[]


پدر، مادر، من هم متهمم | حسین سخنور (روزنامه اعتماد ـ خرداد ۱۳۸۷)

sokhanvar

پدر، مادر، من هم متهمم

حسين سخنور

منبع: روزنامه اعتماد

تاریخ: ۲۳ خرداد ۱۳۸۷

این نوشته روز ۲۳ خرداد ۱۳۸۷ در روزنامه اعتماد منتشر شد.

«با وارد کردن اين اتهام ها، کاملاً آگاهم، که به موجب قانون مطبوعات، جرمي قابل محاکمه مرتکب مي شوم، اما من به اختيار کامل، خود را در معرض اين قانون قرار مي دهم. من هيچ يک از کساني که متهم مي کنم، نمي شناسم و هرگز نديده ام. من هيچ کينه و نفرتي نسبت به آنها ندارم…اعتراض سوزان من تنها فريادي است از ژرفاي روحم. بگذار مرا به پيشگاه قانون فرا بخوانند، بگذار بازجويي از من در برابر افکار عمومي انجام شود،» من متهم مي کنم، اميل زولا

خاطره متهم شدن پدران و مادران اين سرزمين، توسط قاضي قابل و داور دردآشناي همين ديار، علي شريعتي، هنوز در اذهان ثبت و ضبط است. جسارت و قضاوت او در اين محکمه برخي را ملول ساخت و زنهارش، عده يي را هوشيار و در انديشه حل مسائل. پدران و مادران را نهيب زد که يک عمر غفلت شما، هر لحظه اش پشيماني به بار آورده است، هم براي فرزندان تان و هم براي خودتان. او در سخنان تند خود و در انتقادهاي صريح خود خواست، اگر تلخي يي مي بينند، به شرط حقيقت، بر او ببخشند. زيرا مصلحت گويي خوشايند است و فريب دادن و دروغ بافتن و تاييد و تعريف کردن، شيرين؛ اما حقيقت همچنان تلخ. مجموعه شرايط و اوضاع، شريعتي را بر آن داشت که فرياد کند و نصيحت نصيحتگران دلسوز و عاقل و زرنگ را که مي فرمودند؛ آدم بايد طوري حرف بزند که همه خوش شان بيايد، نفهمد و اين بار در کسوت يک طبيب، به نسل بيمار پدران و مادران عصر خود گفت؛ «عقده هاي سرطاني در خونت، در اعماق مغزت و دهليزهاي قلبت رخنه کرده و سخت پيش رفته است، فرصت کم است و فاجعه سنگين،»1

بيش از 37 سال از اين دادگاه مي گذرد2 و فرزندان آن زمان، از پدران و مادران امروز ما هستند، و هم اکنون در جايگاه متهم قرار گرفته اند. اگر تا ديروز در رديف شکات بودند، امروز خود جزء محکومين اين دادگاهند. گرچه شايد موارد اتهامي آنان متفاوت باشد. فرزنداني که تا پيش از اين سرمست و مغرور و مدعي، خود را مصون از هر خطا و بلايي مي دانستند، امروز خود، توسط نسل سوم محاکمه و بازخواست مي شوند.

آري اين دادگاهي که شريعتي، مهيا نمود، هميشه شاکيان و مجرميني دارد که پدران و مادران، محکوم و سرافکنده اند و فرزندان، شکات آن. 3 چنين است که اين دادگاه پاياني ندارد و معلوم نيست ختم به خير مي شود يا نه؟

