايش مي يابد. دوره چهارم بعد از سقوط دولت ملي تا اوايل دهه ٤٠ است كه رشد اقتصادي در كشور به وجود مي آيد و طبقات متوسط به دانشگاه راه مي يابند و در نتيجه رفتارها و ويژگي ها جنبش دانشجويي نيز دگرگون مي شود. مساله ها نوعا سياسي و در ارتباط با مباحثي چون كودتا است (١٦ آذر ١٣٣٢ است) تمايز ها همچنان ايدئولوژيك است و الگوي خودبيانگري به دليل شرايط انقباض بعد از كودتا مقاومت اعم از اخلاقي و معرفتي و اجتماعي است. دوره پنجم دهه هاي ١٣٤٠ و ١٣٥٠ است. در اثر رشد اقتصادي بيشتر و افزايش درآمدهاي نفتي لايه هاي پايين طبقه متوسط به دانشگاه راه مي يابند و پارادايم زندگي دانشجويي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي، صنفي است، يعني پهنه تنوعات زندگي دانشجويي زياد است. مدينه فاضله جنبش دانشجويي در اين دوره انقلاب سياسي و تغيير رژيم است. مساله دانشجو خودكامگي، فساد، وابستگي، عملكرد دستگاه هاي امنيتي، شكنجه، اعدام، گارد دانشگاه در داخل و الجزاير، ويتنام و… در خارج است. رويداد سياهكل در اين دوره رخ مي دهد. نوعي راديكاليسم و شكل گيري سازمان هاي پارتيزاني (فداييان، مجاهدين و…) را در زندگي سياسي اين دوره شاهديم كه در ارتباط با شرايط سياسي و اجتماعي قابل توضيح است. الگوهاي زيست دانشجويي در اين دوره متنوع تر است. با تحقيق در مي يابيم كه هم سياست پارتيزاني در اين دوره رشد پيدا مي كند، هم شاهد خلاقيت هاي صنفي و معرفتي و فكري و اجتماعي (بويين زهرا، سيل جواديه) هستيم. در اين دوره مباحث آل احمد و شريعتي و ديگران جزو مهم ترين فضاهاي گفتماني و افق هاي بحث هستند. در اين دوره مساله مهاجرت هم رخ مي دهد و جنبش دانشجويي به شكل مهاجرت خودش را نشان مي دهد. دوره ششم در دهه ١٣٦٠ زندگي دانشجويي كاملامتشتت است. بخش هايي هنوز در تب و تاب انقلاب فرهنگي هستند، بخش هايي مواجه با كدگذاري هاي سياسي ديگري شده اند. بخش هايي نيز خودي شده اند. در اين دوره شاهد تفرق در زندگي دانشجويي هستيم. دوباره دانشجويان به پارادايم صنفي و سياسي مراجعه مي كنند. دانشجويان آماج انقلابي مي شوند كه زماني براي شان يوتوپيا بود. يعني در تاريخ جنبش دانشجويي شاهد تبديل يك يوتوپيا به يك واقعيت هستيم. در اين دوره دانشگاه توسط جريان هاي سياسي تسخير مي شود.
مسائل اين دوره مثل تسخير سفارت امريكا، بومي سازي، اسلامي سازي، تعطيلي دانشگاه، گزينش، جنگ تحميلي و… است. در واقع حكومت با عملكرد خودش هويت سازي مي كند، مثل سهميه ها و دانشجويان مشروع و… الگوهاي خودبيان گري اجتماعات دانشجويي و سياست خياباني، رفتن به جبهه و مقاومت هاي خاموش است. دوره هفتم بعد از جنگ است كه با پديده سهميه ها و پابه پاي آن راهيابي طبقات پايين به دانشگاه مواجهيم. در اين دوره نوعي دانشگاه فراگير و توده يي در حال شكل گيري است. در اين دوره سياست هاي سازندگي و اصلاحات سياسي رخ مي دهد. در اين دوره شاهد حضور آرام زنان در دانشگاه هستيم. در اين دوره دختران از طريق وارد شدن به دانشگاه مي كوشند پايگاه اجتماعي خودشان را ارتقا دهند و به مطالبات تاريخي خودشان برسند. پارادايم ها نيز متنوع است. در كنار جنبش دانشجويي بديل هايي پديد مي آيد، مثل بازار دانشجويي (فعاليت هايي در حوزه انتشارات، نرم افزار، روزنامه نگاري و…)، بسيج دانشجويي و… كه پارادايم هاي بديل در حال تنوع پيدا كردن جنبش دانشجويي است. يوتوپياي دوره هفتم ليبرال دموكراسي است. در اين دوره مسائلي چون آزادي هاي مدني و مطبوعات و مشاركت سياسي و… اهميت مي يابد. الگوهاي خودبيان گري در اين دوره هويت هاي قومي، هويت هاي سبك زندگي، هويت هاي فكري و فرهنگي و هويت هاي جنسيتي است. معنويت گرايي جديد در اين دوره رخ مي دهد. دوره هشتم در دهه ١٣٨٠ رخ مي دهد كه قشربندي اجتماعي كاملامتنوع مي شود. جابه جايي طبقاتي شديدي در زندگي دانشجويي پديد آمده است و آرمان ها به شدت تنوع پيدا كرده است. توسعه اجتماعي، عدالتخواهي، تحول خواهي، چپ جديد، ملي گرايي، گرايش هاي ديني و… با گسترش فضاهاي مجازي و رسانه ها در زندگي دانشجويي به عنوان مسائلي متكثر و متنوع پديد مي آيند. خودبيانگري ديگر صرفا به صورت خياباني نيست و شبكه هاي اجتماعي، وبلاگ ها و… بيان مي آيند. در نتيجه جنبش دانشجويي مفهومي قراردادي نيست و تنوعات خاص خودش را دارد و ظهورات نوپديد دارد و مدام از امكان هاي تازه يي برخوردار مي شود و با محدوديت هاي خاص خودش درگير مي شود و مثل هميشه يك موجود در حال گذر است.
***جامعه شناس

 

احسان شريعتي

ضرورت بازانديشي در نسبت دانشگاه و سياست

حركت هاي دانشجويي يك نيروي اجتماعي موثر است كه مي تواند در گشايش عمومي جامعه موثر باشد و به همين دليل بسيار حساسيت برانگيز است. اما رابطه جنبش دانشجويي و امر سياسي چيست؟ امر سياسي خود قابل تفكيك به سياست به مثابه امري روزمره از يك سو و امر مربوط به قدرت سياسي از سوي ديگر است. دانش نيز خود قابل تقسيم به حقيقت (اعم از معناي افلاطوني يا فوكويي يا…) از يك سو يا علم توليد شده در نظام دانشگاهي به مثابه كارخانه از سوي ديگر است. با توجه به اين تفكيك هاست كه بايد نسبت ميان سياست و دانش و در نتيجه رابطه جنبش دانشجويي و امر سياسي را سنجيد. بعد از اين تفكيك هاست كه مي توان رابطه ميان احزاب و گروه هاي سياسي با دانشجويان را سنجيد. ضمن آنكه دانشجو را بايد در دل دانشگاه فهميد و از آنجا كه دانشگاه دچار بحران است، در نتيجه دانشجو نيز دچار بحران است. به هر حال حركت فعال و بالفعلي در جامعه به عنوان حركت دانشجويان هست. ما در سرآغاز دوره جديدي هستيم و بايد تعريف نويني از جنبش دانشجويي با توجه به تجربه هاي گذشته به دست دهيم.

————————————————————————————————————————-

 

پرسش و پاسخ:

