Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
Search in posts
Search in pages


امر ملی در برابر فهم ملی‌گرایانه از بحران کنونی ایران | حسین مصباحیان (سخنرانی در بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی ـ ۲۲ خرداد ۱۴۰۵)

امر ملی در برابر فهم ملی‌گرایانه از بحران کنونی ایران

حسین مصباحیان
منبع: سخنرانی در بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی
تاریخ: ۲۲ خرداد ۱۴۰۵

بحران امروز ایران را نمی‌توان با زبان ساده‌ی تقابل حکومت و مردم، داخل و خارج، ملی و ضدملی، یا وطن‌دوست و وطن‌فروش فهم کرد. این دوگانه‌ها، هرچند در فضای هیجانی سیاست روز جذاب‌اند، بیشتر از آنکه چیزی را توضیح دهند، لایه‌های عمیق‌تر بحران را می‌پوشانند. مسئله ایران فقط بحران حکومت‌داری، اقتصاد، مشروعیت سیاسی یا انسداد نهادی نیست؛ مسئله، گسست تدریجی رابطه میان شهروند، وطن و آینده است. جامعه‌ای که سال‌ها از امکان اثرگذاری سیاسی، مشارکت مدنی، امنیت روانی، عدالت اقتصادی و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن محروم شده است، تنها ناراضی و حتی خشمگین نیست؛ زخمی است. در چنین وضعی، حتی مفهوم وطن نیز دچار دگردیسی می‌شود. وطن دیگر برای همه، خانه مشترک و افق همبستگی نیست؛ برای بخشی از جامعه، ممکن است نهادها، زیرساخت‌ها و نمادهای ملی به‌جای آنکه دارایی عمومی و میراث مشترک تلقی شوند، به‌عنوان اجزای مادی همان نظمی دیده شوند که زندگی آنان را فرسوده و تحقیر کرده است. از همین‌جاست که باید پدیده‌هایی چون بی‌اعتنایی نسبت به ویرانی، استقبال از فشار خارجی، یا حتی تمنای مداخله نظامی را نه با محکومیت اخلاقی فوری، بلکه با تحلیل شرایط تولید آن فهم کرد. چنین تمناهایی البته نه قابل دفاع‌اند و نه رهایی‌بخش؛ اما توضیح آن‌ها با واژه‌هایی مانند خیانت یا بی‌وطنی نیز کافی نیست. این پدیده‌ها نشانه فروپاشی پیوند میان مردم و امر مشترک‌اند. پرسش اصلی این نیست که چرا بخشی از مردم خشمگین‌اند؛ پرسش این است که چرا خشم آنان از مسیر بازسازی سیاسی و عاملیت داخلی خارج شده است و به انتظار ویرانی از بیرون رسیده است.

در این میان، فهم ملی‌گرایانه از وضعیت ایران خود بخشی از مسئله است، نه راه‌حل آن. ملی‌گرایی، چه در شکل رسمی و حکومتی و چه در شکل نوستالژیک و اقتدارگرای مخالفان، معمولاً ملت را چونان موجودیتی یکپارچه، ثابت، مقدس و از بالا

قابل تعریف می‌بیند. در روایت رسمی، کشور با حاکمیت یکی گرفته می‌شود و هر نقدی می‌تواند تهدیدی علیه وطن معرفی گردد. در روایت نوستالژیک نیز رهایی اغلب در بازگشت به گذشته‌ای باشکوه، اقتدار مرکزی و تصویری یکدست از ایران جست‌وجو می‌شود. این دو روایت، با وجود دشمنی ظاهری، در یک نقطه به هم می‌رسند: هر دو تکثر واقعی جامعه ایران را نادیده می‌گیرند. زنان، فرودستان، اقلیت‌ها،اقوام، کارگران، جوانان بی‌آینده، دگراندیشان، مهاجران داخلی و همه گروه‌هایی که در نظم رسمی به حساب نیامده‌اند، در این نگاه یا باید در تصویر از پیش ساخته‌شده ملت حل شوند یا به‌عنوان اختلال و تهدید کنار گذاشته شوند. اما ایران امروز با چنین تصویر بسته‌ای قابل فهم نیست. قدرت فقط در انحصار دولت مستقر نیست؛ در تحریم، رسانه‌های فراملی، شبکه‌های دیجیتال، اقتصاد جهانی، بازار ارز، مهاجرت، رقابت‌های منطقه‌ای و مدیریت عواطف جمعی نیز عمل می‌کند. چون چنین است، تحلیلی که همچنان ایران را فقط در چارچوب دولت ـ ملت و مرزهای رسمی می‌فهمد، از دیدن هندسه متغیر قدرت ناتوان می‌ماند.

