[]


مناظره «هاشم آقاجری و حاتم قادری درباره شریعتی» (روزنامه اعتماد ـ ۶ مرداد ۱۳۹۵)

مناظره هاشم آقاجری و حاتم قادری

منبع: روزنامه اعتماد
تاریخ: ۶ مرداد ۱۳۹۵

 

این مناظره به دنبال جلسه پر تنش «بازنگري انديشه و عمل دكتر شريعتي در روزگار ما» که در ٢٩ خرداد ۱۳۹۵به مناسبت سالگرد دکتر شریعتی در بنیاد باران برگزار شده بود، در روزنامه اعتماد انجام شد.

 

قادري برخلاف سيد جواد طباطبايي آثار شريعتي را خوانده است

آقاجري: من مي دانم شما (قادري) برخلاف كساني مانند سيد جواد طباطبايي كه نخوانده شريعتي را نقد مي كنند كتاب هاي شريعتي را خوانده ايد ولي به هر حال معتقدم از اصطلاح خرده بورژواي عصيانگر چيزي بيرون نمي آيد كه به كار محققان و مخاطبان بيايد. من اينجا در حضور آقاي قادري از ايشان انتقاد و گلايه مي كنم و از ايشان مي خواهم كه اين شيوه را ادامه ندهند به خصوص اينكه من مي دانم آقاي قادري در جلسه آقاي جواد طباطبايي به ايشان انتقاد مي كند كه چرا ايشان با آن زبان و ادبيات خشونت آميز صحبت مي كند پس در نتيجه خود ايشان نبايد مرتكب چنين ادبياتي شود.