دانشجو: مشکل اینجا بوجود میاید که زیست در دانشگاه نیست ، الان شما از دانشجو صحبت می‌کنید اما از استاد حرفی نمی زنید ، استادی که رویای دانشجوست منی که وارد دانشگاه می‌شوم به امید اینکه شاید یک روزی شبیه استادم بشوم در کلاسهای دانشگاهی در واقع زیست و عرصه عمومی وجود ندارد چرا که استاد آن گفتار علمی را که به نظر من دکتر کاشی گفتند را می گوید و شما را به تعویق می اندازد که یک روزی شاید بتوانید به این استاد علمی برسید و تا زمانیکه نرسیده اید به ایستدید تا نرسیده اید هیچ عکس‌العملی از خود نشان ندهید . تا وقتی که این فضا وجود داشته باشد بیشتر از اینکه قدرت مارا محدود کند و قدرت دانشجو را تبدیل به سوژه نکند و قدرت ما را تبدلیل به یک آدم متشخص نکند که بتواند برای خودش تصمیم میگیرد . این گفتار علمی این این فضای موجود در دانشگاه است که نمی‌گذارد که ما تصمیم بگیریم . بحث من این است که امروز اگر شما این مراسم را برگزار میکنید باید یک فرقی با تصویرش یک فرقی با جزوه‌اش داشته باشه . این فرق را فقط من دانشجو می توانم ایجاد کنم من به دکتر قانعی راد ایراد می‌گیرم چون آقای قانعی راد می توانند سخنرانیشان را سال بعد در یک کشور دیگر ویا زمانی دیگر انجام بدهند که همه ایده ها درست است بحث این است که کجا این سخنرانیها جزئی می شود کجا من دانشجو وارد مشارکت فعال می شوم کجا زیست بوجود می‌آید . یا مثلا دکتر فراستخواه که فعالیت دانشجویان را به چند بخش تقسیم کردند چرا نمیان بگن استادان دانشگاه از اینجا به بعد تغییر کردند ، اساتیدی که تبدیل شدند به گفتار علمی که تصمیم شما را به تعویق می‌اندازد .
وقتی شما کنشی به عنوان اعتراض می‌کنید همیشه می توانید بگویید که می توانستی کار بهتری بکنی همیشه می توانید بگویید شما خوب دفاع نکردی اما بحث این است که کی شروع کند به تصمیم گیری کی شروع کند به اینکه من سوال کوتاه نمی‌پرسم . این سخنرانی اگر سال بعد انجام می‌شد انقدر فرق نمی‌کرد من مطالبه میکنم دانگاه اینجا و اکنون خودم را دانشگاه اینجا و اکنون من کجاست ؟ فضای زیست من عرصه عمومی من با استاد کجاست؟ من می خواهم این را بگویم که دانشگاه آزاد نمونه ایده‌آل دانشگاه ایران است . چرا ؟ چون همون دوتا شاگردی را هم اگر نداشت باز می تواند دانشگاهش را برقرار کند .شما الان به عنوان اساتید دانشگاه چندتا دیسک بوجود آورده اید برای دانشجویانتان ؟ الان اگر به جای ما صد نفر نشسته بودند سخنرانی شما همان بود. منی که اینجا نشسته ام چقدر در سخنرانی شما تاثیر دارم / تقریبا هیچی یعنی اگر یکی دیگر هم اینجا می نشست سخنرانی شما همین بود .

به نظر من اینجاها جاهای مهمی است که ما از آن می توانیم موقعیت قدرت بسازیم که شاید فردا روزی بتوانیم از کل کیان دانشگاه دفاع کنیم . اما من بحثم این است که دیگری در دانشگاه وجود ندارد و یک مونولوگ یک طرفه است.

آقای قانعی راد : عرض کنم که گفتار علمی در دانشگاه هنوز وجود ندارد در آن سطحی که مطلوب است و اساتید ما هم هنوز وارد گفتار علمی و گفتمان علمی نشدند ، یک کتابهای غلط ترجمه شده با یک فهم ناقص که در واقع من استاد برای دانشجوی غیر علاقه‌مندی که برای اخذ مدرک آمده منتقل می‌شود . ما فضای دانشگاه نداریم زیست دانشگاهی ما خیلی ضعیف است من درست نمی‌دانم صحبت شما چیست ؟ یعنی می‌گویید مقصر بنده و آقای دکتر فراستخواه هستیم ؟

پرسش: من میگویم که گفتار علمی وجود ندارد و شما قصد مارا به تعویق می اندازید .

قانعی راد : چرا گفتار علمی وجود ندارد ؟ چون کنش ادراک و کنش مقاومت و کنش اعتراض به شما اجازه نمی‌دهد که وارد یک کنش برنامه دار بشوید . اگر شما می‌خواهید نفی کنید من را و من شما را ، اگر شما می‌خواهید زیرآب دولت را بزنید و دولت هم زیرآب شما را . الان ما سالهاست که دراین کشور جنبش دانشجویی داریم ، اعتراضات شدیدی که خودمان هم بودیم و دیدیم و شنیدیم .اما نتیجه آن چیست ؟ این است که همین دوستانی که در جنبش بودند میایند وزیر می‌شوند مسئول می شوند و هیچی هم تغییر نمی‌کند، همانجوری که بوده هست . چرا ؟ چون یک روزی فکر می کردند که مثل شما باید به همه چیز عتراض کنند و حالا هم فکر میکنند که باید از مزایای همه چیز استفاده بکنند.

ولی بحث من این است که در کلاس درس در دانشگاه در عرصه عمومی ما باید به مسایل جامعه خودمان بی‌اندیشیم از آنها به تعبیر دکتر احسان دوکس های عمومی جامعه را تبدیل به اپیستمه بکنیم و یک نوع حقیقت ارتباطی را شکل بدهیم. برای ما مقدس بودن کنش اعتراض یا مقاومت که ترجمه صحیح آن واکنش است یعنی اکشن و ری اکشن است طرف یک عملی انجام می‌دهد شما هم عکس العمل نشان می دهید.در سیاست و همه جا ما داریم . د رواقع ما نتوانستیم به سمت یک کنش عقلانی حرکت کنیم که تولید معرفت یا علم بکند .

حالا بحث من این است که وارد این فرایند بشویم . آقای فراستخواه که خیلی زیبا جنبش دانشجویی را تبیین کردند در طول دوره هشت دهه‌ای . من هم راپرت جنبش را بیان کردم این دوتا با هم متفاوت است من چیزی را به تعویق نه انداختم . بلکه کنشی را معرفی کردم که شما را دعوت میکنم از همین الان وارد آن بشوید . راهبرد جنبش به عنوان یک کنش ارتباطی به عنوان فکر کردن به مسایل جامعه به عنوان گسترش فضای گفتگو و نقد. و اینکه دوستان می‌گویند جنبش تعریف بشود . جنبش همانطور که مرحوم شریعتی تعریف کرد در برابر نهاد ، مُومن(       ؟ ) در مقابل انیستیتوشنیا مُومن در مقابل نظام و سیستم قرار میگیره به همین دلیل علاقه دارد که البته همه چیز را به پرسش بکشد . اما نفس تقدس اعتراض نیست که در واقع می‌خواهد این کار را انجام بدهد ولی شالوده‌های این چیزهای را که نهادینه شده است رابه پرسش می‌کشد و مورد تردید قرار می‌دهد چون می‌خواهد مرزهای اندیشه را و افقهای زندگی را گسترش بدهد .

البته این سخنرانی من باید چهل سال پیش می‌شد ، روشنفکران ما باید دنبال این بودند که کنش ارتباطی را شکل بدهند وگرنه بچه های رادیکال در دانشگاه مثل نسل ما تمام استادهایمان را گذاشتیم کنار به هوای اینکه اینها بی‌سواد هستند و فرایند انقلاب هم که بود و اینها چیزی از انقلاب نمی‌دانند . و ما فکر میکردیم که ما چه خواهیم کرد امروز سی سال گذشت از آن روز ما هنوز مرحله پایین‌تر از اونها قرار داریم . یعنی وقتی من منصفانه به قضاوت می نشینم می بینم من هنوز باید کار بکنم که به پای آنها برسم . در عرصه سیاسی هم هیچ حرفی نداریم در عرصه معرفتی هم حرفی نداریم . ما باید وارد کنش ارتباطی ایجابی بشویم که بنیادهای نهادینه شده را به پرسش بکشد این حرفی است که نمیشود به تعویقش انداخت .

دانشگاه را هم که تا جایی که آقای دکتر اطلاع دارند و بنده ما از مونولوگ یک طرفه در دانشگاه دفاع کردیم و سعی کردیم که فضای گفتگویی در کلاس ایجاد بشود. من خودم به دانشجویم اخطار دادم که اگر بخواهید به این شکل ساکت در کلاس بنشینی در جلسه آینده به کلاس نیا . باید سوال کنی صحبت کنی نقد کنی . بحث کنیم گفتگو کنیم .

البته نسل ما ادب گفتگو را رعایت نکرد نسبت به استاد و نتیجه ای هم از این کار ندیدیم . کاریست که از دست ما برمی‌آید ، بیش از این از دست ما برنمیاید خلاصه مارا حلال بکنید. ( خنده حضار)

آرمان ذاکری: بحثهای که دوستان مطرح میکنند مصداق شخصی مثل شما پیدا نمی‌کند. اما واقعیت این است که بسیاری از اساتید در دانشگاه مصداق داردند. مثلا طرف مابین ۴۵ تا ۶۵ سالش هست و عرصه های مختلف قدرت را در جامعه در اختیار دارد. حالا چه قدرت سیاسی یا اجتماعی یعنی قدرت دولت و منزلت دار و چه موقعیت های منزلت دار اجتماعی اعم از عضویت هیئت علمی اعم از اعتبار روشنفکری ، اعم از هویت اجتماعی را در تملک خودش دارد ونسل دیگر که از ۲۰ ساله است تا ۳۵ ساله این نسلی که در ۱۸ تیر ۷۸ در ۲۵ خرداد ۸۸، در وقایع بعد از انتخابات و هم اکنون در دانشگاه ها نشان می دهد که کنش های هم دارد ممکن است کوتاهی های هم کرده باشد اما بی کار هم نبود در همین مدت یک هفته ده روز این همه برنامه گذاشته اند در دانشگاه‌ها استقبال هم شده . به نظر من ویژه گی ها نسلی است یعنی این نسل ۴۵ تا ۶۵ که به آن اشاره کردم دو کار انجام می‌دهد در حال حاضر یکی اینکه فضاهای اجتماعی سیاسی را به شدت دپولاریزه میکند و دیگری اینکه پولاریزه میکند یعنی شما نگاه کنید در ساختار دولت ، دو سال است که روحانی آمده سر کار ، هنوز این جمعی که در اینجا هست در حاشیه قرار دارد ، هنوز هیچ یک از معاونتهای فرهنگی دانشگاه عوض نشده‌اند. یعنی تمام سیستم فرهنگی دانشگاه تهران با مدیریت فرهنگی گذشته دارد اداره می‌شود .این بدنه اعضای هیئت علمی که باید سهیم باشد باید مطالبه داشته باشد بخواهد که مدیران عوض بشوند اتفاق نیافتاده . روسای دانشگاه عوض شده‌اند اما معاونین هنوز عوض نشده‌اند. در دانشگاه در واقع یک جو رمحافظه کاری یک جور بی‌عملی یک جور همین که آقای قانعی راد گفتند خودمون کردیم فایده ندارد.الکی هزینه ندهیم در واقع یک جور تاریخ توبه . اینها همه پست های اداری اجرایی مدیریتی را گرفته اند و این نسل بعدی همه ماندند پشت در هیچکدام نمی توانند وارد این پستها بشوند. شما میبینید که همه چیز برعکس است پستهای اجرایی همه دست آدمهای شصت ساله است و بعد بچه های سی ساله می‌شوند مشاور .

