[]


نقد ضعیف اندیشه‌های بزرگ | گفت‌وگو با محمدمنصور هاشمی (روزنامه اعتماد ـ اسفند ۱۳۸۶)

نقد ضعیف اندیشه‌های بزرگ

محمدمنصور هاشمی

منبع: روزنامه اعتماد

تاریخ: ۲ اسفند ۱۳۸۶

مدتي بود که هر کس اصرار داشت خط خوبي داشته باشد هر روز بايد مي نوشت؛ «ادب آداب دارد» اما امروز هر که بخواهد راجع به شريعتي خطي بنويسد، ادبش آن است که پايبند به هيچ آدابي نباشد. منتقدان شريعتي مدت ها بي هيچ آداب و ترتيبي هر چه مي خواهند از شريعتي مي گويند و مي سرايند و اگر پيش آيد که ببافند هم بدشان نمي آيد.محمدمنصور هاشمي کتاب «نوانديشان متجدد» را در حالي روانه بازار پرآشوب نقد و نقادي کرد که پس از جنجال هاي طولاني از فوت شريعتي به بعد، فضا کم کم براي نقد عالمانه شريعتي مهيا مي شد. مولف يک بار ديگر فضاي نقد نوانديشان متجدد را ملتهب ساخت. او آتش خشم خود از شريعتي را بر خرمن نقد و انديشه زد و هر چه منتقدان و طرفداران شريعتي در سال هاي اخير بافته بودند رشته کرد. از همين رو بود که نه تنها طرفداران و شاگردان شريعتي که منتقدان وي هم شيوه قهر را پيش گرفتند و معتقد بودند مولف در نقد خود شيوه يي علمي را برنگرفته است که بتوان منطقي و مستدل آن را پاسخ داد. منتقد در ابتداي کتاب خود را مبرا از روش هاي غيرعلمي و ناشيانه مي داند که هر چه پيش تر مي رود نقض اين ادعا بيشتر جلوه مي کند و نقدهاي قابل توجهي به نقد هاشمي پديدار مي شود. نقد اين کتاب بر محوريت منتقد است. گويا معيار صدق و کذب، بجا و نابجا، صواب و خطا، محمدمنصور هاشمي است و هر جا شريعتي از هاشمي فاصله گرفته شايسته هر اتهامي است که بايد شريعتي را بدان دلايل بازجويي کرد و او را به تبعيد فرستاد.

– روش نقد شريعتي در اين کتاب طبق آنچه در بخشي از فصل اول «دين، ايدئولوژي، انقلاب» آمده است، مبتني بر آثار شريعتي است؛ «آنها که تا به حال درباره شريعتي نوشته اند غالباً بين شخص شريعتي و انديشه هايش چندان تفاوتي نگذاشته اند. در غالب اين آثار دعوايي دنبال مي شود که از ايام حيات او آغاز شده بود. اين نوشته تحليلي است کم و بيش خشک درباره مجموعه آثار و منظومه افکار شريعتي.» بي وفايي به اين روش در قسمت هاي مختلف فصل اول ديده مي شود و برخلاف ادعاي مذکور، بيش از آنکه نقد آثار شريعتي باشد، نقد شخصيت شريعتي است و بارها او را احساسي، اغراق گو و جاعل تعابير و…معرفي کرده ايد.

نقد مبتني بر شخصيت اين است که زندگينامه فرد را مطرح کنيم و آن زندگينامه را مثلاً از منظر اخلاقي يا سياسي نقد کنيم. اگر من در کتاب به مسائلي از اين دست مي پرداختم که آيا شريعتي مسلماني مقيد به احکام شرع و صادق بوده يا نه، آيا با ساواک همکاري کرده يا نه (که به نظر من نکرده)،آيا در گرفتن بورس تحصيلي تقلب کرده بوده يا نه (رجوع کنيد به مقاله آقاي عباس ميلاني در بررسي کتاب آقاي هوشنگ رهنما)،آيا در اينکه رشته تحصيلي اش را خلاف آنچه بوده معرفي مي کرده، اخلاقاً محکوم است يا نه و امثال اينها، آن وقت به نقد شخصيت شريعتي پرداخته بودم و طبعاً بسته به تصورم از هر يک از اين مقولات و بسته به دلبستگي داشتن يا نداشتن به شخص شريعتي احکام متفاوتي درباره او ممکن بود بدهم. اما وقتي در طول کتاب همواره مجموعه آثار شريعتي را پيش چشم داشته ام و هيچ نکته يي را بدون استناد و ارجاع به اين مجموعه آثار مطرح نکرده ام و تک تک سخنانم مبتني بر ارائه دليل (ولو به نظر شما غلط)است و حب و بغض شخصي نسبت به شخص شريعتي نداشته ام (شاهدش هم اينکه در کتاب هر جا نکته مثبتي درباره کارهاي شريعتي به نظرم رسيده است نوشته ام)به روشي که گفته ام وفادار بوده ام. اما از سوال شما اين توقع فهميده مي شود که وقتي درباره مجموعه آثار کسي بحث مي کنيم نبايد درباره صاحب آن مجموعه آثار صحبتي شود. اين فهم درستي از ماجرا نيست. گزارش بررسي و نقد مجموعه آثار يک نفر به هر حال گزارش و بررسي و نقد آثار آن شخص خاص است و غير از اين نمي تواند باشد. اما شما در کتاب من مي توانيد همه جا به جاي نام مرحوم دکتر شريعتي بگذاريد «صاحب مجموعه آثار» و هيچ تغييري ايجاد نمي شود. اين يعني به شخص شريعتي کاري نداشته ام و به مجموعه آثار نظر داشته ام.

– ملاک و شاخص نقد شريعتي چندان مشخص نيست. مقام منتقد و جايگاه آن، مشوش است. منتقد مشخص نمي کند در چه جايگاهي به نقد شريعتي مي پردازد. معلوم نيست ناقد شريعتي، نقد جامعه شناسانه دارد يا نقد تاريخي يا نقد مذهبي و… نقد ناقد، هم توحيد مورد نظر شريعتي را در بر مي گيرد و هم علم ستيزي و علايق شخصي شريعتي.

دو گزاره اول طبعاً ادعاي شما در مقام سوال کننده است. براي اينکه ادعايتان را موجه کنيد لازم است نقد مستند و مستدلي بر کتاب بنويسيد و آشفتگي و تشويشي را که احساس کرده ايد اثبات کنيد. اما در توضيح مطلب عرض مي کنم نقد من چند محور دارد؛ يکي ضعف اطلاعات و دانش مرحوم دکتر شريعتي است، ديگري ضعف استدلال ها و نظريه پردازي هاي ايشان به طور کلي است و سوم نقد اصل پروژه ايشان و جهت گيري فکري شان است. اين پروژه به تصور من ارائه قرائتي از دين است که بتواند بديل ايدئولوژي مارکسيستي باشد. در اين فرآيند ايشان ناآگاهانه چنان تحت تاثير آنچه مي خواهد نفي اش کند قرار گرفته که سبب شده قرائتي که از دين عرضه مي کند خود روايتي از نحوي مارکسيسم شرقي باشد و در آن اسلام به ايدئولوژي شبه مارکسيستي تقليل يابد. اين سه محور اتفاقاً به هم نامرتبط هم نيستند و يکديگر را تشديد هم کرده اند. پس من هر سه را نقد کرده ام. چنين نقدي مي تواند بر اساس منطق و تفکر انتقادي باشد (مثلاً اينکه نشان دهيم گوينده نظام فکري منسجمي ندارد و برخي گزاره هايش با يکديگر تناقض دارد) و براساس شواهد و مستندات تاريخي (مثلاً اينکه نشان دهيم گوينده نکته يي را نادرست فهميده يا نقل کرده) و مانند اينها. تا وقتي اين نقدها با يکديگر تعارض ندارند، طبعاً همگي مي توانند وارد باشند. در واقع مقدم بر هر رويکرد و گرايشي ناگزيريم «عقل سليم» را مبنا قرار دهيم. شايد اين توضيح هم بد نباشد که کاري که من در اين اثر و ديگر آثارم درباره انديشه معاصر در ايران انجام داده ام از مقوله تاريخ نگاري انديشه است (به اين معني که به History of Ideas توجه داشته ام) و روشم هم استدلالي است و به معناي عام کلمه فلسفي، پس طبعاً شناخت وضع جامعه در زمان مورد بحث و مانند آن (که به جاي خود شناخت مهمي هم هست)در روش کار من مدخليتي ندارد و نبايد داشته باشد.