اما سعي نگارنده آن است تا با اختلال در نظم اين دادگاه، شکل آن را برهم زده و دور تکرار آن را تغيير دهد، البته نه به قصد دفاع از پدران و مادرانم، در مقام وکيل آنان، که به انگيزه حقيقت جويي و حقيقت گويي، بگويم؛ «پدر، مادر من هم متهمم». هرچند اين داوري همچون داوري شريعتي است، که خود درگير بازي زمانه بود و حکمش به اجبار زمان، مشفقانه و منصفانه بود. من نيز از نسل سوم هستم، که با اين حکم پيش از هر کس، خود را متهم ساخته ام. من با پاي خود به اين محکمه آمده ام تا به قاضي و وجدان آگاه اين دادگاه بگويم من هم متهمم. گرچه از پدران و مادران خود، شکوه و گلايه دارم، اما خود را نيز مجرم مي دانم. پيش از ذکر دلايل، توضيحاتي را بر اين اقرار ضروري مي دانم. نخست آنکه اين اعتراف، رفع اتهام از پدران و مادران نمي کند، که آنها به حکم «پدر، مادر، ما متهميم» متهم اند و بايد پاسخگو باشند. 4 اقرار به اتهام، ما را به تخفيف در مجازات اميدوار مي سازد و توقع از قاضيان تاريخ و جامعه، چنين است که بنا به اين اقرار ما را چندان مورد شماتت و ملامت قرار ندهند و با ديده عنايت به ندامت نسل سوم بنگرند. نکته سوم که لازم به ذکر است، اينکه، گرچه اين اقرار دلالت به جمع دارد، اما حديث نفس است و نويسنده در وهم و خيال نمايندگي نسل سوم به سر نمي برد، که اين منصب را نه ممکن مي داند و نه مطلوب. طبيعي است اين احتمال مي رود که ديگراني، از اين نسل، خود را بري از اتهام دانسته و حساب شان را از ما جدا کنند و بگويند؛ کار پاکان را قياس از خود مگير. خب اشکالي هم ندارد، اين نيز داوري آنان است و در حق ما هر چه بگويند، جاي هيچ اکراه نيست. ولي خطاب به اين گروه نيز مي گويم؛ تندي مکن، برادر هم سرنوشت من…فکري براي امروزمان بکن. و اما چهارمين نکته و دردآورترين آن. الان که خود اعتراف به اتهام مي کنيم و احتمالاً، فردا نيز فرزندانمان، ما را متهم کنند؛ شايد به همين دليل است که نسل مرا، نسل سوخته مي گويند، اما اگر از خاکستر نسل ما، نسل سعادتمند و خوشبختي متولد شود، از سوختن چه باک؟،

با اين توضيحات، موارد اتهامي خود را با اين اميد که باعث دلخوري و رنجوري هم سن و سالانم نشوم، بيان مي سازم، هرچند آغاز اين اعترافات، پايانش هر کجا که باشد، خاطر بسياري را حزين مي سازد و موجب از دست رفتن ها مي شود، اما غمي نيست، چرا که شمع هم مي گفت؛ «اميدوارم در اين از دست دادن ها، چيزي به دست آورم».5 هرچند اين را نيز مي دانم؛ لب فرو بستن در اين ايام/ اولين شرط سخنداني است.6 با اين حال، شرح اين دادگاه که مدعي العمومش نيز از نسل سوم است، چنين است؛