می خواهم بگویم که شما ها که بخصوص در حاشیه این فضا هستید. چون من قبول ندارم که این جمع نماینده اعضاء هیئت علمی دانشگاه‌های ماست. ما باید این فضایی که گرفتار این ۴۵ ساله ها تا ۶۰ ساله‌ها شده اند را که مدام می‌خواهد فضای دانشگاه را دپولاریزه و پولاریزه بکند رها بکنید . آنوقت یواش یواش این فضا باز می‌شود اینها باید بپذیرند که ممکنه دوران آرمانگرایی خودشان گذشته باشد ولی نسل آرمانگرایی و نسل بعدی تمام نشده و این امکانات را به آنها هم بدهند و انقدر به دید عارضه و منفی به آن نگاه نکنند و فرصت تجربه به آنها بدهند.

دکتر قانعی راد:‌فکر کنم بخشی از این راه حل به وزارت علوم برمی‌گردد ، وزارت علوم هنوز پست نگرفته و کسی جایگذین نشده، شما می‌گویید بدهند به شما پست‌ها رو؟ هنوز که کسی پست نگرفته . شما گفتید که به نسل ما بدهند نسل ۴۵ ساله تا ۶۰ ساله پست‌ها را گرفته‌اند. آقای احمدی‌نژاد بعد از هشت سال یک دانشگاه درب و داغان تحویل داده . شما خودتان بگویید که در دانشگاه شما چکار می‌توان کرد ؟

ذاکری: مثلا دکتر جمشیدیان رو عوض کنند.

قانعی راد : خب جمشیدیان عوض شده است

ذاکری: آقای جمشیدیان معاونت فنی دانشگاه تهران است .

قانعی‌راد: نوع رویکرد شما مبتنی بر نسل بندی و کنار گذاشتن یک نسل یک نوع ترد اجتماعیه است . همین کاری که ما کردیم و جواب نگرفتیم . آقای تقی آزاد ارمکی گفت سه نسل جامعه شناس نسل دکتر صدیقی ، دکتر بهنام و شاهپور راسخ و کاردان و … نسل دوم دکتر توسلی و ساریخانی و … نسل بعد گفتند این دو نسل نتوانستند کاری بکنند ما نسل سوم بین ۳۰ تا پنجاه ساله هستیم و آنها بالاتر از پنجاه سال ، در مراسمی که چند وقت پیش داشتیم و شما هم حضور داشتین آنجا صحبت کردیم که اگر چیزی به نام جامعه شناسی ایران امروزه مطرح می‌شود نتیجه هشت دهه تلاش همان دو نسل استادی است اولیه است . ما فکر کردیم که آن دونسل را اگر بگذاریم کنار حالا خودمان می‌توانیم دنیا را بسازیم ؟ نه . من معتقد به گفتگوی بین نسلی هستم یعنی نسل جوان با نسل‌های گذشته باید بنشینند با هم دیگر صحبت کنند . شما شرایط این امکان را فراهم کن .

یکی این است دیگری تصرف قدرت است. پستها را بدهید به ما . کلام شما دقیقا اینطور بود شاید نیت شما این نبود . اینکه پستهای هیئت علمی را به ما بدهید. هنوز اعضای هیئت علمی ما مشخص نیستند هنوز این آقای دکتر استخدامشان مشخص نشده . هنوز آقای عباس کاظمی استخدامش درست نشده خیلی از اساتید پا در هوا هستند. چی می‌خواهید این نسل رو بزنید کنار نسلی که کمتر از شما هزینه نداده اگر زیادتر هزینه نداده باشه . شما میگید دانشجویان دارند کار می‌کنند . من امروز به آقای دکتر کاشی گفتم خسته نباشید قانعی راد هیچی اما همین دکتر فراستخواه دکتر کاشی تقریبا همه جا حضور دارند. هزینه می‌دهند وقت می‌گذارند ، تهران ، شهرستانها و… اینها امکانات پروژه کلاس رفتن نداشتند بیکار بودند آمدند اینجا ؟ یا انگیزه داشتند و دغدغه داشتند؟ لذا با این ترد اجتماعی من مخالفم با شیوه طرح مسئله مخالفم اینکه ۴۵ ساله تا ۶۰ ساله داره دپولاریزه می‌کند یعنی پرونده‌اش را ببندید دیگر ما بیاییم . شما هم اگر بیایید هیچکاری نمی‌توانید انجام بدهید. همان دور خرابی که ما در آن افتادیم شما هم در آن می‌افتید. ولی اگر توانستید با اساتیدتان وارد گفتگو شوید و ارزش و اهمیتی که کاری را که استادانتان انجام دادند را ارج بنهید . فردا تا شصت سالگی شاگردانتان به شما حرمت خواهند گذاشت. در غیر این صورت بلای که ما سر استادانمان آوردیم سر شما خواهد آمد .

من فکر میکنم نوع نگاهمان را باید ما عوض بکنیم. این ترد کردن مقاومت کردن تعریف های کلاسیکی آپشنهای که آخرش هیچی نیست جز کنار گذاشتن برخی از جامعه که به اندازه خود شما یا حتی بدتر از شما تحت فشار هست . در یک همایشی یک استاد انسان شناس گفت جامعه شناسی در این کشور انسان‌شناسی را تحت فشار گذاشته و… من گفتم شما چی میگید؟ جامعه شناسی مثل خود شما در حاشیه قرار گرفته یعنی نیرویی نمانده که بخواهد شما را در حاشیه قرار بدهد. ولی کلا اصرار داشت که جامعه شناسی نگذاشته است که ما رشد بکنیم .

ذاکری: استاد شما باید خودتان را در حاشیه قرار بدهید به خدا در تمام مدت تحصیل من شاهد بودم که اعضای هیات علمی هیچ فشاری را تحمل نکردند و هیچ هزینه ای را هم تقبل نکردند. شما ها ده درصد از آنها هستید. که هزینه دادید حاکمیت روی شما حساس شده به سیاست وارد شده اید . اتفاقا آن اساتید بعد از آمدن احمدی نژاد وارد شدند و پستها رو اشغال کردند. گفتار سیاسی نداشتند هزینه ندادند. یک جنس مثل آقای فرجی دانا در وزارت علوم دوام نمی‌اورد . چرا ؟ چون گفتار سیاسی برقرار میکند .

می خواهم بگویم شما تحلیلتان یک خطای بزرگ دارد و آن هم جابجایی حاشیه آکادمیک با متن آکادمیک است .

قانعی راد : خوب فرضا متن آکادمیک همه محافظه کار ولی شما حق ندارید تردش کنید .

ارشدی: نکته ای که آقای دکتر قانعی راد و فراستخواه به آن اشاره می کنند این است که در این سیستم موجود پیشنهادها باید یک مقداری تناسب موقعیتی را داشته باشد.

مهسا: آنچه که به نظر من می رسد باید بعد از این بحث به آن اشاره کرد باز تعریف کردن نسل کنونی است نسبت به نسل گذشته که از مومنت جوشان زمانه خود فاصله گرفته اند و یا متصلب تر شده اند شغل و مقام پیدا کردند و تبعأ به سبب همین نهادینه شدن محافظه کارتر هم شده‌اند شاید این اتفاق امری طبیعی است و برای ما هم پیش بیایید که از این وضعیت خلاقانه دانشجو بودن به یک وضعیت نهادینه شدن با گرفتن سمت استادی و یا چیزهای دیگر وارد شویم . شاید این روند یک روند طبیعی باشد و ناگذیر و چیز بدی هم نباشد. هر نسلی باید خودش رو آماده بکند که جای خودش رابه نسل بعدی بدهد. زیرا متصلب شده است و نیاز است که نسلی دیگر جای خودش را به این نسل بدهد شاید جزع ضروریات باشد .