– تک نگاري هاي استفاده شده در متن کتاب، جهت نقد شريعتي، به صورت گزينشي، برداشت شده است. حال آنکه ويژگي متن هاي شريعتي با عنايت به اينکه بخش اعظم آن سخنراني بوده است (و خود به اين نکته نيز اشاره داشته ايد) داراي پيوستگي موضوعي است و در اکثر موارد، مقدمه و موخره مطلب، مورد غفلت واقع شده است. ضمن آنکه برخي از منتقدان کتاب معتقدند اين برخورد گزينشي در مورد کل آثار شريعتي نيز صورت گرفته است و آثار مختلفي (عمداً يا سهواً) از نظر دور مانده است.

منظورتان از تک نگاري ظاهراً نقل قول هاي مستقيم موجود در کتاب است و مساله تان اين است که اين نقل قول ها گزينشي است. در وهله اول بايد بپرسم مگر مي شود نقل قول مستقيم آوردن در کتاب گزينشي نباشد؟ توقع داشتيد که کل مجموعه آثار را در کتابم نقل کنم؟ حال مساله اين است که اولاً آيا اين مطالب در مجموعه آثار هست يا نه (که ظاهراً اختلافي در اين نداريم که هست) و دوم اينکه آيا درست نقل شده و به نحوي گزينش نشده که معني ديگرگون شود؛ که پاسخ من اين است که نه. پس اگر کساني تصور مي کنند در فهم اين مطالب منقول اشتباهي شده و به صورتي از زمينه اصلي جدا شده اند که معني شان تغيير يافته است، بايد زحمت بکشند و در نقدي مستند اين موارد را يک به يک بشمارند. (و البته چون ادعاي عصمت ندارم حتماً اگر بتوانند چنين خطاهايي را نشان بدهند، با تشکر از منتقدان در چاپ هاي بعد آن را اصلاح مي کنم. اما تا وقتي چنين نکرده اند صرفاً يک دعوي بي دليل را مطرح مي کنند.)درباره ادعاي آخر هم نکته يي ندارم جز اينکه عرض کنم منتقد يک کتاب کسي است که به آن کتاب نقد نوشته است وگرنه هر انسان احساساتي يا فعال سياسي درباره هر اثري هر راي ناموجهي ممکن است داشته باشد (که البته تا وقتي راي شخصي اش است اشکالي ندارد، اما وقتي آن را به حوزه عمومي مي آورد بايد بضاعت موجه کردنش را داشته باشد.)

– در هرمنوتيک کلاسيک (که افرادي همچون شلاير ماخر شاخص آن هستند) فهم معناي متن را وابسته به خالق اثر مي دانند و شرايط مختلف در به وجود آمدن متن را در نظر مي گيرند. اما در هرمنوتيک هايدگري، خالق اثر از اثر جدا مي شود و معناي اثر واکاوي مي شود، آن هم نه معناي در دسترس، بلکه معناي در لايه هاي مختلف.

– روش برخورد با متن، در اين کتاب مشخص نيست. در نقد شريعتي، نه به مقتضيات و شرايط خلق اثر توجه شده است (طبق هرمنوتيک ماخري) و نه به لايه هاي مختلف اثر (طبق هرمنوتيک هايدگري.)

