دکتر علی شریعتی
     

   

وب سایت دکتر علی شریعتی، تغییراتی در ساختار و اجرا داشته است. شما در حال مشاهده ی سایت قدیمی هستید. برای مشاهده ی سایت جدید، اینجا کلیک کنید.

صفحه اول

طرحی از یک زندگی

اسناد

نقد و بررسی

محمدتقی شریعتی

درباره ما

آثار

تصاویر

فیلم ها

ارسال پیام

« ... و اکنون، اگر بداند که تو اگر او نخواهد نخواهی خواست نمی خواهد تا تو نخواهی ! » [33، 2/ 750]

 

 

این صفحه دیگر به روز رسانی نمی شود.

 برای مشاهده ی این صفحه در سایت جدید، اینجا کلیک کنید

 

خسرو منصوریان: «شریعتی بدون روتوش!»

نسخه مخصوص چاپ

خسرو منصوریان: «شریعتی بدون روتوش!»

 

وقتي دكتر شريعتي از زندان آخرشان بيرون آمده¬ بودند،‌ پرستار فرزند كوچكشان مونا، فوت كرده بود و مونا به «مهدكودك آشيانه كودك» آمد. من،‌ هر روز بچه خودم را در مدرسه مهران در نزديكي منزل دكتر شريعتي مي¬گذاشتم و مونا را به مهد مي¬آوردم. اين دوستي، آرام¬آرام به ارتباطات خانوادگي و رفاقت صميمانه گسترش پيدا كرد ‌تا جايي¬كه دكتر شريعتي هرجا مي¬خواست برود،‌ با هم مي¬رفتيم. البته برای من دليل دیگری هم داشت، نوعي احساس مسئوليت نسبت به جان دكتر داشتم، زيرا دكتر شريعتي تحت فشار شديد ساواك قرار داشت تا ارتباطات اجتماعي نداشته باشد و سخنراني نكند.