فلاش بك

مروري بر نشست بنياد باران با موضوع شريعتي در دوران ما

سياستنامه| جلسه بازنگري انديشه و عمل دكتر شريعتي در روزگار ما كه ٢٩ خرداد سال جاري، همزمان با سالمرگ اين روشنفكر پر سر و صدا در بنياد باران برگزار شد، پر تنش بود و در نهايت با هياهو خاتمه يافت. علت نيز سخنان تند و تيز و انتقادآميز حاتم قادري، استاد علوم سياسي دانشگاه تربيت مدرس بود كه مثل هميشه با لحن و بياني آرام و با تبسمي بر لب بيان شد. قادري شريعتي را روشنفكر رمانتيك متعلق به طبقه خرده بورژوايي خواند كه عليه وضع موجود طغيان كرده و بر اساس روح زمانه با لحني خطابي مخاطبان خود را مرعوب مي كرد و در نتيجه اجازه شنيده شدن صداهاي ديگر را نمي داد. اين سخنان از همان آغاز با واكنش تند و صريح هاشم آقاجري، استاد تاريخ همان دانشگاه مواجه شد كه با لحن و بياني مشابه خود شريعتي، كوشيد به طيف رنگارنگ منتقدان شريعتي پاسخ دهد و استادش را از اتهام هايي چون بنيادگذاري سلفي گري يا وهابي گري مبرا كند. ديگر چهره اي كه در اين نشست به حرف هاي قادري واكنش نشان داد، محسن آرمين، استاد علوم قرآني و عضو بنياد باران بود. در ادامه اهم سخناني را كه اين سه چهره در آن نشست بيان كردند، از نظر مي گذرانيم:
محسن آرمين: من از سال هاي اول انقلاب به اين نتيجه رسيدم كه انديشه شريعتي را بايد با انديشه مطهري تجميع كرد و بنابراين مجذوب ايشان نيستم. اما شيوه نقد شما (قادري) را نمي پسندم. معتقدم شيوه نقد شما شبيه شيوه نقد مدافعان شريعتي است و بنابراين خود شما هم در همان دامي گرفتار شده ايد كه معتقديد طرفداران شريعتي به آن دچارند. شما خودتان نيز با رمه خواندن مخاطبان از شيوه ارعاب استفاده كرده ايد. شما هم مثل شريعتي ادعا مي كنيد كه همه چيز را مي دانيد. من به روش نقد شما انتقاد دارم وگرنه شريعتي را مي توان نقد كرد، چنان كه كرده اند. شما مي گوييد هويت خودتان را عوض كنيد، در حالي كه در تاريخ انديشه سراغ نداريم كسي از هويت خود دست بشويد. در پايان اينكه حرف هاي شما تكرار مكررات است. انتظار من از شما اين بود كه حرف جديدي بشنوم و متاسفانه در صحبت هاي شما سخن جديد نشنيدم.
حاتم قادري: شريعتي نمونه بارز ارعاب با استفاده از شيوه خطابه كردن و صدا را بالاو پايين بردن و بر سرومغز مخاطبان كوبيدن است، شريعتي مخاطبان خود را رمه فرض مي كند.
من نگفتم شما (مخاطبان) را رمه مي دانم، بلكه گفتم اين نوع مواجهه مخاطبانش را «رمه» در نظر مي گيرد. به نظر من اين نوع طنين مخاطبان را «رمه» محسوب مي كند. در ضمن من نگفتم هويت خود را عوض كنيد، بلكه گفتم عوض كردن هويت كار فوق العاده سختي است. من به شريعتي علاقه دارم و به همين خاطر او را جدي مي گيرم.
لازم نيست خطابه حرف زد، جرات اين است كه راجع به گزاره ها حرف بزنيم. من البته به دكتر آقاجري بسيار احترام مي گذارم، اما عميقا مخالف شيوه او هستم. به نظر من اگر مي خواهيد شريعتي را جدي بگيريد، بايد گزاره هاي او را جدي بگيريد.
صالحي نجف آبادي تصوير جديدي از امام حسين(ع) را با انبوهي از اسناد و مدارك به ما نشان داده بود كه به خاطر تاثيرات شريعتي در محاق قرار گرفت.
شريعتي در مواجهه با انبوهي از «خرده بورژواهاي رمانتيك عصيانگر» به يك دال بزرگ تبديل شد و چهره هايي را از اسلام و شخصيت هاي اسلامي براي ما رقم زد كه هنوز نيز در اذهان بسياري البته با اندكي تغيير، تصوير اول و آخر است.
شريعتي، يك شخصيت رمانتيك بود. نمي خواهم بگويم شريعتي پرشور و پر احساس بود و به اين معنا رمانتيك بود بلكه رمانتيك بودن شاكله اي را در شريعتي ايجاد مي كرد كه گزاره هاي معرفتي او را به رنگ و بوي خود درمي آورد.
رمانتيك از نوع شريعتي، فوق العاده شخصيت پرداز و حتي اسطوره ساز است.
شريعتي دارد اسطوره پردازي مي كند و نهايت خود شريعتي رمانتيك نيز اسطوره مي شود. او درعين حال كه بت شكني مي كند، خود بت مي شود. او همه چيز را «ترين» مي بيند، بدون آنكه به ما شخصيت پردازي انتقادي بدهد.
آيا چيزي كه شريعتي مي گفت همان است كه در اسلام مطرح مي شود. من فكر مي كنم – و تاكيد مي كنم كه مسووليت اين حرف با من است- كه ما يك اشتباه وحشتناك كرديم و همچنان در برخي فضاها مي بينم كه اين اشتباه ادامه دارد.
صداي شريعتي، صدايي است كه احساس و خطابه در آن موج مي زند اما از نوع رمانتيك آن و اين با نوع خطابه آقاي كافي يا آقاي مطهري متفاوت است. همين عنصر رمانتيك بودن – و نه صرفا شورمندي- است كه تاثيرگذار است.
اين سحري كه مي توانست در نوشته شريعتي و در خلوت روشنفكر يا شبه روشنفكر يا شبه روشنفكر خرده بورژواي رمانتيك عصيانگر وجود داشته باشد، خود اعجاز مي كرد و هيچگاه ما اين فكر را نكرديم زيرا يك پرسش يا بن بست جدي از هزاران سال پيش وجود دارد.
از هزاران صفحه اي كه شريعتي گفته ما مي آييم و يك جاهايي سعي مي كنيم حرف هاي ديگر او را برجسته كنيم و مي گوييم شريعتي كسي بود كه راجع به عرفان و برابري و آزادي نيز گفت. بله، گفت اما هيچ يك را آن گونه كه بايد، نگفت.
شريعتي اصلافرصت انديشيدن نداشت، خود او نيز مي گويد من عجله دارم. روشنفكر دهه ٤٠ و ٥٠ هميشه فرصت تامل نداشت و به اين دليل متعهد بود به اينكه نسبت به همه چيز بايد موضع بگيرد.
شريعتي به عنوان يك روشنفكر، يك رمانتيك و به عنوان كسي كه مي خواهد درباره همه چيز موضع بگيرد فرصت تامل نداشت و مجبور بود همه اينها را بيارايد و به ما عرضه كند.
هنوز به بلوغ لازم نرسيده ايم و هنوز جرات نگاه كردن دقيق به گزاره هاي خود را نداريم يا كم داريم و اگر هم داشته باشيم و بخواهيم گزاره هاي مان را ويرايش كنيم طوري اين كار را انجام مي دهيم كه در نهايت چيزهاي خوبي از آن باقي بماند و بنياد آن حفظ شود و اين اتفاق در رابطه با شريعتي بسيار گسترده مي افتد.
شريعتي اصلافرصت خواندن و تامل نداشت، اصلاتب و تاب او اين فرصت را به وي نمي داد. اما گونه اي بر ما ظاهر مي شد كه مي گفت منِ روشنفكر به عنوان آخرين پژوهش و نظر علمي به شما مي گويم، من آخرين متدهاي علمي را ديده ام و اكنون اين را به شما مي گويم. اما زهي افسوس! اين گونه نبود.
چون [شريعتي] اين آرايه و آن صداي رمانتيك را داشت و آن وضعيت شناور در فضا را مي توانست از آن خود كند، به دال بزرگ ما تبديل شد و اين، او را از هر فرد ديگر به طور مثال شخصي چون شهيد مطهري متمايز مي كرد.
شريعتي ناخواسته – تاكيد مي كنم ناخواسته- به يك ارعاب عظيم در جامعه كمك كرد.
شريعتي به ما شهامت مي داد ولي شهامت او، دوسويه بوده و هست. ارعابگر است يعني به شما اجازه نمي دهد راجع به گزاره هاي خود بينديشيد.
شريعتي در آرايه اسلام فوق العاده بود اما به ما اجازه انديشيدن نداد و از قبل چهره ها و گزاره ها را مشخص كرده و ما را براي ده ها سال مرعوب كرد.
در پيام رييس دولت اصلاحات نيز ارعاب وجود داشت. او از چپ زدگي صحبت مي كند اما به ما نمي گويد چپ چيست. همين فضا نيز فضاي پيام ها است.
من ميهمان بنياد هستم اما اي كاش رييس دولت اصلاحات نيز به جاي پيام دادن و صحبت كردن از راه دور مي آمد، اينجا مي نشست و با ما حرف مي زد. اين ادامه همين ارعاب ها است. شما اگر مي خواهيد به خدا برگرديد بايد تك تك گزاره هاي خود را مورد بررسي قرار دهيد و از اين ارعاب و توليد انبوه ارعابگري در قالب دست نوازش بر سر جوانان، دست بكشيد.
هاشم آقاجري: پيش از انقلاب شريعتي در حسينيه ارشاد سوگواره اي سرود و ما را به دوردست هاي تاريخ و به دوران بردگي بازگرداند، بردگاني كه اهرام مصر را بنا كردند.
به حاشيه رانده شدن دكتر شريعتي در اين سال ها را با دو عامل مي توان توضيح داد: نخست مسائل سياسي و دوم هژمونيك شدن نوليبراليسم و نومحافظه كاري از اواخر دهه ١٩٩٠ ميلادي در جهان و از جمله در ايران.
شريعتي متهم درجه يك است و تمام سيئاتي را كه در طول چند دهه اخير شاهدش بوديم، بسياري از جمله روشنفكران و منتقدان و به خصوص دشمنان شريعتي متاسفانه در نامه اعمال شريعتي مي نويسند بدون اينكه توجه كنند گفتمان شريعتي گفتمان نهضت بوده است و ما امروز در يك نظام زندگي مي كنيم.
روشنفكر ما دچار نسيان تاريخي است و تاريخ را غيرتاريخي مطالعه مي كند، يعني وفادار به مباني و روش شناسي خوانش تاريخ مند از پديده هاي تاريخي و در اينجا پديده شريعتي نيست.
امروز تمام سيئاتي كه وجود دارد را تنها به پاي شريعتي مي نويسند. پس بقيه روشنفكران كجا هستند؟
روشنفكري ما اساسا يك روشنفكري چپ بود. ما روشنفكري راست نداشتيم.
يك موج نومحافظه كاري و نوليبرال در سطح جهان ابتدا در سياست در قالب تاچريسم و ريگانيسم و بعد به تدريج در حوزه هاي فكري پديد آمد و گسترش پيدا كرد و به ايران رسيد و جريان روشنفكري ما را نيز در خودش فرو برد. همه روشنفكران ما از جمله روشنفكران ديني تحت تاثير اين جريان قرار گرفتند.
يكي از ويژگي هاي دكتر شريعتي تنوع دشمنانش است و از اين حيث عجيب است. او دشمنان ضدونقيضي از زمان حياتش داشت.
مرتجع ترين و راست ترين جريان ها شريعتي را تكفير مي كنند و در مقابل به اصطلاح مترقي ترين و چپ ها شريعتي را تكفير مي كنند.
مي توان مطالعه خوبي راجع به گونه شناسي دشمنان شريعتي داشت: روشنفكران ليبرال، روشنفكران محافظه كار، روشنفكران هايدگري، روشنفكران هگلي، روشنفكران پوپري و… همه در ميان دشمنان شريعتي ديده مي شوند و وقتي همه را با هم جمع مي زنيم، مي بينيم حاصل جمع صفر است.
مشخص نيست شريعتي به چه چيز متهم است، آيا چنان كه امثال سيدحميد روحاني و… گفته اند متهم است كه تز اسلام منهاي روحانيت را مطرح كرده و بايد او را تكفير كرد؟ يا شريعتي ريشه روحانيت را كنده و فرقان را تربيت كرده است؟
بالاخره شريعتي كجاست و به چه جرمي متهم است؟ آيا شريعتي يك ديندار متعصب است يا يك سكولار زرنگ كه از دين استفاده ابزاري كرده است؟ بالاخره او كدام است؟ آيا يك شيعه متعصب و غالي است يا يك سني وهابي؟
از دل همين جريان هاي نوليبرال اين اتهام بيرون آمده و در يك ادعاي شگفت انگيز و مضحك بيان كردند كه ريشه بنيادگرايي به شريعتي بازمي گردد. ايشان مدعي شدند كه تفكر روشنفكري ديني و شريعتي پرورنده جريان بنيادگرايي و سلفي گري است.
بنيادگرايي اتهامي است كه كساني بر اساس سلسله شباهت هاي صوري و غير تاريخي و غيرعلمي به شريعتي زده اند. همچنان كه در نقطه مقابل كساني كه شريعتي را متهم كردند كه مي خواسته با پروژه پروتستانتيسم ريشه دين را بزند.
كساني مثل ابوالحسني منذر و سيد حميد روحاني رسما شريعتي را كنار آخوندزاده گذاشتند و مدعي شدند كه پروژه اين دو يكي است و آن هم پروژه اسلام زدايي و از بين بردن دين بود.
در گفتار روشنفكران ليبرال و نوليبرال از همين اصطلاح پروتستانتيسم استفاده مي شود براي اينكه بگويند انديشه شريعتي به بنيادگرايي راه مي برد.
حزب النهضت راشد الغنوشي در تونس كه به شدت از شريعتي متاثرند، اسلام گرا هستند، اما ايشان را نمي توان بنيادگرا خواند.
آيا انديشه شريعتي قرابتي با جريان هاي افراطي دارد؟ اين كمال ناداني يا غرض ورزي است كه بگوييم چون شريعتي گفته بازگشت به قرآن و چون سلفي ها هم مي گويند بازگشت به قرآن، در نتيجه اين دو يكي است! اين نوعي مطالعه سطحي عوامانه اي است كه نه شريعتي را به درستي مي شناسد، نه سلفي را.
برخي با در نظر گرفتن شباهت هاي ظاهري نتيجه مي گيرند كه انديشه شريعتي ادامه انديشه سيد قطب است، در حالي كه اين خيلي عجيب است. اگر كسي معالم الطريق سيد قطب را با آثار شريعتي مقايسه كند، درمي يابد كه اين دو به دو جهان متفاوت تعلق دارند. سيد قطب از پدران نوسلفي گري است، اما مدار اين جريان با او بسته نمي شود.
اگر مولفه هاي انديشه شريعتي را با عناصر بنيادگرايي مقايسه كنيم، مي بينيم كه اتهام هم سويي شريعتي با بنيادگرايي بي انصافي است .
مغالطه روزنامه نگاري ما مغالطه ميان راديكاليسم و افراط گرايي است.