 امر ملی را نباید با ناسیونالیسم یکی گرفت. ناسیونالیسم اغلب امر ملی را به شعار، خاک، مرز، گذشته و اقتدار تقلیل می‌دهد. ملی گرایی یک نظام اعتقادی، نظری یا سیاسی مشخص است که ادعا می‌کند واحد ملی و واحد سیاسی باید بر یکدیگر منطبق باشند. ملی گرایی برخلاف امر ملی که ماهیتی وضعیتی و تکوینی دارد، ابزاری برای بسیج توده ها است که اغلب توسط نخبگان سیاسی برای تحکیم قدرت دولت یا ایجاد همگونی فرهنگی به کار بسته می‌شود. اما امر ملی، در معنای زنده و رهایی‌بخش، یعنی امکان ساختن جهانی مشترک بر پایه کرامت، عدالت، مشارکت و به‌رسمیت‌شناختن همه کسانی که تاکنون سهمی در تعریف آن نداشته‌اند.امر ملی در جوهر خود دلالت بر یک زادبوم مادی و معنوی دارد که در آن یک صورت بندی اجتماعی مشخص بر اساس اراده معطوف به زیست مشترک شکل می‌گیرد. این مفهوم دلالت بر قلمرو روانی و عینی همبستگی دارد که در آن شهروندان فراتر از علایق طایفه ای یا وفاداری های سنتی به یک آگاهی جمعی مشترک دست می‌یابند. بندیکت اندرسون در اثر کلاسیک خود با عنوان اجتماعات متخیل، امر ملی را یک ابداع فرهنگی می‌داند که پس از افول جهان بینی های مذهبی و زوال پادشاهی های دودمانی امکان پذیر شده است (اندرسون، ۲۰۱۶). از این منظر امر ملی بستر یا ظرفی عینی است که در آن حاکمیت مردمی و حقوق شهروندی تجسد می‌یابند. امر ملی شرط امکان تحقق دمکراسی مدرن و بازشناسی حقوقی آحاد یک ملت است در حالی که ملی گرایی پاسخی سیاسی و ایدئولوژیک به بحران های مشروعیت و هویتی است که تلاش می‌کند این ظرف عینی را به نفع یک روایت خاص از قدرت مصادره کند. بنابراین در حالی که امر ملی بر هستی شناسی یک جامعه سیاسی دلالت دارد، ملی گرایی بازتاب دهنده صورتی از آگاهی کاذب است که می‌تواند به اشکال طردکننده، افراطی یا شووینیستی دگردیسی یابد.

امروزه برای نخستین بار در تاریخ معاصر ایران، بخشی از مردم نه فقط مداخله خارجی را تحمل می‌کنند، بلکه آن را تمنا می‌کنند و حتی از آتش‌بس نیز ناخشنود می‌شوند. این پدیده را چگونه می‌توان با زبان معمول ملی‌گرایی توضیح داد؟ اگر وطن هنوز در تجربه زیسته این بخش از جامعه به‌عنوان خانه مشترک، دارایی عمومی و افق آینده فهم می‌شد، حمله خارجی نمی‌توانست به‌سادگی در خیال آنان به صورت امکان رهایی ظاهر شود. اینجا دقیقاً نقطه شکست ناسیونالیسم روش‌شناختی است. ناسیونالیسم، چه در شکل رسمی و چه در شکل نوستالژیک، فرض می‌گیرد که ملت همچنان کلیتی حاضر و بدیهی است و فقط باید به نام آن سخن گفت؛ اما وضعیت کنونی نشان می‌دهد که خود معنای ملت و وطن برای بخشی از جامعه آسیب دیده است. وقتی شهروند احساس کند در این وطن به حساب نمی‌آید، در تصمیم‌گیری‌های آن نقشی ندارد، از منابع آن سهم عادلانه‌ای نمی‌برد، صدایش سرکوب می‌شود و آینده‌اش مصادره شده است، ممکن است میان وطن و ساختار سلطه تمایزی احساس نکند. در چنین لحظه‌ای، مداخله خارجی در ذهن زخم‌خورده او نه به‌عنوان تجاوز به کشور، بلکه به‌عنوان ضربه به همان ساختاری فهمیده می‌شود که او آن را سرچشمه رنج خود می‌داند. این خطا، خطایی بسیار خطرناک است؛ اما برای فهم آن باید اول پذیرفت که با وضعیتی تازه روبه‌رو هستیم. اینجا دیگر مسئله ضعف حس ملی یا فقدان آگاهی تاریخی نیست؛ مسئله فروپاشی رابطه عاطفی و سیاسی میان شهروند و امر مشترک است. جامعه‌ای که در آن بخشی از مردم پایان حمله خارجی را نه فرصتی برای تنفس، بلکه از دست رفتن امکان رهایی می‌پندارند، جامعه‌ای است که در آن زبان رسمی وطن از درون تهی شده و امر ملی به بحرانی عمیق در سطح تجربه زیسته بدل گشته است.

