[]


جای خالی «شریعتی» در دفاع از «ایده مردم»! مرتضی کریمی (تلگرام – ۱۲دی ۱۳۹۶)

مرتضی کریمی

 

جای خالی «شریعتی» در دفاع از «ایده مردم»!

مرتضی کریمی( جامعه شناس)

کدام یک از ما حاضر است به خاطر یک گرسنه بمیرد؟ مساله این است… می‌دانم چقدر از شریعتی حرف زده شده است. لهِ و علیه‌اش. نمی‌خواهم از شریعتی حرف بزنم. آن هم در این شرایطی که ذهن روشنفکران ما از تنِ جامعه هم «ناآرام‌تر» است. شریعتی مهم نیست، اما کلمه دیگری مهم است که از قضا با حرفِ شین شروع می‌شود؛ شرف!

 

شریعتی یکی از افراد قبیله من است، مهمترینش. من یک تعصب وفادارانه به شریعتی دارم، وفادار به خواندن و گذشتن از اندیشه‌اش! اما شریعتی چیزی داشت که قابل گذر کردن نیست، چیزی که امروز گم شده‌
روشنفکری و آکادمی ما است.

آنچه می‌خواهم اینجا بنویسم با روش‌شناسی‌ای خوداعتراف‌گونه است. اسم فرنگی و آبرومندانه‌ای هم دارد؛ اتواتنوگرافی! خودمردم‌نگاری؛ پایین آمدن از تختِ استادی ناظر بر واقعیت، مشارکت در ساخت واقعیت اجتماعی، صرف نظر کردن از بازی با آمار و ارقام به ظاهر بی طرف و پرداختن به زندگی و تجربیات و احساسات زیسته‌ی خودِ مالف. می‌خواهم یک داستان تعریف کنم، داستانی واقعی، از منبعی دست اول. من از یک محله‌ی «جرم‌خیز» (به تعبیر همان جامعه‌شناسانِ دامن به خاک نیالوده‌)، و از خانواده‌ای با سرمایه‌ی اقتصادی متوسطِ رو به پایین، و سرمایه‌ی فرهنگی و اجتماعی پایین‌تر از آن توانسه‌ام امروز کسی بشوم، جز آن که قرار بود بشود. من هرگز نتوانستم نیلوفری باشم که به یمنِ ارشادهایِ شریعتی از لجن سرکشیده باشد، اما توانستم به لطفِ حضور شریعتی چند گام از لجن‌زاری که در آن غوطه‌ور بودم فاصله بگیرم، و همه زندگی‌ام را مدیون همان چند قدم کوچک هستم. شریعتی در آن دورانِ بی‌پدری معنوی و فرهنگی، تنها و تنها منادیِ نجات‌بخشِ من بود. این کلماتِ او سالها بر دیوار بالای سر من بود:
«ای جوان، تو می‌دانی و همه می‌دانند که زندگی از تحمیلِ لبخندی بر لبان من، از آوردنِ برقِ امیدی در نگاه من، از بر انگیختنِ موجِ شعفی در دل من عاجز است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو، زندانی کشیدن بخاطر تو، و رنج بردن بپای تو تنها لذتِ بزرگِ زندگی ِمن است! از شادی توست که من در دل می‌خندم، از امیدِ رهائی توست که برقِ امید در چشمانِ خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی توست که هوای پاکِ سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌کنم. نمی‌توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله‌های ضعیف و افتاده پنهان کرده‌ام، دریاب! دریاب! من تو را دوست دارم. همه زندگیم و همه روزها و همه شب‌های زندگیم، هر لحظه از زندگیم بر این دوستی شهادت می‌دهند، شاهد بوده‌اند و شاهد هستند. آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است، و آینده تو تنها آرزوی من»…
نه سِحرِ قلمِ شریعتی، نه جادویِ کلامش، یا استواری ایدئولوژی‌اش، نه ژست‌های روشنفکرانه و مدلِ سیگار کشیدنش، نه کچلیِ سرش و نه هیچ چیز دیگری که جوان‌های داغ و پر شور آن روزها را مجذوب و منقلب می‌کرد مرا تحت تاثیر شریعتی قرار نداده است. همچنین شریعتی میراثی باقی نگذاشته است که امثالِ من از آن منتفع شویم. اما شاید فقط باید یک بی‌پناهِ فکری، معنوی و فرهنگی باشید تا درک کنید از چه حرف می‌زنم و بدانید که چقدر حیاتی است در آن شرایط بی‌کسی و تنهاییِ ساختاریافته، کسی بی‌مزد و منت، خودش را وقف شما، آینده و خوشبختی شما کرده باشد و صمیمانه یقین‌هایش که هیچ، تردیدهایش را هم به شما در میان گذاشته باشد. چه کسی حتی هنوز بعد از چهل سال، صادقانه‌تر از شریعتی، فرازها و نشیب‌های روحی‌اش را به تمامی در اعترافاتی روسو-گونه، تو بخوان اتواتنوگرافانه! با مردم در میان گذاشته است؟
اما داستان من و شریعتی در شرایط کنونی چه اهمیتی دارد؟ شریعتی حتی برای خودش هم اهمیتی نداشت که اگر داشت، حالا حداقل یکی از آن صندلی مصلحت نظام را پر کرده بود، یا یکی از آن کرسی‌های «مصلحتِ دانشگاهی» را. پس چرا از شریعتی می‌نویسم؟ به خاطرِ «ایده‌‌ی مردم». می‌شود درباره‌ی درست بودن یا خطا بودن اندیشه‌ی ‌شریعتی تا بی‌نهایت بحث کرد. اما آنچه در آن روزهای سخت، گرمابخش زندگی‌ام بود نه صرفِ اندیشه‌ی شریعتی بلکه حضور همدلانه، منش و روش او بود.
امروز می‌بینیم که می‌شود تمام تئوری‌های توصیفی و تحلیلی درباره‌ی مردم را از بر بود، و حتی در دانشگاه‌ها تدریس کرد، اما در عمل، در میان مردم نبود، و حتی در مقابل آنها ایستاد. درمیان مردم بودن، به معنای تایید و تبعیت از مردم نیست. به معنای دادن وجهه‌ای معصومانه به مردم، که منجر به مصادره، ساده‌سازی، و تکثرزدایی از این واژه می‌شود هم نیست. اما چگونه می‌شود بدون بودن در میان مردم، آنها را فهمید، از آنها‌ آموخت و در صورت نیاز آگاه یا در مواقعی راهنمایی‌یشان کرد؟

