[]


جایگاه شریعتی در انقلاب ایران

جایگاه شریعتی در انقلاب ایران

گزارش نشست «جایگاه شریعتی در انقلاب ایران»

زمان: ۱۷ بهمن ۱۳۹۷

مکان: بنیاد شریعتی

 

نشست «جایگاه شریعتی در انقلاب ایران» در ۱۷ بهمن سال گذشته در بنیاد شریعتی برگزار شد. سکته مغزی پوران شریعت رضوی در روز ۲۲ بهمن  و مرگ او در ۲۶ همان ماه، پوشش مطبوعاتی این نشست را تا امروز به تأخیر انداخته است. یک سال از این سخنان می گذرد؛ یکسالی که پر حادثه گذشت. امروز اما این سخنان همچنان مصداق دارد و محل نزاع است.

موضوع این نشست «جایگاه شریعتی در انقلاب ایران» است و نیز این پرسش که  تحلیل «نو شریعتی» از انقلاب چیست؟ آیا می شود تکلیف انقلابی که چند صدایی بوده و «انقلاب اسلامی» نام گرفته است را از نظام جدا کرد؟ انقلاب همچون یک کل و امر تام را بی تردید نمی توان به شکل مکانیکی به اجزاء جداگانه تقسیم کرد و در باره آن اظهار نظر نمود، نقد کرد و یا بیلان آن را ارزیابی کرد. در نتیجه موضوع بررسی دیگاه شریعتی در باره مفهوم و یا تجربه انقلاب نیست بلکه به بررسی جایگاه واقعی او در انقلابی که پس از او به دنبال آمده است  می پردازد. در این نشست آقایان هاشم آقاجری، غلامرضا جواد کاشی، احسان شریعتی، احمد زید آبادی، علی قاسمی، مسعود فصیحی، محمد نژاد، فرید خاتمی، امیر رضایی، فرید خاتمی، محب کیا، آرمان ذاکری و خانم‌ها سوسن شریعتی و نرگس سوری شرکت داشتند.

احسان شریعتی:

اصل معنای انقلاب را بنده البته بعد از این چهل سال که هیچ، تا چهل دههٔ دیگر هم قبول دارم. معنای انقلاب (و نه خود کلمه که در اصل و در قرآن به‌معنای ارتجاع است)، در یک کلمه «گسست» است و «نه» گفتن به وضع موجود و نشان‌دهندهٔ نارضایتی و انتظار تغییر به‌سمت وضع مطلوب‌تر و البته معنای اینهمه این نیست که موفقیتش همیشه تضمین است (مانند بهار عرب). انقلاب ایران که علیه نظام استبدادی وابسته به‌راه افتاد، در تداوم انقلاب‌های پیشین -مشروطه، نهضت ملی، و جنبش‌های منطقه‌ای- خط مستمر و زنجیره‌و‌ای را می‌یابیم، با این تفاوت که حضور یکپارچه و گسترده مردم، دیگر انقلابات را در مقایسه با این انقلاب بیشتر شبیه جنگ داخلی بوده است! مشارکت اکثریت مطلق در انقلاب به آن وجهی استثنایی داده است. واقعیت این است که جایگاه رهبری انقلاب که در آغاز تضمینی برای توده‌ای شدن جنبش می‌نمود، در خلأ نیروهای سیاسی متشکل، از رهبریت معنوی به رهبری عملی بدل می‌شود. نفوذ وسیع و گسترده در جامعه – متکی بر شبکه روحانیت- و تشخیص لحظهٔ تعیین‌کنندهٔ سرنوشت‌ساز  و بازگشت‌ناپذیر در ۲۲ بهمن، رهبری آ…خمینی را بلامنازع ساخت. پس ازآن وارد فاز جدیدی شدیم و مواجه با توطئه‌های جدید، مانند نفوذ ضد-انقلاب در انقلاب (شبهه). هنگامی‌که قدرت‌ها دیدند شاه و نظام ۲۵۰۰ساله شاهی دارد قطعا برمی‌افتد، این سوال برایشان مطرح شد که چه نیرویی جانشین می‌شود. مثلا عنوان ‌شد که به‌جای سلطنت روحانیت بنشیند (خط امثال حزب بقایی و..)، از آنجا وارد پروسهٔ تجدید تولید مناسبات سابق می‌شویم و طبقهٔ حاکم قبلی تجدیدسازمان می‌کند. نقطه منفی تجربهٔ انقلاب ۵۷ سرعت تحولات یا جا-به-جایی سریع قدرت بود. ولی تجربه انقلاب از ۵۶ تا ۵۸ و حتی تا ۶۰ تجربه‌ای مثبت و بالنده بود. به‌تعبیر شریعتی بیشترین اتفاقات فرهنگی و رشد نبوغ و هنر و..، در همین سال هایی می افتد که بر دیوار استبداد شکاف می‌افتد: در مشروطیت، در نهضت ملی، در انقلاب؛ آزادی بیان و نشر و کنشگری و تشکل‌یابی.

پس نفس انقلاب را مثبت می‌یابیم اما همراه با تجربهٔ شبهه‌آلود گذشته و سرنوشتی نامعلوم بعدی. برای متفکری مثل شریعتی که به‌دنبال انقلاب همه‌جانبهٔ وجودی و فکری -بعثت- بود و نه صرفا یک انقلاب سیاسی معطوف به قدرت و تغییر رژیم‌ها و جابجایی سریع هیئت‌های حاکم و دولت‌ها طبعا نمی‌توانست تحول اساسی و نهایی باشد. در این صورت می‌توان تصور کرد که  فاصله می گرفت و خط و مشی خاص خود را تعقیب می کرد. اما مردم در واقع بیشتر تحت تاثیر ادبیات شریعتی بودند تا اندیشهٔ او. و در همین معنا از سوی مردم لقب «معلم انقلاب» می‌گیرد. از همین‌رو به‌جز لحظات آغازین انقلاب، میراث شریعتی در نظام برآمده از انقلاب بتدریج تصفیه و کنار گذاشته می‌شود و با برچسب هایی چون «التقاطی» یا «منهایی»(منهای روحانیت) حذف می‌شود و لذا، در دههٔ شصت با حذف گفتمان شریعتی روبرو می‌شویم.

برای فهم نقش شریعتی در انقلاب ایران ما باید تجربه انقلاب را از ‌سویی  تبارشناسی و از دیگرسو دوره بندی کنیم تا خوانشی چندصدایی از آن ممکن گردد. البته ارزیابی دست‌آوردهای انقلاب هم –مثبت یا منفی- فقط در پرتو زمانی بلندمدت ممکن است. به یک معنا مرگ انقلاب هنوز اعلام نشده و با تفکیک دوره‌ها تا ۲۲ بهمن و پس از آن‌را میتوان جدا کرد، چون «شیفت پارادایمی» صورت گرفته است. جوانان و روشنفکران وطبقات متوسطه شهری دردوره اول نهضت نقش تعیین‌کننده داشتند و مخاطب اصلی و پیشقراول محسوب می‌شدند. این طیف خواهان دموکراسی و عدالت اجتماعی و رشد وتوسعه عمومی بودو عموما زیرتأثیر اندیشه‌های روشنفکران. همسویی سیاسی با «روحانیت مبارز» هم البته در نهضت عمومی  پذیرفته شده بود، بی‌آن‌که معنایش همدلی با تزهای «تئوکراتیک» باشد. در فاز بعدی اما بتدریج روحانیت سنتی هژمونی تام را به‌دست گرفت (برغم ناشناخته بودن اولیه تز ولایی در اسلام فقاهتی). روشنفکران باید با تفکیک دوره‌ها روشن کنند که مردم در آغاز چه می‌خواستند و چه تغییرات بعدی به‌مرور زمان در این خواسته‌ها و مطالبات و شعارها  و گفتمان به‌وجود آمد. روشنفکر باید خطوط و مرزها را روشن و تفکیک کند. انقلاب ایران مبتنی بر گذشته‌ای بوده و آینده‌ای دارد که بی‌تردید نوستالژی گذشته نخواهد بود: به‌سمت یک «جمهوری» به‌معنای متعارف (دموکراسی نمایندگی معطوف به دموکراسی مشارکتی) می‌رویم: نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه پس.

