[]


روند یک جدایی تلخ! | سیدخلیل حسینی (مقاله اختصاصی سایت ـ تیر ۱۳۹۹)

روند یک جدایی تلخ !

سید خلیل حسینی
منبع: مقاله اختصاصی سایت
تاریخ: تیر ۱۳۹۹

 

گمان نمی کنم ارادت من ، پدرم و همۀ کسانی که چون ما می اندیشند ، نیاز به یادآوری داشته باشد ، زیرا از آن چند صباحی بیش نگذشته است . … چگونه است که می بینیم پریروز مرا خواسته اند که تو عنصر ” نامطلوب ” شناخته شده ای ، دیروز حکمی به دستم می دهند که صلاحیت تدریس نداری و امروز فتوا از مشهد می رسد که : ای مردم ، به حرفش گوش ندهید ، کتابش را مخوانید ، که تو ” ولایت ” نداری ! …

به خدا سوگند که ترس از فتوای سرکار و بیم زیان و خطری که ممکن است متوجۀ من شود مرا به نوشتن این نامه وانداشته است که علت نوشتن این نامه احساس این درد بزرگ است که می بینم شما را چنان زندانی منافع خویش کرده اند و در حصاری تنگ گرفته اند که تنها راه ارتباط تان به عالم خارج ، فقط از طریق یکی دو نفری است که جز اتصال سببی ، با شخص شما هیچ گونه تجانسی ندارند . …(۱)

این بخشی از نامۀ دکتر علی شریعتی به آیت الله میلانی است .

قصه چیست؟ چرا زمانی آیت الله میلانی تمام قد از کانون نشر حقایق اسلامی و بنیانگذار آن استاد محمد تقی شریعتی حمایت می کند . حتی با بسته شدن کانون فعالیت های آن در منزل ایشان ادامه می یابد.  اما پس از چندی بروز اختلافات ، رشته این ارتباط را از هم می گسلد . ماهیت این اختلاف چیست ؟ چه کسانی در بروز و تشدید آن نقش آفرینی کردند ؟ اسناد منتشره از ساواک ، سازمان امنیت حکومت پهلوی ، حکایت از دست های پیدا و پنهانی دارد که این جدایی را رقم زده اند. (۲) این قصه تا جایی ادامه می یابد  که از بیت ایشان بر علیه دکتر علی شریعتی فتوا صادر می شود. یکی از منسوبین ایشان ، کتاب ” دکتر چه می گوید ؟ ” را بر علیه دکتر علی شریعتی منتشر می کند. و توان نیروهای همدلی که – در آن سال های سخت و سیاه چشم امیدشان به حمایت ایشان گرم و امیدوار بود –  به جدال های قلمی و جنگ های زرگری هرز می رود و آن جدایی و نقار پیش می آید .

روایت حضرت محمد علی مهدوی راد از روند این  جدایی خواندنی و عبرت آموز است :

قصۀ جدایی

هنگامی که کانون نشر حقایق اسلامی  را بستند آیت الله میلانی اجازه دادند استاد محمد تقی شریعتی در بیرونی خانهٔ ایشان همان برنامهٔ کانون را ادامه دهند.

استاد شب‌های جمعه تفسیر می‌گفتند. شب های شنبه بحث آزاد بود. پیش از ظهر جمعه سخنرانی می‌کردند. شرح نهج البلاغه می‌گفتند و جوان‌ها، مثل پرویز خرسند، دکتر علی شریعتی، امیر پور و … مقاله می‌خواندند. تا زمانی که ماجرای علی پیش آمد. استاد می‌گفتند: من می‌دانستم ساواک پشت پردهٔ ماجرا است. کسانی از تهران آمدند و نزد آیت‌الله از علی بدگویی کردند. لذا ایشان به علی بدبین شده بودند. استاد گفتند چندبار خدمت‌شان رسیدم و توضیح دادم، موثر واقع نشد. از آن به بعد به محضرشان نرفتم و جدایی پیش آمد.

