|
|
|
 |
|
« عشق خواهر آزادی است و آزادی برادرش ؛ و غصب و اسارت مادر و پدرشان.» [33، 2/ 754]
|
 |
|
| |
|
|

سارا شریعتی:چهره شريعتي جامعهشناس ناشناخته مانده است
گزارش ایلنا از ميزگرد «شريعتي و جامعهشناسي» با حضور «غلامعباس توسلي», «سارا شريعتي», «عبدالرضا نواح» و «محمدامين قانعيراد» در اولین روز سمینار
در روز اول سمینار شریعتی؛دیروز امروز فردا؛ ميزگردي با موضوع «شريعتي و جامعهشناسي» با حضور «غلامعباس توسلي», «سارا شريعتي», «عبدالرضا نواح» و «محمدامين قانعيراد» برگزار شد. در ابتداي اين ميزگرد «سراجزاده» مدير ميزگرد گفت: نقش شريعتي به عنوان آكادميسین كمتر شناخته شده است و بيشتر چهره ايدئولوگ وي جلب توجه كرده است. وي با طرح سوالاتي از قبيل از ميان نقش دانشگاهي و ايدئولوژيك شريعتي كدام بارزتر بود؟ آيا ميان اين دو نقش تعارضي وجود دارد؟ آيا شريعتي جامعهشناس با حفظ سنتهاي جامعهشناسي حاوي ايدههاي جديدي در داخل كشور بود؟ اگر بوميسازي علوم انساني يك ضرورت است، مباحث شريعتي كمكي به آن ميكند يا نه، حاضران در ميزگرد را به چالش نظري كشيد. «غلامعباس توسلي»، استاد جامعهشناسي دانشگاه تهران و يار همدانشگاهي شريعتي در دانشگاه سوربن فرانسه، گفت: امروز پس از گذشت 30 سال از فوت مرحوم شريعتي، الحمدالله محفل وي گرم و رسالتش پابرجاست. وي نقش تعيينكنندهاي در سرنوشت جامعهشناسي ايران داشت و بسياري را تحت تاثير قرار داد، به طوري كه بسياري از دانشجويان رشتههاي فني در سالهاي 53 تا 55 با رها كرد رشته تحصيلي خويش، به جامعهشناسي روي آوردند. وي افزود: البته نقشي كه وي در ارتقاي رشته جامعهشناسي ايفا كرد، بعدها به خاطر ضديت با انديشه وي، باعث تبعات منفي براي جامعهشناسي هم شد. توسلي تصريح كرد: شريعتي ضدپوزيتويست نبود و در آثارش از نقش تجربه در شناخت زياد صحبت كرده است اما پوزيتويست صرف هم نبود و فراتراز آن از ديالكتيك و تفسير و تفهم در جامعهشناسي صحبت ميكرد. وقتي از وي پرسيدند انديشه شما متكي به «كارل ماركس» است يا «ماكس وبر» جواب داد، انديشه من متكي به «ماركس وبر» است. وي اظهار داشت: شريعتي جامعهشناسي را دوست داشت و جامعهشناس بود اما يك خودانگيختگي به حد اعلا در وي وجود داشت. به همين دليل كسي نبود كه در جامعهشناسي حل شود. جامعهشناسي براي وي يك هدف نبود بلكه يك وسيله بود. شريعتي ميگفت «ارزش» جايگاه برتري دارد و من نميتوانم خود را به «واقعيتها» محدود كنم. علم يك ابزار است و اگر انسان را به اهدافش برساند ارزش دارد، در غير اين صورت علم, اسكولاستيك جديد است يعني كساني فقط به خود علم توجه دارند. استاد جامعهشناسي دانشگاه تهران با اشاره به بحث افسونزدايي از دين در انديشه شريعتي، گفت: شريعتي قصد داشت با افسونزدايي از دين، نوعي عقلانيت را بر آن حاكم كند كه در تئوري «پروتستانيزم اسلامي» تجلي مييابد. توسلي با بيان اينكه شريعتي يك جامعهشناس متعهد