1- پدر، مادر، من متهمم که با تو صادق نبودم. از يک سو چاره بيشتر آلام و راه تحقق بسياري از آمال خود را، در افتخارات پدران و مادرانم دانستم و از سويي ديگر هر جا چاله يي ديدم، مقصر آن را همين پدران و مادران خود دانستم. درد و درمان حال را در گذشته خود جست و جو کردم که آن دوا، مرهم درد امروز نشده، فدا و فنا شد. فداي ناآگاهي ام که با من هر چه کرد، آن دوا کرد. برايم ساده و بي زحمت بود که صندوقچه افتخاراتم با سرمايه پدران و مادرانم پر شود و هر که گفت چه در دايره فرهنگ داري؟ بگويم اجدادمان، انسان هاي بسيار بافرهنگي بودند و وقتي پرسيدند در علم کجا را گرفتي، پاسخ دهم پدرانمان پايه گزار غالب علوم جديده بودند و در قدرت و اقتدار هم به نادر شاه باليدم. هر وقت هم که به ستوه مي آمدم، اگر اهل اصفهان بودم، به منارجنبان مي رفتم و غرور ملي ام ارضا مي شد و اگر اهل جنوب اين کشور، شهر سوخته سيستان بود، که سرحالم مي آورد. هر يک از افتخارات در خيالم لطف هاي بيکران تصوير مي کرد که اندکي هم دهانم را شيرين نمي کرد. اما اي کاش اين پايان پاس کاري هاي نسل ما و نياکان ما بود، ولي اين ماجرا ادامه داشت، اين بار براي يافتن علت العلل مشکلات و مصائب امروزمان. عمده شهامت و ذکاوت من صرف شناسايي جرائم پدران و مادرانم شد. اين بار هر که گفت چرا اين بلا بر سر فرهنگ تان آمد، اين روي زرد و نزار فرهنگ ايراني از چيست؟ گفتم اين نحيفي و بي رمقي فرهنگمان، از نرسيدن پدران و مادران ما به آن است. وقتي پرسيدند در عرصه علم و دانايي، چرا در پله هاي آخر ايستاده ايد و هيچ جد و جهدي از شما نيست، پاسخ داديم مگر پدران و مادران ما براي ما چه کرده اند که از ما توقع دانايي و آگاهي مي رود. برخي هم از اساس منکر شدند که از تحقيق و تلاش چه سود، مگر اين روزها، پول سياهي براي سياهي قلم و سپيدي علم مي دهند؟ هر گاه از قدرت ايراني هم پرسيدند، گفتيم، توان و پويايي ما را نسل هاي پيش از ما، از ما گرفتند. با همين باور هر بار مشکلي پيش آمد، هزار فحش و نفرين نثار شاهان، سلاطين و حتي توده مردم و گذشتگان خود کرديم، که اگر تن پروري شما نبود، ما هم امروز علم و قدرت و فرهنگ داشتيم. هميشه با انبوهي از حسرت و آه به پدران و مادران خود گفتيم چرا همه چيز را ويران کرديد و ويرانه تحويل ما داديد؟ ما چنان آنان را متهم مي کرديم که گويي مسافران تازه از راه رسيده به ايران هستيم. حتي بعد از مدتي براي آنکه باورمان شود که ما اينجا نبوديم، سعي کرديم، ژست و تيپ مسافران را هم شبيه سازي کنيم و همانند آنان در موضعي بالاتر بگوييم شما را چه مي شود؟ چرا اينجا چنين است و آنجا چنان. پدر، مادر، من خود را در مقامي ديدم که هيچ گاه متوجه نشدم، اين مرتبت را چه کسي به من اهدا کرد و اصلاً کسي هم به من نگفت تو به چه حقي در موضعي بالاتر قرار گرفتي که مانند شيخ و محتسب، همه را حکم حد مي دهي و محکوم مي کني.

من از قدرت جواني خود سوء استفاده کردم و از آن، جهت محکوميت و اثبات اتهام ديگران بهره جستم و در بي رونقي و بي سروساماني وضعيت خود، همه را مقصر خواندم، جز خود. به هر شکل خود را تطهير کردم و با استفاده از استعداد جواني با لطايف الحيل، پدران و مادران را گنهکار معرفي کردم. تمام سعي مان اين بود که خود مقصر شناخته نشويم و کمتر تلاشي، در جهت رفع قصورات داشتيم. البته برخي از نسل سومي ها پيشگام شدند تا سهم خود را از اين مشکلات به عهده گيرند اما در مجموع اين «تقصيرات» آنقدر بين ما و پدران و مادران ما، رفت و آمد کرد که خسته و درمانده، خود به اين نتيجه رسيد که بهتر است تقصيرات بر گردن «تقصيرات» باشد تا حداقل صلح و صفايي بين نسل ها حاصل شود.

2- پدر، مادر، من متهمم به بي تفاوتي. من اگر اهل بازار بودم و تجارت، جز تغيير قيمت، دغدغه يي نداشتم و نيز اگر در دانشگاه و مدرسه اوقات مي گذراندم، نمرات و مجموع واحدها، مرا سرگرم خود مي ساخت. و اگر پدران و مادران ما «جهاني به وسعت يک محله داشتند» ما هم جهاني به وسعت يک محله، کمي بزرگتر، به اندازه يک محله، به اضافه يک مدرسه يا مغازه داشتيم. بگذريم از کساني که همين دلمشغولي ها را هم نداشتند و با چرخش زمين و آسمان، فقط مي چرخيدند. بي تفاوتي، غالب هم سن و سال هاي مرا درگير خود ساخت و سمي شد که در تمام بافت هاي بدن ما و جامعه نفوذ کرد و پيش از هر چيز رشته هاي عصبي ما را نابود کرد و حساسيت ما را نسبت به آسيب هاي مختلف از بين برد و پس از آن صد لشکر بلا و جفا مي آمدند و مي رفتند، بدون آنکه ما را خيالي باشد و شکايتي.

