[]


«اندیشه انتقادی»، «پیامبری ناتمام» و … | مجید شریف (کتاب «سیری در قلمرو درون» ـ ۱۳۷۰)

«اندیشه انتقادی»، «پیامبری ناتمام» و …

مجید شریف
منبع: برگرفته از پیشگفتار کتاب «سیری در قلمرو درون» (چاپ سوئد)
تاریخ: ۱۳۷۰

 

آنگاه که در جوامعی رویاها و انتظارات  در رویارویی با واقعیت، برای چندمین باره و هر  بار شدیدتر از گذشته به ناکامی و بن بست گرفتار می آیند برای عنصرروشن بین، این پرسش پیش می آید که آیا می توان همچنان  در مسیر یا مسیرهای گذشته روان گردید؟ و آیا همچنان می توان به تکرار یا- دست بالا-دستکاری های ظاهری، دل خوش کرد؟

آنگاه  که سیر وقایع تا آن حد شتابان است که امنیت و آرامش را، خارج از اراده و اختیارما از ما سلب می کند و زندگی و آینده مان را تحت سیطره خود می گیرد، آیا دیگر مجال آن هست که به بهای خود فریبی و توهم زایی، در امنیتی دروغین جا خوش کرد؟

آیا ایدئولوژی های سیاسی و باورهای جزمی مذهبی توانستند، حتی پس از برقراری سیستم های اجتماعی و رژیم های سیاسی به وعده های خود عمل کنند و بعد از مدتی کوتاه یا طولانی دچار بن بست و تجزیه نگردند؟

آیا سلب اختیار و اقتدار از اکثریت انسان ها، یعنی کسانی که قاعدتا موضوع و بهانه و هدف هر حرکت اجتماعی و سیاسی هستند، و سپردن آن به مراجع ماورایی و نیروهای مرموزو مطلقیت یافته ـ اعم از عینی یا غیبی، زمینی یا آسمانی ـ جز این نتیجه ای داشت که گام زدن در جاده آزادی و رفاه و حرمت انسانی را کند کند و حتی مانع شود؟ و آیا به ویژه جز این نتیجه ای داشت که احساس مسئولیت در قبال سرنوشت خویش و در قبال آنچه در گرداگرد ما پدید می آید را از عمق و استواری تهی سازد؟

یک چند چشم به آسمان دوختیم تا دستی از غیب برون آید وکاری بکند. حاصل آن حقارت و ذلت و سرسپردگی و انفعال بود. تعصب و خرافه آنچنان در دل و جانمان ریشه دواند که جز فرمانبرداری از ارباب قدرت چاره ای نیافتیم.

یک چند به این یا آن شخصیت قوی دل باختیم تا ما را به وحدت و امنیت و هویت رهنمون سازد: خود را بت پرستانه گم کردیم و جز ناکامی و دلسردی حاصلی نیافتیم.

یک چند به از ما بهتران، به قدرت ها و ملت ها و دولت های پیشرفته روی آوردیم، تا ما را در طریق ترقی و سعادت هدایت نمایند: یا به بازی مان نگرفتند و یا از ما بهایی بس گزاف طلبیدند. سرانجام نیز نه به همان جا که بودیم،  بل به جایی فروتر درافتادیم.

یک چند به سازمان ها و احزاب و ایددولوژی ها امید بستیم، به مهره و ماده خام و تماشاچی و سرباز بدل شدیم و زندانی توهمات گشتیم.

در این میان، خود را فدای غیر ، درون را تابع  بیرون و پایین را زائده بالا کردیم، به حرکت های غیر طبیعی و انحرافی و شتاب زاده، به روکاری ها و ظاهر سازی های فریبنده، به مصلحت اندیشی ها و آداب دانی ها و ادعاهای تو خالی میدان دادیم.

گمان داشتیم که می توان بی پشتوانه فرهنگی و فکری کافی به امر انقلاب پرداخت!عواقب ناخوشایند چنان گمان و چنین تلاشی را به چشم خود دیدیم.

گمان داشتیم که در متنی از استبداد و کهنگی و فقر، می توان سوسیالیسم را مستقر کرد و سرمایه داری را به عقب راند!خفقان تک حزبی و دولت سالاری و تعبد فکری را سوسیالیسم نامیدیم و به پرستش آن نشستیم، غافل از اینکه سرانجام این سرمایه داری است که چنان سوسیالیسمی ی را به عقب می راند و حتی به خود و در خود جذب می کند!