علی قاسمی:

انقلاب در برخی جوامع ناموزون اجتناب ناپذیراست. جامعه موزون جامعه ای است که میان زیر ساخت ها و روساخت های آن  در حوزه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی توازن وجود داشته باشد؛ نیروهای مولدش با روابط تولیدش، نظام اجتماعی اش با نظام سیاسی اش..سازگار باشد. در جوامعی که این ناموزونی را بازتولید می کنند انقلاب اجتناب ناپذیر است و در آستانه بحران قرار می گیرند. ایران از زمان مشروطیت و به دنبالش با کودتای بیست و هشت مرداد دستخوش بحران مشروعیت و در پی اش با اصلاحات ارضی دستخوش تغییرات ساختاری در نظام اقتصادی، سیاسی و دگرگونی در بافت طبقاتی جامعه شد و نظام را وارد بحران کرد. بعد از دهه چهل و به خصوص از سال 1352 رشد طبقه متوسط شهر نشین و درآمدهای نفتی که با خود حجم زیادی ازسرمایه را وارد جامعه کرد این  بحران را به نقطه جوش رساند و بی تردید انقلاب را اجتناب ناپذیرساخت. من معتقدم مبنا درون است و آنچه موجب تحول در ساختار می شود، قبل از هر چیز بیماری ساختار است. ساختار تاریخی بیمار هنگامی که با بیماری های ادواری ترکیب می شود ناگهانی سر می زند که نامش انقلاب است.

جایگاه شریعتی در انقلاب: از دهه چهل جریانات با مشی حزبی، مشی چریکی، مشی سیاسی و مشی فرهنگی وارد فضای ایران می شوند و  هر کدام جایی را اشغال می کنند. اینکه می گویند انقلاب زاییده مثلث «خشم»(خمینی-شریعتی-مجاهدین) بود به نظر من کلی گویی است. باید از طول و عرض تاثیر گفتاری این سه گانه ای که آیت الله بهشتی به کار برده سخن گفت و به کلی گویی بسنده نکرد؛ نقش رهبری استراتژیک، فکری و تاکتیکی هر یک توضیح لازم دارد. گفتن «خشم» چیزی را روشن نمی کند و باید سهم هر کدام را توضیح داد.( و البته کار ساده ای هم نیست به دلیل کمبود اطلاعات میدانی دقیق و…)تردیدی نیست که گفتار شریعتی گفتاری است انقلابی و دعوتی به رهایی؛ به شدن و نه بودن اما خودش نسبت به این تحول دستخوش نوعی دوگانگی است: از یک سو نفی می کند و دعوت می کند به تغییر و از سوی دیگر می خواهد ترمز کند؛ از یک سو لوتر می خواهد باشد و از سوی دیگر روسو. او یک نقش مضاعف دوگانه دارد. او خواهان انقلاباتی است که باید بر روی پاهایش راه رود و از همین رو  از انقلاب آگاهی بخش  سخن می گوید(قبل از یک انقلاب رهایی بخش) از انقلابی تمام عیار؛ انقلابی ناب و با خاستگاهی بی خدشه [ فعلا به این کار نداریم که چنین تقدم و تآخری ممکن است یا خیر؟] اما از سیاهگل به بعد تحت تاثیر چگالی گفتمان چریکی قرار می گیرد. از دوره سیاهگل زبان او رادیکال می شود. از سال 49 تا زمان دستگیری در سال 1352، در آثار شریعتی همین رادیکالیزه شدن را می بینیم: متد هندسی( در مقایسه با «روش شناخت اسلام»)، چه باید کرد؟ از کجا آغاز کنیم؟ عمدتا دغدغه اصلی کادر سازی است و طراحی جنسی از آگاهی ایدئولوژیک که به کار سوژه فعال سیاسی می اید. در کتاب «شیعه یک حزب تمام»، حتی رویکرد حزبی دارد؛ سازماندهی کردن نیروهایی که وارد تاریخ می شوند. درهمین اثر است که از استراتژی های سیاسی ائمه سخن می گوید و حتی برای دعای امام سجاد شأن استراتژیک قائل می شود و از آن دعوتی می سازد برای رهایی. معنای رویکرد استراتژیک معلوم است: بسیج نیرو، تکان دادن قدرت مسلط، داشتن تکیه گاه اجتماعی، حل عمده ترین تضاد بر اساس عمده ترین نیرو و غیره. اما واقعیت این است که شریعتی، علی رغم ماهیت اندیشه اش  خود استراتژی نداشت. از همین رو باید بین ماهیت اندیشه او و کارکردش تفاوت قائل شد. درست است که نقدهای جدی ای دارد به نهادهایی چون روحانیت و استحمار و…. اما نفس مخالفت با امری معنایش این نیست که از لحاظ کارکردی هم می تواند مانع شود.  متأسفانه همین اتفاق برای اندیشه شریعتی افتاده است و از لحاظ کارکرد و درتعادل قدرت توانسته است به پروژه های دیگر سودرسان باشد و حتی در دام استراتژیهای رقیب قرار بگیرد. زمانی اندیشه ضد استحماری می تواند کاربرداستراتژیک  داشته باشد که اول پایگاههای و پیوندگاههایش روشن باشد. در گفتار شریعتی این موقعیت را نمی بینیم . در بعد کلان ضد استحمار است اما در عرصه استراتژیک نتوانسته در صحنه نیروها را سمت و سو دهد. علت پراکندگی موقعیت طرفداران شریعتی پس از انقلاب همین است. اگرچه ماهیت اندیشه شریعتی ضد استحماراست اما می تواند در دام استراتژی های رقیب بیفتد به خاطر اینکه استراتژی- جمع کن نداشت. شریعتی توانست نیروهایی که در مرز سنت و مدرن قرار داشتند را بسیج کند اما موفق نشد آنها را در سمت استراتژی خود سو بدهد.