اما اینکه جنبش در حال حاضر باید به چه شکل باشد ؟ من فکر میکنم . اگر ما می‌پذیریم که جنبش دانشجویی تاریخ دارد به تبع نمی توانیم بگوییم جنبش دانشجویی نیست چه طریق سلبی چه طریق ایجابی یعنی به واسطه همین تاریخی بودن جنبش دانشجویی ما گره می‌خوریم به اتفاقی که قطعا جلوتر از تعریف ما حرکت می‌کند یعنی تعریف ما همیشه پیشتر از خود جریان زندگی دانشجویی قرار می‌گرید. یعنی ما پس از وقوع رخدادهار مختلفی که دانشگاه به خودش میبیند می‌توانیم راجع به این حرف بزنیم که جنبش دانشجویی چیست.شاید از سطح یک مشاهده وضعیت فراتر نرویم . اکنون شاید نوبت آن رسیده است که دانشگاه به خودش فکر کند یعنی به جای مطالبات همه گروه‌ها و اصناف دیگر به مطالبه خودش اقدام کند و خودش رابه ابژه تبدیل کند . و به خودش به عنوان یک مسئله بی‌اندیشد. چیزی که کمتر اتفاق افتاده است اگر ما یک باز خوانی انتقادی بکنیم در جنبش‌های دانشجویی و ببینیم که اگر جنبش دانشجوی عملا به چنین مفهومی سخن گفت با سیاست پیوند خورده و در سطحی ترین شکلش دانشگاه را واگذار کرده است به مداخلات مستقیم دولت چه در امر تصمیم گیری برای جذب استاد چه در سطوحی مثل تفکیک جنسیت و غیره که به نظرم از اهمیت زیادی برخوردار است.

اگر ما بخواهیم به دانشگاه فکر کنیم باید همانطور که تحت عنوان چیزی به نام جنبش کارگری یا جنبش زنان سخن میگوییم با آن برخورد کنیم آنها در واقع با بدل کردن خودشان به مسئله جنبش یعنی زنان به مسئله زنان ، کارگران به مسئله کارگران و اتفاقا با ورود به مسائل خودشان با امر سیاست درگیر می‌شوند. یعنی از خلال یک جزعیتی با یک کل ارتباط برقرار می‌کنند. دانشگاه هم باید یک همچنین کاری با خودش بکند .باید با هویتی به نام دانشجوی یا وضعیتی به نام دانشجویی با فکر کردن به خودش و مسائل خودش درگیری هایی که امروزه در انواع سطوح آموزشی بدل به جنبش شود و اتفاقا یک بار به خودش به مثابه دانشجو برخورد کند. نه اینکه بار کند مطالبات اصناف دیگر را بلکه اتفاقا با این مطالبات یک کنش سیاسی ایجاد کند .

چون این سالها به ما نشان داده است که دانشگاه وا نهاد شده است در امر سیاست و گرفتن آن از امر سیاسی و استقلال پیدا کردن اش .یعنی تبدیل کردن آن به یک تجلی امن یا عقلانیت خود آیینی این خیلی مهم است که دانشگاه یه یک استقلال در سطوح مدیریتی برسد.

؟؟- تشکر می‌کنم از اساتید محترم و چند جمله از اساتید را طرح می‌کنم بعد مطلب سوال خودم رو مطرح می‌کنم .

جناب عبدی فرمودند که جنبشی وجود ندارد و این به معنی بار منفی نیست

جناب کاشی فرمودند که افول بخش اتوپیایی و طرح رویای …. یعنی رویای جدیدی بر ما تحمیل میشود .

جناب قانعی راد فرمودند که دانشجو ایده پرداز ؟؟؟

جناب فراستخواه فرمودند که جنبش دانشجوی طرح ناتمام و همواره در حال ساخته شدن است.

بحث من با دو تا از عزیزان تقریبا هم‌پوشانی پیدا می‌کند اول با جناب کاشی که فرموندند طرح رویال و اتوپیایی نیست (؟؟)و جناب فراستخواه که فرمودند طرح ناتمام است جنبش دانشجویی.

اینکه جنبش دانشجویی افول کرده شکی در آن نیست که تاثیر گذار نیست . اما تحلیل ما از جریان دانشجویی چیست ؟ جریان دانشجویی یک جریان جوان و سیال است که تا دانشجو بخواهد خودش را از این آزمون و خطا برهاند دانشجو دیگر نیست . در واقع دوران دانشجویی انباشتی صورت نمی‌گیرد . در ثانی دانشجو ایده پردازد نیست بلکه نه سنش اقتضا میکند نه تجربه اش در واقع دانشجو جزو عوام است . به نظر من یک مثلثی را اگر بیرون از حاکمیت تعریف کنیم بین نخبگان ،دانشگاه و توده مردم . این نخبگانند که طرح مطلوب یا طرح رویا را باید انجام بدهند برای بهتر کردن وضعیت توده مردم ، این وسط مفصلی وجود داره بین نخبگان و دانشجو ، مفصلی که زبان نخبگان را می‌فهمد و با عوام هم می‌تواند ارتباط برقرار کند . نخبگان ما در جزره ای خارج از عوام زندگی میکنند این مفصل اینجا معنی و کاربرد پیدا میکند . هر گاه از این کارکرد خود دور شود یعنی به سمت یکی از این دو تمایل بیشتری نشان دهد از کارکرد خود فاصله می‌گیرد . و از کارکرد اصلی افول کرده است. به نظر من مشکل اصلی این افول در نخبگان است چرا که نخبگان دیگر حرف نویی برای گفتن ندارند در واقع نسل جوان حرف نویی نمی‌شنود . شما اگر بخواهید بررسی تاریخی هم بکنید می‌بینید که جنبشهای دانشجوی زمانی تحرک داشتند که حرف نویی در میان بوده . در دهه بیست مصدقی هست نفتی هست ملی گرایی هست به این شکل جنبش دانشجویی پیوند می‌خورد . دهه چهل و پنجاه کسانی هستند که حرف نویی دارند شریعتی، طالقانی، بازرگانو غیره که حرف نویی دارند برای زدن نه توضیح وضع موجود بلکه حرف نو گفتن طرحی نو در انداختن ، دهه هفتاد تا حدودی دکتر سروش هست ، شعار های دوران اصلاحات هست . اینها یک طرح نو در انداختن است .

ولی افول جنبش دانشجویی محصول دانشگاه و دانشجو نیست بلکه محصول افول زایش فکری نخبگان جامعه است که طرح رویا نمی‌کنند برای جوانها . در این میان جوانها مواجهند با دو حوزه یکی نخبگانی که نازایا هستند و طرح جدید ندارند و دیگری دولت مردان سیاست باز و مصلحت گرا ، وزیر علویم که از دل این دانشجویان دغدغه مند که منتصب به دولت روحانی هم هست میرود به مجلس برای اینکه رای اعتماد بگیرد نامه امضاء شده اش را می‌گوید که امضاء نکردم ، کار کرده را می‌گوید نکردم ، خوب این دانشجو با چه الگویی روبرو است ، پس دانشجو هم در دانشگاه مصلحت گرا می شود کار کرده را می‌گوید نکردم و غیره دانشجو با این دوتا رویکرد روبرو است حالا در این میان چه انتظاری از جنبش دانشجویی می توان داشت انتظار گزافی است .باید به بیرون از دانشگاه فکر کرد.

؟؟؟ – من یک سوال از آقای عبدی داشتم ایشون به جنبش دانشجویی را تعریف کردند بر اساس عارضه یعنی وقتی که جریانهای سیاسی مجرای بیرونی پیدا نمی‌کند در جامعه به شکل جنبش دانشجویی بروز می کند . ما حتی اگر تعریف شما را بپذیریم آن قسمت از بحثتان را که الان جنبش دانشجوی دیگر وجود ندارد و در آتیه هم وجود نخواهد داشت را شما چطور توضیح میدهید ؟ آیا همه جنبشها سیاسی در ایران مجرای بیرونی خودش را پیدا کرده که بتوانیم بگوییم دیگر جنبش دانشجوی دیگر وجود نخواهد داشت؟

عباس عبدی:یک مشکلی که جلسه داشت این بود که چهار نفر از دوستان بدون اینکه یک سوال مشخصی طرح شود در زمینه جنبش دانشجویی هر کدام سخن خودمان را ارایه دادیم و بعد از سه ساعت یک دور هم نتوانستیم صحبت بکنیم . اگر مثال بزنم که چه اتفاقی افتاد. باید بگم که مثل این است که بگویند نظرتان درمورد سعید چیست و بعد یکی در مورد سعید حجاریان سخن بگوید یکی دیگر در مورد سعید عسگر بگوید دیگری در مورد سعدی امامی و آخری درمورد سعید مرتضوی.( خنده حضار) اصلا این چند تا سعید یکی نبود . این چیزهای که گفته شد بر حسب تعریفی بود که هر کسی از آن کلمه کرد و الزامأ به هم مربوط نبود . من در فاصله استراحت عرض کردم که تعریف من از جنبش دانشجویی بیشتر آن انتظاری بود که از بیرون بود نه آنچه که یک آکادمیسین از جنبش دانشجویی تعریف می‌کند . یک جزئی از تعریف آقای فراستخواه بود . در واقع یک جزء از حیات سیاسی آن می‌شد نه چیز بیشتری . بنابراین اینجا هر کسی بر اساس آن تعریفی که کرد نظر داد و باید بر اساس آن نظر بررسی بشود .