گمان داشتیم که امپریالیسم، ببر کاغذی است و می توان به آسانی آن را از هم درید! ماجراجویی و پرخاشگری را با بیداری و استقلال یکی گرفتیم و جبران همه غفلت ها و ندانم کاری ها و عقب ماندگی ها را در نظامی گری، گردنکشی و تبعیت از دیکتاتورهای «مصلح» و «ملی» یافتیم.

گمان داشتیم که می توان با اتکا به حربه ها، شیوه ها و ارزش هایی که دشمن در اختیار دارد و خود راه بهره گیری از آنها را بهتر از ما می داند، به جنگ وی رفت و پیروز بیرون آمد. و حال آنکه، فقط اندکی هشیاری لازم بود تا در یابیم که این، خیالی خام بیش نیست.

***************

شرایط جهان، در این دهه آخر سده بیستم، به خصوص پس از بحران و جنگ خلیج فارس، هر عنصر ناخوش آیند و غیر منتظره ای هم در برداشته باشد، درس های مفید و مثبتی را نیزبا خود حمل می کند: بسیاری از خواب های خوش را آشفته می سازد، دیواره شماری از توهمات را ترک می اندازد و چشم های خواب زده را بیدار می کند. نشان می دهد که در هر آنچه روی داده است، سرانجام این ماییم که زمینه ساز آن بوده ایم و به عبارتی از ماست که برماست؛ نه بدین معنی که ما خود چنین و چنان نموده ایم بلکه بدین معنا که از خود سلب صلاحیت و سلب اختیار کرده و صلاحیت و اختیار را به دیگری تفویض نموده ایم. خود نجنبیده ایم و به خود امید و اتکا نیافته ایم و بر عکس منبع همه چیز را در غیر و دیگری جستجو کرده ایم و این اصالت دادن به غیر، از انفعال و سرسپردگی و تسلیم تا ماجراجویی و لجاجت و خیره سری و ویرانگری را معنا داده و به دنبال داشته است.

همه این امور و پدیده ها نشان می دهند که افراد، گروه ها و جوامع ضعیف و فقیر تا وقتی که به هوشیاری و بیداری نرسیده اند، تا وقتی که از شخصیت استوار و درون جوش فکری، فرهنگی، علمی، معنوی و عملی برخوردار نیستند، تا وقتی که خود با دست خود، زمام اختیار خویش را به دست تعصبات، احساسات ناخودآگاه، توهمات و نیز گردن کشی های این یا آن دیکتاتور می سپارند همچنان بازیچه دست انواع و اقسام قدرت ها هستند حتی اگر چند  صباحی این تصور برایشان پدید آید که دست اندرکار تضعیف و شکست آن قدرت ها می باشند. آخر چگونه می توان در دنیای امروز قد برافراشت و به ویژه در نظم ی که قدرت های بزرگ مبتکر و تعیین کنند آنند، مداخله کرد و تغییری ایجاد نمود پیش از آنی که خود چیزی آفرید و برای عرضه در اختیار داشت؟

در ارزیابی و توضیح علل واماندگی و تیره بختی خود، ساده ترین شیوه و راه همانا انداختن همه تقصیرات به گردن دیگران و از جمله قدرت های بزرگ و کوچک است و چنین  تصور و توجیهی میسر نمی گردد مگر اینکه از پیش در برابر آنها از خویش سلب اختیار کرده باشیم و یا از آنان انتظار لطف و کرم و مدارا داشته باشیم.

اما همه این رویاهای برآشفته، این آرزوهای بربادرفته، این راه های شکست خورده نشان می دهند که دیگر نمی توان در مسیرهای گذشته روان گردید. به ناچار، اگر نمی خواهیم در جا بزنیم- که اساسا امکان پذیر نیست- یا به عقب برگردیم –که جز برای مدت کوتاهی میسر نمی باشد – و یا در راه های غیر طبیعی و انحرافی گام زنیم- که تجربه نشان داده است جز با «توکل به غیر» عملی نیست و تازه پس از چندی به شکست می انجامد-، باید به «خوداندیشی» و «بازاندیشی» رو کنیم، به دور از هر گونه ارفاق، مجامله و پرداختن صرف به شاخ و برگ ها.

 

***************

در چنین مسیری، دست یافتن و مجهز شدن به اندیشه انتقادی بسی ضروری و حیاتی است و این چیزی فراتر از روحیه انتقادی است که بسیاری از افراد می توانند داشت و گاه  حتی از سر سبکسری و منفی بافی و خودخواهی و مبالغه پردازی بیمارگونه!