احمد زید آبادی

من البته «نوشریعتی» نیستم. به شریعتی علاقه دارم اما نمی فهمم نو شریعتی چیست؟ انقلابی که در سال 57 روی داد احتمالا در سال 57 اجتناب ناپذیر بود. البته تحولات وقتی اجتناب ناپذیر می شوند که شما قدم ها را از قبل برداشته باشید. شاید اگر از 28 مرداد جریان روشنفکری در صدد نفی مشروعیت کامل حکومت بر نمی آمد انقلاب 57 هم اجتناب ناپذیر و یا امری ضروروی نمی شد. در انقلاب ایران هم نیروهای زیادی شرکت کردند ولی نهایتا دو نیرو در انقلاب بودند که دارای نفوذ و از طرف دیگر دارای تشکیلات بودند. یکی آیت الله خمینی که به دلیل وجود سازمان روحانیت و نفوذ شبکه ای و خوشه ای آن در سراسر کشور به شکل سازمان سنتی توانست قوی عمل کند و  نیروی دیگر که به شکل سازمانی  شانسی داشت سازمان مجاهدین بود. بقیه، گروههای کوچک و افراد منفردی بودند که در واقع عملا ناخواسته  به یکی از این دو  نیرو تا مقطع انقلاب یاری رساندند و هنگامی هم که میان این دو تنش به وجود آمد این گروههای کوچک و منفرد پراکنده شدند و محلی از اعراب نداشتند. صف کشی میان نوعی رادیکالیزم چپ گرایانه اسلامی توتالیتر یعنی سازمان مجاهدین  با  نوعی نگاه فقاهتی- انقلابی به رهبری آیت الله خمینی صورت گرفت که نهایتاً این دیدگاه فقاهتی-انقلابی بود که پیروز شد. عملا شکل دیگری هم متصور نبود چون هیچ کدام از دو طرف عملا به  توازن قدرت برای بقای متقابل اعتقادی نداشت. در روزهای انقلاب ما که بچه بودیم و در این دم و دستگاهها می چرخیدیم  و حرف ها را گوش می کردیم می دیدیم که هیچ کس دموکراسی را به این مفهومی که امروزما می فهمیم و تعریف میکنیم نه تعریف می کرد و نه قبول داشت. انقلاب دو وجه اصلی  چپ گرایانه داشت یکی  نگاه رادیکال عدالت طلبانه  داخلی که همه سعی می کردند خودشات را ضد سرمایه داری وضد فئودال معرفی کنند و یکی نگاه ضد امپریالیستی .همه فکر می کردند حقانیت از این حرف ها بلند می شود و مسابقه ای در این مورد برقرار بود. آیت الله خمینی هم این مفاهیم را اسلامیزه کرد؛ مفاهیمی چون  امپریالیسم را به استکبار و جامعه بی طبقه را به جنگ فقر و غنی و کوخ نشینان و مستضعفین و غیره تبدیل کرد و بدین ترتیب این مفاهیم را از انحصار نیروهای چپ مارکسیست یا اسلامی خارج کرد و از آن خود کرد. با این حساب روندی پیش آمد و همان نظمی شکل گرفت که چهل سال مستقر است. من البته  همه این تجربه چهل ساله را یک سره منفی نمی بینم. بر خلاف آنچه که این یکی دو-سه ساله مد شده، تا همین اخیراً اغلب گروهها و افراد می خواستند بگویند در انقلاب سهیم بوده اند و امروزه از آن اعلام برائت می کنند. ما ایرانی ها عادت داریم در هر برهه ای تاریخ را از نو بنویسیم. هر وقت به یک معضلی بر می خوریم به جای اینکه صراحتا از گذشته خود و افکارمان صادقانه صحبت کنیم و بگوییم اینجوری فکر می کردیم و ….احیانا معذرت خواهی کنیم و اصلاح روش وغیره؛ کتمان می کنیم و نادیده می گیریم و قلب واقعیت می کنیم.

اما چشم انداز آینده و کاری که می خواهیم بکنیم چیست؟  من اصولاَ در حوزۀ بحث انقلاب بیشتر پیرو ارسطو هستم تا مارکس و پدیده انقلاب را منفی تلقی می کنم. یعنی به نظرم مهم این است که چگونه جلوی انقلاب ها گرفته شود و نه اینکه انجامش بدهیم؛ کمک به جلوگیری از انقلاب از طریق اصلاح ساختارها و کنترل مطالبات و عینی کردن  اذهانی که دنبال توهمات اند از دامن زدن به شورش هنرمندانه تر است. علتش هم این است که انقلاب از یک سو مبتنی است بر یک توهم؛  دنبال وضعیت مدینه فاضله ای است که تحققش در این جهان امکان پذیر نیست. از سوی دیگر به نظرم شیوه های انقلابی غیر اخلاقی هم هست چرا که باید افکار توده ها را علیه پدیده ها تحریک کند و این از راههای منصفانه ناممکن است زیرا برای قطبی سازی باید بزرگ نمایی کند؛ باید سیاه- سفید کند؛ نور را در برابر ظلمت قرار بدهد؛ طرف مقابل را به طور مطلق سیاه و تاریک نشان دهد و طرف خود را مظهر حقانیت کامل. در چنین فضایی اگر  نسبی سخن بگوید فایده ای ندارد زیرا توده ها  بسیج نمی شود. با این حساب روش انقلابی از اساس بر بزرگمنایی و بی انصافی و مطلق گرایی و اغراق استوار است تا بتوان بسیج کرد؛ وقتی هم که می آید روشن است چه اتفاقی می افتد. دولت های برآمده از انقلاب های کلاسیک جهان بلا استثنا قدرت را بیشتر متمرکز کرده اند نسبت به قبل از آن. اساسا انقلاب اتفاق می افتد چون دیگر قدرت مرکزی، توان کنترل واداره کشور را از دست می دهد. در آغاز انقلابات، ما با تنوع و تکثر و تفرق روبروییم. هر کس ادعاهایی دارد .( مثل اول انقلاب که در بسیاری از حوزه ها هرج و مرج بود؛ بسیاری از نیروهایی که سهمی داشتند مسلح شده بودند،دخالت می کردند، تحریک می کردند).از دل این وضعیت که نمی شود کشوری را اداره کرد. وقتی قدرتی از هم پاشیده شود بلافاصله دوره ای از تکثر قدرت ایجاد می شود اما این تکثرها نمی توانند با هم همکاری کنند و همه مدعی تمام قدرت اند. این است که بی درنگ به جان هم می افتند و گلوی هم را می درند. بر همین اساس از انقلابات کلاسیک دموکراسی زاده نمی شود. انقلابیون می خواهند طرحی نو بیندازند و عمدتا هم معطوف به همان دیدگاههای عدالت طلبانه و..بی تردید دعوا پیش می اید و هرج و مرج حاصل می شود. در این میان مردم عادی می ترسند و به نیرویی که قدرتمند تراست اجازه می دهند که با غلبه بر دیگر گروهها بر اوضاع مسلط شود و امنیت را تأمین کند. از این وضع قدرت متمرکزتری بیرون می آید و کلی وقت و انرژی می گیرد و هزینۀ مالی و جانی روی دست جامعه می گذارد تا بر گردد به نقطه تعادل. بنابراین من با انقلاب به عنوان راهی برای دستیابی به دمکراسی مخالفم، چون چنین اتفاقی نمی افتد. حالا اگر جامعه ای رسید به آن نقطه اجتناب ناپذیر غیر قابل کنترل که به هر حال موضوع دیگری است و از بحث خارج است. اما بلحاظ ارزش-داوری معتقدم که از انقلابات خیری بلند نمی شود، منابع را به باد می دهد و هزینه ها را بالا می برد. کاش ما ایرانی ها یاد می گرفیتم یک بار هم شده روشی مسالمت آمیز و غیر انقلابی را به ثمر برسانیم و این از ناتوانی ما است. هر وقت احساس ناتوانی می کنیم فکر می کنیم باید بر گردیم و انقلاب کنیم. به نظر من باید برگردیم به کشف توانایی های جدید ازمفهوم رفورم. منظور از رفورم البته آن چیزی که کاسبی جدید شده  نیست؛ منظورکمک به تغییرات ساختاری مسالمت آمیز و بدون هرگونه خشونت است. البته در حال حاضر ما با وضعیتی روبروهستیم که هیچ کداممان کنترلی بر هیچ چیزی نداریم: از یک سو ترامپ ونیروهای بین المللی که فشار می آورند از سوی دیگر موقعیت داخلی. تکلیف ما از طریق نوع تعامل میان این دو نیرو تعیین می شود و این وسط اگر هم فعالیتی بکنیم یا به نفع این است یا آن.

حمید رضا محمد نژاد

پهلوی اول و دوم می خواستند جلوی حرکت تاریخی مردم را بگیرند و از همین رو ماندنی نبودند. انقلاب محصول یک حرکت سازمان یافته نبود؛ انقلاب را به وجود نیاوردند. پهلوی اول  و دوم بود که مانع از رشد تاریخی مردم شده بود و از همین رو مشروعیت خود را از دست داده بود. رضا شاه با سرکوب و اختناق و پهلوی دوم  با وابستگی و سرکوب و… نظام شاهنشاهی با هویت و شخصیت تاریخی ایرانی ها همخوانی نداشت. به خودی خود رفتنی بودند… توده های مردم برای اولین بار به حرکت درآمدند. اندیشه های شریعتی هزاران جوان را توانست بسیج کند، رشد داد. اما آنچه اتفاق افتاد تفاوت میان وعده های آغازین انقلاب و پس از آن بود. فردیکو فلینی می گوید دوست واقعی و دشمن را باید در مسایل سیاسی شناخت. درکی از سیاست که در آن خدعه ممکن است؛ درکی از سیاست که با حذف دیگری ممکن است و به ثمر می رسد.