البته ما براي بي تفاوتي اسم هاي بهتري پيدا کرديم تا وجدانمان آسوده بماند و راحت بخوابد. اسم هاي شيک و قشنگي همچون بي تعصبي، تقسيم کار، تخصصي شدن و… که هر کدام ما را قانع مي ساخت تا سرمان به کار خودمان باشد و در نهايت نجابت و اوج طهارت از کنار تمام زشتي ها و پليدي هاي جامعه بگذريم و به تجارت خويش مشغول باشيم. هرچند در اين ميان، عده يي ديگر در ثبت احوال ناجور خود، اسماء عرفاني و روحاني براي اين بي تفاوتي انتخاب کردند و گفتند دنيايي که تمام آن قماش و نقره و ميزان است، چه ارزشي دارد که توجه ما را برانگيزد. ما کار خود را مي کنيم و در پي آزار هيچ کس نيستيم و هر کاري هم نمي کنيم، فقط سر به کار خود داريم. اين عارفان جوان جديد الولاده، هر عملي را سياسي و بي ارزش دانستند و تنها برخي شان که جسورتر و سياسي تر بودند، با جمع کردن آشغال در کوه ها در صبح هاي جمعه مخالفتي نداشتند. اين هم بساط ديگري بود که در ذهن عده يي از هم سن و سالان من، پهن شد و به راحتي هم جمع شدني نبود. شايد به همين دليل است که برخي زبان شناسان معتقدند «بحران امروز، بحران واژه هاست». اگر کسي هم بود پيدا مي شد که (به اشتباه) بي تفاوتي را بي تفاوتي مي خواند و لب به اعتراض مي گشود، بي هيچ فرصت دفاعي، محکوم بود به عمله سياسي بودن و دل خوش بودن و آب در هاون کوبيدن. اما هر آن کس که توانست با نام جديد اين واژه ارتباط برقرار کند، موفق شد گوهر مقصود را ببرد و يکي شد عارف و ديگري شد متخصص و يکي هم معروف شد که تقسيم کار را حرمت مي گذارد؛ تقسيم کاري که معلوم نشد ما کجاي کاريم و ديگران کجاي کار؟ ديگراني که از اين بي تفاوتي ما بهره ها بردند و عمارتي بر ويرانه مسووليت ها و واکنش هاي اجتماعي بنا نهادند.هرچند ما خيلي هم بي تفاوت نبوديم و همواره نسبت به نتايج مسابقات دو تيم پايتخت، حساس بوديم و آنقدر هم حساس بوديم که اين حساسيت را اتوبوس ها و شيشه هايشان نيز درک مي کردند و از آن بي فيض نبودند. خب در عرصه فرهنگ هم خيلي بي تفاوت نبوديم، به ميزان کافي حساسيت به خرج مي داديم و آخرين اخبار ازدواج ها و طلاق هاي بازيگران و هنرپيشگان را دنبال مي کرديم. در عرصه تکنولوژي نيز به همين ترتيب. واقعاً براي ما آخرين دستاوردهاي تکنولوژي صدا و تصوير و بازي مهم بود و تا جايي که مي توانستيم اخبار آنان را بي تعصب پيگيري مي کرديم.

ضروري است مطرح شود که بدفهمي از عرفان، تخصص و تقسيم کار بود که گره در کار نسل ما انداخت، وگرنه نويسنده نه قصد آن را دارد و نه توان آن را که بتواند اين مفاهيم ارزشمند را حقير جلوه دهد. اما جهان چون چشم و خط و خال و ابرويي است که هر چيزي به جاي خود نيکو مي نمايد. برخي از اين مفاهيم (و خيلي مفاهيم ديگر) در جغرافياي ديگري، در جاي خود نيکو نشسته اند و صد البته مفيد و سودمند هم واقع شده اند، اما جامه اين مفاهيم بر تن جامعه ايراني خوش نيامد و لباسي شد که وقتي نسل ما آن را به تن کرد، بدقوارگي اش خنده ديگران و گريه خودمان را رقم زد. بالواقع گرچه هر بخش اين لباس، واجد استانداردهاي جهاني است اما مجموع آن فاقد کارايي براي نسل ماست؛ لباسي که نه آستين آن به اندازه اش جور مي آيد و نه اندازه اش با طرحش و نه هيچ کدام با تن نسل سوم. يادآور مي شوم، شريعتي نيز در موارد ديگري به اين نکته توجه داشتند و مي گفتند اگر نهالي در آب و هواي خارج از ايران رشد کرد و ميوه داد، دليلي ندارد در آب و هواي ايران هم پا بگيرد و ثمر دهد.