جدال «خطابه» و«استخفاف»
ميزگرد «اعتماد» با مناظره مستقيم و بي واسطه هاشم آقاجري و حاتم قادري

نويسنده: عظيم محمودآبادي

وقتي يك و ماه و اندي پيش نشست بنياد باران در سالروز درگذشت مرحوم دكتر شريعتي به جدال لفظي بين سخنرانان با هم از سويي و برخي شركت كنندگان از سوي ديگر كشيده شد بيش از آنكه نفس درگيري فكري و لفظي حاضران آن نشست مهم باشد نشان از زنده بودن شريعتي و آثارش در جامعه روشنفكري ايران داشت: روشنفكري كه بعد از چهل سال از مرگش طرفداران او در مدح و منتقدانش در ذم به يك ميزان مصمم هستند. طرفدارانش راه رهايي را در برگشت به آموزه هاي او و بازخواني آثارش جست وجو مي كنند و منتقدانش به نقد كشيدن آراي او را لازمه پيشرفت جامعه ايران مي دانند. حال اين سوال پرسيدني است كه براي يك متفكر، يك روشنفكر، يك نويسنده چه بختي بلندتر از اينكه بعد از چهل سال از مرگش همچنان آرا و آثارش بين موافقان و مخالفانش مورد بحث و جدل قرار داشته باشد؟ در تاريخ روشنفكري ما كدام چهره است كه ميزان بازخورد نظراتش با شريعتي قابل مقايسه باشد؟
از اين مهم كه بگذريم به اين مي رسيم كه بالاخره مخالفان و موافقان شريعتي هر كدام چه چيزي براي گفتن دارند و خلاصه حرف حساب شان چيست؟ كشف آنچه هواداران شريعتي صلاح و سعادت جامعه را در آثار او مي بينند و در عين حال فهم دلايلي كه مخالفان او در به نقد كشيدن آموزه هاي وي براي روشنفكران اوجب واجبات مي پندارند در معركه اي كه بيش از چهار دهه به نام شريعتي در جامعه روشنفكري ما برپا است البته كار چندان ساده اي نيست.
ساده نيست چراكه از سويي منتقدان شريعتي تصريح مي كنند از ميراث او «عصباني» هستند (احمد نقيب زاده در گفت وگو با روزنامه اعتماد ٢٩ خرداد ٩٥)- و در عصبانيت هم معلوم است چه سطحي از استدلال مي تواند وجود داشته باشد- و از سوي ديگر موافقان شريعتي هم تشابهي كه برخي منتقدان شريعتي بين پروژه او با سلفي ها مي بينند را «كمال ناداني يا غرض ورزي» مي خوانند (سخنراني آقاجري در بنياد باران- گزارش روزنامه اعتماد – ٣١ خرداد ٩٥) . يعني منتقد شريعتي بايد پيش از بيان انتقاد خود بداند كه ممكن است به «ناداني» يا «غرض ورزي» متهم شود!
اما اينها هيچ كدام از اهميت شريعتي نمي كاهد. چه پروژه شريعتي را در قرابت با سلفي گري بدانيم، چه آموزه هاي او را لازمه فلاح و سعادت جامعه ايران بشماريم هيچ كدام نمي تواند او و جايگاه منحصر به فردش در زمين كم رونق روشنفكري ايران را ناديده بگيرد.
نشست يك ماه و اندي پيش بنياد باران هرچند مي توانست فرصتي براي مواجههه استدلالي و تضارب آرا بين موافقان و مخالفان شريعتي باشد اما چنانچه قابل پيش بيني بود بيش از آنكه شاهد بحثي فكري و استدلالي باشيم ناظر افزايش حجم جدال هاي لفظي بوديم.
نشستي كه با سخنراني حاتم قادري به عنوان منتقد شريعتي آغاز شد و با مسعود پدرام ادامه يافت و با سخنراني مفصل آقاجري خاتمه يافت. آقاجري در آن نشست از ابتداي جلسه حضور نداشت و تنها دقايقي قبل از فرا رسيدن زمان سخنراني خود به محل برگزاري اين نشست رسيد و بنابراين خود را از امكان شنيدن سخنان قادري محروم كرد. از طرف ديگر سخنراني وي بيش از زمان تعيين شده به طول انجاميد طوري كه سخنراني او به زمان افطار (نشست بنياد باران در روز ٢٩ خرداد ٩٥ و در روزهاي ماه مبارك رمضان برگزار شده بود.) منتهي و عملاامكان پرسش و پاسخ از حاضران در آن نشست و ساير سخنرانان سلب شد. طولاني شدن سخنراني آقاجري انتقادي است كه معمولادر عموم سخنراني هايش به او مي شود و وي معمولاوارد دانستن آن را نفي نمي كند. هرچند علت آن را «پر شوري» خود و ميراثي كه شريعتي براي او به ارث گذاشته است، بيان مي كند!
محدوديت زماني آن نشست باعث شد آقاجري با وجود طولاني تر شدن زمان سخنراني اش نتواند بحث خود را تكميل و به طريق اولي قادري هم نتواند نظر خود را در مورد مباحث مطرح شده توسط آقاجري بيان كند. از همان روز براي روزنامه «اعتماد» ايده برگزاري ميزگردي بين آقايان قادري و آقاجري شكل گرفت تا در فرصتي مناسب در كنار يكديگر بنشينند و با شنيدن مستقيم سخنان هم در يك فضاي آرام به انتقاداتي كه از سوي هر كدام مطرح شده، پاسخ دهند. اين امكان ميسر نبود مگر به لطف دوست و همكار خوبم مرتضي ويسي، يكي از دانشجويان دكتر آقاجري. لازم به ذكر است شرط آقاجري براي حضور در اين ميزگرد عدم هر نوع دخالت در برگزاري آن توسط «اعتماد» بود. او تاكيد داشت اين بحث نه به شكل ميزگرد بلكه به صورت گفت وگويي دو طرفه بين او و قادري تنظيم شود.
هرچند از نظر ما (روزنامه اعتماد) اين شيوه برگزاري ميزگرد چندان حرفه اي نبود اما به احترام اين استاد تاريخ دانشگاه تربيت مدرس شرط او را پذيرفتيم. البته در پايان بحث ايشان نظر ما را پذيرفتند و از برگزاري ميزگردي ديگر با همين تركيب توسط روزنامه اعتماد استقبال كردند.
آقاجري انتقاد خود را با كاربرد واژه «رمه» (گوسفند) توسط قادري در نشست باران آغاز كرد و تاكيد كرد اين توهين به مخاطب و«استخفاف» حاضران در آن نشست بوده است. اما قادري توضيح داد كه اين صفت را به مخاطبان شريعتي يا آقاجري نسبت نداده است بلكه «رمگي» را از تبعات «خطابه» براي جامعه مي داند كه شريعتي و آقاجري از نظر قادري هر دو از اين فن بهره مي گيرند. قادري در عوض با اشاره به طولاني شدن سخنراني آقاجري در آن نشست گفت كه نخستين كار يك سخنران براي احترام به شعور مخاطب رعايت زمان سخنراني است كه اين مهم توسط آقاجري در نشست باران ناديده گرفته شد. در ادامه آقاجري با بيان انتقادات خود نسبت به قادري سخناني را به او نسبت داد كه قادري انتساب آنها به خود را رد كرد و خطاب به وي گفت «شما با يك مخاطب فرضي در حال بحث هستيد.»
لازم به ذكر است امكان انتشار برخي از مباحث مطرح شده در آن به ويژه در سخنان قادري براي روزنامه وجود نداشت و به همين دليل برخي از اين بخش ها را با علامت «… » مشخص كرده ايم.
در پايان اين ميزگرد هم دكتر آقاجري شايد براي رفع سوءتفاهم هاي احتمالي به جود آمده با دكتر قادري و همچنين با نگارنده مصافحه و رو بوسي كردند و قرار شد براي شهريورماه مجددا ميزگردي برگزار شود- البته اين بار با استانداردهاي ما در صفحه «سياستنامه» روزنامه اعتماد- كه مورد استقبال هر دو استاد محترم دانشگاه تربيت مدرس قرار گرفت.

