[]


یاد پوران خانم به خیر! | سیدخلیل حسینی

یاد پوران خانم به خیر !

سیدخلیل حسینی

 

یک
پوران خانم هم رفت. آنچه در روز تشییع و قبل از آن در بیمارستان لاله بر خانوادۀ او گذشت را از زبان دکتر مونا شریعتی ، همدم روزهای تنهایی اش ، شنیدیم و دیدیم.

روز یکشنبه ۲٨ بهمن ماه درهای حسینیۀ ارشاد را ، که به نام شریعتی نام آور است ، به روی او و فرزندانش بستند.

دخترش مونا بهت زده و بی قرار ، کف سرد خیابان ، کنار تابوت مادر نشسته بود.

دکتر احسان شریعتی ، دردمندانه و خشمگنانه گفت : شما یک مکتب را با یک ساختمان اشتباه گرفته اید ! حسینیۀ ارشاد اکنون نه یک ساختمان که یک جنبش است…. شما تصور کردید می توانید با بستن درهای یک ساختمان ، مردم را از اندیشه ای محروم کنید؟

اما درهای حسینیه نه تنها بسته ماند بلکه در اقدامی نابخردانه ، جمعیت را به آن سوی خیابان حوالت دادند تا بر دامن کبریایی شان گردی ننشیند !

لذا در خیابان بر او نماز گزاردند. در میان اقبال و استقبال پر شوری پیکرش را تشییع کردند.

گویی نمایندۀ همۀ آحاد مردم قدر شناس ایران جمع آمده بودند ، تا این بانوی مظلوم را بدرقه کنند.

لذا آنچه پس از آن دیدیم یکسره مایۀ دلگرمی و مباهات بود. همسر دکتر علی شریعتی با عزت و احترامی در خور بدرقه شد و در مزار شهدای ۱۶ آذر امامزاده عبدالله — کنار برادر شهیدش — آرام گرفت.

سخنرانان از شریعتی ، از راه و آرمان او ، از نجابت و مظلومیت بانوی عزیز او و از نیک و بد روزگار سخن گفتند.

خانم دکتر سوسن شریعتی به من گفت : کاش مجالی بود تا شما هم از خاطراتی که از ایشان داشتید ، با مردم سخن می گفتید. باز گویی خاطره ها برای مردم بهتر و جذاب تر است….

 

دو
پوران شریعت رضوی دانش آموخته سوربن بود. دکترای ادبیات فارسی داشت. همسر دکتر علی شریعتی بود. برادرش مهدی شریعت رضوی یکی از آن سه آذر اهورایی است که در حملۀ نیروهای امنیتی به دانشگاه تهران در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ به شهادت رسید.

اما نام او با نام علی شریعتی قرین گشته بود و همواره دکتر را به یاد می آورد.

او که در سراسر عمر پر برگ و بارش لحظه ای از راه و اندیشۀ همسرش غافل نماند.

گاه به نظر می رسید که در حاشیه نشسته است. اما این گونه نبود ، در میانۀ میدان بود و در متن زیست.

همچنان که میراث بزرگ شریعتی را به جان پاس می داشت ، نگران مردم ، ایران و تلاطم ها و آشوب زمانه نیز بود.
هم زمان که به فرزندان خود می رسید و نیاز آنان را پیش چشم داشت ، نگران فرزندان زندانیان سیاسی هم بود ۱. در عین حال از حال فامیل دور و نزدیک نیز غافل نبود.
گاهی که توفیق داشتم و رفع و رجوع برخی از کارها را در مشهد به من می سپرد ، می دیدم که چه دلسوزانه پیگیری می کند و هنگامی که اطمینان می یافت که سفارش انسانی و مشفقانه اش را به انجام رسانده ام ، چه قدرشناس بود.
هرگز انسانی چنین زلال ، دلسوز و شاکر ندیده بودم.
به یاد دارم در مناسبتی قصۀ دریافت مدرک دکتری خود را با لحنی صمیمی و صادقانه برایم شرح داده بود : فلانی ! من دکترایم را با نمرۀ عالی گرفتم و علی با نمرۀ متوسط.
در حالی که علی ، در رساله دکتری ، خیلی خیلی به من کمک کرده بود.
و بعد از ته دل می خندید.
قبل از چاپ کتاب ” برسد به دست پوران عزیزم…۲ ” تهران بودم. برای احوالپرسی خدمت شان رسیدم. صحبت به چاپ نامه های خصوصی دکتر رسید که قرار بود به زودی چاپ شود.
احساس کردم ، کمی نگران است. به زبان هم آورد که : شاید چاپ نامه ها یا برخی از آنها هنوز زود باشد !
اما سوسن می گوید : یا چاپ نشود یا همۀ نامه ها چاپ شود.
بعد نامۀ مشهور دکتر که سرآغاز آن چنین است : امیدم ! پوران جان عزیز مهربان بد اخلاق خوش قلب ” کافر غضب ” “مومن رضای “… را تا پایان برایم خواند. تمام مدت لبخند از لبانش نرفت. من با علاقه و اشتیاق فراوان سراپا گوش بودم.
سپس پرسید : نظر شما چیست ؟
گفتم : برای چاپ کامل نامه ها با خانم دکتر سوسن هم رأیم.

