مولوی غیبت همه را جبران می‌کند

علی شریعتی
و مولوی دوبار مرا از مردن بازداشت: نخستین سال‌های بلوغ بود؛ بحران روحی همراه با بحران فلسفی. چه، اساساً من خواندن را با آثار مترلینگ آغاز کردم و آن اندیشه‌های بی‌سرانجام شک‌آلود که نبوغی چون او را دیوانه کرد پیداست که با مغز یک طفل دوازده‌ساله کلاس ششم دبستان چه می‌کند؟ این تشتت فکری در دنیای تصوف که به شدت مرا_ با ناپختگی _ مجذوب خویش کرده بود طوفانی‌تر و دیوانه‌کننده شد. سال های ۱۳۲۵ تا ۱۳۲۸ جامعه نیز بی‌هدف بود و آنچه بود هرج و مرج حزب توده و آخوندیسم جان گرفته و بازیگران سیاسی آزادخیال و فلسفه‌بافی‌ها، عرفان‌گرایی ها، مقدس‌مآبی‌ها، رمانتیسم بی‌محتوی و یا مشغولیت های زندگی و شکرگزاری از نعمت «آب باریک و نان تافتون و دیزی آبگوشت...» و من جزو آن اولی‌ها بودم. ادامه