مرتضي ويسي:
در پي حواشي نشست بنياد باران در باب شريعتي و ناتمام ماندن سخنراني ها، روزنامه اعتماد جهت روشن شدن زمينه هاي بحث به دنبال اين بود كه ميزگردي با حضور هاشم آقاجري و حاتم قادري برگزار كند كه در نهايت اين تصميم به گفت وگوي دوطرفه در اتاق قادري، استاد علوم سياسي منجر شد كه روزنامه اعتماد گفت وگوي بين اين اساتيد دانشگاه تربيت مدرس را در اختيار مخاطبان قرار داده است. در ابتداي اين ميزگرد آقاجري با موضع گرفتن در مقابل گفته هاي قادري و با بيان اينكه قرار نبود سخنراني ما تبديل به مناظره شود سخنان خود را آغاز كرد و در ادامه به نقد گفته هاي او در نشست بنياد باران پرداخت. قادري هم قبول كرد در اين ميزگرد شركت كند و خود را در مواجهه با نقدهاي آقاجري قرار دهد مشروط بر اينكه هيچ قسمت از سخنانش حذف نشود و هر كجا كه بنابر اقتضائات مطبوعاتي «اعتماد» ناگريز از حذف است آن قسمت به صورت نقطه چين مشخص شود. قادري در اين ميزگرد بحث خود را با ويژگي هاي خطابه و تاثير اين فرم از بيان شروع مي كند و در ادامه همين چارچوب را گسترش مي دهد. متن گفت وگوي آقاجري، استاد تاريخ دانشگاه تربيت مدرس با حاتم قادري، استاد علوم سياسي در اين دانشگاه اينك پيش روي شماست.

