[]


جسور در زندگی، مستقل در اندیشه | سوسن شریعتی (روزنامه شرق ـ ۲۸ آبان ۱۳۸۳)

جسور در زندگی، مستقل در اندیشه

سوسن شریعتی

منبع: روزنامه شرق

تاریخ: ۲۸ آبان ۱۳۸۳

 

مجید شریف همیشه می گفت :« من از شریعتی دو چیز را آموخته ام: جسارت را و شک کردن را نیز». و همین دو آموزه، زندگی او را- همچون آموزگارش-  اگرچه پربار، اما کوتاه  ساخت. یکی از اشکال متعدد و متضاد تجربه جوانی، متعلق به زمانه ای که گذشت: ملتهب، تراژیک و رادیکال.  او با جسارت و هیجان یک جوان شورمند، مدام  در پی کشف  وضعیت های جدید بود  و با شک و تردید یک متفکر، مدام همان  وضعیت را زیر سوال می برد وبه آن سوء ظن پیدا می کرد. جسورانه به استقبال غیر مترقبه می رفت واندکی بعد  مشکوک  به اصالتش می شد و ناراضی بر می گشت. برای کشف حقیقت ، میدانست باید جسور بود و به همه شاهراهها، مشکوک؛  به هر دری باید زد و هیچ کدام را نهایی ندانست؛ باید پرهیزکار نبود و از خطا و از تغییر نترسید. اما با او  آنچه در این تغییر و تغیرات  اعتماد را بر می انگیخت دو چیز بود:  شفافیت او و گوش کردن به میل دل خود. نه چندان سیاستمدار که پنهان زیست کند ، پنهان تجربه کند و پنهان تغییر، نه چندان سیاسی که بنا بر ضرورت های بیرونی و اجتماعی و بی اعتنا به  ندای دل خود، این شود یا آن. روشنفکری که به صدای بلند فکر می کرد، به صدای بلند می پیوست و می گسست، به صدای بلند به نقد خود می نشست ، از در میان گذاشتن تجربه خود نمی هراسید و از پرداختن بهای آن سر بازنمی زد..

خلاصه ی زندگی مختصر او همین تعقیب و گریز بی وقفه خود بود با خود: چیزی از روشنفکری،  چیزی از هنرمندی.

چیزی از روشنفکری: اگر روشنفکری را مستقر نشدن در هیچ قطعیتی، جایگاهی و موقعیتی، توجه به دیگری و دیگران، داشتن  دغدغه سرنوشت هم نوعان خویش، چادر زدن  در حاشیه اقتدار مسلط و همدلی با همه به حاشیه رانده شدگان بدانیم.

چیزی از هنرمندی : اگر هنرمندی  را عزیمت از خود، چرخیدن بر محور خود، رهروی  تنها، نقادی  واقعیت مشکوک بپنداریم. جایی میان واقعیت و تخیل.

همین بود که هم سراغ  جبران خلیل جبران می رفت، هم سراغ نیچه. هم رژه گارودی  را ترجمه می کرد ، هم با  رزا لوکزامبورگ سر و کارش می افتاد. هم خود را دوستدار شریعتی می دانست و کتب او را سرجمع می کرد و تنظیم و هم  خود را  متولی و مبلغ  افکار او نمی خواست. از آن دست شاگردانی که می آموخت اما مرید نمی شد، می پیوست اما مشروط. گفتگو را دوست داشت اما سر سپردگی را نه. تردید می کرد اما توبه نه.

او هم دربدری غربت را تجربه کرد و هم لذت بازگشت و قربت را – بی هیچ دعای خیری – و باز مثل هیشه با صدای بلند، از تجربیات خود سخن گفت. به صدای بلند، از آرزوها و امیدهایش  حرف زد.  به صدای بلند از وسوسه آینده ای روشن و..  تا اینکه، بالاخره  مثل همیشه  وفادار به خود،  در همین قربت بازیافته و دیریافته  هم مستقر نشد و این البته  عقوبت محتوم همان گوش سپردن به صدای دل جسور و ذهن مشکوک بود. ای کاش اینقدر با صدای بلند از زندگی خود و جلوه های گوناگون آن حرف نمی زد تا به زندگی اش درمیان زنده ها  ادامه دهد . اگر آن شفافیت غیر متداول و نامتعارف را کنار می گذاشت  و مثلاً صدای آن زیستهای چندگانه تو در تو را در نمی آورد- چنانچه رسم روزگار است- امروز حتماً هنوز در میان ما بود.

و….امروز؟ سنگی در قطعه هنرمندان. روحش شاد و جسم مجروحش آرام باد.



نویسنده : اپراتور سایت تاریخ ارسال : دسامبر 6, 2019 335 بازدید       [facebook]