واعظ بي‌عمل نبود
محمدحسين زائري
اولین بار او را در تالار وحدت دانشگاه تبریز دیدم. چهلم مرحوم دکتر یدالله سحابی بود و او همراه با مهندس میثمی به تبریز آمده¬ بود تا از ویژگی¬های اخلاقی و مدیریتی آن مرحوم بگوید كه بی¬شک از محضر بزرگان این سرزمین، درس اخلاق گرفته¬ بود و به¬عمل بسته بود. منصوريان كه از قدیمی¬ترین اعضای شورای مرکزی نهضت آزادی ایران و بنیان‌گذار انجمن حمایت و یاری آسیب¬دیدگان اجتماعی ¬است، از معدود دوستان شریعتی محسوب می¬شود که از مشهد و کانون نشر حقایق اسلامی، تا تهران و حسینیه ارشاد و دست آخر تا هجرت و شهادت، همدل و همراه او بوده¬است. او برایم از مشی و منش اخلاقی و روحی دکتر گفت و تأکید کرد که شریعتی، سیستم مرید و مرادپروری را خوش نمی-داشته و طبیعتا شایسته ¬است که او را مراد خود ندانیم، ولي ادامه¬دهنده راهش باشیم.
-چگونه در مشهد با دكتر شريعتي آشنا شدید؟
من دوران تحصيل دبستان و دبيرستانم را در مشهد گذرانده¬ام‌ و اين دوره،‌ هم¬زمان با اوج فعاليت¬هاي كانون نشر حقايق اسلامي مشهد بود. ما نيز حلقه¬اي از دوستان جوان و نوجوان هم سن و سال در كانون بوديم كه در كلاس¬هاي استاد محمدتقي شريعتي شركت مي¬كرديم. به¬علاوه از آن¬جا كه برادرم، دانشجوي دانشكده فني دانشگاه تهران بود و دانشكده فني، دانشكده پيشرو دانشگاه تهران محسوب مي¬شد، فضاي خانواده تحت تأثير اين وضعيت قرار مي¬گرفت و من نيز گرايش¬هايي پيدا كرده ¬بودم. ارتباط دوستانه من و دكتر شريعتي، با ورود او به دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد و سپس تدريس ايشان در مدرسه طرق ادامه يافت و با حضور در تهران و كنفرانس¬هاي حسينيه ارشاد بيشتر نيز شد و تا هجرت و شهادت شريعتي تداوم¬ يافت.
وقتي دكتر شريعتي از زندان آخرشان بيرون آمده¬ بودند،‌ پرستار فرزند كوچكشان مونا، فوت كرده بود و مونا به «مهدكودك آشيانه كودك» آمد. من،‌ هر روز بچه خودم را در مدرسه مهران در نزديكي منزل دكتر شريعتي مي¬گذاشتم و مونا را به مهد مي¬آوردم. اين دوستي، آرام¬آرام به ارتباطات خانوادگي و رفاقت صميمانه گسترش پيدا كرد ‌تا جايي¬كه دكتر شريعتي هرجا مي¬خواست برود،‌ با هم مي¬رفتيم. البته برای من دليل دیگری هم داشت، نوعي احساس مسئوليت نسبت به جان دكتر داشتم، زيرا دكتر شريعتي تحت فشار شديد ساواك قرار داشت تا ارتباطات اجتماعي نداشته باشد و سخنراني نكند. من از دكتر خواستم تا هفته¬اي يك شب به منزل ما بيايد و در جلساتي با حضور 10-15 نفر از دوستان و روشنفكران مسلمان و مذهبي مانند دكتر سامي، ‌خانواده آلادپوش و متحدين، خانواده مفيدي، سيد مهدي جعفري،‌ مرحوم علي¬‌بابايي و... صحبت كند. جلساتي كه ابتداي شب شروع مي¬شد و تا پاسي از شب ادامه پيدا مي¬كرد.
وقتي فشارها بيشتر شد و مسأله مهاجرت دكتر مطرح شد‌ قرار شد كه مهدكودك را بفروشيم و در لبنان،‌ دهي خريداري كنيم و به سبك حضرت رسول(ص)،‌ مدينه‌¬سازي وکادر‌سازی را در آن¬جا انجام بدهيم. به‌همراه پوران خانم -همسر دكتر-‌ در تكاپوي اين بوديم كه بتوانيم براي او بليت و پاسپورت بگيريم. او به‌نام علي شريعتي مشهور بود و به‌لطف خدا توانستيم به‌نام علي مزيناني براي او پاسپورت تهيه كنيم. من در جریان اخذ گذرنامه و دیگر امکانات بودم،‌ با اين¬حال حتي من نیز از زمان خروج او از كشور خبر نداشتم. اين نشان¬دهنده آن¬است كه در پنهان¬كاري و پنهان كردن اسرار تا كجا بايد پيش رفت و اين در حالي بود كه قرار بود ما با هم برويم. صبح روز حركت دكتر، ‌هنوز از خانه خارج نشده بودم كه‌ پوران خانم با من تماس گرفت كه بيا، دكتر با تو كار دارد. وقتي به منزل ايشان رفتم، ديدم مرحوم عبدالله رادنيا هم آن¬جا حضور دارد. چمدان¬ها را بسته¬اند و در تراس گذاشته¬اند و آماده حركتند. با نگراني پرسيدم: استاد شريعتي فوت كردند؟ گفتند: نه. دكتر را ديدم كه از پله¬ها پايين مي¬آيد. پرسيدم: دكتر!‌ كجا؟ من را در آغوش كشيد و گفت: من دارم مي¬روم. بغضم تركيد. گفتم: پس من چي؟ گفت: برايت نامه مي¬نويسم،‌ حتما بيا. و در يك كلمه: «مرغ از قفس پريد»
تا فرودگاه هم رفتيد؟
نه! رادنیا، دکتر را به فرودگاه برد. آشنایی ما یک آشنایی معمولی که حاصل تلاش و فعالیت سیاسی و مبارزاتی باشد نبود، بلکه به فرموده امیرالمؤمنین علی «کم من ثناء جمیل، لست اهل له نشرته» یک هدیه الهی برای من بود که تا آخرین لحظات حضور او در ایران ادامه پیدا کرده¬بود.
گویا پوران خانم، خبر شهادت دکتر شریعتی را اولین بار به شما می¬دهند؟
خبر که به ایران رسیده¬ بود، پوران خانم با من تماس گرفتند و با ناراحتی گفتند: «دکتر را کشتند...» و خواستند تا به منزل برادرشان، دکتر رضا، که انتهای امیرآباد شمالی بود بروم. وقتی به آن¬جا رفتم، وضعیت خانواده را بسیار منقلب دیدم و شنیدم که دکتر، شب گذشته در ساوت¬همپتون به شهادت رسیده¬است. همان¬جا بود که دیگر نتوانستم روی پاهای خودم بایستم و از شدت تأثر، زمین خوردم. بیرون آمدم تا دیگر دوستان را در جریان خبر شهادت دکتر قرار بدهم. ابتدا به‌عنوان اولین نفر به مرحوم علی¬بابایی که مرد بسیار فعال و علاقه¬مندی به دکتر بود، همان¬گونه که خبر هجرت دکتر را گفته-بودم، خبر دادم و سپس همراه دوستان، پیگیر برنامه¬های ایران شدیم. ساواک می¬خواست دکتر را به ایران بیاورد و از آن بهره-برداری سیاسی کند، این¬ بود که همه به این نتیجه رسیده بودیم که دکتر به ایران نیاید. در خارج از کشور هم، دکتر یزدی برنامه¬های تشییع و بدرقه دکتر را دنبال می¬کرد. شریعتی وقتی احسان را برای ادامه تحصیل به آمریکا می¬فرستاد، می¬گفت احسان را نزد پدربزرگش-grandfather-، يعني دكتر يزدي فرستاده-ام. با همت آقا موسی صدر، جنازه شریعتی به سوریه منتقل شد و آقا موسی صدر بر آن نماز خواند و در زینبیه دمشق به خاک سپرده¬شد.
آیا این تعبیر درست است که دکتر شریعتی دارای روحیه¬ای پارادوکسیکال بود؟
درست است. همه بزرگانی که من تابه¬حال دیده¬ام، رفتاری پارادوکسیکال داشته¬اند. شما وقتی شرح حال شمس، مولوی، حافظ و دیگر بزرگان و تاریخ¬سازان را نیز می¬خوانید، می¬بینید که روحیه¬ای پارادوکسیکال داشته¬اند. شريعتي در جایی مانند یک بره، زبون و افتاده بود و جایی مانند یک شیر، پر غریو و زمانی مانند یک نوجوان شیطان و زیرک. وقتی با دوستان هم-دوره مشهدی خودش در خیابان باغ‌ملی و یا ارگ قدم می¬زدند تا به وکیل‌آباد بروند، با شیطنت و شوخ¬طبعی از خودش فردی کاملا سرزنده و پرجنب و جوش نشان می¬داد و به¬مجرد این¬که مشغول مطالعه کتاب می¬شد، آن¬چنان غرق در مطالعه می¬گشت که حتی کلام اطرافیان خود را نیز متوجه نمی¬شد. وقتی سخن می¬گفت این پاره-های جگر او بود که از حلقوم او خارج می¬شد و به‌همین دلیل بود که شنونده او شنونده عادی نبود. دكتر با تن صدا، با سوز دل، با نثر موزون و با قاطعیتی که در کلام او موج می¬زد، شنونده خود را مسحور می¬كرد. به‌طورمثال، من ضبط صوتی خریده بودم تا وقتی به حسینیه ارشاد می¬روم، علاوه بر شنیدن کلام او، صدایش را نیز ضبط کنم. نوار تمام می¬شد و من متوجه نمی-شدم تا نوار را عوض کنم. بارها خودم را تنبیه کردم که ببین، دوباره ادامه کلام دکتر را از دست دادی...!؟ و این درحالی بود که من با کلام و رفتار و دیدگاه¬های او کاملا آشنا بودم و قاعدتا نمی¬بایست این¬چنین مسحور بیان و کلام او بشوم، اما حکایت ما داستان عشق بود که هر چه بشنوی، نامکرر است.