در نوشته ام هر جا به لايه هاي مختلف برخورد کرده ام به آنها اشاره کرده ام (مثلاً گزاره هاي آزادانديشانه شريعتي در قياس با نظريه سياسي اش؛ بنگريد به صفحات 30 و 80 دين انديشان متجدد)و طبق توضيحي هم که درباره روش استدلالي و نگارش تاريخ انديشه ها دادم ظاهراً بايد مساله اقتضائات زمانه رفع شده باشد. (هر چند بد نيست به اشاره اين را هم بگويم که کساني که با استناد به زمانه مرحوم شريعتي مي خواهند هر ضعفي را در آثار او توجيه کنند ظاهراً به اين نکته ساده توجه نمي کنند که در همان

زمان هم در عرصه فکر و فرهنگ اين سرزمين کساني بوده اند که آن اشتباه ها را نکرده اند و آن ضعف ها را نداشته اند.) اما با توجه به اينکه کارهايي که پيشتر کرده ام (مثلاً مقاله قرائت پذيري دين) گواهي مي دهد که مدت هاست با هرمنوتيک و بزرگانش از جمله فردريش شلايرماخر و هايدگر و گادامر و اميليو بتي و هرش و ريکور و امثال آنها آشنا هستم، اجازه بدهيد احساسم را نسبت به اين سوال بگويم، سوالي که مي توانست بسيار راحت تر بيان شود و بدون اشاره متکلفانه به شلايرماخر و هايدگر که در آن از فرط ساده شدن فکرشان تقريباً نابود شده است. مي دانيد که هرمنوتيک در اصل براي بحث درباره فهم متون مقدس پديد آمد. نحوه مطرح شدن اين سوال اين جرقه را در ذهنم ايجاد مي کند که آيا به راستي آثار مرحوم شريعتي در نظر عده يي به مرحله متون قدسي ً غيرقابل نقدي تعالي نيافته است که صرفاً از فهم شان مي توان سخن گفت و نه احياناً نقدشان؟ من هم به انديشه هاي مرحوم احمد فرديد و آقاي رضا داوري نقد نوشته ام و هم به انديشه هاي آقايان احسان نراقي و داريوش آشوري، هم به آقاي آرامش دوستدار و هم در همين کتاب به انديشه هاي آقايان عبدالکريم سروش و مصطفي ملکيان؛ چرا در آن نقدها که ظاهراً بعضي از آنها به ذائقه منتقدان بخش شريعتي دين انديشان متجدد هم خوش آمده است، صحبتي از هرمنوتيک و جايگاه منتقد و مانند اينها نشد و نمي شود و نوبت به دکتر شريعتي که رسيده است ناگهان همه چيز چنين مبهم شده است؟

– اساس برخي از داوري ها بي پايه است و بعضاً منتقد در معرض نقدي است که خود آن را مطرح کرده است. مثلاً در بخشي از کتاب مي آيد؛ «شريعتي تحقيق بازرگان درباره قرآن را مثل کشف نيوتن مهم مي داند و با لحن غلوآميزش گفته؛ قرآن شناس و اسلام شناس بزرگ استاد بازرگان کتابي به اسم تحول تدريجي در قرآن دارد که به عقيده من کشفي است همسنگ کشف نيوتن» حکم به غلوآميز بودن اين جمله با کدام معيار صورت مي گيرد؟ آيا در نقد غلوآميز بودن و احساسي بودن و… خود منتقد غلوآميز و احساسي برخورد نمي کند؟