آرمان ذاکری

توده همیشه واجد دوسویگی است. این دو سویگی را در ادبیات شریعتی هم می توان ردیابی کرد. در تفکیکی که بین مردم و عوام در رای شریعتی قابل رویت است. ما وقتی روند منجر به انقلاب را بعد از کودتای 28 مرداد  نگاه می کنیم (خلأ بعد از کودتا، شکست جبهه ملی و بالا آمدن اسلام سیاسی) همین دوسویگی را می‌بینیم. از یک سو شاهد رشد پایگاه آیت الله بروجردی  و نوعی اسلام سنتی هستیم و از سوی دیگر اسلام سیاسی. آمارها از رشد تعداد طلاب می گویند(از 700- 800 نفر در دهه بیست می رسد به هفت-هشت هزار در ابتدای دهه 40  و در فاصله  12ساله می رسد به 33 هزار نفر به نقل از محمد باقر نجفی در کتاب «صدایی که شنیده نشد» که به همت محسن گودرزی و عباس عبدی منتشر شده است). این گزارش‌ها متعلق به سال 53 است که نشان می دهد در فاصله 42-53 تیراژ کتب مذهبی چندین  برابرشده و به پرتیرازترین‌ها تبدیل شده است. ( با تیراژهای بالا نظیر 700 هزار و 490 هزار و در صدر آن مفاتیح و رساله‌های عملیه). داده‌های گزارش محمدباقرنجفی از نیروی عظیم مذهبی در سال 1353 می گوید  و می گویند علی اسدی و مجید تهرانیان که این طرح پژوهشی را برای صدا و سیمای آن زمان انجام می‌دهند از شکافی می گویند که میان سیاستگذاری های فرهنگی  پهلوی و مسیر فرهنگی جامعه افتاده و  توصیه می کنند که بهتر است در تلویزیون مثلا تعزیه پخش شود. بنابراین شواهد نشان می دهد ما به ازای قدرت گیری  شکلی از اسلام سیاسی، رشد اسلام سنتی را هم داریم که در هراس از مدرنیته در حال تکوین است. طیفی از آدم ها که به دنبال اصلاحات ارضی به شهر آمده اند و حاشیه نشین شهری شده‌اند و عمدتا در کنار ساکنان سنتی شهرها، دلبسته اسلام سنتی‌اند. این روند بر خلاف حرف آصف بیات پیش روی آرام نبوده است و توصیف او بخشهایی از واقعیت را می‌پوشاند.(در کشوری با 51.7 درصد بی سواد مطلق بیسواد مطلق و فقط 1.6 درصد دارای تحصیلات عالی در سال 1355).طبیعی است که از هیچ، هیچ هیچ‌چیز در نمی اید. شبکه روحانیون است دارد نیرو می گیرد. مخاطبشان کیست؟بی تردید همین اقشار که به موازات مخاطبان امثال شریعتی و دیگر روشنفکران وارد میدان سیاست می شود. در نتیجه باید مخاطبان اسلام سنتی و اسلام سیاسی را جداگانه تحلیل کنیم. شاید طنز قضیه آن باشد که حتی  بسیاری از روشنفکران هم حتی چشم بر بسیاری از سخنان روحانیون در صف کشی با مارکسیزم و یا سینما و زنان بی حجاب و…می بستند و سخنان علیه سینما و بی‌حجابی را به نوعی مبارزه با فرهنگ ابتدال و….می دانستند و یا با آن همراه می‌شدند یا در برابرش سکوت می‌کردند. به هر حال در آن دوره هم با سوژه های محافظه کار مواجهیم و هم با نیروهای مترقی. در نتیجه ما از تجربه انقلاب باید بیاموززیم و بپرسیم مردمی که به خیابان می آیند کدام مردم اند؟ مردم اند یا عوام؟ خیابان می تواند در تسخیر نیروهای عوام قرار بگیرد یا نیروهای مردم.باید مرزبندی را مشخص کرد.

سوسن شریعتی:

به نظرم می آید که دو سه محور در این بحث ها مخدوش است.

*انقلاب خوب است یا بد ؟ در دویستمین سالگرد انقلاب فرانسه، میان فرانسوی ها و انگلیسی ها بحثی راه افتاد انگلیسی ها مباهات می کردند به اینکه هردستآوردی که شما فرانسوی  با انقلاب به دست آوردید ما صد سال قبل از شما به یمن رفرم به دست آورده ایم: پارلمان، محدود کردن قدرت شاه، مذهب، انقلاب صنعتی و این همه بدون خشونت و آن هم صد سال قبل. چرا؟ به هزاران دلیل فرهنگی، به گام های قبلی و از جمله رفرم دینی:  یکی از دلایلش می تواند این باشد که کشورهایی که زود پروتستان شدند احتیاجی به  تجربیات رادیکال و خشن برای تغییر پیدا نکردند. پروتستان ها وارد گفتگو با مدرنیته شدند و جامعه گفتگویی به الگوی سکولاریزه کشورهای اسکاندیناو در مقایسه با کشورهای کاتولیک رسید. انقلاب مه 68 هم همینطور: در فرانسه 4-5 کشته داد، در اسپانیای فرانکو خشونت سر گرفت؛ در آلمان بادر مانهف شکل یافت، در ایتالیا بریگاد سرخ و در انگلستان جنبش موسیقیایی و سبک زندگی و…

تفاوت ها بر می گردد به ساختارهای فرهنگی و اجتماعی جوامع و اینکه چه کشوری تغییر را میزبانی می کند. هنوز هم این بحث است و بر سر آن اجماعی نیست . اینکه انقلاب ها می شوند و یا اکتورها انجام میدهند؟

*بحث دوم بر می گردد به شریعتی. شریعتی چه اعتقادی به انقلاب داشت؟ می خواست یا نه؟ معلم آگاهی بود یا امید؟ اگر چه می گوید  وارد کردن تضادها به وجدان مردم خود موجب تغییر و اعتراض می شود اما نهایتا خود منتقد تغییرات ناگهانی رادیکال بدون پشتوانه است و می شنویم که می گوید من همه انقلابات زودرس را محکوم می کنم. شریعتی دراین سال ها به دلیل نگاهی که به تغییرات رادیکال و بدون پشتوانه فکری و بسترسازی دارد در اقلیت قرار می گیرد و در فاصله 52-54 توسط نیروهای جوان  طرفدار جریانات چریکی-البته همان طیف تغییر ایدئولوژی داده درون سازمان- بایکوت می شود؛ در اقلیت قرار می گیرد و در نقد «انقلابی که با سر راه می رود» در همان سال 1354 می نویسد. اما موضوع امروز ما این هم نیست.