بسیاری از اندیشمندان، از اخلاق داد سخن می¬دهند، اما وقتی وارد محیط درونی زندگی آن¬ها می‌شوی، بی¬اخلاق¬ترین مردمانند. می¬خواهم بدانم آیا دکتر علی شریعتی که ما در سخنرانی¬ها و کتاب¬هایش می¬بینیم، همانی بود که شما از نزدیک می¬دیدید و می-شناختید؟
من با بیان مثال¬های خوب و دقیق از متن رخ¬داده زندگی دكتر، او را بدون¬ روتوش و بزک¬کرده به شما معرفی می¬کنم. یک‌روز در منزل ما نشسته¬ بودیم و او در نهایت و اوج احساس، مشغول سخنرانی بود. دیدم که دکتر شریعتی خودش را به‌صورت نشسته روی زمین می¬کشد و آرام به کناره¬های نزدیک دیوار اتاق می-رود. از او پرسیدم: دکتر چه¬کار می¬کنی؟ چیزی شده؟ آن¬زمان، کف اتاق منزل من، موکت نمدی بود. جهاز همسرم، یک دانه فرش کاشی بود که آن¬را روی موکت انداخته ¬بودیم. شریعتی که در لبه بین فرش و موکت نشسته ¬بود. داشت خودش را آرام¬آرام به-سمت موکت می¬کشید تا مبادا در جایی‌که موکت هست، روی فرش بنشیند. ما فردای آن¬روز فرش را جمع کردیم و برای مرحوم شانه¬چی فرستادیم تا بفروشد. ببینید، او این¬گونه بود. و یا به‌عنوان نمونه، در مراسم هفتگی¬ای که در منزل ما برگزار می-شد و او سخنرانی می¬کرد، شام ساده¬ای برای مهمانان درست می-کردیم، چون می¬دانستیم اگر سفره قارونی باشد و چند نوع غذا در آن باشد، او سر سفره نمی¬آید. نمونه ديگر، او یک ماشین مسکوویچ قدیمی داشت. یک¬بار بدون اطلاع من به مشهد رفته¬بود. خودم را به¬سرعت به مشهد رساندم که مبادا با این ماشین برگردد، چون او بسیار تند رانندگی ¬می¬کرد و به ماشین درب¬ و داغان او هم امیدی نبود. به¬یاد دارم که وقتی ماشین را می-آوردیم، شب به گنبدکاووس رسیدیم و از خستگی خوابیدیم. در خواب دیدم که دکتر شریعتی کنار من است و دارد با سرعت به-سمت دره می¬رود و من هم مرتب ترمز می¬کردم. غافل از آن¬که به جای ترمز با پا به داشبورت ماشین می¬کوبم! مهدی حکیمی که از دوستان مشترکمان بود بیدار شد و گفت: چه¬کار می¬کنی؟ او بعدا برای دکتر تعریف کرده¬بود. بعد از آن¬واقعه هر اتفاقی که برای ماشینش می¬افتاد به¬شوخی می¬گفت از بس منصوریان به ماشین لگد زده، این¬جوری شده ¬است (باخنده).
به ياد دارم همسرم باردار بود، از دکتر شریعتی خواستیم تا برای فرزندمان نامی انتخاب کند. او پیشنهاد کرد که اگر پسر بود، هانی و اگر دختر بود، رفیده نام¬گذاری کنیم. از او چرایی آن¬را پرسیدم و چنین پاسخ داد که: وقتی مسلم در کوفه غریب و تنها شد، این هانی بود که او را پناه داد و تحویل دربار اموی نداد. ببینید او در نام فرزند هم، به¬دنبال الگوسازی و حفظ ارزش¬های اسلامی بود تا بگوید: اگر بچه¬های مبارز به شما پناه آوردند، آن¬ها را پناه بدهید و تحویل مأمورین ندهید. او می¬خواست تا نام دختر رفیده باشد، چون رفیده، پرستار جبهه¬های جنگ پیامبر بوده¬است. رفیده از پیامبر می¬پرسد اگر سربازی زخمی شد، چه کسی از او پرستاری می¬کند؟ پیامر به گروهی از سربازان اشاره می¬کنند. رفیده می-گوید: به ما جهاد واجب نشده¬است، ولی می¬توانیم وظیفه پرستاری را به¬خوبی برعهده بگیریم و در این¬صورت، دیگر نیازی هم به سربازان نیست و آن¬ها می¬توانند در جنگ شرکت کنند. پیامبر، اسب خودش را به او می¬دهد و اين زن با گروهی از زنان به¬سوی جبهه می¬رود. این¬گونه بود که وقتی فرزند ما به-دنیا آمد، رفیده نامیده شد و اسم دومی را هم که پسر بود، هانی گذاشتیم.