اما آنچه که شما فرمودین باید بگویم : نه ، یعنی وقتی که عارضه هست حل نشده اما به شدت سابق نیست ، یک اتفاقهای رخ داده که به نظر من اجازه نمی‌دهد که جنبش دانشجویی با آن وضعیتهای که تعریف کردم در بلند مدت شاهدش باشیم . یکی از آن ویژگیها این است که تعداد دانشجویان خیلی زیاد شده ، الان یک چیزی در حدود پنج درصد جمعیت و ده درصد جمعیت فعال ما دانشجو هستند. وقتی که یک طیفی به این گستردگی است اسنجام یک حرکت سیاسی را نمی‌تواند بروز دهد و یک تشکیلاتی داشته باشد. اتفاق دیگری که افتاده است این است که نیروهای بیرون دانشگاه وزن فکری و سیاسیشان بسیار سنگینتر از دانشگاه شده است .به دلیل اینکه تعداد قابل توجهی از اینها از سنین بالای برخورداند و نیز تراکم آنها افزایش یافته به طور که اگر ۳۰ یا ۴۰ سال پیش را بررسی می‌کردین این نسبتها اساسا وجود نداشت. و اتفاق سوم : باز شدن رسانه هاست باز شدن رسانه یعنی همین وایبر، اینترنت، ماهواره اینها می تواند به شکل گیری حرکتهای دانشجویی کمک کند اما نقطه ضعف انها هم می‌شود . دانشجویان قبل از انقلاب یک مقدار نان بسته بودن فضای رسانه ‌ای را هم می‌خوردند. چون وقتی که فضای رسانه ای بسته است شجاعت و ناآگاهی محور حرکت می‌شود نه عقلانیت و آگاهی نه اینکه بخواهم توهینی کرده باشم به قضیه واقعیتی است که رخ می‌دهد. هر کسی که زودتر بتواند اول صف باشد و شعار بدهد می‌شود قهرمان و بعد چون فضا بسته است همه بصورت نا آگاهانه فکر میکنند واقعا آن چیزی که فکر میکنند حقیقت است. اما در حال حاضر آن وضعیت به وجود نمی‌آید.

کوچکترین چیزی که گفته می‌شود در این فضای اینترنتی و رسانه‌ای می بینید که با انواع و اقسام تهاجمات و تدافعات مواجه می‌شوید و این اجازه نمی‌دهد که دیگر آن جنبش دانشجویی که من تعریف کردم شکل بگیرد. و از همه مهمتر این که حکومت ایران دیگر آن حکومتی نیست که بتواند با این شرایط کنونی حدی از نهادهای مردمی را ببندد.شما الان نگاه کنید حدی از مطبوعات حتی به صورت رسمی ، حدی از شخصیتها حدی از جلسات همین جلسه اصلا یک نمونه از آن است چرا راه دور می‌خواهیم برویم این جلسه که شما اگر امکاناتش را داشتید می‌توانستید ۲۰۰ یا ۳۰۰ تا جمعیت داشته باشید اما به دلیل وضعیت بنیاد به این شکل است اما خوب ما داریم جلساتی که با جمعیت ۵۰۰ نفری تشکیل می‌شود . چیزی که در گذشته امکانش نبود . در یک همچنین فضای فکر میکنم جنبش دانشجویی شکل نمی‌گیرد. با این نکته ای هم که این خانم فرمودند موافقم ، وقتی که ما می گوییم جنبش دانشجویی آن کلمه دانشجویی را تعریف کنیم که این کلمه قید است یا صفت ؟ ممکن است پنج دانشجو یک حرکتی بکنند ما می‌گوییم این یک حرکت دانشجویی بود . اما جنبش دانشجویی یعنی یک جریانی به طور مشخص منظورم سیاسی صنفی است حالا یا سیاسی یا صنفی که اغلب دانشجویان رو به خودش پوشش بدهد. چنین چیزی شکل نمی‌گیرد مگر اینکه همین سخنی که خانم فرمودند (‌مهسا) که باز گردد به وضعیت دانشگاه ، یعنی دانشگاه به نظر من در حال حاضر خودش یک مسئله سیاسی است .

در این هشت سال گذشته فکر نکنید که دانشگاه را می‌زدند که با یک مشت آدم باشعور مسئله دارند ، اصلا به این شکل نیست آنها با خیلی جاها مسئله دارند . کلا به دلیل اینکه با نهاد علمی و بطور مشخص با علوم انسانی مخالف بودند این اعمال را انجام دادند و متاسفانه توجه کافی هم از طرف مسئولین این طرفی چه استاد چه دانشجو به دلیل شکل گیری فقدان یک جریان اجتماعی قوی انجام نشد ، میدواریم در آینده این اتفاق بی‌افتد .

؟؟؟- ( دو سوال از اساتید دارم …) اولش این است که تقریبا همه معتقدند که دانشجو باید در مسایل سیاسی دخالت داشته باشد و هر کسی به زعم خودش این را تعریف می‌کند آن نیروی که در واقع حدفش کسب قدرت است جنبش دانشجویی را به نحوی تعریف می‌کند که دانشجو باید بخشی از تحرکات احزاب سیاسی باشد. یا تعبیر های که نشریایت روشنفکری در مطبوعاتشان پیگیری میکنند و امثالهم و یا آنهای که نزدیک به حکومت هستند جنبش را منادی گفتمان حاکمیت تعریف می‌کنند. و تعبیر دیگری در گفتمانهای دیگر اندیشان جنبش دانشجویی را به جنبشی اتلاق می‌کنند که در آن دانشجویان فقط کتب و مطالب سیاسی می‌خوانند و بینش سیاسی دارند منتها بینشی که به عمل منجر نمی‌شود به کنش سیاسی در عرصه عمومی منجر نمی‌شود .

حالا یک سوال وجود دارد که این دانشجوی سیاسی مختصاتش چیست؟ چرا ما می‌گوییم دانشجو مختصاتش باید سیاسی باشد . هر کسی هم تعریف خودش را ارائه می دهد . در واقع هر کسی با داشته های ذهنی خود آن را قضاوت میکند . من می خواهم از این دیدگاه ها استفاده کنم زیرا به تازگی از جنبش دانشجویی فاصله گرفته ام . به نظر من آن چیزی که از لحاظ سیاسی برای دانشجو هست دفاع از صنف دانشگاه است دفاع از صنف دانشجویی اش هست من در واقع امر صنفی را تقلیل نمی دهم به مسائل رفاهی و مسائل جزءی بلکه آن را به معنای دفاع از صیانت دانشگاه و دانشجو تعریف کنم . اینکه یک روز حاکمیت تصمیم میگیره که امروز دختران از سهمیه کمتری برخوردار باشند و یک روز دیگر تصمیم می‌گیرد که جمعیت را کنترل بکند می‌گوید سهمیه کمتر شود یا تصمیم می‌گیرد و هیآت علمی های متناسب با گفتمان خودش را روی کار می‌آورد و از آنها همایت میکند ویا از تحول در علوم انسانی سخن میگوید . اتفاقا دولت آقای روحانی هم در مورد همین موضوع حرف زده شده است یعنی آخرین سخنی که گفته شده تحول نظام آموزش عالی و تحول علوم انسانی ، اولا این تعریف مشخصی نیست و ثانیا همه می‌خواهند به عنوان قیّمی برای دانشجو و دانشگاه تصمیم بگیرند و نسخه صادر بکنند. به نظرم این تعریفها از دل جریان دانشجویی گرفته می‌شود و اگر از خود فعالین دانشجویی گرفته بشود نتایج بهتری خواهم داشت .

مورد دوم : در برهه های مختلف وقتی روشنفکران وقتی به دعوت دانشجویان وارد دانشگاه می‌شوند و وارد عرصه سیاسی دانشگاه می شوند، فکر می‌کنند که یک تریبون در اختیار دارند و باید از این تریبون استفاده بکنند تا اندیشه خودشان را تکثیر بکنند که دانشجویان هم از ان استفاده می‌کنند اما یک نقدی به این اساتید که وارد دانشگاه می شوند وجود دارد به این معنا که این اندشمندان هستند که دوست ندارند تریبون شکسته بشود و بحث دو طرفه بشود . هیچکدام از این دوستان که وارد جلسات دانشجویی شدند حاضر نشدند که پرسش و پاسخی صورت بگیرد یا کسی بتواند نقد بکند این کار برای آنها د رواقع نوعی افت کلاس محسوب میشد.ما هر جا که نشستیم این مسئله را مطرح کردیم . من به یاد ندارم که هیچ کدام از اساتیدی که دعوت کردیم به این نکه اشاره کرده باشند که جلسه پرسش و پاسخ گذاشته شود .