قیاس این وضعیت با شهریور ۱۳۲۰ نیز عمیقا گمراه‌کننده است. در شهریور ۲۰، ایران در متن جنگ جهانی دوم و در موقعیت ضعف نظامی و دیپلماتیک، از شمال و جنوب هدف حمله دو قدرت بزرگ قرار گرفت. بریتانیا و شوروی ایران را اشغال کردند تا مسیر تدارکاتی شوروی را تضمین کنند، بر نفت و راه‌آهن و موقعیت ژئوپلیتیک ایران مسلط بمانند و نفوذ آلمان را مهار کنند. رضاشاه در نتیجه فشار اشغالگران و فروپاشی ارتش ناچار به کناره‌گیری شد و کشور وارد دوره‌ای از اشغال، قحطی، بی‌ثباتی، حضور نیروهای خارجی، گسترش رقابت‌های ایدئولوژیک و تضعیف حاکمیت ملی شد. درست است که بخشی از جامعه از پایان یافتن فضای اختناق رضاشاهی و گشایش نسبی پس از او استقبال کرد؛ مطبوعات، احزاب و نیروهای سیاسی مجال بیشتری یافتند و جامعه از پایان استبداد رضاشاهی خشنود شد. اما این خشنودی را نباید با تمنای اشغال یکی گرفت. مردم ایران در شهریور ۲۰ از پیش، در مقیاس اجتماعی و سیاسی گسترده، خواستار بمباران کشور، ادامه اشغال یا تخریب زیرساخت‌های ملی نبودند. حتی اگر رضاشاه منفور بخشی از جامعه بود، اشغال ایران به‌عنوان پروژه‌ای ملی و رهایی‌بخش از سوی جامعه طلب نشده بود. تفاوت اصلی دقیقاً همین‌جاست: در ۱۳۲۰، قدرت‌های خارجی به ایران هجوم آوردند و سپس پیامدهای داخلی سقوط رضاشاه پدیدار شد؛ در وضعیت کنونی، بخشی از جامعه پیشاپیش از نیروی خارجی انتظار رهایی دارد و حتی تداوم فشار و حمله را راه شکستن نظم داخلی تصور می‌کند. این امر از نظر تاریخی پدیده‌ای جدید است. البته شباهت‌هایی نیز وجود دارد، اما این شباهت‌ها نباید ما را فریب دهد. در هر دو موقعیت، بحران مشروعیت داخلی وجود دارد؛ در هر دو، قدرت حاکم بخش‌های وسیعی از جامعه را از خود رانده است؛ در هر دو، نیروی خارجی از شکاف داخلی استفاده می‌کند؛ و در هر دو، سقوط یا تضعیف قدرت مرکزی می‌تواند برای برخی گروه‌ها به‌صورت گشایش سیاسی جلوه کند. اما شهریور ۲۰ در متن جنگ جهانی و رقابت امپراتوری‌ها رخ داد؛ وضعیت کنونی در متن فرسایش طولانی زیست‌جهان، رسانه‌های دیجیتال، روان‌سیاست فراملی، تحریم، مهاجرت، فروپاشی اعتماد و مصرف شبانه‌روزی تصویر فاجعه شکل گرفته است. در شهریور ۲۰، جامعه ایران چنین تجربه‌ای از بیگانگی دیجیتال، بمباران عاطفی، شبکه‌های فراملی تولید خشم و میل عمومی بخشی از مردم به دخالت خارجی نداشت. امروز مداخله خارجی فقط با هواپیما و موشک عمل نمی‌کند؛ پیش از آن، در سطح روان، تصویر، خبر، شبکه اجتماعی و تخیل سیاسی عمل می‌کند.