*موضوع این است که شریعتی و اندیشه هایش در انقلاب ایران نقش داشت. (مثلا گفته می شود که هفتاد درصد پرسشنامه های ورودی حزب جمهوری اسلامی از سوی کسانی پر شده که خود را متاثر از شریعتی معرفی کرده اند.)، آثار او به تیراژ صدهزار رسید و داده هایی از این دست. بر سر  برداشت انقلابی از آثار شریعتی تردیدی نیست؛ برداشتی انقلابی و در نسبت با اضلاع دیگر انقلاب. شریعتی ای که در آغاز انقلاب شناخته شده است البته بخشی از اندیشه های او است؛ شریعتی نصفه نیمه کاره ای که به شکل مشروط صرف می شود با دیگری: با رهبریت انقلاب، با مجاهد، با مطهری و…. موضوع سهم شریعتی در انقلاب ایران است. چه سهمی و چه مقداری است؟ تردیدی نیست که همان بخشی از اندیشه های شریعتی که در آن سال ها به گوش رسیده منجر به تجربه ای اجتماعی شده است و آن  بدل کردن رعیت است به شهروند. مقاله ای در مورد کامو می خواندم با این عنوان: «عاصی یا انقلابی؟»همین تعبیر را در باره شریعتی هم می شود به کار برد؟ عاصی یا انقلابی؟ شریعتی انسانی است« نه» گو، عصیانگر است در برابر اشکال سه گانه سلطه؛ انقلاب به مثابه ایستادن در برابر سلطه، در این نگاه در نتیجه تجربه مبارکی است.  بر سر  این تعریف از تجربه انقلاب گمان کنم اجماع وجود دارد. اما ارزیابی بیلان این تجربه ایستادن در برابر سلطه را هم باید بر اساس شاخص زمان کوتاه مدت، بلند مدت ارزیابی کرد. انقلاب فرانسه در کوتاه مدت، با اولین کشتار و سرکوب مدرن آغاز شد، انقلابی خشن، ضد روحانی، ضد دیگری ولی در دراز مدت از آن به عنوان انقلاب حقوق بشری، لیبرالی و جمهوری خواه یاد می شود. در فرانسه 17 سال بعد از انقلاب بار دیگر سلطنت برگشت. تا زمانی که بالاخره در سال 1870 برای همیشه جمهوری تثبیت شود سه دفعه سلطنت آمد و رفت . 1817- 1830-1848 و بعد هم با کمون پاریس که بساط سلطنت و امپراطوری بر چیده شد.  بازگشت های نوستالژیک پس از همه انقلابات اتفاق می افتد. باز در مورد انقلاب ایران این نوستالژی به نظر می اید با تآخیر سر زده. در مورد جنگ های دینی هم در اروپا همین بحث شد. اراسم به لوتر انذار می داد و از خشونت هایی که به دنبال خواهد آمد می گفت. درست هم بود. واقعا هم جنگ های خونینی اتفاق می افتد اما همان جنگ های خونین در درازمدت مصونیت بخش هم هست برای کشورهایی که پروتستان است. یک اروپای لاتین داریم که درگیر دستگاه دینی می ماند و کشورهای پروتستانی که تن می دهد به پروسه مدرن و تساهل مدنی و رشد و این همه، بی خشونت. چه بسا خشونتی که با انقلاب ایران تجربه شده است در درازمدت ما را مصون نگه دارد. البته این ها را زمان نشان خواهد داد. مقصود اینکه شریعتی در غیبتش موثر واقع شد برای شکل دادن به سوژه اجتماعی و البته این سوال که  آیا برای تحولات پیش رو هم آیا می تواند نقشی بازی کند؟

این زمان بندی کردن در درون زمان انقلاب هم البته جای بحث دارد: شیفتی در کار بوده یا منجر شدن به تئوکراسی، محتوم است.

 

غلامرضا کاشی:

ما با نتایج تلخ یک انقلاب مواجهیم و هر سال که می‌گذرد با منطقی رادیکال‌تر به نقد آن می‌پردازیم. تلاش می‌کنیم از آن تبری بجوییم و حساب خودمان را جدا کنیم. اما تصور می‌کنم از حیث تاریخی در بدترین موقعیت قضاوت قرار گرفته‌ایم. باید فاصله بگیریم واز نقش تاریخی انقلاب بپرسیم. با انقلاب موافق یا مخالف باشیم، تردید نباید کرد که تحولات جامعه ایرانی را تا چندین سده دیگر همچنان باید تحت تاثیر آن انقلاب موضوع داوری قرار داد. گری سیک در مورد انقلاب ایران همین داوری را دارد. او اظهار می‌کند همانطور که هنوز هم باید تحولات جامعه فرانسه را در پرتو انقلاب آن مطالعه کرد، در خصوص انقلاب ایران نیز باید صبور بود و به تحولات بعدی نظر کرد.

اتفاقی که در ایران افتاد- یعنی سیاسی شدن دین- منحصر به ایران نبود. از دهه پنجاه به بعد تقریبا هم در یهودیت وهم در مسسیحیت و…دین به حوزه سیاست برگشت. هابرماس در توضیح ظهور بنیاد گرایی از این بازگشت صحبت می کند. می خواهد بنیاد مدرنیته را از این زاویه بازخوانی کند و این پرسش که جای مذهب در مدرنیته کجاست؟ هابرماس می گوید از آنجا که مذهبی ها همیشه دیگر ی بوده اند باید منتظراین واکنش می شدیم که دیر یا زود بیایند و در و پیکر مدرنیته را بکنند و بگویند جای ما کجاست؟ مدرنیته از همان آغاز، جدال مستمر برای سوژه شدن بود. مدرنیته سوژه تازه می‌ساخت و میدان جدالی تازه برای به رسمیت شناخته شدن گشوده می شد.  در بدو امر، مدرن عبارت بود از: مرد، اروپایی، سفید پوست، ثروتمند و….اندک-اندک سیاهان جای خود را درمدرنیته جستجو کردند، سپس زنان به عنوان سوژه مدرن جای خود را پیدا می کنند (تا نیمه قرن بیستم در بعضی از کشورهای اروپایی هنوز زنان حق رأی نداشتند) و بعد فرودستان و….؛ مدرنیته به این ترتیب پیش می رود  و حاشیه-متن می سازد و حاشیه ها به متن هجوم می برند تا به منزله سوژه شناخته شوند. سوژه مدرن پیشترها تعلقی به ادیان نداشت. در دهه پنجاه، دینداران در همه عالم برخاستند تا جایشان در مدرنیته شناسایی بشود. در ایران و در این منطقه صداهای مختلفی برخاست که به رغم تفاوت‌های عظیم شان، یک سوال داشتند و آن این بود که دینداران جایشان در مدرنیته کجاست؟ من فکر می کنم انقلاب ایران پاسخی به این سوال بزرگ بود. تا زمانی که مدرنیته پاسخی به این سوال ندهد که جای دینداران کجاست این جدال ادامه دارد. به شکل دموکراتیک یا خشن. انقلاب ایران به  نظر من تلاشی بود برای پاسخ گرفتن این سوال که ما دینداران می خواهیم مدرن هم باشیم و مدرنیته باید میدان خودش را گسترده تر کند. جمهوری اسلامی یکی از امکان های ممکن  این انقلاب است. امروز پروژه جمهوری اسلامی زمین خورده ولی این سوال هنوز برقرار است و مدرنیته باید به نفع دینداران خودش را بازخوانی کند و دینداران هم باید  برای حل این سوال خودشان جا داشته باشند. من تصور می کنم میدان سخنی که شریعتی درانداخت امروز و  با تجربه جمهوری اسلامی  مجددا می تواند مطرح شود. هنوز آن سوال و آن میدان گشوده است. به این معنا من تصور می کنم انقلاب ایران یکی از اشکال متنوع  خواست به رسمیت شناخته شدن بود. امروزه یکی از این امکانات در این تجربه تاریخی سوخته ولی یکی دیگر از آنها شریعتی است که می شود به آن اندیشید.

 

 فرید خاتمی:

دو نهاد دین و دولت در ایران مهم و ماندگار هستند؛ هم سرمایه اند و هم درد سر. وجه استبدادی دارند ولی در عین حال از لحاظ تاریخی سرمایه هم هستند. با مشروطه به نظر می آید این دو نهاد می خواهند خود را بازسازی کنند. در انقلاب ایران هم باز همین موضوع است. متولی نهاد دین این دو نهاد را با انقلاب 57 با هم پیوند می دهد. اما مواجهه با استبدادی بودن این دو نهاد نباید ما را به اینجا بکشاند که با این دو نهاد مخالفت کنیم. ما می خواهیم این دو نهاد دموکراتیک بشوند و بازسازی. در عین حال که مشکل هستند موضوع و سرمایه هم هستند.