بود، تصريح كرد: وي يك جامعهشناس منحصر به فرد بود و كسي نتوانسته جاي وي را پر كند. وي به دنبال ايجاد يك نوع جامعهشناسي بومي با توجه به شرايط اجتماعي و مذهبي ايران بود و اگر كسي بخواهد به دنبال يك جامعهشناسي برود كه درد مردم را بازگو كند، بايد از شريعتي شروع كند. در ادامه اين ميزگرد «دكتر امين قانعيراد»، استاد جامعهشناسي دانشگاه تهران گفت: علم داراي يك خودآگاه و يك ناخودآگاه است. ناخودآگاه علم شامل مفروضات ارزشي, متافيزيكي و جامعهشناختي است. جامعهشناسي مثل هر علم ديگري يك سري مفروضات دارد و به يك معنا گرايشهاي مختلف سوسيولوژي(جامعهشناسي) حاوي پيشفرضهاي ايدئولوژيك است. وي با بيان اينكه مفروضات و پيشفرضها را همكاران خاموش نظريهها نام گذاشتهاند، افزود: برخلاف جامعهشناسي آكادميك، جامعهشناسي شريعتي پيشفرضهاي خود يا همكاران خاموش خود را پنهان نميكند و اگر جامعهشناسي كلاسيك بر اساس خودآگاه خود صحبت ميكند. شريعتي دم به ساعت مفروضات خود را به ميان ميكشد و ارايه ميدهد و اين به صدا درآوردن همكاران خاموش ناشي از رسالتي بود كه شريعتي براي خودش قائل بود. قانعيراد تصريح كرد: در هر نظريه جامعهشناسي، پيشفرضها مثل موزيك فيلم است كه روي متن فيلم گذاشته ميشود. شريعتي در آثارش صداي اين موزيك را بالا ميبرد و تلاش ميكند مفروضات ساير گرايشهاي جامعهشناسان را نيز بيان كند. وي با بيان اينكه جامعهشناسي شريعتي از انسانشناسي فلسفي وي متاثر بود، اظهار داشت: شريعتي معتقد بود هر نظريه بايد به مفهوم انسان توجه كند، شريعتي در همه جا يك نوع اثبات انسان را جستوجو ميكرد. وي معتقد بود اگر جامعهشناسي به پيشفرض اثبات انسان متكي نباشد، ميتواند به زندان تبديل شود. قانعيراد گفت: ما شاهد يك نوع اومانيزم مذهبي در جامعهشناسي شريعتي هستيم و انسان يك موجود دوبعدي متشكل از روح و خاك است كه باعث خويشاوندي انسان با خدا و طبيعت شده است البته شريعتي خدا و انسان را مقابل هم قرار نميدهد. وي با بيان اينكه انسان تمايل و كشش دروني به خودآگاهي دارد و در عرصه روزمره زندگي به دنبال شناخت و هويتيابي است، اظهار داشت: انسان تمايل به آزادي و عصيان دارد و به بهاي هبوط بر عليه هر چيزي كه ميخواهد وي را به بند بكشد، ميشورد. انسان تمايل ندارد در بهشتي زندگي كند كه برايش تعيين كردهاند و ترجيح ميدهد در زميني زندگي كند كه خودش ساخته است. اين استاد جامعهشناسي گفت: جامعهشناسي شريعتي شرايط «شيوارگي» انسان و «سوژهشدگي» را بررسي ميكند و از يك طرف ميگويد انسان ماهيت خودش را بر اساس طرح خودش ميسازد و از طرف ديگر ميگويد تمام تاريخ من دستاندركار ساخت من بودهاند. قانعيراد گفت: شريعتي در جامعهشناسي توضيح ميدهد كه انسان چگونه تحت تاثير جامعه از خودبيگانه ميشود و به عنوان يك جامعهشناسي رهاييبخش نشان ميدهد كه چگونه ميتوان اين حصار را شكست. وي نشان ميدهد كه جامعهشناسي را نميتوان به يكي از دو