براي برخي داوري هاي بي پايه فقط يک نمونه ذکر کرده ايد که از قضا اگر ادامه عبارت مرحوم شريعتي را نقل مي کرديد معلوم مي شد که حق با من است. ادامه جمله اين است؛ «و اگر اين کار تمام شود وحي بودن قرآن به همان اندازه بديهي مي نمايد که علمي بودن طبيعت» (مجموعه آثار، ج7، ص81) صرف نظر از اينکه علمي بودن به عنوان صفت طبيعت ظاهراً بي معني است. مي دانيم که کار مرحوم بازرگان خوشبختانه به اتمام رسيده است و نيز مي دانيم که فيزيک نيوتني سال ها گفتمان غالب فيزيک در دنيا بوده و حتي هنوز هم به رغم همه نظريه هاي جديد و مشخص شدن ضعف هايش قدر و شأنش براي همه فيزيکدان ها شناخته است. حال سوال اين است که آيا نظريه مرحوم بازرگان چنان شأني يافته است يا نه؟ پاسخ هم گويا اين است که حتي بسياري از مسلمانان معتقد هم نظريه ايشان را چنين متقن تلقي نمي کنند، چه رسد به اينکه وحي بودن قرآن کريم با اين نظريه «بداهت» پيدا کرده باشد. (در حاشيه به اين نکته هم اشاره کنم که منظورم کوچک شمردن قدر مرحوم بازرگان نيست. از قضا به رغم اينکه بسياري از طرفداران مرحوم شريعتي همان طرفداران مرحوم بازرگان اند، فکر مي کنم که اين دو از حيث روش و منش تفاوت بسيار دارند. بازرگان بسيار غيرايدئولوژيک تر و علمي تر به دنيا و مافي ها مي نگرد و کنار هم قرار دادن او و شريعتي بيشتر علت تاريخي دارد تا دليل فکري. اميدوارم در کاري که درباره مرحوم بازرگان در دست دارم و مقايسه يي که ميان او و مرحوم شريعتي انجام مي دهم اين نکته اجمالي به تفصيل روشن شود).به هر حال پاسخ سوال شما اين است که خير، تصور نمي کنم خودم غلوآميز و احساسي برخورد کرده باشم و اگر کساني چنين مواردي مي بينند ان شاءالله در همان نقدي که در آن بناست بقيه نکات را به صورت مستند و مستدل توضيح دهند، لابد اين را هم توضيح خواهند داد.

 

nf00219198-1

– به اعتقاد نويسنده، شريعتي تسلط چنداني به علوم نظري ندارد. خب تخصص شريعتي در حوزه هاي جامعه شناسي و تاريخ، چگونه ناديده گرفته مي شود؟

از سوالتان دو برداشت مي توانم بکنم؛ يکي اينکه چون شريعتي متخصص جامعه شناسي و تاريخ است پس به علوم نظري تسلط دارد و راي من باطل است. دوم اينکه چون شريعتي متخصص جامعه شناسي و تاريخ است نيازي به آشنايي با علوم نظري نداشته است. اگر منظورتان نکته اخير است بايد بگويم اولاً نظريه پردازي در اين حوزه ها هم در حوزه علوم نظري است(علوم عملي يا مسائل ذوقي که نيست). ثانياً جامعه شناسان و مورخان برجسته حداقلي از آشنايي را با مباحث فلسفي و

روش شناسانه و استدلال هاي منطقي داشته اند و فکر نمي کنم در اين زمينه حتي نيازي به ذکر مثال باشد. اگر هم منظورتان برداشت اول بوده بايد بگويم من براي عدم آشنايي کافي ايشان با مباحث نظري و عدم توانايي شان در بحث منطقي و استدلالي شواهدي آورده ام و اگر آن شواهد درست باشد (که دليلي براي ردشان نياورده ايد) نادرست بودن سخن تان روشن مي شود. به علاوه اين را هم توضيح بدهم که از «مجموعه آثار» نه تخصص پديدآورنده اش در تاريخ برمي آيد (حداکثر مي توان از آشنايي با تاريخ اسلام و نه تاريخ غرب سخن گفت)نه چيز چنداني که بتوان آن را جامعه شناسي ناميد، ديده مي شود. اگر هم منظورتان مدرک تخصصي ايشان در رشته جامعه شناسي از سوربن است (که افراد زيادي هم شفاهاً به مثابه برهان قاطع به من گفته اند)،ضمن اشاره به اينکه به گمان من اساساً تخصص اشخاص را نه مدرک شان که کارشان نشان مي دهد، اين نکته تکراري را بايد بگويم که تحصيلات مرحوم دکتر شريعتي در ادبيات فارسي بوده و رساله دکتراي ايشان در فرانسه هم تصحيح يک نسخه فارسي زير نظر ژيلبر لازار استاد ادبيات فارسي بوده است (که همان را هم با پايين ترين نمره ممکن گذرانده اند). جامعه شناس بودن ايشان هم افسانه يي است حول محور شخصيت صاحب مجموعه آثاري که شأن قدسي و غيرقابل نقد يافته است و ربطي به انسان دردمند و دوست داشتني که چند صباحي براي آمال انساني و انسان دوستانه و ارجمندش بر اين کره خاکي تلاش هايي کرد و تلاش هايش هم متاسفانه با کاستي ها و اشتباهات فراوان همراه بود، ندارد.