 

در این نقطه باید یک گام دیگر نیز برداشت و پرسید آیا هنوز می‌توان وضعیت ایران را بر پایه تصویر کلاسیک سوژه آگاه و خودبنیاد فهم کرد؟ به نظر می‌رسد پاسخ منفی است. امروز در ایران، سوژه آگاه دکارتی، کانتی یا هگلی، دست‌کم به‌عنوان فاعل کنش سیاسی، در کار نیست. سوژه دکارتی، خود را در مقام آگاهی روشن و متمایز می‌شناسد؛ سوژه کانتی، خود را موجودی خودگردان و تابع قانون عقلانی می‌فهمد؛ و سوژه هگلی، از مسیر نفی، تجربه تاریخی و به‌رسمیت‌شناسی، به آگاهی از جایگاه خود در کلیت اجتماعی می‌رسد. اما سوژه‌ای که در وضعیت کنونی ایران با آن روبه‌رو هستیم، نه چنین شفافیتی نسبت به خود دارد، نه چنین خودآیینی پایداری، و نه چنین مسیر روشنی برای به‌رسمیت‌شناخته‌شدن. این سوژه، بیش از آنکه در مقام فاعل عقلانی تاریخ ظاهر شود، در میان ترس، تحقیر، خشم، میل به انتقام، احساس بی‌قدرتی، رؤیای نجات و فانتزی ویرانی سرگردان است. از همین رو، شاید ناخودآگاه فرویدی بهتر بتواند بخش‌هایی از این وضعیت بحرانی را توضیح دهد. مسئله این نیست که مردم نمی‌فهمند؛ مسئله این است که هنگامی که مسیرهای عقلانی کنش، گفت‌وگو و اثرگذاری بسته می‌شود، نیروهایی از زیرزمین روان جمعی سر برمی‌آورند که دیگر با زبان عقل سیاسی کلاسیک توضیح‌پذیر نیستند. تمنای مداخله خارجی، خشنودی از تداوم حمله، ناخشنودی از آتش‌بس، میل به فروپاشی و حتی بی‌حسی نسبت به ویرانی وطن را باید در نسبت با همین ناخودآگاه زخمی فهم کرد. در اینجا میل، همیشه میل به آزادی نیست؛ گاه میل به انتقام است، گاه میل به پایان دادن به اضطراب از راه تخریب کلیت موجود، گاه میل به مجازات پدری مقتدر و سرکوبگر، و گاه فانتزی نجات به دست نیرویی بیرونی است که جای خالی عاملیت داخلی را پر کند. اگر در سطح آگاهانه، سوژه می‌گوید «ایران را می‌خواهم»، در سطح ناخودآگاه ممکن است ایرانِ موجود را همان ساختار آزاردهنده‌ای تجربه کند که باید فروبریزد تا رنج پایان یابد. این دوگانگی را نمی‌توان با اخلاق‌گرایی ساده فهمید. ناخودآگاه فرویدی به ما نشان می‌دهد که انسان همیشه آن چیزی را نمی‌خواهد که در سطح گفتار اعلام می‌کند؛ میل می‌تواند متناقض، جابه‌جا شده و حتی خودویرانگر باشد. جامعه‌ای که سال‌ها امکان بیان، مشارکت و بازشناسی از آن سلب شده است، رنج خود را فقط به‌صورت مطالبه عقلانی بیان نمی‌کند؛ گاه آن را به شکل کین‌توزی، فانتزی ویرانی، نفرت از خویشتن جمعی یا طلب مداخله بیرونی نشان می‌دهد.