حقیقت این¬است که او واعظ بي عمل نبود، اگرچه طبیعتا در زندگی تحت فشار بود، اما تا آن¬جا که می¬شد و می¬توانست، بدان-چه می¬دانست عمل می¬کرد.
در زندگی خانوادگی، به پوران خانم و خانواده دکتر سخت نمی-گذشت؟
چرا! طبیعی ا¬ست که سخت می¬گذشت.
برای شما چی؟ سخت نبود؟
به‌قول معروف می¬گویند: ما به هم می¬آمدیم(با خنده). دکتر داستانی را در کتاب¬های خودش آورده که بیان آن خالی از لطف نیست. مقنی معتادی در مشهد بود که چاه¬های توالت را خالی می-کرد. او به خانه¬ای رفته¬بود و آن‌جا لباس کهنه تیمساری به او داده¬بودند. وقتی پیرمرد شده¬بود گدایی می¬کرد و از مردم پول جمع می¬کرد. دکتر می¬گفت یک¬بار این تیمسار آمده¬بود سراغ آقای شریعت¬رضوی، پدر پوران خانم که بازنشسته وزارت دارایی بود و گفته¬بود: یک تومان بدهید. آقای شریعت¬رضوی در جواب او گفته-بود: تو که صبح آمدی و پنج ریال گرفتی. حالا دوباره آمدی و نرخ هم تعیین می¬کنی؟ گفته بود: بله! شما درست می¬گویيد. ولی حالا پول می¬دهید یا خودم را با این لباس¬های آلوده و کثیف به شما بمالم؟ شریعتی می¬گفت: بعضی از این ساواکی¬ها مثل این تیمسار می¬مانند. آدم باید دو تومان را بدهد تا خودشان را به آدم نمالند.
در ابتدای صحبت، اشاره¬ای به سال¬های آخر زندگی دکتر در ایران، به¬خصوص بعد از زندان داشتید. آن سال¬های تلخ و سخت چگونه گذشت؟
همان¬طور که می¬دانید بعد از کنفرانس الجزایر و قولی که شاه مبنی بر آزادی دکتر داده ¬بود، دکتر وضعیتی شبیه «در مسجد» پیدا کرده¬ بود که نه می¬شد کند و نه می¬شد سوزاند. حسین¬زاده هم سایه¬ به ¬سایه دکتر راه می¬رفت و او را زیر نظر داشت. دکتر می¬توانست بی¬پروایی پیشه کند و کاری کند که دوباره به زندان بیفتد، اما به¬خوبی می¬دانست که زندان¬رفتن هدف نیست و دکتر شریعتی پویا و فعال بیرون از زندان بسیار مفیدتر از دکتر شریعتی درون زندان است. اگرچه وقتی هم که به اقتضای فعالیت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی به زندان افتاد، درس¬های خوبی به مردم داد. ما دیدیم که تحمل دکتر شریعتی آن¬قدر برای رژیم شاهنشاهی گران¬ بود که نتوانستند تاب بياورند و دربه¬در به‌دنبال او می¬گشتند و از هیچ تلاشی برای هجمه به دوستداران و اطرافیان دکتر به¬منظور بازگرداندن او فروگذار نکردند.
و شریعتی، برخلاف بسیاری از افرادی که به زندان می¬روند و می-شکنند، به زندان رفت و سربلند بیرون آمد.
ببینید، شریعتی مقاوم و معتقد بود و سربلند بیرون آمد، اما ما نباید درباره زندان¬رفته¬ها این¬گونه قضاوت کنیم. من خودم سال¬های متمادی در زندان بوده¬ام. باید به جوانانی که فرزندان و یا خواهران و برادران من هستند توصیه کنم که این تعبیر از انصاف به¬دور است. ما نمی¬توانیم بگوییم همه آن¬ها که به زندان می¬روند و می¬برند و یا اعتراف می¬کنند، آدم¬های خوب و یا مقاومی نبودند و همه باید مثل دکتر شریعتی باشند. این¬که بگوییم چون شریعتی، کوتاه نیامد و استوار ماند، پس دیگران هم باید چنین باشند، تعبیر دقیق و صحیحی نیست و ما را به هدف نمی¬رساند. شاید کسی نتوانست مانند او باشد، حتی اگر پیش از ورود به زندان و یا پس از آن، کارهای ماندگاری انجام داد، ارزش کار او را خدا باید تعیین کند و پاداش اعمال و مجاهدت¬های او را بدهد.