؟؟؟؟- به نظر من سخنان آقای عبدی و بعضی از دوستان نسبتی با وضعیت حال دانشگاه برقرار نمی‌کرد. اگر بخواهیم از زیست دانشجو در دانشگاه صحبت کنیم من هیچ کجا جایی برای دانشجو نمی‌بینم در واقع دانشگاه حضور سنگین استاد است که به قول استاد کاشی گفتار عینی را تولید میکند و از بقیه هم می‌خواهد که با او مشارکت کنند. اینجا دانشجو تحقیر می شود به عنوان یک آرمان گرای کوچک از طرف استاد که ما این دوران را تجربه کردیم ، و شما باید الان به این گفتار عینی که ما طرح کردیم بچسبید. خوب ما با چسبیدن به این گفتار عینی تبدیل می‌شویم به یک استاد دانشگاه . اولا که دانشجو بودن یک وضعیت گزار است. یعنی که شما وارد دانشگاه می شودی چند سال می خواندی و استاد دانشگاه می‌شوید در این میان صحبت از جنبش دانشجویی بی معناست چون اصلا در واقع خود دانشجو بودن عارضه است در حال حاضر من فکر نمی کنم که دانشجو جایی در دانشگاه داشته باشد که ما بخواهیم در مورد آرمانهایش صحبت بکنیم یا اینکه ببینیم در عرصه اجتماع چه کاری انجام می دهد. من به شخصه تصور میکنم که در این دانشگاه دانشجو تا جایی دانشجو به حساب می‌یاد که به سخن استاد گوش بده از حضور و غیاب سر کلاس گرفته تا اینکه با کارت دانشجو وارد دانشگاه بشود و به لحاظ ساختار دانشگاه دانشجو به حساب بیاید یا اینکه دانشگاه دانشجو را قبول نداشته باشد یعنی استاد قبول نداشته باشد می تواند او را بگذارد کنار ، پس آن چیزی که امروزه در دانشگاه مهم است استاد است .

؟؟؟؟- خوب آقای عبدی گفتند که جنبش دانشجویی عارضه است من هم به این شکل برداشت کردم که جنبش دانشجویی چیزی نیست که الان باید باشد. یعنی آن چیزی که در بیرون از دانشگاه می باید باشد مثل یک حزب چون نیست پس به جای آن جنبش دانشجویی شکل گرفته است و این را یک عارضه دانسته اند و این در گذشته دست بود . اما الان اگر جنبش دانشجویی باشد یک عارضه است اما اگر نباشد یک عارضه بدتری است . چرا ؟

آقای دکتر فراستخواه آن هفت قسمت جنبش دانشجویی را درست گفتند فقط اینکه قسمت آخر را گفتند که دانشگاه توده ای دارم در حال حاضر ، دانشگاه توده ای یعنی اینکه دانشگاه پرچمدار یک جامعه نیست . عمده مردم این سرزمین بخشی از زندگی خودشان را در دانشگاه طی میکنند و این دانشگاه الان خود جامعه است این نمونه ای از جامعه نیست پس اگر الان در این دانشگاه جنبشی نباشد هر چند که بودنش عارضه است اما نبودنش خاموشی کلی است دراین سرزمین. من سوالم این است که درست است که جنبش با نبود حزب یک عارضه است اما نبودن این جنبش خیلی بدتر است .

دوم اینکه همه اشاره کردند که دانشجو و دانشگاه باید سیاسی باشد اما اینکه اساتید می‌گویند جنبش نباید به یک حزبی وابسته باشد برای من متصور نیست که من شعار سیاسی بدهم وارد سیاست بشوم در این عرصه نظر بدهم اما خوب نظرم به هیچ حزبی مربوط نباشد .

آقای قانعی راد : این رو کی گفت در این جمع که عضو حزب نشود دانشجو ؟ مگر میشود دانشجو به عنوان یک شهروند وارد حزب نشود ؟

؟؟- ما به کرات شنیدیم اخیرا هم وزیر علوم دولت جدید گفتند که دانشگاه نباید عرصه ای باشد برای احزاب که از خارج می‌آیند و برای دانشجو تعیین و تکلیف می‌کنند .

قانعی راد : این فرق می کند.

مثلا من نوعی بیایم از معاونت حرف بزنم به عنوان یک بسیجی به من بگویند این به جبه پایداری متصل است . یا به عنوان یک انجمن اسلامی بیایم بگویم که آقا من اصلاحات می خواهم می گویند این مشارکتی است . یکی مشخص بکند که آقا حزب داخل دانشگاه بشود یا نه این فعالیت حزبی محسوب می شود یا نه ؟

عباس عبدی:  من می خواستم به دوستمان که در مورد فرهادی گفتند که انکار کردند امضاء خودشان را . من خواستم بگویم که ایشون باید به حرفی که می‌زنند محتاط‌تر باشند اما ایشون بیرون رفتند.

ذاکری: آقای فرهادی نخواستند این چهار سال را تکذیب بکنند وگرنه تکذیب می‌کردند .

عبدی: عذر می‌خواهم شما دارید با موضع حرف می‌زنید . برای اینکه ، نخواسته تکذیب کنه من که در سیاست هستم از این چنین نامه ای خبر نداشتم ایشون چطوری می‌خواستند خبردار بشوند. بعلاوه تکذیب نکرد با امضاء کردن دو تا مسئله متفاوت است . دو معنای متفاوت است. یک جا جهت‌گیری سیاسی رو طرح می‌کند یک جا واقعیت را بیان می‌کند. خوب برای چی باید این کار را بکند اگر اعتقاد نداشت واقعا من خیلی کسان را دیده‌ام که می‌گویند در عمرمان همچین چیزی را اطلاع نداشتیم فکر کنم ….

در مورد عارضه بودن باید بگویم که چون کلمات را صحیح استفاده نمی‌کنیم مثال می‌زنم طب یک نوع علامت بیماریست و مفید است برای اینکه نشان می‌دهد که یک مسئله ای یک جایی وجود دارد.ما وقتی می‌گوییم عارضه معنایش این نیست که نباید باشد . این جنبش دانشجویی با آن تعبیری که من کردم به این معناست که یک چیزی در جامعه وجود ندارد یک خلائی وجود دارد که این کالا را تولید می‌کند و عرضه می‌کند که ساختار جمعیت دانشجو متناسب با این کالا نیست . بنابراین تا وقتی که آن خلا وجود دارد این کالا اینجا تولید خواهد شد. بنابراین جامعه ایده آل جامعه ای است که برود به سمت اینکه کالایش جای تولید بشود که متناسب با یک حزب است اما این اصلا ربطی با سیاسی بودن یک دانشجو ندارد من به عنوان یک دانشجو می‌توانم یک سیاسی باشم . آن جمله ای که دوستمان گفتند که مثلا پیاده نظام حزب بشود ، خوب این چه حرفی ست . یعنی اگر هر کسی برود به حزب یعنی پیاده نظام حزب است ؟ خب این حزب اگر خوبه برو توش ، شما در آن تاثیر گذارید به اندازه یک نفر.

شما می خواهیدبروید به دانشگاه آنجا یک جو توده ای را درست کنید از آنجا می خواهید بروید وسط یک حزب خوب او هم نمی‌گذارد . در حزب آموزش می‌بینند تاثیر می‌گذارند روی دانشجوها بسیاری در احزابشان موثرند اینطوری نیست که پیاده نظام بشوند . بعد هم قرار نیست از همان اول فرمانده بشی چهار سال می‌مانی بعد فرمانده می‌شوی .سیاسی بودن دانشجو فرق می‌کند با جنبش دانشجویی . دانشجو می‌تواند سیاسی باشد حتی به عنوان یک شخص می تواند فعالیت کند در دانشگاه اما این اسمش جنبش دانشجویی نیست و بگوییم جنبش دانشجویی یا جمعیت دانشجویی همین است که من می‌گویم ولاغیر.. ما امیدواریم که جامعه‌مان سیاسی باشد و نسبت به وقایع حساسیت نشان بدهد و دانشجویان حتی بیش از بقیه باید حساسیت نشان بدهند اما نه در قالب جنبش دانشجویی در قالبهای مدنی دیگرکه با این رفتار تناسب دارند ولی وقتی این قالبها وجود نداشته باشد طبیعی است که میاید د رقالب جمعیت دانشجویی خودش را متبلور میکند و نشان می‌دهد.

کاشی: من هم نقد دارم به فرمایشات دکتر قانعی هم به آقای مهندس عبدی . آقای مهندس عبدی جنبش دانشجویی را یک جوری با نبود رسانه ها با نادانی و جسارت تعریفش کردند و آقای دکتر قانعی راد یک جوری مسئله دانشجویی و جنبش دانشجویی را جا دادند در منظومه آکادمی بعد سوال شما معنی دار میشد که ما آکادمی داریم که دانشجو نیست من می‌خواهم بگویم که اشکال سر زاویه بحث است اساسا هیچ جای دنبا منجمله ایران جنبش دانشجویی بخشی از بروکراسی دانشگاه نیست دقیقا برعکس است یعنی علیه آن است . یعنی شما از جنبش‌های دانشجویی که درایران بوده در فرانسه بوده یا بخصوص در آلمان و فرانسه صریحأ علیه آن بوده .بنابراین اساسأ چه معنا داره که بگویم دانشگاه به من دانشجو فضا نمی‌دهد. خوب سوال سرهمین است که چرا فضا ندارد. مگه جنبش یک بخشی از کنش و واکنش سازمان قدرت نیست؟ باید پرسید تو چرا سهمت را بدست نمی‌آوری؟ و اینکه استاد این اجازه رو نمی‌دهد، باید گفت که اینجا گرچه تعبیر تندی است اما استاد همان بخشی از دشمن است ، بخشی از آن منازعه است. حالا این دشمنی که گفتم تند و نابجا هم هست حقیقتأ مسئله استاد نیست مسئله همان تعریفی که از جنبش میکنیم که در اینجا زاویه دید من با آقای عبدی مشخص می‌شود .