به یاری اندیشه انتقادی می توان نه تنها به نقد رویه  و رویه ها و رژیم ها پرداخت، بلکه نیز به بررسی و نقد ریشه ها و روند ها و رسم ها و ارزش ها نشست و مهمتر از آن، «خود» را مورد بازاندیشی قرار داد؛ «خود» فردی و گروهی و اجتماعی را. در اینجا نه فقط اعمال و نمودها و رویدادها محک می خورند، بلکه مبانی نظری و عقیدتی و چرایی وچگونگی پایبندی به آنها و نوع رابطه با آنها نیز مورد چون و چرا قرار می گیرند تا نسبی گرایی، جایگزین مطلق گرایی و آزاد اندیشی جانشین جزم اندیشی گردد. از مقدسات سنتی یا مدرن، تقدس زدایی و رمز زدایی می شود و پرده ها و حجاب ها از روی دلایل و انگیزه ها و ماهیت ها به کناری می روند و در نتیجه چهره ها، اندیشه ها و باورها جایگاه واقعی و نسبی خود را به دور از حق کشی و حرمت شکنی یا مبالغه پردازی  و بت سازی، باز می بابند. از سطح به عمق و از نمود به ماهیت نفوذ می کنیم تا انسان چند بعدی را، انسان واقعی و اجتماعی –تاریخی را فرا آوریم، در جایگاه خود بررسی کنیم و ارج نهیم. آگاهی و اختیار و انتخاب و آفرینش جایگزین ناخودآگاهی و دنباله روی و سرسپردگی و تکرار می شود. معنویت و عشق در پله ای بالاتر از خردگرایی قرار می گیرد، اما نه بدین معنا که می توان خردگرایی را فدای معنویت گرایی کرد بلکه برعکس،  باید نخست اندیشه و خرد را در خود هضم نمود، پس آنگاه به بام معنویت و عشق و عرفان صعود کرد.

و اما اندیشه انتقادی فقط به کار نفی نمی اید بلکه یک سیر دیالکتیکی نفی-اثبات و اثبات-نفی، درآویختگی و درآمیختگی، تداوم و گسست را یک جا در خود دارد. ویران کردن برای ساختن است، ساختن خود و جامعه خود و دنیای خود اما نه برای این که  به الگویی تام و تمام یا منزلگاهی واپسین برسیم و در آن درجا بزنیم که در این صورت و با این تصور، در مورد خود نقد و اندیشه انتقادی به نقض غرض پرداخته ایم.

و اما امروز، به ویژه در جوامعی چون ما، نیازبه اندیشه انتقادی بیش از هر زمان احساس می شود چه از این رو که در برزخ میان کهنه و نو قرار داریم، چه بدین خاطر که تحولات سریع و دامن گستر ما را به بیداری و ارزش سنجی جدیدی فرا می خوانند و چه از این لحاظ که برای ما- نه تنها در سطح عمومی، بلکه درسطح «روشنفکران» نیز-هرگز، و به رغم تلاش های اندیشمندان و مصلحان و پیامبران بزرگ و به ویژه شریعتی، اندیشه انتقادی به صورت یک  سنت درنیامده و نهادینه نشده است: در بیشتر موارد، رسم بر این بوده است که مبنایی را از پیش به عنوان معیار و حجت بی چون و چرا بپذیریم؛ مبنایی را که یا ریشه در گذشته داشته است و یا از بیرون یا از بالا آمده است و یا آشتی و آمیزه ای از این ها، بدون آفرینش و دخل و تصرف جدی و تعیین کننده خودمان و حتی بدون گزینش و سنجش آگاهانه و تعمیق یافته بلکه حداکثر با پاره ای رنگ آمیزی ها و نوسازی ها، وراثت، سنت، عادت، جو و محیط  محفلی و گروهی و اجتماعی و جهانی، انگیزه های ناخودآگاه، حب و بغض ها دافعه ها و جاذبه ها، تمکین به قدرت، مصالح مقطعی سیاسی و…در گزینش یا بهتر بگوییم تصاحب آراء و باورها و اندیشه ها و ایده ها نقش بسیار مهم  و حتی تعیین کننده داشته است؛ اما پس از چندی، نوسازی ها، توجیهات، دلیل تراشی ها و آب و رنگها سبب شده اند که انگیزه ها و ریشه های اصلی پایبندی مطلق گرایانه و جزمی ما به عقاید و اندیشه ها حتی از خودمان پنهان بمانند و این تصور برایمان پدید آید که به واقع به گزینش و سنجش و حتی آفرینش دست زده ایم! چنین مسیر و چنین شیوه کاری، در کنار همه زبان های دیگرش، سبب شده است که بسیاری وحدت ها و تضادهای صوری و سست پایه، بسیاری نقاط افتراق و اشتراک بی ربط و کم محتوا و بسیاری تشخصات دروغین پدید آیند و در راه رشد طبیعی و تدریجی و تکاملی فرد و جامعه مانع ایجاد نمایند.