تعبير قادري هم توهين به من بود هم به مخاطب
آقاجري: بنياد باران سه سخنران دعوت كرده بود و من هم به عنوان سخنران سوم در آن مراسم بايد سخنراني مي كردم كه با ساعتي تاخير رسيدم و متاسفانه سخنراني آقاي دكتر حاتم قادري در آن زمان به اتمام رسيده بود و بدون اطلاع از سخنان آقاي دكترحاتم قادري سخنان خود را بيان كردم. شان صدور سخنان اينجانب بدين قرار بود كه در ماه هاي گذشته برخي روزنامه نگاران، شريعتي و تفكرش را به خاستگاه بنيادگرايي و سلفي گري نسبت داده بودند. من در سخنانم سعي كردم كه به اين موضوع پاسخ بدهم. هنگامي كه سخنان من به اتمام رسيد آقاي دكتر حاتم قادري زماني اضافي را درخواست كردند كه نكاتي را بيان كنند. صحبت هاي ايشان به تنشي مختصر منجر شد و جلسه را دچار اختلال كرد. با اينكه من از مدير جلسه وقت گرفته بودم اما جلسه با اختلال به اتمام رسيد. اولامن بايد اين گله را از آقاي دكتر قادري داشته باشم كه اي كاش آن سخنان را نمي گفتند و برنامه با همان سه سخنراني به اتمام مي رسيد و مخاطبان، خود به ارزيابي آن مي پرداختند. تعبيري كه آقاي دكتر قادري به كار بردند به نظرم هم توهين به گوينده و هم شنوندگان حاضر در جلسه بود. به خصوص ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه دايم مردم تحقير مي شوند چنانچه فراموش نمي كنيم برخي ها مخالفان خودشان را «بزغاله» خوانند. آقاي دكتر قادري هم به هر حال مخاطبان خود را «گوسفند» ناميد. اينكه چرا آقاي دكتر قادري اين واكنش را نشان داد من فكر مي كنم به اين علت بود كه سخنان من به نوعي پاسخي به سخنان آقاي دكتر قادري بود و من احساس كردم كه ايشان دچار نوعي نگراني شدند كه مبادا سخنان من آثار سخن ايشان را خنثي كند. من در اين واكنش نوعي ترس ديدم: ترسي كه همراه با استخفاف و تحقير مخاطب بود. من فكر مي كنم كه استخفاف مقدمه استبداد است از طرف هر كس كه باشد. قرآن در اين باره مي فرمايد:« فاستخف قومه فاطاعوه»‎ يعني استخفاف مقدمه اقتدارگرايي است. ما بايد ياد بگيريم كه مخاطب را تحقير نكنيم. من اينجا در حضور آقاي قادري از ايشان انتقاد و گلايه مي كنم و از ايشان مي خواهم كه اين شيوه را ادامه ندهند به خصوص اينكه من مي دانم آقاي قادري در جلسه آقاي جواد طباطبايي به ايشان انتقاد مي كند كه چرا ايشان با آن زبان و ادبيات خشونت آميز صحبت مي كند پس در نتيجه خود ايشان نبايد مرتكب چنين ادبياتي شود. بعد از گذشت چهل سال از مرگ دكتر شريعتي و با توجه به كثرت و تنوع نقادي ها، هجوم ها و تخريب ها عليه دكتر شريعتي شده است. من انتظار داشتم حالاآقاي دكتر قادري به عنوان منتقد از بحث هاي كلي و اتيكت هاي كليشه اي يك مقدار فاصله بگيرند و دكتر شريعتي را مورد نقد علمي قرار دهند ولي بعدا كه من سخنان ايشان را كه در روزنامه منتشر شده بود خواندم، ديدم كه ايشان به صدور يك حكم كلي اكتفا كرده و دكتر شريعتي را به عنوان «خرده بورژواي رمانتيك عصيانگر» خطاب كرده اند! اين واژه ها، واژهاي بسيار كشدار و قابل مناقشه اي است كه به نظر من هيچ نقد مشخصي از آن بيرون نمي آيد. خرده بورژوازي در ادبيات چپ ماركسيستي از قديم يك ناسزا بوده است و گروهاي ماركسيستي عليه دشمنان خود به كار مي بردند. اين مفهوم در آثار خود ماركس هم مفهومي پيچيده و قابل مناقشه است. همين طور مفهوم رمانتيك، اينجا ميان منتقدان دكتر شريعتي تناقضي وجود دارد از يك طرف وي را متهم مي كنند به رمانتيسيم اما از سوي ديگر او را متهم مي كنند به اينكه عامل رخداد انقلاب در ايران بوده است. اين مسائل به نظر من در ذات خود متناقض است و من فكر مي كنم بحثي كه آقاي دكتر قادري داشتند بيش از اينكه توصيف دكتر شريعتي باشد توصيف نفس بود به دليل اينكه دكتر شريعتي حدود ٤٠ جلد آثار دارد كه عمدتا در دوره ١٣٤٦ تا ١٣٥٦ توليد شده است و بعد هم مباحثي كه هست به قدري متنوع است و آقاي دكتر قادري اينها را در سه واژه خلاصه مي كند در حالي كه شريعتي داراي ابعاد گوناگوني مانند شريعتي و حج، شريعتي و تاريخ ايران، شريعتي و تاريخ صدر اسلام، شريعتي و زن، شريعتي و ناسيوناليسم و. . . آيا اينها را مي شود در سه واژه خلاصه كرد؟ فكر نمي كنم.
من يك توضيح مقدماتي داشته باشم درباره بنيادباران و بعد به بحث امروز مي پردازم. ببينيد براي جلسه بنياد باران با من تماس گرفتند و گفتند كه برنامه اي داريم با عنوان شريعتي و خداپرستان سوسياليسم و من هم گفتم راجع به اين موضوع اطلاعات زيادي ندارم و عذرخواهي كردم. ولي بعدا تماس گرفتند و اصرار داشتند كه من هم در اين برنامه باشم خلاصه قرار شد كه اول من باشم بعد جناب آقاي دكتر پدرام و نفر سوم كه آقاي دكتر آقاجري بودند. قرار بود كه سخنرانان بعد سخنان خود با پرسش و پاسخ مخاطبان برنامه را ادامه دهند كه اين گونه نشد. در ادامه هم سخنان آقاي دكتر آقاجري به قدري طولاني شد كه اصلافرصت پرسش و پاسخ نشد. يعني عامل اينكه اين پرسش و پاسخ شكل نگرفت سخنراني طولاني آقاي دكتر آقاجري بود. آقاي دكتري آقاجري مي گويند حرف هاي من را در روزنامه خواندند اي كاش ايشان فايل صوتي سخنان من را گوش مي دادند چرا كه روزنامه ها به هر دليلي بعضي قسمت ها را چاپ نمي كنند. اگر شما به من اعتراض مي كنيد به اين دليل است كه شما كامل سخنان من را نشنيده ايد. نكته دوم اينكه شما نسبت هايي را به من مي دهيد كه اصلاشايسته نيست. چرا شما فكر مي كنيد من بايد از سخنان شما بترسم يا اينكه چرا اصلاشما كلام من را غيرعلمي مي ناميد؟ من به شما سه انتقاد دارم:
١- يكي زمان بحثي را كه شما گرفتيد و وقتي را براي من و ديگران نگذاشتيد. شما وقتي يك بحث جدي و نقدي را مي خواهيد عنوان كنيد نبايد زمينه هاي آن را از بين ببريد شما كه معتقد هستيد براي مخاطب احترام قايليد بايد قاعدتا اين وقت را در اختيارش قرار دهيد كه حرفش را بيان كند.
٢-دوم اينكه من هنگام اتمام سخنانم (كه سه دقيقه زودتر تمام كردم) گفتم يكي از موارد انتقاد اين بود كه شريعتي نا خواسته توليد نوعي ارعاب مي كرد. بعد كه اتفاقا شما سخنراني خود را عنوان كرديد من گفتم نمونه اش همين نوع سخنراني است! چرا؟ چون خطابه توليد گر ارعاب است. يعني شما [آقاجري] همان كاري را انجام داديد كه من منتقد آن بودم چراكه من اعتقاد دارم خطابه فرصت تعقل و تامل را از مخاطب مي گيرد. وقتي كه لحن شما كوبنده است (اين را از متن روزنامه نمي توان فهميد) و مخاطب را تحريك مي كند درواقع مخاطب را دعوت به انديشه ورزي نمي كند و تا جايي كه مرحوم شريعتي هم از خطابه استفاده مي كرد همين مشكل را دارد. درباره نكته اي كه شما از آن به عنوان استخفاف مخاطب از سوي من ياد كرديد اتفاقا من معتقدم خطابه مواجههه اش مواجههه رمگي است. نه اينكه نظر آقاي دكتر آقاجري اين باشد بلكه خطابه اين عمل را انجام مي دهد من اصلاواژه گوسفند را اين گونه به كار نبردم.
آقاجري: شما واژه گوسفند را به كار نبرديد؟
نه من اين گونه اين واژه را به كار نبردم. من مي گويم خطابه اين كار را انجام مي دهد يعني مخاطب را به رمگي دچار مي كند از اين موضوع هم الان دفاع مي كنم چه شما باشيد، چه دكتر شريعتي يا هر كسي ديگر. خطابه يكي از كارويژگي هايش عملاكمك كردن به ايجاد حالت رمگي در جامعه است. من اتفاقا گفتم كه شاهد از غيب رسيد. يعني نوع مواجهه آقاي دكتر آقاجري شباهت زيادي با همان مواجهه شريعتي با مخاطب بود. راجع به خرده بورژواي رمانتيك عصيانگر هم بايد بگويم بله من مي دانم كه اين مفاهيم بسيار كشدار هستند ولي من در يك جلسه ٤٥ دقيقه اي نمي توانم كه يك بحث فلسفي را پيش كشم و به طور تمام و كمال تشريح كنم براي همين هم هست كه بايد جلسه به شكل پرسش و پاسخ پيش برود تا مخاطبان درباره مسائل پيش آمده سوالات خودشان را بپرسند مثلابپرسند رمانتيك به عصيانگر نزديك است بله يا خير؟ من كه در آن جلسه كلاس درس كه برگزار نكرده بودم بلكه آمده بودم كه يك چالش انتقادي با شريعتي شروع كنم من در آغاز سخنانم عنوان كردم به شريعتي علاقه مند هستم به همين جهت وي را جدي مي گيرم و مي خواهم بدانم تاثيرش بر من چگونه بوده است؟ در زندگي شخصي خود من وجوه رمانتيك خيلي زياد هست و لزوما رمانتيك را يك مفهوم بد نمي دانم ولي حرفم راجع به شريعتي اين است چون جنم رمانتيسم در شريعتي خيلي زياد بود، گزاره هاي معرفتي اش را از اين كانال عبور مي داد به همين دليل فضا براي تامل و انديشه ورزي را كم مي كرد و آنچه به مخاطب القا مي شد همين وضعيت خطابه است كه در نهايت منجر به عدم تامل و تعمق در مخاطب مي شود.
ببينيد آقاي دكتر قادري! اول قرار نبود در آنجا ما با هم مباحثه و مناظره اي داشته باشيم. شايد اين از عادت هاي بد من باشد كه زياد حرف مي زنم و اين هم شايد از ميراث شريعتي براي ما باشد. من انتظار داشتم بعد از پايان سخنراني من جلسه ادامه پيدا كند كه عملانشد. من نمي دانم تعبير آقاي دكتر قادري از خطابه چيست؟ من يك بحث مشخصي را ارايه كردم در مقدمه بحث با ابراز تاثر نسبت به شلاق خوردن كارگران را شروع كردم. اما بحث اصلي من چه بود؟ بحث اصلي من اين بود ويژگي هاي انديشه داعشيسم و تبارشناسي بنيادگرايي را معرفي كنم و بعد بگويم اين تبار شناسي با اين ويژگي ها آيا با دكتر شريعتي نسبت مستقيمي دارد يا نه؟ آقاي دكتر قادري! مي تواند اين را «خطابه» بنامند و استنباط هاي خودش را داشته باشند. اما من فكر مي كنم بحث من از بحث آقاي دكتر قادري استدلالي تر بود چون آقاي دكتر قادري مانيفست صادر كرد كه شريعتي خرده بورژواي رمانتيك عصيانگر است و روايت دكتري شريعتي با روايت تاريخ درباره حضرت علي(ع)، پيامبر(ص) و ابوذر سازگار نيست كه من بر سر همه اينها بحث دارم. شما گفته بوديد شريعتي هايدگر و سارتر را با هم خلط كرده است و عنوان كرده بوديد كه اينها تناقض است. آقاي دكتر قادري به گونه اي بحث مي كند كه من احساس مي كنم هنوز پايش در يك مدرنيسم پيش از دهه ٦٠ گير كرده است. يعني من در زمانه اي كه مي بينم هابرماس فلسفه آلماني را با فلسفه تحليلي تركيب مي كند يا مثلاريچارد رورتي را مي بينم كه سنت پراگماتيستي را با سنت آلماني تركيب مي كند پس از چرخش زباني است اينكه ما بياييم قلمروكشي كنيم و هركسي را به هر نحوي در دستگاه خودش از عناصر مختلف استفاده كرد او را به التقاط محكوم كنيم كاري خطاست.