می‌دانید کانت به سه معنا اعتقاد پیدا کرد عقل،فهم و تخیل . عقل کانتی در واقع همان جامعه دورکیم بود پیوند فهم و تخیل می‌شود عقل. و در واقع در پیوند فهم و تخیل واقعیت هم ساخته می‌شود .ابژه کانتی یک مفهوم برون ذهنی نیست. ابژه کانتی به مدد تخیل و فهم ساخته می‌شود وعقلش ترکیبی از تخیل و فهم است دقیقا همین مقوله عقل کانتی می‌شود جامعه دورکیم

ببینید مفهوم جامعه و کلیت جامعه یک صورت صرف ادراکی نیست همیشه جهان اجتماعی ترکیبی از مقولات از جنس فاهمه و مقولاتی از جنس تخیل هستند. بنابراین تخیل اباطیل نیست تخیل نیروی برساخته شدن واقعیت طبیعی در تاریخ از نگاه کانت و و واقعیت اجتماعی از نگاه دورکیم است. حالا من همین دوگانه را منتقل کردم به مقوله کلا سپهر جوانان که یکی از تجلیاتش جنبش دانشجویی است که تنها عرصه ظهور و بروز آن نیست البته . ولی اینجا جایی است که تخیلات و صورت بندی های خیال ساخته می‌شود . و علم خود یکی از صورت بندی های معرف است که بخشی از ساختارهای سلطه هم هست . یعنی وقتی شما می‌روید به ادبیات فرانکفورتی ها میبینید بخشی از ساختارهای سلطه همان صورت بندی های معرفتی هستند ، چنان که خیالهای اجتماعی هم منتزع از این ساختارهای سلطه نیست ، نمی‌گویم که خیال صرفا رهایی بخش است ولی ترکیبی از اینها ست که جهان اجتماعی را می‌سازد. جنبش دانشجویی قطعه‌ای است نه تمامش ، قطعه ای ست از این موقعیت که این تخیلات و نیروهای اجتماعی ساخته می‌شود . این هم رویاروی فهم اند هم یک جاهایی تقابل با فهم دارند به هر حال یک جاهای به نحو پیچیده‌ای با هم بازی می‌کنند.

بنابراین پاسخم به مهندس عبدی این است که اصلا قرار نیست که اینجا بنگاه دانایی باشید، گویی که دانایی خود حقیقت است و بعد رویاروی شما فرض کنید ؟؟؟ قرار می‌دهیم . آن چیزی که مهمتر است جهان اجتماعی است به عنوان واقعیت به عنوان فکتی که من جامعه شناس می‌خواهم بخوانمش .

عبدی : فقط این را بگویید که فرق این تخیل در یک جامعه باز با یک جامعه بسته این نیست که در جامعه بسته تبدیل به توهم میشود ؟ فرق آنها چیست و مرز میان توهم و تخیل در صحبتهای شما کجاست؟

کاشی : هر جا تخیلات ویژه خودش را تولید میکند ، یک جامعه دموکراتیک سازمانهای قدرت دموکراتیک با فضا های خیالی خودش پیوند می خورد . در یک جامعه بسته در فضا های خیالی خودش پیوند می‌خورد یک جامعه بسته سنتی با تخیلات خودش پیوند می‌خورد. ام خیلی جدا کردن تخیل از توهم آسان نیست.

عبدی : ما ارجاعش می‌دهیم به توهم ( خنده حضار)

کاشی : من دارم کانتی بحث میکنم در یک امر واقع ابژکتیو موضوعیتی ندارد.

عبدی : یعنی همه دچار توهمند ( خنده )

کاشی :این بحث پست مدرنها نیست ها بحث کانت است که بنیاد گذار خرد مدرن است علی‌الاصول دیگه امر واقع پوزیتیوست که معنا نداره شما تخیل و توهم را از هم جدا کنید یا خیلی ابژکتیو از هم متمایزش بکنید.به این معنا مرزها پیچیده است . این اتهامی که مهندس می زنند من میشناسم که ایشون خیلی پوزیتیویست رادیکال نیست. ( خنده حضار) این است که یک مقدار سخت است .

من می‌گویم که چرا اینها را در هم می‌کنید شما یک مقدار رفرنسهای فرانکفورتی دارید و من متوجه نمی‌شوم که این رفرنس‌های فرانکفورتی چرا انقدر استاد و دانشگاه و اینها را فاخر میکنید و بعد می خواهید که دانشجو تابع آن بشود. بعد از این تابعیت چطور می‌خواهید جنبش دانشجویی در بیاورید.

قانعی راد: من یک نکته‌ای با آقای دکتر( کاشی) دارم و یک نکته هم با ایشون ( عباس عبدی) ( خنده حضار ) ایشون که در دسترس نیستند . و دراین جامعه هر کی نزدیکتره بیشتر ضربه باید بخورد . ( خنده) ببینید دفاع از استاد دانشگاه و دانشگاه در واقع دفاع از عرصه عقل است .

کاشی : آخه هابرماس خودش به دانشگاه حمله می‌کند. هابرماس یکی از دشمنانش ساینس یا آکادمی است و در عرصه عمومی دانشگاه .

قانعی راد:هابرماس سه نوع دانش را تعریف می‌کند و حتی از عقلانیت ابزاری هم دفاع می‌کند. و دانش تعمدی و دانش انتقادی و یا دانش رهایی بخش هدف او هم این است که دانش را در دانشگاه تغییر صورت بدهد و به طرف کنش ارتباطی ببرد بنابراین من هم به دانش پزیتیویست دانشگاهی نقد دارم برای اینکه کنشش ارتباطی نیست آموزشش گفتگویی نیست ولی در عین حال به یک نوعی از صاحت دانشگاه دفاع می‌شود. بعد هم هابرماس باید در ۱۳۹۳ بیاید در تهران پیش شما بنشیند و ببیند مشکلات ماچیست ما یک نهاد دانشگاه دارد انستیتوشنالایز(institutionalize) مستقلی نداریم که حالا بیاییم کلی دفاع بکنیم یک نهادی داریم که هنوز به قول دوستان تازه دارد به یک نوع نهاد بروکراتیزه تبدیل می‌شود . به جای اینکه به یک نهاد عقلانی تبدیل شود .به یک سازمان یا اداره که رئیس آن از بالاتا پایین تغییر بکنند. به این دلیل هست که یک مقداری دفاع می‌شود .این دوکانگی شما را من قبول دارم که اگر ما بخواهیم دانشگاه را برم مبنای ایده از آن صحبت کنیم ایده عقل است و توتالیتی . مرز این توتالیتی را عقلانیت افلاطونی یک جور تعریف میکرد عقلانیت هابرماسی جور دیگری ، آن طرف توتالیتی هم جامعه ست. آکادمی را که افلاطون گذاشت از یک طرف صحبت از عقل کرد از یک طرف دیگر صحبت جامعه وی معتقد است که اگر بخواهد کلیت جامعه حفظ بشود باید عقل بر‌آن حاکم باشد .بنابراین عقل و جامعه همیشه باهم بوده اند. آقای فارابی هم که این را می نویسد تا همین الان که شما در مورد آن صحبت می‌کنید، عقل و جامعه را با هم می‌بیند.بدون روایت کانتی یا دورکیمی ، بنابراین جامعه شناس و فیلسوف حرفشان یکی ست حتی با خدا شناس حتی با متدین در واقع خدا دیوینیتی عقل توتالیتی و جامعه سوسایتی بیان یک آرزوی انسانی در سه شکل دین و فلسفه و علم همه آنها همین بوده همان حرفها را ما داریم می‌زنیم به زبانهای متفاوت. اصولا مبنای اندیشه کانت ، دورکیمی است . اندیشه کانتی هم یک نسبتی دارد با اندیشه مسیحییت ، یعنی اینها در تجرد هوا یک دفعه نازل نشده‌اند. حرفهای مسیحیت هم ممکن است ریشه در اسطوره‌ها داشته باشند.

الان بحث این است که دانشگاه چه باید بکند؟ من میگویم بایداز عقل و جامعه دفاع کند. محل دفاع از عرصه عقل چیزی که همه شما به آن اشاره کردین به نحوی ، باید کمک کردبه دانشگاه که وارد عرصه عقل بشود. یکی هم کنش در عرصه عمومی که این می‌شود جامعه یا تعامل این دو .

ولی مشکلم با شما چیست ؟ مشکلم این است که شما جنبش دانشجویی را به تخیل می‌کشانید و در تعریف شما استاد باید فهم باشد دانشجو باید تخیل باشد. یعنی دانشجو را به عرصه تخیلی ، خیال و اتوپیا محدود میکند.

کاشی : دانشجو را نه ، جنبش دانشجویی را . ببینید به یک پدیده اجتماعی اشاره میکنم ، دانشجو ممکن است از استادش خردمندتر باشدباسوادتر باشد ، عاقلتر هم باشد. نمی‌شود تقلیلش داد به فرد من دارم پدیده جنبش دانشجویی را می‌گویم.