با کمال تأسف باید گفت که در چنین شرایطی، حتی اگر نقدی هم صورت گرفته است در بسیاری موارد، به جای این که گام به گام، خلاقانه، درون جوش و با توجه به مرحله تحول  اجتماعی و نیازهای مربوط به آن باشد، با اتکای وابسته ساز و تعیین کننده به «غیر»، به صورت شتابزده و ناپخته و هضم ناشده بوده است و بیش از این که از تأملات منطقی و مسئولانه و مستقل و از تجربه های بکر و اصیل ومستقیم برخاسته باشد از احساسات و تمایلات و سلیقه های فردی و گروهی و یا از واکنش های تدافعی سر زده است و هم از این رو آنچنان تأثیر مثبت  و پیش برنده ای نداشته است: در خلوت یا محدوده محفلی و گروهی و صنفی خود به نقد نشسته ایم بی آنکه بتوانیم یک جریان یا روند دیرپا وعمیق اجتماعی را دامن بزنیم  یا یک تجربه و احساس و گرایش خودانگیخته مشترک را توضیح دهیم و هدایت کنیم و این است که یک باره دیده ایم در میان آه و اسف فراوان ما، تحولات اجتماعی و سیاسی به گونه ای متفاوت با آنچه انتظار داشته یا پیش بینی کرده ایم و در غیبت ما، روی داده اند و ما جا مانده ایم! غالب نقدهایی که تا کنون از جانب روشنفکران و مبارزان ما به مذهب شده است، از این دست است و نیز پاره ای از نو آوری های مذهبی.

اکنون پس از طی بسیاری تجربه های تلخ و رنج آور، بن بست و ناکامی، امید آن می رود که با چشمانی بازتر، با ذهنی روشن ترو با دلی گشاده تر، در راه ایجاد فضای نقد سالم  و ریشه ای و به ویژه برقراری سنت اندیشه انتقادی گام برداریم.

****************

درست یا دست کم با توجه به آنچه در بالا نقل گردید و با شناخت مطلوبی از محتوا و جهت اندیشه و حرکت شریعتی، می توان قانع شد که ضرورت ادامه تکاملی راه شریعتی همچنان وجود دارد به خصوص که پیش بینی ها و آینده نگری ها ی شریعتی، او را نه تنها  در زمان خویش که در آینده نیز جای می دهد. به طور مشخص تر:

-شریعتی بیش از هر کس دیگری در جامعه ما در پی گسترش و تعمیم و تعمیق اندیشه انتقادی بود و این اندیشه را در مقدسات سنتی و مدرن به کار می بست.

-شریعتی به طور همزمان، منادی خردگرایی و معنویت گرایی، پیوند و هماهنگی عقل و عشق بود.

-شریعتی، آدمی را از بردگی اقتصادی، سیاسی و فکری، در قبال هر قدرت، مرجع و مقتدایی باز می داشت.

شریعتی، ما را از خودباختگی در برابر غرب و نیز در برابر سنت و گذشته برحذر می داشت و به خوداندیشی و بازاندیشی و آفرینش فرا می خواند .

-شریعتی ناهمواری ها و ناهنجاری های نظام های به اصطلاح سوسیالیستی را با ژرف نگری و همه جانبه نگری گوشزد  نمود و علل  و مبانی عقیدتی –فلسفی و انسان شناختی آنها را روشن ساخت و پس از شکست نهایی، این گونه نظام ها را تبیین و پیش بینی نمود.

-شریعتی به درستی فاجعه بهره برداری از مذهب و عقیده در خدمت سیاست و قدرت را بر ملا ساخت و هشدار داد.

-شریعتی ضرورت جنبش و تحول فکری  و فرهنگی را به عنوان هم پیش شرط  و هم ملازم  هر تحول و انقلاب اجتماعی –سیاسی در عمل نشان داد و پیش برد.

و سرانجام شریعتی پیام آوری بزرگ بود که هر چند پیامبری اش ناتمام ماند اما زمینه ها و بستر مناسب ادامه آن را با طرح عرفان-برابری-آزادی، خودسازی انقلابی و…برای آیندگان فراهم نمود.

باشد که عناصر یا یاد پویای اندیشه و حرکت او تداوم یابد، صیقل بخورد و تکمیل گردد و به جنبش اجتماعی راه برد.



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : نوامبر 19, 2020 15 بازدید       [facebook]