من اين حرف ها را در آن جلسه نزده ام. . . شما الان داريد با يك مخاطب فرضي صحبت مي كنيد. من اين حرف ها را گفتم.
آيا زمان زياد سخنراني من توهين به مخاطب است يا استفاده از تعبير گوسفند براي مخاطبان؟ آقاي دكتر شما در سخنراني خود از واژه ارعاب استفاده كرديد ارعاب يعني چه؟ ما خيلي اوقات واژه ها را شخصي به كار مي گيريم كه اساسا ارتباط و مفاهمه بلاموضوع مي شود. آيا تعبير رمه گوسفند ارعابش بيشتر است يا مثلابه جاي اينكه من ٤٥ دقيقه سخنراني كنم يك ساعت سخنراني كرده باشم؟ من نمي دانم آقاي دكتر قادري با شريعتي شروع كرده اند يا نه، ولي شخص من با شريعتي شروع نكردم. من با روحانيت و انجمن حجتيه شروع كردم و اتفاقا قبل از انقلاب من از كساني بودم كه به كلاس درس آقايان مطهري و بهشتي هم مي رفتم ولي هيچگاه مواجههه ا م با شريعتي از نوع مواجههه آقاي دكتر قادري نبوده است. البته من هميشه انتقادات خودم را به شريعتي داشته ام. همين سال گذشته در حضور خانواده دكتر شريعتي مرحوم شريعتي را نقد كردم ولي نقد علمي خيلي فرق دارد با تخريب شعارگونه و كلي. من انتظار دارم وقتي آقاي دكتر قادري روايت صالحي نجف آبادي و كتاب شهيد جاويد را مقايسه مي كند با روايت دكتر شريعتي بيايند به صورت عملي در مقام يك مورخ مباحث خود را پيش ببرند كما اينكه من فكر مي كنم نگاه دكتر قادري به تاريخ يك نگاه قرن نوزدهي رانكه اي است كه تصور مي كند تاريخ يك شيء objective نهاده در آنجاست و بعد روايت شريعتي با آن نمي خواند اما روايت صالحي نجف آبادي با آن مي خواند. در مورد همين كربلاو امام حسين (ع) ما از نخستين متن مكتوبي كه در دست داريم – از ابي مخنف بگيريد تا متون بعدي مثل متن شيخ مفيد، سيد ابن طاووس، فرهاد ميرزا در دوران قاجار، آشيخ عباس قمي و. . . – به قدري ما روايت هاي گوناگون از اين حادثه داريم كه من فكر مي كنم جز يك بينش پوزيتويستي قرن نوزدهمي نمي تواند بگويد كه تنها يكي از اين روايت ها تاريخ است و آن روايت هاي ديگر همه افسانه هستند. كسي كه اين حرف را مي گويد نشان مي دهد كه از پيچيدگي روايت تاريخي و از عدم تمايز دقيق روايت با فاكت اطلاع ندارد. لذا دكتر شريعتي متهم مي شود به رمانتيك كه به گونه اي حادثه كربلارا روايت كرده و اجازه نمي داده كه ما روايت صالحي نجف آبادي را مطالعه كنيم: اين در حالي است كه آن زمان شريعتي كار صالحي نجف آبادي را نقد كرده و صالحي نجف آبادي هم پاسخ نقد ايشان را داده بودند و ما همان روزگار اين نقدها را مي خوانديم و مورد بحث قرار مي داديم. شما حق داريد حديث نفس كنيد ولي شما حق نداريد يك حكمي را صادر كنيد و بعد بگوييد اين توصيف شريعتي در آن دوران بوده است. يك تعبير ديگري هم شما در سخنراني خود داشته ايد و گفته ايد كه شريعتي فرصت انديشيدن نداشت اما واقعيت امر اين بود كه شريعتي مي گفت من فرصت گفتن ندارم نه فرصت انديشه. شريعتي زماني كه در فرانسه بود درباره اينكه براي آمدن به ايران چه كار بايد بكند بسيار مطالعه و تفكر كرده بود. من معتقدم بايد يك بار ديگر برگرديم و آثار شريعتي را مورد مطالعه قرار دهيم شريعتي با روش شناسي خاصي كه داشت نمي توان به راحتي او را به خرده بورژواي رمانتيك متهم كرد. شما به گونه اي با تاريخ برخورد مي كنيد كه گويي تمام روايت هاي تاريخي با وجود ضدونقيض هاي گوناگوني كه دارد ما به راحتي مي توانيم ارجاع بدهيم و بر اساس آن استدلال كنيم در حالي كه براي استفاده از منابع تاريخ نيازمند به يك متدلوژي دقيق و علمي است و به اين راحتي نمي توان قضاوت هاي تاريخ به كار برد. به همين نحو نمي توان به اين راحتي تصويري كه دكتر شريعتي از صدر اسلام، پيامبر (ص)، حضرت علي(ع) و ابوذر دارد را يك تصوير رمانتيك تحريف شده ناميد. من حاضرم با آقاي دكتر قادري بر سر تك تك اين مدعاها بنشينم دقيق بحث كنيم و ببينم كه تصويري كه شريعتي از اين اشخاص به دست مي دهد چه ميزان قابل دفاع هست و چه ميزان نيست؟ با تعبير كلمه خطابه نمي شود مساله را حل كرد. من فكر مي كنم عبوري كه شما از شريعتي كرديد نه يك عبور معرفت شناسانه بلكه يك عبور روانشناسانه است. ببينيد آقاي دكتر قادري سخنران خوب بودن يك عيب نيست ولي اگر ما در سخنان مان از حرف هاي فاقد مباني علمي استفاده كنيم عيب است. شما حسن را تبديل به عيب مي كنند و بعد به آن حمله مي كنيد. من پيشنهاد مي كنم اگر در آينده مي خواهيد نقد بكنيد در يك قالب مشخص اين كار را انجام دهيد براي نمونه مي توانيد بگويد شريعتي و دموكراسي يا شريعتي و زن و. . . آقاي دكتر! نمي شود شريعتي را با يك حكم كلي نقد كرد. هرچند كه من مي دانم شما برخلاف كساني مانند سيد جواد طباطبايي كه نخوانده شريعتي را نقد مي كنند كتاب هاي شريعتي را خوانده ايد ولي به هر حال معتقدم از اصطلاح خرده بورژواي عصيانگر چيزي بيرون نمي آيد كه به كار محققان و مخاطبان بيايد.
من اين نوع گفت وگو را مفيد نمي دانم چرا كه شما از همان آغاز با استفاده از نسبت هايي مانند قرن نوزدهمي، پوزيتيويست، رانكه اي مسير بحث را عوض مي كنيد. نكته بعدي اينكه اصلاشايد شما اين گزاره را قبول نداشته باشيد كه شريعتي جنم رمانتيك داشته است. چه عيب دارد كه من نظرم به اينجا رسيد؟ شما اصرار داريد كه اين يك امر شخصي است. اما بايد بدانيدكه اين نسبت ها جالب نيست. شما مي گويد خطابه چيست؟ من مي گويم همان كاري كه الان شما در حال انجام آن هستيد يعني اگر مخاطب علاقه مند است فايل صوتي شما را پيدا مي كند و متوجه اين امر مي شود. جايي كه قبل از اينكه فكر كنيد چيزي را بيان كنيد و احساسي را برانگيخته كنيد اين يعني خطابه. اين بحث هم از ارسطو به اين طرف وجود دارد و به اين نكات اشاره شده است. خطابه يعني همين! يعني كسي اسامي متعدد و برش هاي تاريخي زيادي را به كار بگيريد تا احساس طرف مقابلش را بر انگيخته كند. كاري كه شما الان دقيقا انجام مي دهيد. ببينيد شما در همين خطابه خودتان كه در بنياد باران اجرا كرديد گفتيد مخالفان شريعتي يك دو راهي براي خودشان درست كرده اند و اين جريان دوگانه يا مغرضند يا نادان! اين يعني خطابه و آن هم با شكل بدش: يعني اين كليدواژه هايي كه شما به من نسبت مي دهيد در اين ١٠ سال از كسان ديگر هم شنيده ايم. هر كسي در جامعه سخن متفاوتي گفته يا مغرض است يا نادان. شما در آن سخنراني گفتيد: «عده اي مي گويند شريعتي مي گويد «الف» عده اي مي گويند عكس «الف»! پس بايد خودشان پاسخ خودشان را بدهند»! بعد الان مي گوييد كه من متدولوژي تاريخ را نمي فهمم اگر اينگونه است پس چگونه آن مخالفان بايد جواب خود را بدهند؟ يعني ممكن نيست كه هر دو از يك زاويه متفاوت به قضيه نگاه كنند؟ و هر كدام قسمتي از واقعيت را گفته باشند؟ يعني اين شيوه برخورد شما كلي گويي نيست؟ اما سخنان من كلي گويي است؟ من معتقدم خطابه كمكي به جامعه ما نمي كند. ما نبايد كاري كنيم كه جامعه ايران در حالت مهدكودكي خود باقي بماند. بايد كاري كنيم كه مردم بينديشند هر چندكه انديشيدن كار سختي است. مساله اينجاست كسي كه سخنراني شريعتي را گوش دهد آيا واقعا اول به انديشيندن وادار شده يا برانگيخته شده است؟