در مورد شریعتی و نسبتش با انقلاب هم من به سرعت این موضوع برایم مطرح می شود که نسبت روسو و انقلاب فرانسه چیست؟ همین نسبت است میان شریعتی و انقلاب 57. در اندیشه سیاسی می گویند روبسپیر دستی است که از اندیشه روسو خارج شده. فرض کنیم که کشتارهای روبسپیر ایران هم از اندیشه شریعتی خارج شده آیا از اهمیت شریعتی و اندیشه هایش کم می کند؟ من فکر می کنم این موضوع جدی که به فرض اثبات این که نتایح انقلاب، نتایج اندیشه شریعتی است از جدی بودن اندیشه شریعتی  و اهمیتش کم نمی کند همانطور که تداوم اندیشه های روسو را با کانت، هگل، مارکس می بینیم. برای عبور از انقلاب ایران هم ما نیازمند خود متفکر انقلاب ایران- شریعتی- به فرض اثبات داریم.

دو نکته را در نتیجه نباید فراموش شود: یکی اهمیت این دو نهاد است. حتی اگر با بازگشت سلطنت هم روبرو باشیم اهمیت چندانی ندارد و سطح تحلیل ما نباید اینقدر کاهش پیدا کند. ما نهاد دولت را باید دموکراتیک کنیم در هر شکلی… آنچه مانع نهادینه شدن و دموکراتیک شدن سرمایه ها است این نهادها نیست.

محب کیا:

باید بر روی تجربه انقلاب ایستاد  و تنزه طلبی نکرد. اعتماد به نفس نیروهای انقلابی در برابر پروپاگاندای سلطنت طلبان  پایین آمده است و باید جدی برگشت و از آن حمایت کرد، فارغ از این که عوارضش چه بوده. صحبت های دکتر اقاجری در بزرگداشت مهندس بازرگان همین بود که این یک دروغ تاریخی است اگر گمان کنیم مردم برای ولایت فقیه انقلاب کردند.

پرسش این است که آیا انقلاب محصول اندیشه های شریعتی بوده و یا محصول شکاف هایی که در جامعه وجود داشت و لامحاله به این انقلاب میرسد و در این وضعیت محتوم جایگاه شریعتی کجاست؟ بی تردید جایگاه شریعتی جایگاه ممتازی است. با نگاهی به منطقه می  توان دید که علی رغم شلتاق بنیاد گرایی در کل منطقه هستند مناطقی که بنیادگرایی در آنجا داغ نیست: ایران، مصر، ترکیه؛ کشورهایی که نو اندیشی دینی در صد سال اخیردر آنجا نقش بازی کرده اند. اینجاست که جایگاه شریعتی در انقلاب روشن تر می شود. در انقلابی که آمدنش جدی بوده شریعتی چه کرده؟ شریعتی حلقه ای بوده از یک زنجیر؛ حلقه ای درخشان ولی حلقه ای است از یک زنجیره؛ پروژه ای که تبدیل به یک جنبش می شود و آن  جنبش نواندیشی دینی است. حرکت شریعتی ایجاد انقلاب در افکار جامعه بود و پروژه اش را در همان شکاف ها تعریف کرد. همزمان نقاد مدرنیته و سنت. مقصود اینکه انقلاب در نهایت به دلیل آن بحران های ساختاری اتفاق می افتاد و البته می توانست برود به سمت بنیاد گرایی ولی شریعتی در میانه ایستاد وتوانست به نوعی مصون سازی کند. می شنویم که غیبت داعش در جامعه ایران را عمدتا به پای مقاومت و نظارت نیروهای امنیتی می دانند اما می دانیم که داعش نیرو صادر نمی کند بلکه بیشتر از میان اقشار جامعه است که یارگیری می کند و از درون رشد می کند. اما می بینیم که جامعه ایران مستعد عضو گیری نیست. این نقش شریعتی بود. اگرچه پروژه شریعتی با بسته شدن حسینیه متوقف می شود؛ با مرگ شریعتی و دهه شصت و بازی با شعارهای چپ…و زدگی از شعارهای چپ متوقف می ماند. اما در دهه هشتاد باز می بینیم که بر می گردد و امروز ما باز به نگاه شریعتی نیاز داریم. نو شریعتی می تواند پاسخگو باشد. پروژه ابداع خویشتن به نوعی می تواند بخشیدن همان سوژه گی به مردم ایران باشد؛ از سکوت درآوردن مردم صامت. از این جایگاه است که باید به شریعتی پرداخت. شریعتی همچنان دارد نیرو آزاد می کند. پروژه ناتمام شریعتی است که باید با نوشریعتی ادامه پیدا کند.

نرگس سوری:

در مورد تجربه انقلاب در ایران سعی دارم با توجه به بحثی که توکویل در دموکراسی در آمریکا دارد، تحلیلی داشته باشم. توکویل در دموکراسی در آمریکا تجربه انقلاب دموکراسی در فرانسه و آمریکا را با هم مقایسه و این پرسش اساسی را طرح می‌کند که چرا دموکراسی در جامعه آمریکا ثبات و دوام بیشتری در قیاس با جامعه فرانسه داشت؟ او با ارجاع به تجربه جامعه فرانسه که به زعم او در آنجا دموکراسی به مثابه طفلی بدون سرپرست رشد یافت، تاکید می‌کند توسعه نهادهای دموکراتیک مستلزم ایجاد تحول در اعتقادات، عادات و باورهای مردم است زیرا در غیر این صورت انقلاب دموکراسی تنها در وجوه مادی اجتماع تاثیر می‌گذارد و تنش‌هایی بار می‌آورد که نمی‌توان از آن پرهیز کرد؛ چنانچه نتیجه انقلاب فرانسه این شد که از دل آن نوعی استبداد مضاعف سربرآورد. بنابراین اگر سیر قطعی و حتمی جوامع کنونی به سوی دموکراتیزه شدن می‌رود و افراد در جوامع به مرحله‌ای رسیده‌اند که می‌توانند با هم برابر باشند و به تعبیر دیگر خواست برابری به جزء لاینفک مطالبات سیاسی تبدیل شده است تناقضات و آسیب‎‌هایی در نظام سیاسی پدید می‌آید که ایجاد روحیه و اخلاق دموکراتیک راه‌حل گذر از آنها محسوب می‌شود. انقلاب دموکراسی در آمریکا دقیقاً به همین دلیل ثبات بیشتری نسبت به فرانسه داشت. چراکه در آمریکا جدای از تأثیری که شرایط طبیعی و قانون در ثبات دموکراسی داشته، علت اصلی تداوم دموکراسی را می‌بایست در اخلاقیات و عاداتی جستجو کرد که مؤید این نهاد دموکراتیک بودند. به عبارت دیگر در آمریکا برخلاف فرانسه ما با یک دموکراسی هدایت شده و تعلیمی رو به رو هستیم که ثبات آن را به دنبال آورده است. این منطق تحلیل در مورد انقلاب مشروطه و تا حدی انقلاب 57 تا حدی قابل کاربست است. در مشروطه ما شاهد استقرار کالبدی نظامی سیاسی تحت عنوان مشروطه هستیم بدون اینکه اتیک و اتوس سیاسی مردم جامعه پا به پای آن تغییر کرده باشد. نتیجه این می‌شود که مشابه تحلیل توکویل از انقلاب فرانسه ما شاهد این هستیم که مشروطه در ایران زیست کوتاه‌مدتی را تجربه می‌کند و از دل استقرار شتابزده مشروطه در ایران مجدداً استبداد سربرمی‌آورد. این مسئله‌ای بود که در همان زمان روشنفکرانی مانند آخوندزاده و علمایی مانند ثقه‌الاسلام تبریزی تشخیص داده بودند. مبنی بر اینکه استقرار مشروطه جز به واسطه فرایندی تدریجی و جز از طریق تربیت سیاسی مردم میسر نخواهد شد؛ به همین دلیل مسئله “آموزش و تعلیم” دال اصلی بحث آنها را تشکیل می‌دهد. به عبارت دیگر انقلاب صرفا نباید تحولی سیاسی در نظر گرفته شود بلکه در عین حال باید امری اجتماعی و فرهنگی تلقی شود. مشابه این مسئله را شریعتی هم در بحث از انقلاب مطرح میکند. او در کتاب بازگشت به خویشتن به نقد تجربه انقلاب مشروطه ‌می‌پردازد و آن را انقلابی زودرس می‌داند که تربیت سیاسی مردم حلقه مفقوده آن محسوب می‌شود. به همین دلیل شریعتی در جایی به نقد انقلاب‌های زدورس می‌پردازد و در برابر از نوعی انقلاب تدریجی با سویه‌ای فرهنگی-اجتماعی دفاع می‌کند. به نظر من پروژه انقلاب تدریجی شریعتی پروژه ناتمامی است که باید بدان التفات داشت. بنابراین با توجه به تجربه تاریخ معاصر ایران، باید گفت “انقلاب دائم” به معنای نوعی انقلاب تدریجی ضرورت طرح مجدد دارد.