ناسیونالیسم فرض می‌گیرد که سوژه ملی خود را می‌شناسد، وطن را می‌خواهد و مرز میان دوست و دشمن را روشن می‌بیند؛ اما وضعیت امروز نشان می‌دهد که همین سوژه ممکن است هم‌زمان ایران را دوست بدارد و از ویرانی ایران استقبال کند، از سلطه خارجی بترسد و به آن امید ببندد، از تحقیر رنج ببرد و در خیال خود تخریب را راه بازپس‌گیری کرامت بداند. این تناقض‌ها نشانه فقدان عقل نیستند؛ نشانه ورود بحران سیاسی به عمیق‌ترین لایه‌های روان اجتماعی‌اند. از این رو، تحلیل وضعیت ایران باید از سوژه شفاف فلسفه کلاسیک عبور کند و به سوژه زخمی، شکاف خورده و ناخودآگاه برسد؛ سوژه‌ای که فقط استدلال نمی‌کند، بلکه رؤیا می‌بیند، جابه‌جا می‌کند، انکار می‌کند، فرافکنی می‌کند و گاه رهایی را در همان چیزی می‌جوید که می‌تواند او را بیشتر نابود کند.

همین خطای ناسیونالیستی، راه را برای سوءفهم خطرناک دیگری نیز باز می‌کند: تصور اینکه مداخله خارجی می‌تواند به نام نجات ایران، مسیر رهایی را هموار کند. در واقع، مداخله خارجی غالباً نه با نفی ناسیونالیسم، بلکه با مصادره زبان آن عمل می‌کند. قدرت‌های خارجی به‌ندرت مداخله خود را به زبان سلطه معرفی می‌کنند؛ آن‌ها معمولاً از آزادی، مردم، امنیت، آینده و حتی نجات ملت سخن می‌گویند. اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که مداخله خارجی، به‌ویژه وقتی با تخریب زیرساخت‌ها، تحریم‌های فرساینده، حمله نظامی یا مهندسی سیاسی همراه باشد، جامعه را آزاد نمی‌کند؛ آن را آسیب‌پذیرتر، وابسته‌تر و پراکنده‌تر می‌سازد. در چنین وضعی، مردم از سوژه سیاسی به موضوع مدیریت ژئوپلیتیک تبدیل می‌شوند. رنج آنان به تصویر رسانه‌ای، ابزار فشار، داده سیاسی و سرمایه اخلاقی برای بازیگران بیرونی بدل می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که نقد ناسیونالیسم باید با نقد مداخله خارجی پیوند بخورد. اگر ناسیونالیسم رسمی، کشور را با حکومت یکی می‌گیرد، مداخله‌گر خارجی نیز اغلب مردم را با پروژه خود یکی می‌گیرد. هر دو، به شکلی متفاوت، عاملیت مستقل جامعه را نادیده می‌گیرند. یکی از مردم اطاعت می‌خواهد، دیگری از آنان رضایت به ویرانی به نام آزادی. یکی وطن را به ابزار بقای قدرت داخلی بدل می‌کند، دیگری وطن را به میدان عملیات قدرت بیرونی.

اگر حاکمیت با حذف و سرکوب، رابطه شهروند با وطن را فرسوده کرده است، مداخله خارجی این فرسایش را به سطحی مادی‌تر و برگشت‌ناپذیرتر کشانده است. نتیجه آن می‌تواند نه آزادی، بلکه بی‌دولتی، ناامنی، مهاجرت گسترده، فروپاشی اعتماد، خشونت پراکنده و وابستگی بلندمدت باشد. از این رو، باید میان فهم علت تمنای مداخله و پذیرش آن تمایز گذاشت. فهمیدن این تمنا به معنای توجیه آن نیست؛ بلکه به معنای تشخیص عمق بحرانی است که جامعه را به چنین نقطه‌ای رسانده است. درست به همین دلیل، سرزنش توده‌ها کافی نیست. باید پرسید چه ساختاری مردم را چنان از امکان کنش داخلی ناامید کرده که ویرانی از بیرون را به‌صورت نجات تصور می‌کنند. اما پاسخ به این پرسش نیز نباید ما را به دام پذیرش همان ویرانی بیندازد. نقد رادیکال وضع موجود باید هم‌زمان نقد رادیکال مداخله خارجی نیز باشد؛ وگرنه از یک شکل انقیاد به شکل دیگری از انقیاد عبور کرده‌ایم. شهریور ۲۰ ، اگر درسی داشته باشد، همین است: مداخله خارجی، حتی اگر به سقوط یا تضعیف یک اقتدار داخلی بینجامد، الزاماً آزادی ملی تولید نمی‌کند؛ بلکه می‌تواند کشور را به میدان رقابت قدرت‌های بیرونی تبدیل کند و آن را به بحران معیشتی و بی‌ثباتی سیاسی بکشاند.