قانعی راد : ما قرار نیست که در همیشه با هم دیگه بحث بکنیم شاید لازم باشد که یک جاهایی با هم به توافق برسیم. اگر منظور شما همین است که ما از جنبش می فهمیم یعنی این جنبش نهار را نسبی میکند شما این را می خواهید بگویید به زبان دیگری ؟ که جنبش نهاد را نسبی می‌کند؟من هم گفتم مورد چالش قرار میده مورد پرسش قرار می‌دهد. حتی خود دانشگاه را هم مورد پرسش قرار می‌دهد. اگر جنبش دانشجویی به این معنا باشد من می‌پذیرم در عین حال که معتقدم دانشجو هم می تواند ایده پرداز و ایده ساز باشد. به دلیل اینکه ما از مفهوم افلاطونی عقل فاصله گرفتیم و به طرف مفهوم ارتباطی عقل آمدیم لذا دانشجو هم یک طرف ارتباط است می‌تواند در این ایده پردازی به ما کمک بکند، استاد هم یک طرف دیگر است نسلهای مختلف هم جاهای مختلف است . نکته آخر اینکه تضاد نسلها در دانشگاه بسیار اساسی است به شرط اینکه تبدیل بشود یا ترجمه بشود به تضاد معرفتی یعنی شما تئوری جدیدی بیاورید ،(کنار ) مثلا من صاحب ایده . هنوز تضادهای ما معرفتی نشده است که یک نسل جدیدی با یک ایده بیاید . هنوز نسل جدید ما منتظر نجات بخش است منتظر منجی است . ببینید دوره شریعتی و سروش به نظر من تمام شده از این نظر که بخواهند نجات بخش نهایی باشند. شما مطمئن باشید جامعه ایران یک شریعتی تازه ای درش حضور پیدا نخواهد کرد من نظرم این است که شرایط کامل تغییر پیدا کرده . این که یک سروش جدید یک خاتمی جدید بیاید نیست . ما با یک عرصه مشکلات اجتماعی سرو کار داریم که باید از اندیشه نسلهای پیشین مان بدون اینکه بخواهیم پدر کشی بکنیم استفاده بکنیم برای حل مسئله خودمان ، دیگه نوبت آدمهای زمینی شده که باید روی زمین تعاملات حرکت بکنند.

فراستخواه :‌اینکه دوستان به پرسش گرفتند مارو در واقع به نوعی به اندیشیدن و تعامل بیشتر مارا دعوت میکنند . حقیقت این است که جامعه ایران ، جامعه‌ای بزرگی است در حالیکه در چهل سال پیش جامعه ایران جامعه‌ای کوچک بود. این بزرگی بار ارزشی ندارد بلکه منظور اندازه و سایز جامعه ست. در نتیجه فهم جنبش دانشجویی در یک جمعیت چهار میلیون و شش‌صد هزار نفری با صد و ونجاه هزار نفری فرق می‌کند. یکی از دوستان فرمودند که ما وقتی انتظار یک امر نو پدید داریم هیچوقت نمی‌توانیم تعریف بکنیم بله تعریف سرکوب می‌کنه واقعیت را تعریف های که ما داریم با ارجاع به گذشته در واقع در آینده را می‌بندد رو به پویش های اجتماعی در نتیجه من تصور میکنم که همانطور که روشنفکر ارگانیک وجود ندارد. جنبش دانشجویی ارگانیک هم وجود ندارد. همانطور هم روشنفکر همه چیز دان وجود ندارد جنبش دانشجویی به این معنا وجود ندارد. چون جامعه در حال تغییر و تحولست و امر سیاسی هم همینطور . من مثالی عرض میکنم الان در یک آموزش‌عالی هفصد هشصد هزاری وزارت علومی برای هر دویست دانشجو یک نشریه وجود دارد با همان معاونان فرهنگی با همان مدیرانی که اشاره فرمودید ، اما زیر پوست این دانشگاه این زیست جهان ؟؟ می خواد از مستعمرگی این سیستم بیاید بیرون، ببینید بنده یک مقدار مطالعه کردم ممکن است اشتباه بوده اما برای شما می‌تواند یک افقی بشود که کار بکنید از میان هفصد و هشتاد کانون فرهنگی از این هفصد هزار جمعیت دانشجویی حوزه وزارت علوم هزار و شش صد و شصت و پنج انجمن علمی و سه هزار و شصت و دو نشریه دانشجوییرا بنده تحلیل محتوا کرده ام و همین هشت سالیکه می خواست دانشگاه رو پرولتاریا بکند کارگری بکند در همان دانشگاه با همان مدیرانی که شما فرمودین با همین سیستم‌ها با همین سلطه با همین سرکوب و مسائل امنیتی شما می بینید که برای هر دویست دانشجو یک نشریه بوجود آورده این زیست جهان، حالا شما بیایید تحلیل محتوا بکنید . آیا امر سیاسی غیر از اینها است گفته اند که حوزه خصوصی خیلی هم عمومی است فمینستها این سخنشان می‌تواند برای سایر مسایل هم توضیح دهنده باشد . گفته می‌شود که خانواده حوزه خصوصی است فمینستها اتفاقا آمدند گفتند خانواده حوزه سیاسی است. جنسیت یک امر سیاسی است در نتیجه ورود به مسئله خشونت به زنان در نشریات دانشجویی یک نوع ورود به امر سیاسی است. همانطور که من بسیار دیدیم در همین نشریات صحبت از خشکیدن دریاچه ها براثر بی‌تدبیری ، این یک امر سیاسیست امر سیاسی یک روزی این بود که به چه کسی کمک بکنند امروزه امر سیاسی این است که چگونه کمک بشود .اشخاص دیگر مثل گذشته لازم نیست جابجا بشوند ، برای من فرق نمی کند اصلاح طلب باشد یا چیز دیگری، تدبیر می‌خواهد و میاید شواهد آن را به ما نشان می‌دهد. این به نظر من نوعی بلوغه است . که از طریق زندگی دانشجویی می خواهد به شکل جنبش‌های نوین و نوپدید اجتماعی با این ریز قدرتها . اتفاقا مسئله استاد و دانشجو یک امر سیاسی است ، دقیقا امر سیاسی است .

اینکه دانشجوی امروزی دانشگاه با همه افتهای تحصیلی با همه مشکلات دیگه حوصله شنیدن سخنرانی ندارد. و این پاره ای یا در واقع بارقه ای از جنبش دانشجویی است. چرا ؟ چون تقسیم قدرت حرف زدن یک امر سیاسی است این شیفت یا گردش کلامی بخشی از گردش قدرت است چون قدرت ساسی از قدرت کلام زاییده شده آن کسی که بر ما حکومت می‌کند از کلمات ما بوجود آمده از اوهام ما از تخیلات ما بوجو امده در نتیجه اگر قرار است تخیلی بشود باید این تخیل توضیع شده باشد . تخیل توضیع شد کلام توضیع شده اینها امر سیاسی است. بر ای مثال اعدام کودک . من این نشریات رو بررسی کردم دیدم چقدر فراوان دیده شده مثلا کودکی را اعدام کردند. صداش از کلاسها صداش از پیپر ها صداش از نشریات دانشجویی درمیاد . در نتیجه من به نظرم یک مقدار جامعه در حال یش است کشاورزها یک زمانی کاشت می کنند یک زمانی برداشت و یک زمانی آیش می کنند یعنی میگذارند زمین یک کمی نفس بکشد.

من دغدغه های شما را درک میکنم انتظارات شما را درک می کنم ، شما انتظار دارید پس زنده اید اما منطق اعداد بزرگ را هم باید فهمید اعداد بزرگ یک منطقی داردند در تاریخ یک ویژگی دورانی دارد. جامعه یک منطقی بر تحولاتش دارد در نتیجه من تصور می‌کنم همچنان جنبش دانشجویی نباید بر قواره سالهای گذشته تحلیل بشود ، جنبش دانشجویی در حال پویش تحولهای دوره‌ای با همه فرازو فرودهایی که همیشه داشته الان هم دارد و با شرایط بیشتر تحقیقات میدانی‌تر کارهای با کیفیتتر می‌شود آن زیر پوست زندگی دانشجویی را که جنبش دانشجویی به معنای جدید کلمه در آن وجود دارد بیشتر فهمید بهتر توضیح داد.

ارشدی : تصور میکنم از بیناد فرهنگی شریعتی که این فرصت را ایجاد کرد.گرچه سوالاتی هنوز باقی مانده همچون جنبش دانشجو و تفاوت آن با کنش دانشجویی و یا تعریف مولفه‌های جنبش دانشجویی البته یکی از ویژگیهای این نشست این بود که استادان عزیز هم با هم درگیر شدند و گفتگو کردند و این وجه مثبت نشست بود کل صحبتها به دغدغه سوق داده شدن دانشگاه از یک جنبش به یک نهاد بود یعنی داشتن نهاد آکادمی با تمام مولفه هایش هم تعریف ما از نهاد دانشگاه و هم انسان دانشجو کی هست عارضه چه تعریفی دارد و در واقع مفهوم سازی که از دل نهاد آکادمی باید بیرون بیاید.



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : سپتامبر 16, 2015 1067 بازدید       [facebook]