– تا چه ميزان به منابع دست دوم درباره شريعتي و آثار وي توجه شده است، چرا که به نظر مي رسد پاسخ برخي از انتقادات مطرح شده در آثاري همچون شريعتي؛ راه يا بيراهه؟، دموکراسي متعهد؛ فلسفه سياسي يا نظريه سياسي؟، دموکراسي متعهد؛ پاورقي يا متن؟ اثر «رضا عليجاني»، شريعتي در جهان اثر «حميد احمدي»، شريعتي، ايدئولوگ انقلاب ايران، اثر عبدالعزيز ساشه دينا، شريعتي؛ متفکر فردا اثر «هاشم آقاجري» يا از دموکراسي تا مردمسالاري ديني؛ نظري بر انديشه سياسي دکتر علي شريعتي اثر «صادق زيبا کلام»آورده شده.

ظاهراً من بايد بپرسم تا چه ميزان کارم جدي خوانده شده است چون از قضا دو تا از همين کتاب هايي که نام برده ايد جزء منابع کتاب من است. ضمناً اگر کتاب را خوانده باشيد ديده ايد که به کتاب شناسي آثار شريعتي هم ارجاع داده ام. به طور خلاصه يعني آثار مربوط به ايشان را حتي المقدور خوانده ام و مي شناسم. هرچند آثار راجع به شريعتي آنقدر زياد است که بعيد مي دانم کسي بتواند ادعا کند همه را خوانده است و من هم چنين ادعايي ندارم. حال مساله به اين صورت در مي آيد؛ من با تلاش براي خواندن حداکثر آن آثار(که البته چون به دلايل مختلف به همه آنها ارجاع مستقيم نداده ام طبعاً همگي در فهرست منابع کتابم هم نيامده اند) اين کتاب را نوشته ام. اگر کساني فکر مي کنند توجه به آثاري مي توانسته نتيجه گيري هاي مرا در اين کتاب تغيير دهد، بايد بگويند توجه به کدام قسمت از کدام کتاب به چه دليل يا دلايلي مي توانسته نتيجه گيري ها را تغيير دهد (باز چون ادعاي عصمت ندارم از هر نقد علمي و روشمندي استقبال مي کنم و اگر نشان داده شد که نکته يي اشتباه است با کمال ميل آن را تصحيح مي کنم). ضمناً کتابي که از آقاي زيباکلام اسم برده ايد در واقع نقدي است کم و بيش شبيه نقد من به نظريه سياسي شريعتي و فکر نمي کنم متضمن پاسخي به انتقادات من باشد. نکته آخر هم اينکه من يک سال پيش (در صفحه 11 شماره233 روزنامه کارگزاران مورخ شنبه 28 بهمن 1385) در پاسخ به نقدي نکاتي را درباره فصل مربوط به مرحوم دکتر شريعتي در کتاب دين انديشان متجدد تذکر داده ام. خواندن آن نوشته ممکن است به علاقه مندان به اين بحث کمک کند و تکمله يي باشد براي اين پاسخ هاي اجمالي و در آينده هم بتواند از تکراري شدن نقدها و سوال ها و به تبع آن جواب ها جلوگيري کند.



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : آگوست 1, 2015 508 بازدید       [facebook]