راه خروج از این بن‌بست، بازسازی امر ملی از پایین است؛ امری ملی که نه با دولت یکی شود، نه با نوستالژی اقتدارگرایانه، نه با پروژه‌های خارجی و نه با شعارهای میان تهی وحدت. امر ملی باید از تجربه کسانی آغاز شود که به حساب نیامده‌اند. اگر ایران قرار است دوباره برای شهروند زخمی معنا پیدا کند، باید او را نه موضوع اداره، کنترل یا بسیج، بلکه صاحب حق، صدا و آینده بداند. وطن فقط خاک و مرز نیست؛ رابطه‌ای زنده میان مردم، نهادها،حافظه، عدالت و امکان مشارکت است. وقتی این رابطه تخریب شود، هیچ خطابه ملی‌گرایانه‌ای نمی‌تواند آن را بازسازی کند. بازسازی آن از نهادهای کوچک، پیوندهای افقی، حلقه‌های گفت‌وگو، همبستگی‌های محلی، مراقبت اجتماعی، حافظه انتقادی و سازمان‌یابی مستقل آغاز می‌شود. این امور شاید در برابر ماشین عظیم قدرت ناچیز به نظر برسند، اما بدون آن‌ها هیچ تغییر بزرگی پایدار نخواهد ماند. جامعه‌ای که از درون فرسوده، بی‌اعتماد و پراکنده باشد، حتی اگر لحظه‌ای انفجاری را تجربه کند، ممکن است دوباره به چرخه اقتدار، انتقام یا وابستگی فروغلتد. بنابراین، سیاست رهایی‌بخش نباید خشم را خاموش کند، بلکه باید آن را از واکنش کور به نیروی مؤسس تبدیل کند. خشم واکنشی خبر مصرف می‌کند، نفرت می‌سازد، منتظر فروپاشی می‌ماند و گاه ویرانی را با رهایی اشتباه می‌گیرد. خشم مؤسس اما از همان تجربه رنج آغاز می‌کند و می‌پرسد چگونه می‌توان از تحقیر، کرامت ساخت؛ از پراکندگی، همبستگی؛ از بی‌اعتمادی، رابطه؛ و از طردشدگی، مطالبه حضور. امر ملی آینده ایران تنها در چنین مسیری قابل بازسازی است؛ نه در اطاعت از قدرت داخلی، نه در امید به قدرت خارجی، بلکه در تبدیل جامعه زخمی به جامعه‌ای که بار دیگر خود را فاعل تاریخ خویش بشناسد.

باید از امر ملی به معنایی تازه دفاع کرد: نه امر ملی به‌مثابه شعار، نه امر ملی به‌مثابه اطاعت، نه امر ملی به‌مثابه خاطره‌ای اسطوره‌ای، بلکه امر ملی به‌مثابه امکان بازسازی جهان مشترک. چنین امری فقط وقتی شکل می‌گیرد که مردم در همه تکثرشان دیده شوند و بتوانند در ساختن آینده سهم داشته باشند. نقد ناسیونالیسم، در این معنا، ضدیت با ایران نیست؛ دفاع از ایران در برابر تقلیل آن به قدرت، گذشته، مرز یا پروژه خارجی است. مخالفت بنیادین با مداخله خارجی نیز دفاع از وضع موجود نیست؛ دفاع از امکان رهایی‌ای است که از درون جامعه و به دست خود مردم ساخته شود. ایران اگر قرار است دوباره خانه شود، باید از دل همین زخم‌ها و از مسیر بازسازی اعتماد، کرامت، گفت‌وگو و عاملیت جمعی ساخته شود. راه برون‌رفت از استیصال نه در تمنای منجی بیرونی است و نه در بازگشت به اقتدار درونی؛ در توان جامعه برای بازشناسی خود به‌عنوان نیرویی زنده، متکثر و سازنده است. امر ملی آینده، اگر معنایی داشته باشد، دقیقاً همین است: بازپس‌گیری ایران از هر دو سوی سلطه، و سپردن آن به مردمی که باید دوباره در آن به حساب آیند.



≡   برچسب‌ها
نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : جولای 4, 2026 3 بازدید       [facebook]