امیر رضایی:

شریعتی هم با انقلاب مخالف است و هم موافق. موافق است چرا که اگر یک جنبش فرهنگی به وجود بیاید یک انقلاب ساختاری شکل می گیرد مثالش الگوی کبیر فرانسه است. دوران جدیدی شدن؛ پشتوانه فرهنگی چند قرنی. شریعتی می رود به سمت انباشت فکر و اندیشه که اگر تحول ساختاری هم پیش بیاید دیگر مسیر منحرف نمی شود. ابراهامیان میگوید سه عامل باعث شد که طبقه متوسط که  از روحانیت  رویگردان بودند گرایش پیدا کردند: یکی اینکه شاه نمایندگان این طبقه متوسط را(جبهه ملی و نهضت و…) رانپذیرفت.دوم اینکه آیت الله خمینی گفتمانی را بازتولید کرد که  جناح های چپ و لائیک  به او گرایش پیدا کردند. نکته سوم این است که شریعتی جذابیت داشت و آیت الله خمینی با موضع گیری نکردن در برابر شریعتی و حسینیه ارشاد و نیز نقد روحانیت سنتی باعث شد بتواند جوانهای طرفدار شریعتی را جدب نهضت کند. سلطنت طلبان  علت انقلاب را سرعت بالای نوسازی شاه می دانند؛ سرعت بخشیدن به شکل گیری طبقه متوسطی مطالبه محور که در برابر اسنداد سیاسی واکنش نشان داد و تقابل به وجود آورد. انقلابات می تواند استعداد ها را شکوفا کندچنانچه در همین انقلاب هم خیلی استعداد ها شکوفا شد. با این همه سوال من این است که اگر شریعتی با آگاهی و نگاهی که به تجربیات انقلابات و جامعه ایران داشت در آستانه انقلاب همسویی نشان می داد یا نه؟ شریعتی اگر می بود از نظر من مخالفت می کرد.

سوسن شریعتی: شریعتی در اقلیت قرار می گرفت اما در برابر واقعیت قرار نمی گرفت و مخالفت نمی کرد.

امیر رضایی:تفکر شریعتی انقلاب را نمی پذیرفت…(با نقدی که از مشروطیت و نهضت و…) حتما قبول نداشته.

کاشی: موج همه را می برد.

زید ابادی: همان موقع بودند کسانی که مخالف بودند اما تن دادند به موج. به خصوص با روحیات شریعتی!

هاشم آقاجری:

در این شرایط حرف زدن از موضوع انقلاب دشوار است. در فضایی هستیم که به گمان من روانشناسی شکست بر آن حاکم است. من دیروز در نشستی بودم که بعضا دوستان انقلابی مبارز قبل از انقلاب بودند. همان حرف های«رسانه ها»ی فارسی زبان آن سو را تکرار می کردند. مثلا اینکه « انقلاب را آمریکا کرد».

دو بحث دارد خلط می شود: یک بحث نسبت شریعتی و انقلاب 57 است و یک بحث «نو شریعتی و انقلاب»؛ بحث سومی هم هست در باره اساسا معنا و مفهوم انقلاب. در فرمایشات همه یک مفروضه ای است و آن فهم انقلاب است بر اساس «تز توطئه»  و ان توطئه انقلابیون است: انقلابیون نشسته اند و توطئه کرده ند و انقلاب  کرده اند؛ سلطنت طلبان هم  به توطئه دیگری نسبت می دهند: به کارتر و خارجی…. اینها همگی نگاهی است که انقلاب را تقلیل می دهد به پدیده ای ولنتاریستی. گفتن «اگر» و «شاید» و… هم از همین رو است. تعبیر  انقلاب زودرس هم از همین رو بی معنا است. اگر انقلاب پدیده ای است که اساسا بنیادهایش ساختاری است و به همین دلیل است که در کشورهای مختلف به شکل متفاوت سر می زند. فرق این ها  در این نیست که در فرانسه یک عده تصمیم گرفتند انقلاب کنند ولی در انگلستان چنین تصمیمی نگرفتند. خیر! اگر پدیده را تاریخی –ساختاری بگیرند آن موقع عاملیت انسانی را هم البته می توان دید. انقلاب زودرس پارادوکس است. یعنی چی؟ یعنی اینکه ما تصمیم گرفتیم قبل از اینکه میوه برسد آن را بچینیم. همینطور است  تعبیر «انقلاب بر اساس آگاهی»؛ یعنی چی؟ یعنی اینکه باید تلاش کنیم اول آگاه کنیم و بعد انقلاب؟  به همین خاطر است که متاسفانه با این گفتار خودزنانه ای که من از اصلاح طلبان فراوان می شنوم (ابراهیم یزدی در خاطراتش گفته)و امروزه دیگران هم می گویند به این نتیجه می رسند که «انقلاب جهل علیه ظلم» بوده است. انگار در یک نقطه ارشمیدوسی نشستی و تعیین می کنی مرز علم و جهل را ! ممکن است بیست سال دیگر همین داوری را راجع به شما بکنند. جهل و علم،  صفر و صد که نیست. مردمی که انقلاب کردند متناسب با آن سطح آگاهی ای که داشتند عمل کردند و امروز هم متناسب با این سطح آگاهی خودشان انقلاب خواهند کرد.

انقلاب مشروطیت صد و دوازده سال پیش اتفاق افتاده و همگی بر سرش اجماع دارند. اقای طالقانی می گفت دو تا اصل از این اصول انقلاب مشروطیت را  اصلاح بکنیم و همان را بکنیم قانون اساسی کافی است.  جامعه ای که صد و دوازده سال پیش یک انقلابی می کند (البته ان موقع هم آدم هایی مثل ناصر الملک می گفتند آن جامعه آمادگی ندارد)چه باید کرد؟ ما در باره آنچه اتفاق افتاده باید حرف بزنیم نه در باره آنچه که اتفاق نیفتاده و اگر می افتاد…در هر حال کودتای 28 مرداد اتفاق افتاد و رژیم تا 25 سال از آن بحران خارج نشد و آن بحران مشروعیت بود به اضافه پروسه انسداد؛ جریانی که پیش رفت و امکان اصلاح را کم کرد. کی دلش می خواست  انقلاب کند قبل از انقلاب؟ به قول بازرگان در کتاب « انقلاب در دو حرکت»، انقلاب دو رهبر داشت : شاه و خمینی.خیلی حرف درستی است.