موارد ديگر بماند، تا همين جا بس است. وقت اين دادگاه تنگ است و کميت ما بيش از اين لنگ است. تا اينجا آمدن هم با صبر و تحمل نسل سوم، ميسر بود. اما پايان اين کيفرخواست نيز چنين است؛ «ما همه متهميم». يعني يک رديف، به رديف متهمان اين دادگاه اضافه شد و از اين پس، علاوه بر متهمان رديف اول (نسل اول) و رديف دوم (نسل دوم)، نسل سوم نيز در جايگاه متهمان رديف سوم مي نشيند.

در پايان، زمان طرح اين پرسش است، که از اين دادگاه و اين همه اقرار چه سود؟ البته خامي و خوش خيالي است اگر از دادگاه توقع سود و فايده داشته باشيم، اما خاصيت اين محکمه مي تواند فهم شرايط و تعيين سهم هر نسل در خصوصيات شرايط موجود باشد، که بد حادثه تکرار نشود، در برگشت به روي همه ديوار نشود. حال مي توان مجدد به داوري نشست و يک بار ديگر خبط و خطاهاي نسل ها را بررسي کرد، نه به منظور به بند کشيدن و اسارت يکديگر، که با هدف استفاده از اين نتايج و تجارب، در روشن ساختن چراغ راه آينده.

نتيجه گيري نکنيد و حکم ندهيد

به حکم منطق و اخلاق، تا اين دادگاه حکمي صادر نکرده است، ما نيز نبايد نظر قاطعي اعلام کنيم و به حکم و نتيجه نهايي در ذهن و باور خود برسيم. «ما همه متهميم» يک روايت اين داستان است. هنوز اين داستان ادامه دارد و برخي پايان اين داستان را با «هيچ کس متهم نيست» تمام مي کنند. داستان کوتاه «متهم» اثر آنتوان چخوف، روايت ديگر اين ماجراست. داستان پيرمردي فقير و صادق که هرگز در عمرش دروغ نگفته است و در مقابل قاضي صادق شهر که از نظم شهر دفاع مي کند، قرار مي گيرد. قاضي پيرمرد را به دروغ و دزدي و خرابکاري و اخلال در نظم عمومي و حتي تلاش براي کشتار جمعي متهم مي کند.

متهم، روستايي نحيف ريزه اندامي است، سخت لاغر و استخواني، با شلواري وصله دار و پيراهني از کرباس، برابر رئيس دادگاه بخش ايستاده. صورت نتراشيده و پر آبله اش، چشم هاش که به زحمت از زير ابروهاي پرپشت آويزان پيداست… ظاهري سخت عبوس و گرفته دارد. انبوه موهاي درهم پيچيده اش که مدت زماني است شانه به آن نخورده، حالتي عنکبوت وار به او مي دهد که عبوس ترش مي نماياند. پابرهنه است.

رئيس دادگاه شروع مي کند؛ «دنيس گريگوريف، بيا جلوتر و به سوال هاي من جواب بده. صبح روز هفتم تيرماه جاري، نگهبان راه آهن هنگام گشت تو را نزديک ايستگاه صد و چهل و يکم در حال باز کردن مهره يکي از پيچ ها که ريل را به الوار محکم مي کند ديده است. اين هم آن مهره،… تو را با همين مهره دستگير مي کند. آيا حقيقت دارد؟»

«چيه؟»

«همه اينهايي که اکينوف اظهار داشته، حقيقت دارد؟»

«بله، دارد.»

«بسيار خب، حالا بگو ببينم به چه منظوري اين مهره ها را باز مي کردي؟»

«چيه؟»

«اينقدر چيه چيه نکن. جواب سوالم را بده؛ براي چي اين مهره ها را باز مي کردي؟»

دنيس با نگاهي زيرچشمي به سقف غرغر مي کند؛ «اگر لازمش نداشتم که بازش نمي کردم،»

«اين مهره را براي چه کاري لازم داشتي؟»

«مهره؟ ما اين مهره ها را به قلاب ماهيگيري وزنه مي کنيم.»

«اين «ما» که مي گويي کي ها هستيد؟»

«ما ديگر، همين مردم… يعني دهاتي هاي کليموفو.»