***

به یاد دارم ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که خبر درگذشت آیت الله میلانی را شنیدم. مدرسه تعطیل بود. به خانهٔ استاد رفتم. بلندگوی مسجد گوهرشاد قرآن پخش می‌کرد. استاد پرسیدند: چه خبر شده؟ گفتم آیت الله میلانی زندگی را بدرود گفتند. خیلی متاثر شدند. چند بار به زانوشان کوبیدند. اشک به گونه‌شان سرازیر شد. مدتی طولانی سر را بلند نکردند، آن گاه چندین و چند مرتبه بر زانو زدند و مکرر گفتند: ای وای انگار دیشب بود! پس از اندکی که استاد آرام گرفتند، گفتم: استاد چه چیز انگار دیشب بود؟ فرمودند: آخرین دیدار من با ایشان.

پررویی کردم گفتم: استاد چرا این جدایی اتفاق افتاد؟ چرا روابط شما  تیره شد؟ بارها در همین اتاق من از زبان شما تجلیل و تکریم بسیاری دربارهٔ ایشان شنیده بودم و … استاد فرمودند: درست است، ایشان به من لطف داشتند. محبت داشتند، لطف زاید الوصف ، وقتی دست مرا برای ادامه کار از همه جا کوتاه کردند، ایشان جلسات من را به خانه‌شان بردند و بارها با من در مسائل مهم مشورت می‌کردند، تا اینکه جو سازی علیه «علی» شروع شد ( استاد همواره از فرزند برومندش با تعبیر علی یاد می‌کردند) و آن جزوه های _ دکتر چه می‌گوید _ به قلم نوهٔ ایشان آقای سید فاضل حسینی پخش شد. (داستان این جزوه‌ها هم گفتنی است باید در مقامی دیگر گزارش کنم.) من بارها خدمت ایشان رسیدم، گفتم: اینها توطئه است و … دست‌هایی بود در دفتر ایشان (از تهران و مشهد) که نگذاشتند آن بزرگوار درست موضع بگیرد و متاسفانه ایشان را از حرکت انقلابی جدا کردند و من ارتباطم را قطع کردم تا اینکه مدتی گذشت، آقای بازرگان آمدند به مشهد و به من گفتند: ایشان بر ذمهٔ شما حق دارند، برای شما جای پدر را دارند، شما باید بروید و مشکل را حل کنید، سالهای سال با هم بودید، در روزگاری که تنها بودید از شما حمایت کرده است، و … من قبول کردم و تماس گرفتم و عرض کردم می‌خواهم خدمت برسم، مطالبی دارم که لازم است عرض کنم، با مهربانی و بزرگواری پذیرفتند، عرض کردم: می‌خواهم در آن جلسه هیچ‌کس نباشد. قبول فرمودند، زمان مقرر خدمتشان رسیدم فرزندشان حضور داشتند. پس از تعارفات معمول، اندکی به سکوت گذشت، عرض کردم: بنا بود تنها باشیم، فرمودند: بودن ایشان اشکالی ندارد، ابتدا می‌خواستم چیزی عرض نکنم، ولی تصمیم گرفتم حرف بزنم، به تفصیل گذشته‌ها را گفتم، عرض کردم: آقا در همین خانه شما به ما راه دادید، تایید کردند، علی این جا در محضر شما مقاله می‌خواند، علی فرزند شما است بخواهید، نصیحت کنید هر چه لازم است بفرمایید، حالا پس از آن همه سابقه، باید راجع به علی آقای فلان و بهمان از تهران و این جا برای شما حرف بزنند و … ایشان چیزی نفرمودند گوش دادند، من برخاستم و آمدم و تمام شد. … (۳)

 

منابع:

۱.  نامه ها ، م آ ۳۴ ، دکتر علی شریعتی ، نامه به آیت الله میلانی

۲. شریعتی به روایت اسناد ساواک  ، جلد ۲ ، صص :  ۹۵، ۱۱۸ ، ۱۴۰ ، ۱۴۲ ، ۱۵۲ ، ۱۵۳ ، ۴۲۳ ، ۴۸۲

۳. یادها و خاطره ها ، یادمان استاد محمدتقی شریعتی مزینانی ، سید خلیل حسینی عطار



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : جولای 20, 2020 282 بازدید       [facebook]