عنوان سخنراني شما در بنياد باران درباره بنيادگرايي و شريعتي بود اين عنوان كه خطابه نبود ولي لحن به صورت خطابه بود وقتي شما با كوبندگي صحبت مي كنيد و اين گونه عواطف را برمي انگيزيد اين يك خطابه قلمداد مي شود. وقتي مي گوييد مخالفان يا مغرضند يا نادان اين يعني كسي سخن نگويد من هم در اين دسته بندي بايد خودم را پيدا كنم. به طور قطع بايد گفت اين نوع بيان يا همان سخنان شما در بنياد در جامعه امروز ما يك خطابه محسوب مي شود. شما يك كار ناجوانمردانه هم انجام مي دهيد و مباحثي را پيش مي كشيد كه نه من مي توانم در آن به دلايلي ورود پيدا كنم و نه روزنامه مي تواند آن را چاپ كند. شما هر وقت كه مناسب دانستيد يك نشست را با حضور مخاطبان ترتيب دهيد و من آنجا درباره جزءجزء فكت هاي تاريخي شريعتي با شما صحبت مي كنم. وقتي شما [ . . . ]. نخستين ويژگي روحيه رمانتيسم اين است كه وقت تامل جدي ندارد شريعتي به جهت زمان هم وقت نداشت. همچنين درگيري هاي سياسي و مذهبي هم بيشتر وقت او را مي گرفت به همين جهت شريعتي وقت نداشت امثال هايدگر، سارتر و ديگر اسامي كه در سخنراني هايش را به آنها ارجاع مي داد بخواند. خواندن اگزيستانسياليسم با شاخه هاي آن خوانش كار بسيار سختي است خوانش اسلام خود يك پروژه متفاوت است و همچنين بحث هاي عاطفي… پس توجه مي كنيد شريعتي زماني براي فهم دقيق اين مسائل نداشته است به همين جهت يك اشاره مختصر به يك مقاله يا مطلبي كه در جايي خوانده است براي او كافي بود تا درباره آنها سخنراني كند شما كه داعيه بحث علمي داريد بياييد درباره اين قضيه تحقيق كنيد از كل آثار شريعتي، براي نمونه او درباره سارتر از يك مثال قديمي و كليشه اي سارتر كه گفته بود «يك افليج اگر در مسابقه دو، اول نشود مقصر خودش است»، سارتر را توضيح مي داد. اخير كتابي چاپ شده است «با عنوان چگونه درباره كتاب هايي كه نخوانده ايم بحث كنيم» كه بد نيست دوستان نگاهي به اين كتاب بيندازند. شريعتي را هم مي توان با اين نگاه بررسي كرد كه چگونه درباره متفكراني كه درباره شان نخوانده بود بحث مي كرد. پس من اين حق را دارم با بيان اين انتقاد متهم نشوم به قرن نوزدهمي و مسائل ديگر كه شما گفتيد. من در بنياد باران بحثي را مطرح كردم و گفتم كه اين مباحث حاصل چند دهه خودم است كه هيچ صورت بندي نيست كه به خوبي غايت حاق واقعيت را روشن كند. براي همين مي گويم علي شريعتي به دنبال يك اسلام واقعي است كه اين اسلام واقعي بتواند غايت نهايي را پاسخ بدهد اما من اعتقاد دارم كه [ . . . ]. اينها گزاره هاي معرفتي من هستند. شريعتي چون رمانتيك است راجع به شخصيت ها اسطوره سازي مي كند يك برش از تاريخ را مي گيرد و بر اساس آن مي خواهد ايشان را تحليل كند. من مي گويم اين نوعي تحريف تاريخ محسوب مي شود.
وقتي كه امام علي(ع) به مالك اشتر درباره مردم مصر كه خيلي هاشان مسلمان نبودند توصيه نامه مي نويسند و مي فرمايند مردم دو دسته اند: «اِمّا اخٌ لك فِي الدّينِ او نظيرٌ لك فِي الخلْق» حالاشريعتي يا من [آقاجري] حق نداريم يك استنتاج انساني از علي (ع) داشته باشيم. ببينيد آقاي دكتر من هم اعتقاد ندارم كه اسلام واقعي دست شريعتي است يا كس ديگر اما تعجبم از شماست چرا كه وقتي به تاريخ مي رسيد ذات گرا مي شويد. وقتي كه به اسلام از ديدگاه شريعتي مي رسيد ضد ذات گرا مي شويد و اينها با هم سازگار نيست. شما حق داريد كه در دنياي شخصي خود هر فكري داشته باشيد ولي وقتي بيان شد ديگران حق دارند كلام شما را نقد كنند. در مورد مخالفين كه شما الان عنوان كرديد من فكر مي كنم در حال مغالطه هستيد من عرض كردم كه خودم در بخش هايي منتقد شريعتي بوده و هستم ولي من منتقد را از دشمن جدا مي كنم دشمنان شريعتي كساني هستند كه اساسا به دنبال بررسي و نقد نوعي حقيقت كه ممكن است در شريعتي باشد نيستند اساسا تصميمش را از آغاز گرفته است كه با اين فرد يا با آن تفكر دشمني كند حساب منتقد از دشمن جداست. من هميشه روحيه پرشوري داشتم ولي با همين روحيه مخالف فكري ام را تهديد، ترور و حذف نكرده ام چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب هيچگاه من مخالف فكري خودم را خفه نكرده ام ولي خيلي از مدعيان انتقاد به دكتر شريعتي در مقاطعي اين كار را كرده اند. من ناراحت مي شوم وقتي مي بينم كه اين اشخاص زندگي شخصي خودشان را سوار بر زندگي شريعتي مي كنند. انديشه شريعتي يك راهياني داشته است معدل راهيان اين راه را نگاه كنيد آيا اينها بطور مثال در بحث آزادي و دموكراسي پاسدار آزادي و دموكراسي بودند يا مخالفان شان؟ در مورد «خطابه» هم بايد بگويم آقاي دكتر منطق بحث بايد مشخص كند كه حرف درست است يا نه وگرنه با شور صحبت كردن حتما به نتيجه اشتباه منجر نمي شود. آقاي دكتر مگر دكتر شريعتي علامه بوده است؟ مگر تلقي ما از شريعتي يك تلقي پژوهشگر و دانشمندانه بوده است؟ معلوم است كه ما همان زمان و هم اكنون انتظار نداريم در جايي شريعتي از سارتر حرف زده است يك سارتر شناس باشد ولي اگر نقد شما منصفانه باشد مي بينيد كه شريعتي از زمان خودش خيلي جلو تر بوده است. اينكه شريعتي فلسفه را مثل يك فيلسوف نمي شناخت خوب روشن است كه ما اصلااز شريعتي اين انتظار را نداريم كه فيلسوف باشد.
خطابه همين است. شما اصلادرباره سخنان من تامل نكرديد و به راحتي قضاوت مي كنيد. من مي گويم وقتي شريعتي قصد اين را دارد كه بگويد انديشه من بهتر از همه است به گونه اي از اگزيستانسياليسم صحبت مي كند كه گويي همه اين مطالب را به طور عميق فرا گرفته است و بحث هاي من هم كم و كاستي ندارد. صحبت كردن از اين مسائل يعني من يك معرفتي را حاصل كرده ام الف و ب را سنجيده ام و به نفع الف راي صادر مي كنم. زماني كسي مي تواند اين كار را بكند كه آن پژوهش ها را انجام داده باشد.
آقاجري: يعني به نظر شما شريعتي حق نداشت جايي اسمي از سارتر بياورد؟
قادري: اصلابحثم اين نيست، من مي گويم وقتي شما مي خواهيد يك ايدئولوژي را فراتر از ايدئولوژي هاي ديگر قرار دهيد معنايش اين است كه من همه اش را مطالعه كرده ام زير و بم اين بحث را كاملامسلط هستم من عنوان مي كنم شريعتي اين وقت را نداشته است.
شما فكر مي كنيد اين اشكال خاص شريعتي است و اگر كسي آمد و يك مدعايي را مطرح كرد مثلااگر كسي گفت مسلمانم يا هر مرام و مسلكي كه داريد معنايش اين است كه رفته ايد مانند يك محقق در كتابخانه همه زواياي مرام و منش فكري خود را مشخص كرده ايد. آقاي دكتر پروژه اصلي شريعتي نوسازي و اصلاح طلبي ديني است كه در ادامه خط سيدجمال الدين اسدآبادي و اقبال لاهوري شكل گرفته است. پروژه اصلي شريعتي را اگر فراموش كنيد به راحتي مي توان خيلي انتقادات به شريعتي داشت. شريعتي علامه نبود و ادعاي علامه بودن هم نداشت.