به¬هرحال، دکتر شریعتی به¬خوبی مقاومت کرد و ایستاد. می¬گفت یک روز در حالی که چشم¬بند به چشمانم بود، در حال بازجویی¬پس-دادن بودم که شنیدم صدای به¬هم‌خوردن پی¬درپی پاها و چکمه¬های مأمورین می¬آید. حسین¬زاده هم بازجویی را متوقف¬کرد و احترام نظامی داد. آن شخص از حسین‌زاده پرسید: چه¬کسی را بازجویی می-کنی؟ و پاسخ شنید: قربان! دکتر شریعتی. او متعجب و حیران، آهی کشید و به¬سمت من آمد و گفت: شریعتی تویی؟ گفتم: بله. من هستم. به من پرخاش کرد که این¬ها چیست که تو می¬نویسی؟ چرا ذهن جوانان را خراب می¬کنی؟ من از امرای ارتش هستم. روزی متوجه شدم که تو چه بلایی سر جوانان مملکت آوردی که دیدم دخترم که قبلا اهل بزن و بکوب و رقص و پایکوبی بود، در مهمانی خانه من حاضر نشد. وقتی همه سراغش را گرفتند که دخترت کجاست و چرا نمی¬آید، به سراغش رفتم. دیدم که روی تختش افتاده ¬است و هق‌هق گریه می¬کند وقتی او را بلند کردم، دیدم که روی کتاب «فاطمه، ¬¬فاطمه است» افتاده و شدیدا تحت تأثیر آن قرار گرفته است. گفتم: خب! این¬که چیزی نیست، فقط یک کتاب خوانده است. گفته بود: نه! کاش فقط همین بود. یک-بار راننده من، مرا به تاج ملوکانه قسم داد تا او را تنبیه نکنم و حقیقتی را بگوید. او گفت: دخترتان روزهای جمعه، با ماشین دربار، که روی پلاک آن علامت تاج اعلی¬حضرت پهلوی¬ است، از من می‌خواهد تا به سراغ دوستان چادری¬ا¬ش بروم و آن¬ها را نیز به حسینیه ارشاد بیاورم و سپس یک¬به¬یک به خانه‌هایشان برگردانم. ببینید شریعتی چنین تأثیری بر جوانان و حتی نزدیکان حکومت پهلوی داشت.
به‌خوبی به ¬یاد دارم که دکتر شریعتی به‌¬شدت از سیستم مرید و مرادی ناراضی بود. دکتر شریعتی هدف نیست، او یک جهت است. اگر به دکتر شریعتی علاقه و اعتقاد داریم، ادامه¬دهنده راه او باشیم و در او متوقف نشویم. اگر می¬خواهیم که شریعتی نمیرد که «هرگز نمیردآن¬که دلش زنده شد به عشق»؛ راه او را با توجه به زمان کنونی طی کنیم که راه نرفته بسیار است و این مهم، بر دوش شاگردان راستین اوست.
و نکته آخر آن¬که بدانیم هدف، وسیله را توجیه نمی¬کند و یک-شبه نمی¬توان ره صدساله رفت. کلام مهندس بازرگان درست ¬است که می¬گفت باید گام¬ به¬گام حرکت کرد. به ¬نظر من، کسانی که مدعی حمایت از شریعتی بودند و در مقابل این تفکر قرار گرفتند، شریعتی را به¬خوبی نشناخته¬اند. او هم به تز گام به گام معتقد بود. او می¬گفت انقلابی‌گری و مبارزبودن، تخریب و آتش-زدن نیست، زیرا: «ذات نایافته از هستی¬بخش
کی تواند که شود هستی¬بخش» باید با پای مردم گام ¬به¬گام حرکت کنیم و سعی کنیم فکر و اندیشه عموم مردم را رشد دهیم. شریعتی، همراه مردم بود و سعی می¬کرد تا به¬ رشد آن¬ها کمک کند.

منبع :نسیم بیداری

 

    طرحی از یک زندگی
    اسناد
    نقد و بررسی
    محمدتقی شریعتی
    درباره ما
    آثار

 
 
 

                       کلیه مطالب و محتویات، عکسها و نوشته ها متعلق به بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی است .

                       استفاده تجاری از مطالب و تصاویر سایت ممنوع است.

اجرا : www.monazam.ir