زیرا مردم پیش از این چهرۀ صادق و صمیمی دکتر را در کتاب ” هبوط در کویر ۳ ” او – که در زمان حیاتش نیز به چاپ رسیده است – دیده اند.
بلافاصله بخش هایی از ” در باغ ابسرواتوار ” را که به یاد داشتم ، برایشان بازگو کردم. پس از آن نقد و تقریظی را که در آستانۀ کتاب کویر آورده ، و اصناف ناقدان را برشمرده ، یادآوری کردم و افزودم ، به نظر می رسد ، امر خصوصی نزد وی معنا ندارد.
اکنون به وضوح احساس رضایت خاطر را در چهرۀ ایشان می دیدم.
چند ماه بعد کتاب با مقدمۀ دکتر سوسن شریعتی از سوی انتشارات کتاب آبان به چاپ رسید.
به سرعت چاپ اول تمام شد و به چاپ دوم رسید.
اکنون ” طرحی از یک زندگی ۴ ” کامل شده بود.

سه
اینک یار وفادار دکتر علی شریعتی بار بربسته و جان نجیب اش را به جان جهان سپرده است.
اما آنچه بر وی رفت تا ابد بر دوش ما خواهد ماند.
” اکنون او رفته و من می خواهم حرف های او را برای شما بازگو کنم. همۀ شما می دانید که من با مادرم در خانه های زیادی تنها زندگی کردیم. فقط ما دو نفر بودیم. می دانم چه کلماتی را زیاد به کار می برد. این قدر این اواخر گفت : ایران ! ایران ! که من فکر کردم که اسم او دیگر پوران نیست بلکه ایران است. این اواخر از درد و رنج مردم ، خیلی رنج می برد و از این که مردم توان مالی تهیه دارو ندارند و… بسیار غصه خورد. روزی که مادرم سکته کرد ، آمپول سکته اش را نداشت. به من گفتند که باید از کرج یا از شهرهای دیگر خارج تهران آن را تهیه کنی ! آمپول بسیار ساده برای بیماری که جانش لب مرز است.
مادرم از درد مردم ایران بهره برد و مرتب به من می گفت که چرا برای ایران کاری نمی کنی ؟
آن قدر رنج کشید و غصه خورد که ۲۲ بهمن را برای مرگش انتخاب کرد. ساعت ۹ شب ۲۲ بهمن ماه. در حالی که تمام سایت ها و اخبار می خواستند از نقش شریعتی در انقلاب و… بگویند ، همسر دکتر علی شریعتی روز ۲۲ بهمن را به شکل نمادین انتخاب کرد.
مادرم می خواست با این مرگ نمادین به همه ی مردم ایران بگوید که برای ایران دعا کنید.
امشب اگر می خواهید برای مادرم دعا کنید ، برای ایران کنید.
دلش می خواست که همه از برای ایران لب بگشایند و سخنی بگویند و کاری بکنند.۵”

یاد پوران خانم به خیر که شکوفا زیست و آزاده و عمرش یکسره بر سر تجلی آرمان هایش سپری شد !



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : فوریه 18, 2021 184 بازدید       [facebook]