آقاي دكتر آقاجري بفرماييد چطور مي شود يك نفر بگويد بين «الف» و «ب»، «الف» درست تر است بدون پژوهش اين ادعا را داشته باشد. من مي گويم شريعتي بدون هيچ پژوهشي اين ادعاها را مطرح مي كرد.
آقاجري: شريعتي در مقام يك ايدئولوگ اين ادعا را داشت يا يك فيلسوف؟
قادري: هر كسي بايد پيشينه معرفتي داشته باشد.
آقاجري: شما فكر مي كنيد معرفت يك نقطه كمال و پاياني دارد اگر شما قايل به پايان معرفت باشيد آيا تا پايان عمر در لاادري گري باقي نخواهيد ماند؟؟
قادري: من قبول دارم. اما بازهم اين از سوي شما خطابست. سفسطه يعني همين. شريعتي نمي تواند با جوانان اين برخورد را بكند يعني از يك متفكر يك بخش از فكرش را بگويد و بخش ديگر را نگويد. وقتي كه من به حرف شريعتي گوش مي دادم به عنوان يك جوان فكر مي كردم ايشان رفته اند آن مطلب را خوانده است و اطمينان مي كردم.
آقاجري: يعني شما به جز شريعتي چيز ديگري نمي خوانديد؟ شريعتي توصيه مي كرد شما چيز ديگري نبايد بخوانيد؟
قادري: اين حرف شما سفسطه است.
آقاجري: آن زمان دكتر شريعتي به من انگيزه مي داد كه بروم و سارتر را بخوانم در حد همان زمان بود كه مي توانستم بخوانم. شريعتي من را از خواندن هيچ چيز منع نمي كرد. نقش شريعتي اين بود كه من و امثال من را تشويق كرد به پرسش گري به چون و چرا گفتن من تا زماني كه با دكتر شريعتي آشنا نشده بودم فقط كتاب هاي مذهبي مي خواندم تازه بعد آشنايي با شريعتي به سراغ متفكران ديگر مانند داروين، ماركس، فرويد، و. . . رفتم.

*دبير گروه سياستنامه



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : آگوست 3, 2016 1314 بازدید       [facebook]