برای اینکه نقش شریعتی را خوب بفهمیم باید در مورد نسبت شریعتی و انقلاب صحبت کنیم. اینکه شریعتی نیتش چه بوده را باید بگذاریم کنار. کرده هایش  را هم باید در چهار چوب همان گفتاری که قبل از انقلاب شناخته شده تحلیل کرد؛ اینکه در یادداشت های خصوصی اش چه نوشته به شخص شریعتی مربوط می شود. شریعتی را البته  تافته جدا بافته هم نباید کرد. من اخیرا نگاهی به آثار مطرح در دهه چهل و پنجاه گفتمان روشنفکری انداختم و بعد دیدم گفتمانی که دارد ساخته و پرداخته می شود مشترکاتی دارد در میان سه حلقه متفاوت روشنفکری و حتی روشنفکران رسمی هم از روی آن گفتاربرداری می کردند. سه حلقه رسم کنیم: 1-حلقه روشنفکران مذهبی، 2-روشنفکران عرفی و روشنفکران نزدیک به رژیم(نصر-فردید-احسان نراقی ). هر سه حلقه وجه مشترک گفتمانی در ادبیات و مقالاتشان دارند. عناصری که می بینید چیست؟ بومی گرایی، غیبت معنویت در غرب، راه سوم، بن بست سرمایه داری و اینکه مدرنیته نیازمند نگاه عرفانی و باطنی است. «بازگشت به خویش» که مال آل احمد وشریعتی نبود. حتی در ترجمه های امثال هزارخانی گفتمان اصالت و راه سوم…دیده می شود.  یک سرمایه کلامی تولید شده بود. کاری که شریعتی کرد با اتکا به این میراث آمد روشنفکرمذهبی را هژمونیک کرد. با روشنفکران غیرمذهبی هشتاد درصد زبان مشترک دارد.

شریعتی در انقلاب نقش بسیار مهمی داشت. بی دلیل نیست که عکسش می رود بالا. واقعیت این است که گفتمانی تولید شده بود و درپاریس آیت الله خمینی بر  روی  این گفتمان سوار شد. بسیاری از حرف هایی که ایشان در پاریس می زد ما هم می گفتیم. (در مورد مثلا فرهنگ شبه غربی و تشبه به مدرن زنان، درباره مارکسیست ها.مجاهدین خلق دفترمجله« این هفته» را منفجر کردند.) نه مطلق منفی و نه مطلق مثبت. در جا افتادن  این گفتمان برخی از دیدگاههای شریعتی در کتاب«امت و امامت» شریعتی نقش مهمی داشت. ما باید اول آناتومی(کالبدشکافی) انقلاب را به دقت انجام دهیم تا بتوانیم پاتولوژی کنیم.

 

مسعود فصیحی:

امروز موضوع این است که تحلیل« نو شریعتی» از انقلابی که شد و وضعیت پیش رو چیست؟ این را باید به بحث بگذاریم. ما امروز در مقایسه با گذشته با اسناد بی شماری که انتشار یافته و مجهز بودن به ابزارهای عقلانیت، بیشتر این امکان را داریم که تحلیل دقیق تری از انقلاب ارائه کنیم.

 

احمد زید ابادی:

من خواهان اصلاح محتوایی، ساختاری غیر خشونت آمیز با ابزار آگاهی هستم. بلحاظ محتوایی آنچه ما می خواهیم تغییرات بنیادی است اما ابزارها و متد مهم است. بحث ها خلط شده. دو رویکرد است : یا ما می توانیم مثل هگل بگوییم هرچه اتفاق می افتد عقلانی است و همان را تأویل کنیم. یا اینکه از عاملیت اجتماعی حرف بزنیم و نقش روشنفکر و آگاهی را در ایجاد شرایط ذهنی تحول موثر بدانیم. من اعتقادی ندارم که انقلاب یک امر متعین در تاریخ ما بوده و به هر حال اتفاق می افتاده است. نه! اگر روشنفکر ما شرایط ذهنی اش را فراهم نمی کرد چه بسا این اتفاق نمی افتاد. چنانچه همین الآن هم داریم بر روی شرایط ذهنی کار می کنیم.اگر اعتقادی نداشته باشیم می توانیم علیه اش صحبت کنیم. اینکه ما همگی در مورد انقلاب مشروطیت اتفاق نظر داریم برای این است که به یک معنا انقلاب نیست. یک تجمعی است و تحمیل خواسته ای است به پادشاهی که می نشیند سر جایش. آنچه را که درباره استبداد صغیر گفته می شود البته داستان دیگری است؛ انقلاب نیست. چنانچه سیستم خودش را تغییر ندهد در آینده… من اعتقاد دارم هنوز امکان و فرصتش هست. خدا کند این اتفاق بیفتد. حتی برای اینکه بقا پیدا کنیم بهتر است زمینه این را فراهم کرد. من برای این تلاش می کنم؛ صورت های دیگرش خیلی خطرناک است. از این وضعیت فاشیسم در می آید و نه دموکراسی…نیروهایی هستند که اگر بسیج کنند خطرناک است. دامن زدن به حرکت های پوپولیستی و جنبشی همگی ضد خودش عمل خواهد کرد. انقلاب رهایی بخشی وجود ندارد…جنون محض است. من فکر می کنم خونریری می شود. البته اگر پیش بیاید دیگر نمی شود جلویش ایستاد اما نباید دامن زد و زمینه های ذهنی اش راآماده کرد.

 

احسان شریعتی:

معنای سخن اقای زیدآبادی که «…اگر نیروهای انقلابی تعامل بیشتری می‌کردند»، این‌است که «اراده» نقش اصلی را داشته است. زمانی ما در پاریس (همراه با دکتر منصور فرهنگ و..) نزد آ..خمینی رفته بودیم، در پاسخ به این‌که روشنفکران و شریعتی در این انقلاب چه نقشی داشته‌اند، ایشان گفتند: این انقلاب الهی است و بشر نقشی نداشته! احمدآقا پرسید نقش شما چه بوده و ایشان باز تکرار کرد که: من هم همینطور. ما از سال چهل و دو اطلاعیه می‌دهیم، اما الآن است که مردم به‌پاخاسته‌اند و به این معنا، انقلاب الهی بوده است.» یکی از معنای «الهی» بودن شاید رویکرد ساختارگرا باشد. یعنی از اتفاق، وقتی انقلاب شد که همه نیروهای انقلابی سرکوب شده بودند. الهی شد یعنی دست من و ما و شمای نوعی نبود! رخداد انقلاب زمانمندی خاص خود و تایمینگی دارد. هنگامی که در دوره اصلاحی هستیم حرف های انقلابی و رادیکال شاید مسخره به‌نظر آید؛ و برعکسش هم هست که وقتی وارد دورهٔ بحرانی انقلابی می‌شویم حرف‌های اصلاحی واعتدالی غیرواقع‌بینانه می‌نماید. اصلاح‌گری یا انقلابیگری کلی و همیشگی و همه‌جایی معنا ندارد. و این روش علمی تحلیل موقعیت نیست. همانطور که توماس کوهن که در کتاب ساختار انقلاب‌های علمی می‌گوید: انقلابات سیاسی مثل انقلابات علمی دوره دارند. زمانی فرامی‌رسد که پارادایم حاکم دیگر جواب نمی‌دهد و خود آنها که مسئول امور هستند کار را به جایی می کشانند که موجبات انقلاب ر فراهم می‌آورد (و به‌قول زنده‌یاد بازرگان، شاه رهبر سلبی انقلاب می‌شود) . سوال این‌است که گفتمان «نوشریعتی» چه روشی را می‌کوشد حفظ کند یا از نو برسازد؟ در شرایط بحرانی جدید دو راه در برابر گشوده می‌شود: یا کنار بکشیم و محتاط شویم و یا به‌عکس نقشی در هدایت به مسیر و چشم انداز درست بازی کنیم؟ در غیاب آگاهی و هدایت تناقضاتی کفته خواهد شد از قماش: مرگ بر دیکتاتور- رضاشاه روحت شاد! و یا در حال انقلاب کردن گفته شود چه اشتباهی کردیم که انقلابی کردیم. مطالبه اما ساده است:  یک جمهوری به‌معنای متعارف مردمسالارانه و عُرفی مفهوم وکلمه. اما همین مطالبهٔ ساده هم یک انقلاب به‌معنای گسست با گذشتهٔ استبدادی و سنت سلطنتی لازم دارد.  شرایط و روش تحقق آن نیز بستگی به تحلیل از شرایط و رعایت زمانمندی و ملاحظهٔ «تایمینگ» هر دوره  و لحظه و برهه‌ٔ های تعیین‌کنندهٔ تحولات کمی و کیفی اجتماعی و تاریخی  دارد.



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : فوریه 10, 2020 84 بازدید       [facebook]