بعد ايدئولوژيك يا تكنولوژيك تقليل داد و چنين نيست كه هميشه تكنولوژي ما را بكشد و ايدئولوژي ما را رها كند. اين هر دو ميتوانند ما را به بند كشند و رها كنند و اين درسي براي روشنفكران امروز جامعه ماست كه فيالمثل دين و توسعه را مقابل هم قرار ميدهند. در ادامه اين ميزگرد «دكتر عبدالرضا نواح»، استاد جامعهشناسي درصدد پاسخگويي به «احسان نراقي» برآمد كه در مصاحبهاي گفته بود، «انديشه شريعتي به خاطر عدم توانمندي زباني وي نميتواند با ژرژ گورويچ (انديشمند فرانسوي) ارتباط داشته باشد.» نواح گفت: اين اولين بار است كه كسي منكر چنين رابطهاي ميشود و آن هم از طرف كسي است كه ارتباط كمتري با شريعتي داشت. به نظر من شريعتي و گورويچ داراي شباهتهاي انكارناپذيري هستند، به حدي كه شريعتي يك گورويچ است. وي افزود: اولين شباهت اين دو متفكر، زندگي و سلائق علمي آنهاست. تربيت گورويچ فلسفي بود و در سال 1932 كتاب «گرايشهاي موجود در فلسفه آلمان» را نوشت و تا آخر عمر اكثر كتابهايش را در حوزه «فلسفه مضاف» تاليف كرد. عمده آثار شريعتي هم بهخصوص در «كويريات» يك نوع فلسفيدن از جنس فلسفه مضاف است و در ثاني نگرش كلنگر و اجتماعي هر دو متفكر شاهد ديگري به ارتباط آنهاست. اين استاد جامعهشناسي با بيان اينكه گورويچ و شريعتي هر دو از بينش ديالكتيك برخوردار بودند، اظهار داشت: در بحث كليت جامعهشناختي و نسبيگرايي معرفتي، گورويچ كوشيد تا با در نظر گرفتن آزادي انسان و رويكرد اگزيستانسياليستي، جامعهشناسي را از جزميت بيندازد. شريعتي هم به پيروي از وي، مدلهاي تعميميابنده و نظريات اجتماعي رايج و حتي به لحاظ بيطرفي آنها را مورد انتقاد قرار داد. بر اساس اين گزارش، «سارا شريعتي» به عنوان آخرين سخنران ميزگرد «شريعتي و جامعهشناسي» گفت: در ميان چهرههاي گوناگون شريعتي، چهره شريعتي جامعه شناس به دليل ابهام در نسبت ميان شريعتي و دانشگاه ناشناخته مانده است. وي افزود: عدهاي ميگويند معرفي چهره شريعتي جامعهشناس چه ربطي به ما دارد؟ گيريم كه اثبات كنيد شريعتي جامعهشناس بود، چه دردي از ما دوا ميكند؟ من ميگويم ربط اين مساله به خود شريعتي بازميگردد. 30 سال است كه از شهادت شريعتي ميگذرد و ما ميخواهيم نشان دهيم وي چگونه جامعهشناس بود. اين فرايند در خصوص بسياري از متفكران طي شده است كه ميراث علمي آنها تحت تاثير فعاليت اجتماعيشان قرار گرفته است. استاديار جامعهشناسي دانشگاه تهران و فرزند مرحوم دكتر شريعتي تصريح كرد: اين اتفاق براي ماركس هم افتاد و روزگاري وي كليد فهم جهان بود ولي با فروريختن ديوار برلين همه از پايان ماركس صحبت كردند اما يك دهه بعد «دريدا» از شبح ماركس و بازگشت وي سخن گفت. آيا ميتوان امروز هم از بازگشت شريعتي صحبت كنيم، آري و نه؟ آري زيرا شريعتي در اين 30 سال حضور داشته است و نه زيرا هيچگاه فراموش نشده است و هر كس كه ميخواهد در ايران درباره دين و تاريخ صحبت كند، ناگزير است تكليف خود را با ميراث فكري شريعتي روشن كند. شريعتي با بيان اينكه شريعتي ايدئولوژيك همواره در كانون مباحث و گفتوگوهاي انتقادي روشنفكران قرار داشته است، اظهار داشت: دانشگاه هيچگاه به ارزيابي ميراث جامعهشناسانه شريعتي نپرداخت و با اين سايه گسترده بر سر جامعهشناسي ايران تعيين تكليف نكرد. وي افزود: شريعتي جامعهشناس، يك چهره آكادميك و بسيار امروزي است و نظريههاي چون «جامعه در حال گذار»، «تفكيك ميان زمان تاريخي و اجتماعي», «نهضت و نهاد», «سهگانه دين, طبقه و دولت» و... متعلق به وي است كه گاهي به انديشمندان ديگري نسبت داده شده است. استاديار جامعهشناسي دانشگاه تهران تصريح كرد: از تنش ميان علم و ايدئولوژي و تنش ميان تضاد و نظم اجتماعي تحت عنوان پارادوكسهاي جامعهشناسي شريعتي نام برده ميشود اما اين پارادوكسها به نحوي پارادوكس خود علم جامعهشناسي نيز هست. جامعهشناسي در مواجهه با پرسشهايي نظير نسبت فرد و جامعه, ساختار و كنش, علم و اتوپيا ... رويكردهاي گوناگون يافته كه اين تكثر وجود يك تئوري عمومي در جامعهشناسي را زير سوال برده است. شريعتي گفت: «آگوست كنت» شهروند جامعه انقلابي بود و شاهد فروپاشي نظم قديم سلطنتي و مساله شخصياش آن بود كه چگونه به جامعه سامان دهد؟ اتوپياي وي دين بشري بود. «كارل ماركس» محصول يك جامعه نابسامان و شاهد رنج كشيدن كارگران بود و اتوپياي وي جامعه كمونيستي بود. «اميل دوركيم» مساله شخصي درباره نهاد دين داشت و اينكه وقتي دين اعتبار خود را از دست ميدهد، سيمان محكمكننده جامعه چيست و اتوپياي وي پيريزي يك اخلاق مدني بود. همه آنها يك مساله فردي داشتند و كار آنها فقط توصيف جامعه نبود بلكه مداخله بود. وي گفت: جامعهشناسي انتقادي سنتي كه شريعتي به آن متعلق بود، اغلب از جانب مخالفانش متهم به سلبي بودن است بله زيرا جامعهشناسي انتقادي كارگزار نظم اجتماعي نيست بلكه بازتابش واقعيت اجتماعي و تعين انتقادي آن است و به قول «بورديو» بايد صداي كساني باشد كه بلندگو ندارند. جامعهشناسي انتقادي قرار نيست كه يك علم خنثي و بيگانه از مداخله اجتماعي باشد. شريعتي تاكيد كرد: چهره شريعتي جامعهشناس ناشناخته مانده است و آنهايي كه شريعتي را به ما شناساندند و مايي كه بر حسب نياز خود از شريعتي گزينش كرديم، بايد جامعهشناسي واسطه و دريافتكنندگان را مطالعه كنيم. وي با اشاره به چهرههاي گوناگون مرحوم شريعتي در حوزههاي سياست، عرفان و جامعهشناسي، گفت: ما با يك شريعتي روبرو نيستيم بلكه با شريعتيها روبرو هستيم كه گاه در برابر هم هستند اما من از اين مساله تشتت را نتيجه نميگيرم بلكه غنا را نتيجه ميگيرم. همه اين شريعتيها در يك فرد و نام وحدت پيدا كرد و آنچه به همه اين چهرهها وحدت ميدهد، جهت است كه همه چيز را معنادار ميكند و البته ميتواند همه چيز را بيمعنا كند. جهت همان عاملي است كه باعث ميشود همه اين چهرهها ما را به سمت و سويي هدايت كند.
|
|
|