امروز کسی صدای مردم را نمی‌شنود و آنها بیش از گرسنگی از همین «ناشنوایی سازمان‌یافته» به تنگ آمده‌اند. طبیعی است وقتی مردم از بلندگوهای رسمی بزغاله، بیگانه و حرام‌خور خوانده می‌شوند و از طرف روشنفکران رسمی سیب‌زمینی‌خور، لات، گدا و کرکس خطاب می‌شوند، شعارهایشان هم مشتی کلمات بیهوده از سر «خشمِ بی‌هدف» تعبیر می‌شود…
وظیفه و تخصصِ چه کسانی است که هدف این کلماتِ به ظاهر بی‌هدف را اکو کند؟ باید باور کنیم که روشنفکرانِ ما نظریات و تئوری‌های علوم انسانی را که در دانشگاه‌ها به خورد دانشجویانشان می‌دهند نفهمیده‌اند!؟ یا آنقدر از مردم جدا و کنده شده‌اند که گویی در جامعه‌ی خودشان زنگی نمی‌کنند و شرایط واقعی مردم خودشان را درک نمی‌کنند؟ یا منافع و شرایط خود آنهاست که اجازه نمی‌دهد با مردم و مسئولین صادقانه، دلسوزانه و فراتر از منافع جناحی‌یشان حرف بزنند؟
از نظر شخص من مردم این روزها اشتباه می‌کنند. هر گونه آشوبی در نهایت به زیان آنها خواهد بود. مردمِ به جان آمده، کمترین «سرمایه» برای جاخالی دادن را دارند. بیشتر اصلاح‌طب‌ها، کرکس‌وار جا را به زیان آنها خالی خواهند کرد و همه بار و آوار ناشی از این آشوب‌ها بر شانه‌های ناتوان خودِ آنها تحمیل خواهد شد. خاصه آنکه دشمنانِ تمامیتِ ارضی ایران، از رجوی‌ها و سلطنت‌طلبان گرفته تا جاهلان آمریکایی و مرتجعین سعودی مترصد کوچکترین فرصت برای عرض اندام هستند. اما چه رفته است بر روشنفکرانی که یک عمر در ویترین لفاظی‌هایشان، کلمه‌ی «مردم» زینتِ زبان و لقلقه اندیشه‌یشان بود؟
دولت باید از گم شدن حلقه‌های اتصالِ خود و مردم، از اینکه مردم حاضر نیستند به حرف هیچ شخصیت سیاسی‌ای در شرایط فعلی اعتماد کنند و با رضایت قلبی به خانه‌ها برگردند متاسف باشد. دولت‌مردان، باید توضیح دهند بودجه‌های را که می‌بایست صرف مشروعیت‌سازی نظام جمهوری اسلامی و دفاع از ارزش‌ها و هویتِ ملی می‌کرده‌اند کجا خرج نموده‌اند که یک کانالِ تلگرامی با این سطحِ نازل خبرسازی و دروغ‌پراکنی توانسته است امنیت ملی کشور را تهدید کند. اما روشنفکران ما هم باید توضیح بدهند که بودجه‌های کلانی را که صرف مطالعه‌ی فرهنگ و هویت و ارزش‌های ایرانیان کرده‌اند، مقالاتِ داخلی و خارجی که خود به رشته‌ی قلم درآورده یا کتاب‌هایی که با بودجه‌های عمومی منتشر کرده‌اند چه تاثیر واقعی، ملموس، مستقیم و مثبتی بر زندگی مردم داشته است.
امروز بیش از هر وقتی نیاز به روشنفکران فراجناحی که بدون منفعت‌طلبی سیاسی به مسئولان بفهمانند زبان گفت و شنودِ با مردم در شرایط آشوب، استیصال، و طغیانِ جمعی خشونت نیست احساس می‌شود. کسانی که به مردم بیاموزند که خشونت، خود آنها را بدل به چیزی می‌کند که از آن متنفراند. امروز بیش از همیشه، به کسانی نیاز داریم که همچون شریعتی، مردم را بفهمند، خودشان را قسمتی از مردم، و مردم را قسمتی از خودشان بدانند، به رازها و نیازهای روحی و معیشتی آنها آشنا باشند و بتوانند به زبان مردم حرف بزنند و اعتماد آنها را جلب کنند. مردم در حال حاضر در حال تمرین مطالبه‌گری هستند. متاسفانه این تمرین با روش‌های مقطعی و زودگذر، پرهزینه و خطا، و در غیاب احزاب یا روشنفکرانِ صادق و فداکار با جهت‌بخشی بیگانگان و معاندان همراه شده و کشور را به لبه پرتگاه برده است. امیدوارم روشنفکران ما نیز دست از این آشوب و هرج و مرج، از نوشتن مقالات صرفا علمی و بی‌خاصیت برداشته و به جای نوشتنِ بی‌هدف برای هیچ کس، به جای خودارضایی‌هایِ علمی در دانشگاها، از پشت میزهای تحقیقاتی اتاق‌های شخصی‌یشان بیرون آمده و شروع به تمرین کنند. تمرین حضور صادقانه، درک، فهم وحرف زدن به زبان و برای مردم؛ تمرین خوردنِ نانِ شریف.



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : ژانویه 8, 2018 67 بازدید       [facebook]