«گوش کن اخوي، مرا دست نينداز. راستش را بگو. اين دروغ هايي که درباره وزنه و قلاب ماهيگيري به هم مي بافي، بي فايده است.»

دنيس پلک مي زند و زير لب مي گويد؛ «من توي عمرم هيچ وقت دروغ نگفته ام، آن وقت بيايم و اينجا دروغ بگويم؟… حالا خودمانيم عاليجناب، با ريسمان بي وزنه مي شود ماهيگيري کرد؟ اگر طعمه زنده يا کرم روي قلاب بگذاري، بدون وزنه که زير آب نمي رود، مي رود؟…»

«خب، پس مي خواهي بگويي اين مهره را باز کردي که با آن وزنه قلاب درست کني، هان؟»

«خب پس چي؟ پس مي خواستم باهاش سه قاپ بازي کنم؟»

«مي توانستي از يک تکه سرب يا يک فشنگ استفاده کني… يا يک ميخ.»

«سرب که همينجور توي کوچه ها نريخته برداري. بايد براش پول بدهي. ميخ هم که به درد اين کار نمي خورد. باور کنيد بهترين چيز همين مهره است. هم سنگين است، هم سوراخ دارد.»

«خودش را مي زند به کوچه علي چپ، انگار ديروز به دنيا آمده يا از ناف آسمان افتاده، آخر کله خر، تو نمي فهمي باز کردن مهره چه عواقبي دارد؟ اگر نگهبان سر پستش نبود، چه بسا قطار از خط خارج مي شد و مردم زيادي کشته مي شدند. تو باعث کشتار مردم مي شدي.»

«خدا نکند عاليجناب، کشتار مردم؟ مگر ما کافريم يا جنايتکار؟ شکر خدا، عاليجناب، ما يک عمر زندگي کرديم بي آنکه خواب اين چيزها را ببينيم، چه رسد به کشتن آدم … گناهان ما را ببخش اي ملکه آسمان ها، و به ما رحم کن. شما چه حرف هايي مي زنيد، عاليجناب،»

«پس توخيال مي کني که قطار چطور از خط خارج مي شود؟ کافي است دو سه تا از اين مهره ها را باز کني تا قطار از خط خارج شود.»

دنيس پوزخندي مي زند و نگاهش را با ديرباوري به رئيس دادگاه مي دوزد؛ «عجب، سال هاست که ما اهالي اين ده، مهره ها را باز مي کنيم و خدا خودش حافظ جان ما بوده؛ آن وقت شما داريد از تصادف قطار و کشتار مردم حرف مي زنيد؟ اگر ريلي را از جا کنده بوديم، يا الواري جلو قطار انداخته بوديم آن وقت ممکن بود که قطار از خط خارج شود اما… هي هي… با يک مهره،»

«سعي کن بفهمي که همين مهره ريل را به پايه ها مي بندد.»

«ما اين را مي فهميم قربان،… براي همين همه شان را باز نمي کنيم… چند تايي را مي گذاريم باشد… ما گتره يي و بي فکر کاري نمي کنيم… ما مي فهميم چه کار مي کنيم.»7

واقعاً چه شده است؟ نه دنيس دروغ مي گويد، نه داور و رئيس دادگاه. هر دو راست مي گويند و معلوم نيست متهم کيست؟ شايد هم بتوان گفت «هيچ کس متهم نيست». نمي دانم، شايد هم «همه متهميم»،

از اين رو است که بهتر است حکم نهايي را بر عهده تاريخ بگذاريم.

پي نوشت ها؛ ————————

1- پدر، مادر، ما متهميم

2- سخنراني پدر، مادر، ما متهميم، در مردادماه سال 52 ايراد شده است.

3- البته شريعتي در برخي آثار خود، به آسيب شناسي جوانان نيز پرداخته است.

4- اين اصل پذيرفته شده يي است که در انديشه اقتصادي نيز مورد توجه قرار مي گيرد.

5- پدر، مادر، ما متهميم

6- محمد کاظم کاظمي، از مجموعه شعر قصه سنگ و خشت

7- خلاصه داستان متهم، اثر چخوف از کارگاه هاي داستان نويسي عباس معروفي برداشت شده است.



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : آگوست 1, 2015 780 بازدید       [facebook]